گنجور

بخش ۲

آورده‌اند که زاهدی، زنی پاکیزه‌اطراف را که عکس رخسارش ساقه‌ی صبح صادق را مایه داده بود و رنگ زلفش طلیعه‌ی شب را مدد کرده در حکم خودآورده بود و نیک حرص می‌نمود بر آنچه او را فرزندی باشد. چون یک چندی بگذشت و اتفاق نیفتاد نومید گشت. پس از یاس ایزد تعالی رحمت کرد و زن را حبلی پیدا آمد. پیر شاد شد و می‌خواست که روز و شب ذکر آن تازه می‌دارد. یک روزی زن را گفت: «سخت زود باشد که ترا پسری آید، نام نیکوش نهم و احکام شریعت و آداب طریقت درو آموزم و در تهذیب و تربیت و ترشیح او جد نمایم، چنانکه در مدت‌ِ نزدیک و روزگار‌ِ اندک مستحق اعمال دینی گردد و مستعد قبول کرامت آسمانی شود و ذکر او باقی ماند و از نسل او فرزندان باشد که ما را به مکان ایشان شادی دل و روشنایی چشم حاصل آید.»

زن گفت: «ترا چه سر است و از کجا می‌دانی که مرا پسر خواهد بود؟ و ممکن است که مرا خود فرزند نباشد، و اگر اتفاق افتد پسر نیاید. وانگاه که آفریدگار، عز اسمه و علت کلمته، این نعمت ارزانی داشت، هم شاید بوَد که عمر مساعدت نکند. در جمله این کار دراز است و تو نادان‌وار بر مرکب تمنی سوار شده‌ای و در عرصه تصلف می‌خرامی.»

و این سخن راست بر مزاج حدیث آن پارسا مرد است که شهد روغن بر روی و موی خویش فروریخت.» زاهد پرسید که: «چگونه است آن؟»

گفت:

بخش ۱ - باب زاهد و راسو: رای گفت برهمن را: شنودم داستان کسی که بر مراد خود قادر گردد و در حفظ ان اهمال نماید، تا در سوز ندامت افتاد و به غرامت و موونت ماخوذ گردد. اکنون بیان کند مثل آنکه در امضای عزایم تعجیل روا دارد و از فواید تدبر و تفکر غافل باشد، عاقبت کار و وخامت عمل او کجا رسد. برهمن گفت: بخش ۳: پارسا مردی بود و در جوار او بازارگانی بود که شهد و روغن فروختی، و هر روز بامداد قدری از بضاعت خویش برای قوت او بفرستادی. چیزی ازان بکار بردی و باقی در سبویی می‌کردی و در طرفی از خانه می‌آویخت. به آهستگی سبوی پر شد. یک روزی دران می‌نگریست. اندیشید که: «اگر این شهد و روغن به ده درم بتوانم فروخت، ازان پنج سر گوسپند خرم، هر ماهی پنج بزایند و از نتایج ایشان رمه‌ها سازم و مرا بدان استظهاری تمام باشد، اسباب خویش ساخته گردانم و زنی از خاندان بخواهم؛ لاشک پسری آید، نام نیکوش نهم و علم و ادب درآموزم، چون یال برکشد اگر تمرّدی نماید بدین عصا ادب فرمایم.» این فکرت چنان قوی شد و این اندیشه چنان مستولی گشت که ناگاه عصا برگرفت و از سر غفلت بر سبوی زد، درحال بشکست و شهد و روغن تمام به روی او فرو‌دوید.

اطلاعات

منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

آورده‌اند که زاهدی، زنی پاکیزه‌اطراف را که عکس رخسارش ساقه‌ی صبح صادق را مایه داده بود و رنگ زلفش طلیعه‌ی شب را مدد کرده در حکم خودآورده بود و نیک حرص می‌نمود بر آنچه او را فرزندی باشد. چون یک چندی بگذشت و اتفاق نیفتاد نومید گشت. پس از یاس ایزد تعالی رحمت کرد و زن را حبلی پیدا آمد. پیر شاد شد و می‌خواست که روز و شب ذکر آن تازه می‌دارد. یک روزی زن را گفت: «سخت زود باشد که ترا پسری آید، نام نیکوش نهم و احکام شریعت و آداب طریقت درو آموزم و در تهذیب و تربیت و ترشیح او جد نمایم، چنانکه در مدت‌ِ نزدیک و روزگار‌ِ اندک مستحق اعمال دینی گردد و مستعد قبول کرامت آسمانی شود و ذکر او باقی ماند و از نسل او فرزندان باشد که ما را به مکان ایشان شادی دل و روشنایی چشم حاصل آید.»
هوش مصنوعی: روایتی است که زاهدی زنی پاک و با جمال را در نظر داشته که زیبایی‌اش مانند سپیده‌دم صبح و تارهای مویش همچون شب تاریک جلوه‌گر است. او به فکر داشتن فرزندی از این زن بود و به شدت آرزو می‌کرد که این آرزو محقق شود. اما وقتی مدتی گذشت و این آرزو برآورده نشد، ناامید شد. اما پس از مدتی، رحمت الهی شامل حالش گردید و همسرش باردار شد. زاهد از این خبر شادمان شد و می‌خواست هر روز یاد آن را گرامی بدارد. روزی به همسرش گفت: «به زودی پسری خواهی داشت. نام نیکویی برای او انتخاب می‌کنم و احکام دین و آداب سلوک را به او می‌آموزم تا او را به گونه‌ای تربیت کنم که در مدت زمان کوتاه شایسته‌ی انجام اعمال دینی گردد و آماده‌ی قبول کرامت‌های الهی باشد. امید دارم که یاد او در یادها باقی بماند و نسل او نیز فرزندان خوبی باشند که شادی و روشنی چشم را برای ما به ارمغان بیاورند.»
زن گفت: «ترا چه سر است و از کجا می‌دانی که مرا پسر خواهد بود؟ و ممکن است که مرا خود فرزند نباشد، و اگر اتفاق افتد پسر نیاید. وانگاه که آفریدگار، عز اسمه و علت کلمته، این نعمت ارزانی داشت، هم شاید بوَد که عمر مساعدت نکند. در جمله این کار دراز است و تو نادان‌وار بر مرکب تمنی سوار شده‌ای و در عرصه تصلف می‌خرامی.»
هوش مصنوعی: زن پرسید: «چرا این‌طور فکر می‌کنی و از کجا می‌دانید که من پسر خواهم داشت؟ ممکن است که اصلاً فرزندی نداشته باشم، و حتی اگر داشته باشم، ممکن است او پسر نباشد. همچنین، وقتی که خداوند این نعمت را به من عطا می‌کند، ممکن است که عمر به من یاری نرساند. در کل، این مسیر طولانی است و تو به‌طور نادانسته بر روی آرزوهایت سوار شده‌ای و در دنیای خیالاتت می‌چرخانی.»
و این سخن راست بر مزاج حدیث آن پارسا مرد است که شهد روغن بر روی و موی خویش فروریخت.» زاهد پرسید که: «چگونه است آن؟»
هوش مصنوعی: این جمله به معنای این است که سخنان حقیقی بر روح و بیان آن پارسای بزرگ، مانند عسل و روغن بر پوست و موی او، تأثیر می‌گذارد. زاهد در اینجا می‌پرسد: «این چه نوع تأثیری است؟»

حاشیه ها

پاراگراف 3 خط 1 :
"... پارسا مرد اس تکه" => "... پارسا مرد است که"