گنجور

بخش ۸

چون دمنه را در حبس بردند و بندگران بر وی نهاد کلیله را سوز برادری وشفقت صحبت برانگیخت، پنهان بدیدار او رفت، و چندانکه نظر بر وی افگند اشک باریدن گرفت و گفت: ای برادر ترا در این بلا و محنت چگونه توانم دید،و مرا پس ازین از زندگانی چه لذت؟

آب صافی شده ست خون دلم
خون تیره شدست آب سرم
بودم آهن کنون ازو زنگم
بودم آتش کنون ازو شررم

و چون کار بدین منزلت رسید اگر در سخن با تو درشتی کنم باکی نباشد، و من این همه می‌دیدم و در پند دادن غلو می‌نمود، بدان التفات نکردی. و نامقبول تر چیزها نزدیک تو نصیحت است. و اگر بوقت حاجت و در هنگام سلامت در موعظت تقصیر و غفلت روا داشته بودمی امروز باتو در این جنایت شرکت دارمی. لکن اعجاب تو بنفس و رای خویش عقل و علم ترا مقهور گردانید. و اشارت عالمان در آنچه «ساعی پیش از اجل میرد» با تو بگفته ام، و از مردن انقطاع زندگانی نخواسته اند، اما رنجهایی بیند که حیات را منغص گرداند، چنین که تو درین افتاده ای و هراینه مرگ ازان خوشتر است. و راست گفته‌اند «مقتل الرجل بین فکیه. »

گر زبان تو راز دارستی
تیغ را بر سرت چه کارستی؟

دمنه گفت: همیشه آنچه حق بود می‌گفتی و شرایط نصیحت را بجای می‌آورد، لکن شره نفس و قوت حرص بر طلب جاه رای مرا ضعیف کرد و نصایح ترا در دل من بی قدر گردانید، چنانکه بیمار مولع بخوردنی، اگر چه ضرر آن می‌شناسد، بدان التفات ننماید و برقضیت شهوت بخورد. نیز خرم و بی خصم زیستن و خوش دل و ایمن روزگار گذاشتن نوعی دیگر است. هرکجا علو همتی بود از رنجهای صعب و چشم زخمهای هایل چاره نباشد .

و می‌دانم که تخم این بلا من کاشته ام، و هرکه چیزی کاشت هراینه بدرود اگرچه در ندامت افتد و بداند که زهگیا کاشته است. و امروز وقتست که ثمرت کردار و ریع گفتار خویش بردارم. و این رنج بر من گران تر می‌گردد از هراسی که تو بمن متهم شوی بحکم سوابق دوستی و صحبت که میان ماست.

و عیاذالله اگر بر تو تکلیفی رود تا آنچه می‌دانی از راز من بازگویی، وانگه من بدو موونت مبتلا گردم، یکی رنج نفس تو و خچلت که از جهت من در رنج افتی، و دوم آنکه مرا بیش امید خلاص باقی نماند، که در صدق قول تو بهیچ تاویل شبهت نباشد «گه که در حق بیگانگان گواهی دهی فدر باب من با چندان یگانگی و مخالصت صورت ریبتی نبندد. و امروز حال من می‌بینی، وقت رقت است و هنگام شفقت

کز ضعیفی دست و تنگی جای
نیست ممکن که پیرهن بدرم
گشت لاله ز خون دیده رخم
شد بنفشه ز زخم دست برم

کلیله گفت: آنچه گفتی معلوم گشت. و حکما گویند که «هیچ کس بر عذاب صبر نتواند کرد، و هرچه ممکن گردد از گفتار حق یا باطل برای دفع اذیت بگوید. » و من ترا هیچ حیلت نمی دانم، چون در این مقام افتادی بهتر آنکه بگناه اعتراف نمایی و بدانچه کرده ای اقرار کنی، و خود را از تبعت آخرت برجوع و انابت برهانی، چه لابد درین هلاک خواهی شد، باری عاجل و آجل بهم پیوندد. دمنه گفت: در این معانی تامل کنم و آنچه فراز آید بمشاورت تو تقدیم نمایم.

اطلاعات

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

چون دمنه را در حبس بردند و بندگران بر وی نهاد کلیله را سوز برادری وشفقت صحبت برانگیخت، پنهان بدیدار او رفت، و چندانکه نظر بر وی افگند اشک باریدن گرفت و گفت: ای برادر ترا در این بلا و محنت چگونه توانم دید،و مرا پس ازین از زندگانی چه لذت؟
هوش مصنوعی: زمانی که دمنه را به زندان بردند و نگهبانان او را به بند کشیدند، کلیله تحت تأثیر احساسات برادرانه و شفقتش قرار گرفت. او به طور مخفیانه به ملاقات دمنه رفت و وقتی که به او نگاه کرد، اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: ای برادر، چگونه می‌توانم تو را در این درد و رنج ببینم؟ بعد از این، زندگی برای من چه لذتی خواهد داشت؟
آب صافی شده ست خون دلم
خون تیره شدست آب سرم
هوش مصنوعی: آب زلالی که به وجود آمده نشان‌دهنده‌ی حال خوب من است، اما در دل من هنوز غمی عمیق و تاریک وجود دارد.
بودم آهن کنون ازو زنگم
بودم آتش کنون ازو شررم
هوش مصنوعی: در گذشته مانند آهن محکم و مقاوم بودم، اما اکنون به خاطر او زنگ‌زده و ضعیف شده‌ام. قبلاً مانند آتش شعله‌ور و پرحرارت بودم، اما اکنون به خاطر او شرم‌سار و دچار تردید شده‌ام.
و چون کار بدین منزلت رسید اگر در سخن با تو درشتی کنم باکی نباشد، و من این همه می‌دیدم و در پند دادن غلو می‌نمود، بدان التفات نکردی. و نامقبول تر چیزها نزدیک تو نصیحت است. و اگر بوقت حاجت و در هنگام سلامت در موعظت تقصیر و غفلت روا داشته بودمی امروز باتو در این جنایت شرکت دارمی. لکن اعجاب تو بنفس و رای خویش عقل و علم ترا مقهور گردانید. و اشارت عالمان در آنچه «ساعی پیش از اجل میرد» با تو بگفته ام، و از مردن انقطاع زندگانی نخواسته اند، اما رنجهایی بیند که حیات را منغص گرداند، چنین که تو درین افتاده ای و هراینه مرگ ازان خوشتر است. و راست گفته‌اند «مقتل الرجل بین فکیه. »
هوش مصنوعی: وقتی که کار به این مرحله رسید، اگر با تو کمی سخت صحبت کنم، نباید ناراحت شوی. من این همه را دیدم و تو توجهی به نصیحت‌های من نکردی و نصیحت برای تو پذیرفتنی نیست. اگر در زمان نیاز و سلامت، من در نصیحت به تو کوتاهی کرده بودم، امروز در این جرم شریک بودم؛ اما حیرت تو از خودت و نظراتت، عقل و علمت را تحت تأثیر قرار داده است. من به تو اشاره کرده‌ام که عالمان گفته‌اند «کوشنده پیش از مرگ می‌میرد»، و منظورشان این نیست که مرگ زندگی را قطع می‌کند، بلکه آن‌ها رنج‌هایی را می‌بینند که زندگی را تلخ می‌کنند، درست مانند وضعیتی که تو اکنون در آن قرار داری و به راستی مرگ از این وضعیت بهتر است. در واقع، آن‌ها گفته‌اند که قتل مرد، در واقع در میان دندان‌هایش اتفاق می‌افتد.
گر زبان تو راز دارستی
تیغ را بر سرت چه کارستی؟
هوش مصنوعی: اگر زبان تو حرمت رازها را نگه می‌داشت، پس چرا تیغی بر سرت وجود دارد؟
دمنه گفت: همیشه آنچه حق بود می‌گفتی و شرایط نصیحت را بجای می‌آورد، لکن شره نفس و قوت حرص بر طلب جاه رای مرا ضعیف کرد و نصایح ترا در دل من بی قدر گردانید، چنانکه بیمار مولع بخوردنی، اگر چه ضرر آن می‌شناسد، بدان التفات ننماید و برقضیت شهوت بخورد. نیز خرم و بی خصم زیستن و خوش دل و ایمن روزگار گذاشتن نوعی دیگر است. هرکجا علو همتی بود از رنجهای صعب و چشم زخمهای هایل چاره نباشد .
هوش مصنوعی: دمنه گفت: تو همیشه حقیقت را می‌گفتی و نصیحت‌های خوبی می‌کردی، اما وسوسه نفس و میل شدیدم به جستجوی مقام و جاه، باعث شد تا نتوانم به نصایح تو گوش کنم و در دل من بی‌ارزش شد. انسان بیمار که به خوردن چیزی رغبت دارد، حتی اگر عوارض و ضرر آن را بشناسد، باز به آن توجهی نمی‌کند و به خواسته‌اش پاسخ می‌دهد. زندگی خوش و آرام و بدون دشمنی، و داشتن دل شاد و در امان از خطرات، نوعی دیگر از زندگی است. هرجا که بلندپروازی وجود داشته باشد، از رنج‌های دشوار و حسادت‌های خطرناک راه فراری نیست.
و می‌دانم که تخم این بلا من کاشته ام، و هرکه چیزی کاشت هراینه بدرود اگرچه در ندامت افتد و بداند که زهگیا کاشته است. و امروز وقتست که ثمرت کردار و ریع گفتار خویش بردارم. و این رنج بر من گران تر می‌گردد از هراسی که تو بمن متهم شوی بحکم سوابق دوستی و صحبت که میان ماست.
هوش مصنوعی: می‌دانم که این مشکلاتی که به وجود آمده، نتیجه عملکرد خودم است و هر کسی که چیزی را بکارد، باید آماده برداشت آن نیز باشد، حتی اگر بعدا از کرده‌اش پشیمان شود. حال زمان آن رسیده که نتایج اعمال و سخنان خود را هرچه زودتر برداشت کنم. این درد و رنج برایم سخت‌تر می‌شود از نگرانی‌ای که مبادا تو به خاطر تاریخ دوستی و صحبت‌های میان ما، به من اتهام بزنی.
و عیاذالله اگر بر تو تکلیفی رود تا آنچه می‌دانی از راز من بازگویی، وانگه من بدو موونت مبتلا گردم، یکی رنج نفس تو و خچلت که از جهت من در رنج افتی، و دوم آنکه مرا بیش امید خلاص باقی نماند، که در صدق قول تو بهیچ تاویل شبهت نباشد «گه که در حق بیگانگان گواهی دهی فدر باب من با چندان یگانگی و مخالصت صورت ریبتی نبندد. و امروز حال من می‌بینی، وقت رقت است و هنگام شفقت
هوش مصنوعی: و خدا نخواسته اگر وظیفه‌ای به تو محول شود که باید رازهایم را فاش کنی، من دچار مشکل می‌شوم. اولین درد تو و شرم توست که به خاطر من به عذاب خواهی افتاد و دوم اینکه دیگر امیدی به نجات من نخواهد بود، چون در بیان حقیقت تو هیچ گونه شبهه‌ای باقی نمی‌ماند. در مورد دیگران می‌توانی با صداقت شهادت دهی، اما درباره من که رابطه‌ام با تو این‌قدر نزدیک و خالص است، این کار باعث بروز شبهه‌ای نخواهد شد. حالا که وضعیت من را می‌بینی، زمان احساساتی و دلسوزی است.
کز ضعیفی دست و تنگی جای
نیست ممکن که پیرهن بدرم
هوش مصنوعی: به خاطر ضعف و تنگ‌دستی، امکان ندارد که لباس را از تن بدرم.
گشت لاله ز خون دیده رخم
شد بنفشه ز زخم دست برم
هوش مصنوعی: لاله به خاطر اشک‌های من رنگش تغییر کرده و بنفشه نیز به خاطر زخم‌هایی که بر دستم وارد شده، شگفت‌زده و متاثر شده است.
کلیله گفت: آنچه گفتی معلوم گشت. و حکما گویند که «هیچ کس بر عذاب صبر نتواند کرد، و هرچه ممکن گردد از گفتار حق یا باطل برای دفع اذیت بگوید. » و من ترا هیچ حیلت نمی دانم، چون در این مقام افتادی بهتر آنکه بگناه اعتراف نمایی و بدانچه کرده ای اقرار کنی، و خود را از تبعت آخرت برجوع و انابت برهانی، چه لابد درین هلاک خواهی شد، باری عاجل و آجل بهم پیوندد. دمنه گفت: در این معانی تامل کنم و آنچه فراز آید بمشاورت تو تقدیم نمایم.
هوش مصنوعی: کلیله گفت: آنچه تو گفتی روشن شد. حکما می‌گویند که هیچ‌کس نمی‌تواند بر سختی عذاب صبر کند و هر فرد، از هر نوع گفتاری، چه درست و چه نادرست، برای رهایی از آزار چیزی می‌گوید. من هیچ تدبیری برای تو نمی‌شناسم، چون در این وضعیت قرار گرفته‌ای. بهتر این است که به گناه خود اعتراف کنی و به آنچه انجام داده‌ای، اقرار کنی. باید خود را از تبعات و عواقب آخرت نجات دهی، زیرا در این وضعیتی که هستی، به یقین به هلاکت خواهی افتاد. باری، هر دو دسته عواقب نزدیک و دور به هم نزدیک می‌شوند. دمنه گفت: در این مسائل تفکر می‌کنم و هر چه به ذهنم برسد، با تو مشورت می‌کنم.

حاشیه ها

1395/05/31 00:07
سندباد

ساعی به معنی سخن چین

1396/10/07 16:01
منصور قربانی

چقدرغلط املائی دارد

1398/12/25 22:02
مجتبی الام

دو بیت ابتدایی از قصیده ی (درد و تیمار دختر و پسرم) متعلق به مسعود سعد سلمان است...
نصر الله منشی در سده ای پس از مسعود می زیسته و احتمالا در بازآفرینی کلیله و دمنه از اشعار او بهره برده است.