گنجور

بخش ۶ - حکایت زن بازرگان کشمیری

آورده‌اند که در شهر کشمیر بازرگانی بود حمیر نام و زنی ماه پیکر داشت که نه چشم چرخ چنان روی دیده بود، نه راید فکرت چنان نگار گزیده،رخساری چون روز ظفر تابان و زلفی چون شب فراق درهم وبی پایان.

خود ز رنگ زلف و نور روی او برساختند
کفر خالی از گمان و دین جمالی زیقین

و نقاشی استاد، انگشت نمای جهان در چیره دستی، از خامه چهره گشای او جان آزر درغیرت، و از طبع رنگ آمیز او خاطر امانی در حیرت، با ایشان همسایگی داشت. میان او و زن بازرگان معاشقتی افتاد. روزی زن او را گفت: بهر وقت رنج می‌گیری و زاویه مارا بحضور خویش آراسته می‌گردانی، و لاشک توقفی می‌افتد تا آوازی دهی و سنگی اندازی. آخر مارا از صنعت تو فایأه ای باید. چیزی توانی ساخت که میان من و تو نشانی باشد؟ گفت چادری دو رنگ سازم که سپیدی برو چون ستاره درآب می‌تابد و سایه یدرو چون گله زنگیان بر بناگوش ترکان می‌در فشد. و چون تو آن بدیدی بزودی بیرون خرام. و غلامی این باب می‌شنود. چادر بساخت، و یگچندی بگذشت. روزی نقاش بکاری رفته بود و تا بیگاهی مانده. آن غلام آن چادر را از دختر او عاریت خواست و زن را بدان شعار بفریفت، و بدو نزدیک شد و پس از قضای شهوت بازگشت و چادر بازداد. چون نقاش برسید و آرزوی دیدار معشوق می‌داشت، در حال چادر بکتف گردانید و آنجا رفت. زن پیش او بازدوید و گفت: ای دوست، هنوز این ساعت بازگشته ای، خیر هست که برفور باز آمدی! مرد دانست که چه شده است، دختر را ادب بلیغ کرد و چادر بسوخت.

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

آورده‌اند که در شهر کشمیر بازرگانی بود حمیر نام و زنی ماه پیکر داشت که نه چشم چرخ چنان روی دیده بود، نه راید فکرت چنان نگار گزیده،رخساری چون روز ظفر تابان و زلفی چون شب فراق درهم وبی پایان.
هوش مصنوعی: در شهر کشمیر بازرگانی به نام حمیر زندگی می‌کرد که همسری بسیار زیبا و دلربا داشت. زیبایی او چنان بود که نه تنها چشمانش بلکه هیچ چیز دیگر نمی‌توانست به زیبایی او باشد. صورتش مانند روز پیروزی درخشان و موهایش مانند شب طولانی و بی‌انتها بودند.
خود ز رنگ زلف و نور روی او برساختند
کفر خالی از گمان و دین جمالی زیقین
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره دارد. شاعر می‌گوید که زیبایی معشوق به قدری زیاد است که هر چیزی، حتی دین و کفر، تحت تأثیر او رنگ و جلوه‌ای خاص پیدا می‌کند. به عبارت دیگر، به واسطه‌ی زیبایی و نور صورت معشوق، ذهن و دل انسان به سمت تفکر درباره‌ی مسایل معنوی و زیبایی‌شناختی سوق داده می‌شود.
و نقاشی استاد، انگشت نمای جهان در چیره دستی، از خامه چهره گشای او جان آزر درغیرت، و از طبع رنگ آمیز او خاطر امانی در حیرت، با ایشان همسایگی داشت. میان او و زن بازرگان معاشقتی افتاد. روزی زن او را گفت: بهر وقت رنج می‌گیری و زاویه مارا بحضور خویش آراسته می‌گردانی، و لاشک توقفی می‌افتد تا آوازی دهی و سنگی اندازی. آخر مارا از صنعت تو فایأه ای باید. چیزی توانی ساخت که میان من و تو نشانی باشد؟ گفت چادری دو رنگ سازم که سپیدی برو چون ستاره درآب می‌تابد و سایه یدرو چون گله زنگیان بر بناگوش ترکان می‌در فشد. و چون تو آن بدیدی بزودی بیرون خرام. و غلامی این باب می‌شنود. چادر بساخت، و یگچندی بگذشت. روزی نقاش بکاری رفته بود و تا بیگاهی مانده. آن غلام آن چادر را از دختر او عاریت خواست و زن را بدان شعار بفریفت، و بدو نزدیک شد و پس از قضای شهوت بازگشت و چادر بازداد. چون نقاش برسید و آرزوی دیدار معشوق می‌داشت، در حال چادر بکتف گردانید و آنجا رفت. زن پیش او بازدوید و گفت: ای دوست، هنوز این ساعت بازگشته ای، خیر هست که برفور باز آمدی! مرد دانست که چه شده است، دختر را ادب بلیغ کرد و چادر بسوخت.
هوش مصنوعی: نقاشی ماهر و فرز، که در سراسر جهان شهرت داشت، با زنان و زیبایی‌های زندگی همسایه شده بود. او با زن بازرگانی رابطه‌ای نزدیک برقرار کرد. روزی زن به او گفت: "تو زمان زیادی را صرف می‌کنی تا زاویه ما را زیبا کنی و در این میانه حتماً مدتی می‌گذرد تا تو صدایی بدهی یا چیزی بیفکنی. از هنر تو باید بهره‌ای ببریم. آیا می‌توانی چیزی بسازی که نشانی از ما باشد؟" نقاش گفت: "چادری دو رنگ می‌سازم که سفیدی آن مانند ستاره‌ای در آب بدرخشد و سایه‌اش مانند گله‌ای از زنگیان بر گوش‌های ترکان بیفشاند. وقتی تو آن را ببینی، به زودی به بیرون خواهی آمد." غلامی که این صحبت‌ها را می‌شنید، چادر را از دختر او قرض گرفت و زن را به این بهانه فریب داد و به او نزدیک شد. پس از ارضای میلش، چادر را به زن پس داد. وقتی نقاش به خانه برگشت و آرزوی دیدن معشوقش را داشت، چادر را به دوش انداخت و به آنجا رفت. زن به سوی او دوید و گفت: "ای دوست، هنوز به تازگی برگشته‌ای، آیا خوب است که زود بازگشتی!" مرد متوجه شد چه‌کار شده و به دختر تذکر داد و چادر را سوزاند.