گنجور

بخش ۱۲

و دوستی ازان کلیله، روزبه نام، بنزدیک دمنه آمد و از وفات کلیله اعلام داد. دمنه رنجور و متاسف گشت و پرغم و متحیر شد،و از کوره آتش دل آهی برآورد و از فواره دیأه آب بر رخسار براند و گفت: دریغ دوست مشفق و برادر ناصح که در حوادث بدو دویدمی، و پناه در مهمات رای و رویت و شفقت و نصیحت او بود، و دل او گنج اسرار دوستان و کان رازهای بذاذران، که روزگار را بران وقوف صورت نبستی و چرخ را اطلاع ممکن نگشتی.

بیش مرا در زندگانی چه راحت و از جان و بینایی چه فایده؟ و اگر نه آنستی که این مصیبت بمکان مودت تو جبر می‌افتد، ورنی

اکنون خود را بزاریان کشته امی

و بحمدالله که بقای تو از همه فوایت عوض و خلف صدق است، و هر خلل که بوفات او حادث شده است بحیات تو تدارک پذیرد. و امروز مرا تو همان بذارذری که کلطله بوده ست، رهین شکر و منت گشتم. و کلی ارباب مروت و اصحاب خرد و تجربت را بدوستی و صحبت تو مباهات است. کاشکی از من فراغی حصال آیدی، و کاری را شایان توانمی بود. دست یک دیگر بگرفتند و شرط وثیقت بجای آورد.

آنگاه دمنه او را گفت: فلان جای ازان من و کلیله دفینه ای است، اگر رنجی برگیری و آن را بیاری سعی تو مشکوری باشد. روزبه بر حکم نشان او برفت و آن بیاورد. دمنه نصیب خویش برگرفت و حصه کلیله برزویه داد، و وصایت نمود که پیوسته پیش ملک باشد و ازانچه در باب وی رود تنسمی می‌کند او را می‌آگاهاند. و روزبه تیمار آن نکته تا روز قیامت وفات دمنه می‌داشت. دیگر روز مقدم قضات ماجرا بنزدیک شیر برد و عرضه کرد. شیر آن بستد و او را بازگردانید، و مادر را بطلبید. چون مادر شیر ماجرا را بخواند و بر مضمون آن واقف گشت در اضطراب آمد و گفت: اگر سخن درشت رانم موافق رای ملک نباشد، و اگر تحرز نمایم جانب شفقت و نصیحت مهمل ماند. شیر گفت: در تقریر ابواب مناصحت محابا و مراقبت شرط نیست، و سخن او در محل هرچه قبول تر نشیند و آن را بر ریبت و شبهت آسیب و مناسبت نباشد. گفت: ملک میان دروغ و راست فرق نمی کند، و منفعت خویش از مضرت نمی شناسد. و دمنه بدین فرصت می‌یابد فتنه ای انگیزد که رای ملک در تدارک آن عاجز آید،و شمشیر او از تلافی آن قاصر و بخشم برخاست و برفت.

بخش ۱۱: یکی از حاضران گفت:سزاوارتر کسی که چگونگی مکر او از عوام نباید پرسید، و خبث ضمیر او بر خواص مشتبه نگردد، این بدبختست که علامات کژی سیرت در زشتی صورت او دیده می‌شود. قاضی پرسید که: آن علامت چیست؟ تقریر باید کردن، که همه کس آن را نتواند شناخت. گفت: علما گویند که «هرگشاده ابرو، که چشم راست او از چپ خردتر باشد با اختلاج دای»،و بینی او بجانب راست میل دارد، و در هر منبتی از اندام او سه موی روید، و نظر او همیشه سوی زمین افتد، ذات ناپاک او مجمع فساد و مکر و منبع فجور و غدر باشد. »و این علامات در وی موجود است.بخش ۱۳: دیگر روز دمنه را بیرون آوردند، و قضات فراهم آمدند، و در مجمع عام بنشستند، و معتمد قاضی همان فصل روز اول تازه گردانید. چون کسی در حق وی سخنی نگفت مقدم قضات روی بدو آورد و گفت: اگر چه حاضران ترا بخاموشی یاری می‌دهند دلهای همگنان در این خیانت بر تو قرار گرفته است، و ترا با این سمت و وصمت در زندگانی میان این طایفه چه فایده؟ و بصلاح حال و مآل تو آن لایق تر که بگناه اقرار کنی، و بتوبت و انابت خود را از تبعت آخرت مسلم گردانی، و باز رهی

اطلاعات

منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

و دوستی ازان کلیله، روزبه نام، بنزدیک دمنه آمد و از وفات کلیله اعلام داد. دمنه رنجور و متاسف گشت و پرغم و متحیر شد،و از کوره آتش دل آهی برآورد و از فواره دیأه آب بر رخسار براند و گفت: دریغ دوست مشفق و برادر ناصح که در حوادث بدو دویدمی، و پناه در مهمات رای و رویت و شفقت و نصیحت او بود، و دل او گنج اسرار دوستان و کان رازهای بذاذران، که روزگار را بران وقوف صورت نبستی و چرخ را اطلاع ممکن نگشتی.
هوش مصنوعی: دوستی به نام روزبه از کلیله به نزد دمنه آمد و خبر فوت کلیله را به او داد. دمنه بسیار ناراحت و اندوهگین شد و قلبش پر از درد و حیرت گردید. او آهی عمیق کشید و اشکی از چشمانش جاری شد و گفت: افسوس بر دوست دلسوز و برادر راهنما که در سختی‌ها به او تکیه می‌کردم و در مسائل مهم، به نصیحت و محبت او نیاز داشتم. دل او گنجینه‌ای از اسرار دوستان بود و رازهای زیادی در صداقت او نهفته بود. او به من کمک می‌کرد تا در برابر چرخ روزگار و وقایع زندگی، آگاهی و بصیرت پیدا کنم.
بیش مرا در زندگانی چه راحت و از جان و بینایی چه فایده؟ و اگر نه آنستی که این مصیبت بمکان مودت تو جبر می‌افتد، ورنی
هوش مصنوعی: زندگی برای من چقدر آسان است، اما چه فایده‌ای دارد که جان و بینایی‌ام را داشته باشم؟ اگر این غم و اندوه به خاطر دوستی تو جبران نمی‌شود، پس واقعاً چه اهمیتی دارد؟
اکنون خود را بزاریان کشته امی
هوش مصنوعی: اکنون خود را به قتل رسانده‌ام.
و بحمدالله که بقای تو از همه فوایت عوض و خلف صدق است، و هر خلل که بوفات او حادث شده است بحیات تو تدارک پذیرد. و امروز مرا تو همان بذارذری که کلطله بوده ست، رهین شکر و منت گشتم. و کلی ارباب مروت و اصحاب خرد و تجربت را بدوستی و صحبت تو مباهات است. کاشکی از من فراغی حصال آیدی، و کاری را شایان توانمی بود. دست یک دیگر بگرفتند و شرط وثیقت بجای آورد.
هوش مصنوعی: خوشبختانه، ادامه حیات تو جایگزین و جبران دقیقی برای تمام نقصان‌ها و مشکلاتی است که ناشی از درگذشت او به وجود آمده است. امروز تو برای من مانند همان بذر درختی هستی که همیشه درخشان بوده، و من با شکرگزاری نسبت به وجود تو احساس خوشنودی می‌کنم. کسانی که دارای مروت و تجربه هستند، به دوستی و ارتباط با تو افتخار می‌کنند. ای کاش فرصتی برای من فراهم می‌شد تا کاری درخور و شایسته انجام دهم. آن‌ها دست یکدیگر را گرفتند و بر سر پیمانی توافق کردند.
آنگاه دمنه او را گفت: فلان جای ازان من و کلیله دفینه ای است، اگر رنجی برگیری و آن را بیاری سعی تو مشکوری باشد. روزبه بر حکم نشان او برفت و آن بیاورد. دمنه نصیب خویش برگرفت و حصه کلیله برزویه داد، و وصایت نمود که پیوسته پیش ملک باشد و ازانچه در باب وی رود تنسمی می‌کند او را می‌آگاهاند. و روزبه تیمار آن نکته تا روز قیامت وفات دمنه می‌داشت. دیگر روز مقدم قضات ماجرا بنزدیک شیر برد و عرضه کرد. شیر آن بستد و او را بازگردانید، و مادر را بطلبید. چون مادر شیر ماجرا را بخواند و بر مضمون آن واقف گشت در اضطراب آمد و گفت: اگر سخن درشت رانم موافق رای ملک نباشد، و اگر تحرز نمایم جانب شفقت و نصیحت مهمل ماند. شیر گفت: در تقریر ابواب مناصحت محابا و مراقبت شرط نیست، و سخن او در محل هرچه قبول تر نشیند و آن را بر ریبت و شبهت آسیب و مناسبت نباشد. گفت: ملک میان دروغ و راست فرق نمی کند، و منفعت خویش از مضرت نمی شناسد. و دمنه بدین فرصت می‌یابد فتنه ای انگیزد که رای ملک در تدارک آن عاجز آید،و شمشیر او از تلافی آن قاصر و بخشم برخاست و برفت.
هوش مصنوعی: دمنه به روزبه گفت: در مکانی که متعلق به من و کلیله است، گنجی پنهان وجود دارد. اگر زحمت بکشی و آن را بیاوری، تلاش تو قدردانی خواهد شد. روزبه به دستور او رفت و گنج را آورد. دمنه سهم خود را برداشت و بخش کلیله را به برزویه تقدیم کرد و سفارش کرد که همواره نزد پادشاه باشد و او را از هر آنچه در موردش پیش می‌آید آگاه کند. روزبه این مسئولیت را تا روز قیامت که دمنه وفات کرد، به دوش داشت. روز بعد، قضات ماجرا را به شیر گزارش کردند. شیر آن را بررسی کرد و سپس بازگرداند و مادر شیر را احضار کرد. هنگامی که مادر از ماجرا باخبر شد، به شدت نگران و مضطرب شد و گفت: اگر سخن سختی بگویم ممکن است با نظر پادشاه در تضاد باشد و اگر تلاش کنم تا مراعات کنم، نصیحت‌ام بی‌فایده خواهد بود. شیر گفت: در بیان نصیحت، احتیاط و نگران بودن لازم نیست و هر سخنی که در محل خود مناسب باشد، پذیرفته می‌شود و نباید تحت تأثیر تردید و شبهه قرار گیرد. مادر گفت: پادشاه بین راست و دروغ تمایز قائل نمی‌شود و نمی‌تواند منفعت خود را از ضرر تشخیص دهد. دمنه از این موقعیت بهره می‌جوید و فتنه‌ای می‌آفریند که نظر پادشاه در آن گیر می‌کند و او از انتقام‌ گرفتن ناتوان می‌شود و عصبانی شده، جایی را ترک می‌کند.