گنجور

شمارهٔ ۲ - در مدح ابراهیم میرزا

حسرتی نیست جز این در دلم از ناز و نعیم
که به پای تو نهم روی و کنم جان تسلیم
تا به کی در حرم کعبهٔ وصلت باشند
دیگران محرم و محروم من از طوف حریم
گرچه دورم ز حریم تو، خدا می‌داند
که کسی غیر تو در خانهٔ جان نیست مقیم
ناتوان است تن زار من از ضعف چنان
که شوم همچو خیال از نظر تیز، عدیم
بس که فرسوده تن زار و نزارم چو غبار
پیکرم زیر و زبر گردد از آسیب نسیم
شهد جان در جسد آمیخته با زهر بلا
مرغ دل در بدن آویخته از رشته بیم
کرده از هیبت نالیدن من، وهم هراس
گشته از سختی جان کندن من، مرگ وهیم
ای لبت چشمهٔ حیوان و درت کعبهٔ جان
زندگی بی‌تو مرا گرچه عذابی‌ست الیم،
خواهم از مرگ مدارا دو سه روزی، که کنم
کعبهٔ کوی ترا بار دگر طوف حریم
با قد خم شده برگرد تو گردم صد بار
همچو نه طاق فلک، گرد شه هفت اقلیم
ماه خورشید علم، خسرو سیّاره حشم
شاه دین، کعبهٔ جان، قبلهٔ دل، ابراهیم
آنکه چون ابر، گهر را ز کف گوهربار
افکند بر سر ره، خوارتر از طفل یتیم
دور نبود که شود از نظر تربیتش
همچو اطفال رحم، صورت آیینه جسیم
هر که را سایهٔ قدرت به سر افتد، هرگز
سر نیارد بر مخلوق فرو در تعظیم
ای که از شعشعهٔ رای تو هر برگ چنار
می‌نماید به چمن معجزهٔ دست کلیم
تویی آن کعبهٔ حاجات که چار ارکان را
روی بر پای تو بینند چو ارکان حطیم
چه عجب کز اثر مهر تو در خانهٔ قبر
روشنی بیشتر از شمع دهد عظم رمیم
از دل دوزخیان حسرت فردوس رود
گر نسیمی وزد از لطف تو بر قعر جحیم
آب گردد چو یخ از تابش خورشید تموز
سایه هنگام غضب از تو گر افتد بر سیم
مشک اگر بو برد از نافهٔ جاه تو، سزد
که دهد مایهٔ راحت به حرارت ز شمیم
شاید از عکس دم تیغ تو کآیینه شود
چون مه از معجز انگشت پیمبر به دو نیم
گر شود حلقهٔ زهگیر تو عینک، بجهد
از سر تیر نظر، صورت آیینه سلیم
تا به جایی‌ست جلال تو که با این‌همه قدر
زیر او دایرهٔ مهر بود نقطهٔ جیم
چون ثوابت ابدالدّهر نجنبد از جای
زیبق افشاند اگر حلم تو بر سطح ادیم
گر برد بوی ز تادیب تو، گستاخانه
نرود سر زده اندر حرم غنچه نسیم
ور ز فیض نفست بوی حمایت یابد
جان بیمار، شود با ملک‌الموت غنیم
نسل بر تیغ ترا گر گذراند در دل
شود از طفل صور، مادر آیینه عقیم
از دو صد سلسلهٔ عشق نجنبد از جا
هر دلی کو شود از یاد وقار تو حلیم
بزم قدر تو به جایی‌ست که در صفّ نعال
اطلس چرخ بود زیر قدم همچو گلیم
عکس دست گهرافشان تو در بحر افتاد
ریخت چون بار شکوفه، درم از ماهی شیم
اختران را ز عمل عزل نمودیّ و نماند
چون خط عامل معزول، اثر در تقویم
از سپاه تو دل خصم ز بس بیجگری
متنفّر چو ز ارباب طمع، طبع لئیم
هست در ملک خدا، ذات شریف تو عزیز
همچو مهمان گرامی به سر خوان کریم
صفحهٔ مملکت جاه ترا سطح زمین
مسطر و بین سطور است درو هفت اقلیم
حاصل هر دو جهان در نظر همّت تو
نیست چندان‌که نمایی به دو سایل تقسیم
شهریارا بشنو حال دلم، گرچه که هست
عالم‌الغیب ضمیر تو بر اسرار علیم
منم آن کس که مرا در نظر طبع بلند
همچو اندیشهٔ اطفال بود رای حکیم
مسطر صفحهٔ اندیشه کنند اهل کمال
چون من از فکر به قانون سخن بندم سیم
بر سر مسند خورشید نهم پا، هر گاه
دهم از مدح تو سلطان سخن را دیهیم
داشتم داعیه کز تربیت همّت تو
ای چو خورشید علم گشته در انعام عمیم،
بشکنم معرکهٔ نادره‌گویان جدید
بگسلم سلسلهٔ قافیه‌سنجان قدیم
نه منم کز مدد بخت همایون بودم
روز رزم تو رفیق و شب بزم تو ندیم؟
دور باشم ز تو عمریّ و نگویی که چه شد
آنکه عمری چو سگان بود درین سدّه مقیم
جز تو ای جوهری نظم، کسی نشناسد
صدف از گوهر ناب و خزف از درّ یتیم
در فراق تو بدین حال دلم می‌سوزد
ورنه کم نیست درین شهر مرا ناز و نعیم
چون فراق تو بلایی به دلم کار نکرد
گرچه آمد به سرم بی‌تو بلاهای عظیم
این زمان هم که ز کوی تو به عزم سفرم
با قد خم شده چون دال و دل تنگ چو میم
به علیمی که بر اخبار ضمیر است خبیر
به حکیمی که بر اسرار صمیم است علیم
که مرا هست بسی زین سفر آسانتر، اگر
جان رنجور مسافر شود از جسم سقیم
می‌روم، لیک به هر جا که روم، خواهم بود
در دعای تو به صدق از سر اخلاص مقیم
تا شود ماه نو و مهر، نمایان به فلک
تا دهد سجده و تسلیم، نشان از تعظیم
همچو خورشید تو بر تخت نشینیّ وکند
مهر تعظیم و فلک سجده، مه نو تسلیم

اطلاعات

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

حسرتی نیست جز این در دلم از ناز و نعیم
که به پای تو نهم روی و کنم جان تسلیم
هوش مصنوعی: در دل من حسرتی جز این نیست که از زیبایی و نعمت‌ها فقط به خاطر تو، جانم را فدای تو کنم و به عشق تو تسلیم شوم.
تا به کی در حرم کعبهٔ وصلت باشند
دیگران محرم و محروم من از طوف حریم
هوش مصنوعی: چقدر باید صبر کنم تا دیگران در حرم عشق و وصال من حاضر باشند، در حالی که من از این دوری محروم هستم و نمی‌توانم به گرداگرد آن بیفتم؟
گرچه دورم ز حریم تو، خدا می‌داند
که کسی غیر تو در خانهٔ جان نیست مقیم
هوش مصنوعی: هرچند که از محدودهٔ عشق و نزدیکی تو دور هستم، اما خدا می‌داند که هیچ کس جز تو در قلب و جانم سکونت ندارد.
ناتوان است تن زار من از ضعف چنان
که شوم همچو خیال از نظر تیز، عدیم
هوش مصنوعی: بدن نحیف و ضعیف من به قدری ناتوان است که ممکن است مانند یک خیال، از نظرها پنهان شوم.
بس که فرسوده تن زار و نزارم چو غبار
پیکرم زیر و زبر گردد از آسیب نسیم
هوش مصنوعی: به دلیل اینکه بدن من خسته و نزار است، مانند غباری در باد به راحتی آسیب می‌بیند و در هم می‌ریزد.
شهد جان در جسد آمیخته با زهر بلا
مرغ دل در بدن آویخته از رشته بیم
هوش مصنوعی: عسل جان در بدن با زهر درد ترکیب شده و پرنده دل در بدن از درد و نگرانی آویزان است.
کرده از هیبت نالیدن من، وهم هراس
گشته از سختی جان کندن من، مرگ وهیم
هوش مصنوعی: به خاطر شدت درد و رنجی که در هنگام مردن احساس می‌کنم، دیگر نمی‌توانم از شدت ناراحتی صدایی از من درآید و حتی خود مرگ برایم به وحشتی تبدیل شده است.
ای لبت چشمهٔ حیوان و درت کعبهٔ جان
زندگی بی‌تو مرا گرچه عذابی‌ست الیم،
هوش مصنوعی: ای لب‌های تو همچون چشمه‌ای پر از زندگی است و در تو مانند کعبه‌ای برای جان و روح من وجود دارد. زندگی بدون تو برای من عذابی شدید و دردناک است.
خواهم از مرگ مدارا دو سه روزی، که کنم
کعبهٔ کوی ترا بار دگر طوف حریم
هوش مصنوعی: می‌خواهم چند روزی با مرگ مدارا کنم، تا دوباره به دور کعبه‌ی محبت تو بچرخم و از حریم تو زیارت کنم.
با قد خم شده برگرد تو گردم صد بار
همچو نه طاق فلک، گرد شه هفت اقلیم
هوش مصنوعی: با قامت خمیده‌ات، من به دور تو می‌چرخم و مثل طاق آسمان، همین‌طور دور تو می‌گردم، چندین بار، همچون حکمرانی بر هفت اقلیم.
ماه خورشید علم، خسرو سیّاره حشم
شاه دین، کعبهٔ جان، قبلهٔ دل، ابراهیم
هوش مصنوعی: این بیت به تمجید و بزرگداشت شخصیتی خاص اشاره دارد که نور و دانش را چون ماه و خورشید پخش می‌کند. او مانند پادشاهی در میان سیارات است و به عنوان یک الگو و مرجع در دین و معرفت شناخته می‌شود. این شخص مانند کعبه، مرکزی برای روح و دل‌های مردم است و به ابراهیم نسبت داده می‌شود که نماد ایمان و هدایت است.
آنکه چون ابر، گهر را ز کف گوهربار
افکند بر سر ره، خوارتر از طفل یتیم
هوش مصنوعی: کسی که مانند ابر، جواهرات را از دستان گوهربار خود بر زمین می‌افکند، در مقام و ارزش پایین‌تر از یک کودک یتیم است.
دور نبود که شود از نظر تربیتش
همچو اطفال رحم، صورت آیینه جسیم
هوش مصنوعی: دور نیست که با تربیت مناسب، او مانند کودکان نیکو و خوش‌ظاهر شود.
هر که را سایهٔ قدرت به سر افتد، هرگز
سر نیارد بر مخلوق فرو در تعظیم
هوش مصنوعی: هر کسی که تحت تأثیر قدرت قرار گیرد، هرگز نمی‌تواند سرش را به خاطر کسی پایین بیاورد و به او احترام بگذارد.
ای که از شعشعهٔ رای تو هر برگ چنار
می‌نماید به چمن معجزهٔ دست کلیم
هوش مصنوعی: ای کسی که روشنایی فکر و اندیشه‌ات سبب شده است که هر برگ چنار در باغ به مانند معجزه‌ای از دست کلیم (حضرت موسی) به نظر برسد.
تویی آن کعبهٔ حاجات که چار ارکان را
روی بر پای تو بینند چو ارکان حطیم
هوش مصنوعی: تو آن کعبه‌ای هستی که همه آرزوها و نیازها به سویت روی آورده‌اند، مانند چهار پایه‌ای که در حطیم قرار دارد.
چه عجب کز اثر مهر تو در خانهٔ قبر
روشنی بیشتر از شمع دهد عظم رمیم
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی اشاره دارد به قدرت و تأثیر عشق و محبت، حتی در مکان‌هایی که به نظر می‌رسد تاریکی و ناامیدی حکم‌فرماست. شاعر با اشاره به اثر مهر محبوب بر وجود انسان، می‌گوید که حتی در خانهٔ قبر، که نماد مرگ و پایان زندگی است، نور و روشنی ناشی از عشق او بیشتر از شمع است. این به معنای این است که عشق و محبت می‌توانند در عمیق‌ترین و تاریک‌ترین لحظات زندگی نیز نور و زندگی را فراهم کنند.
از دل دوزخیان حسرت فردوس رود
گر نسیمی وزد از لطف تو بر قعر جحیم
هوش مصنوعی: اگر نسیمی از لطف تو بر عمق جهنم بوزد، دل‌های دوزخیان آرزوی بهشت را خواهند داشت.
آب گردد چو یخ از تابش خورشید تموز
سایه هنگام غضب از تو گر افتد بر سیم
هوش مصنوعی: وقتی خورشید در تابستان به شدت می‌تابد، یخ آب می‌شود و اگر سایه تو بر نقره (سیم) بیفتد، نشان از قدرت و تاثیر تو دارد.
مشک اگر بو برد از نافهٔ جاه تو، سزد
که دهد مایهٔ راحت به حرارت ز شمیم
هوش مصنوعی: اگر مشک بیدار شود و بوی نافهٔ تو را متوجه گردد، شایسته است که به خاطر عطر خوش تو، مایهٔ آرامش و راحتی را به حرارت و گرما ببخشد.
شاید از عکس دم تیغ تو کآیینه شود
چون مه از معجز انگشت پیمبر به دو نیم
هوش مصنوعی: شاید تصویر تیز و برنده تو مثل آینه‌ای باشد که نور ماه را منعکس می‌کند، مانند معجزه‌ای که انگشت پیامبر باعث شده است و آن نور به دو نیم تقسیم می‌شود.
گر شود حلقهٔ زهگیر تو عینک، بجهد
از سر تیر نظر، صورت آیینه سلیم
هوش مصنوعی: اگر دوربین تاریکی تو مانند عینک باشد، تیر نگاه به سوی زیبایی به پرواز در می‌آید و در آینه، چهره‌ای کامل و بی‌عیب نمایان می‌شود.
تا به جایی‌ست جلال تو که با این‌همه قدر
زیر او دایرهٔ مهر بود نقطهٔ جیم
هوش مصنوعی: جلال و عظمت تو آن‌قدر بزرگ است که حتی با وجود این همه ارزش، دایرهٔ مهر به گرد تو مانند نقطه‌ای کوچک به چشم می‌آید.
چون ثوابت ابدالدّهر نجنبد از جای
زیبق افشاند اگر حلم تو بر سطح ادیم
هوش مصنوعی: مانند ستاره‌های ثابت که در طول زمان جا به جا نمی‌شوند، اگر صبر و حوصله‌ات بر روی زمین گسترش یابد، زیبایی و نورانیت را به دنیا می‌تاباند.
گر برد بوی ز تادیب تو، گستاخانه
نرود سر زده اندر حرم غنچه نسیم
هوش مصنوعی: اگر عطر تربیت تو به مشام برسد، دیگر نمی‌تواند بی‌ادبانه و با سرکشی به بستان گل‌ها سرک بکشاند.
ور ز فیض نفست بوی حمایت یابد
جان بیمار، شود با ملک‌الموت غنیم
هوش مصنوعی: اگر از روح تو بوی حمایتی به جان بیمار برسد، او با ملک‌الموت می‌تواند در آشتی و آرامش باشد.
نسل بر تیغ ترا گر گذراند در دل
شود از طفل صور، مادر آیینه عقیم
هوش مصنوعی: اگر نسلی از روی سر تو بگذرد، دلش از کودکانی که در آینه‌ی مادر زاده می‌شوند، خالی و بی‌ثمر خواهد شد.
از دو صد سلسلهٔ عشق نجنبد از جا
هر دلی کو شود از یاد وقار تو حلیم
هوش مصنوعی: هر دلی که از یاد آرامش و وقار تو دور شود، حتی با وجود صدها رشته عشق و محبت، هیچ حرکتی نخواهد کرد.
بزم قدر تو به جایی‌ست که در صفّ نعال
اطلس چرخ بود زیر قدم همچو گلیم
هوش مصنوعی: مهمانی تو در مرتبه‌ای قرار دارد که زیر پای تو مانند گلیم، به اندازهٔ حرمت درشتی و نرمی چرخش آسمان است.
عکس دست گهرافشان تو در بحر افتاد
ریخت چون بار شکوفه، درم از ماهی شیم
هوش مصنوعی: عکس دست گران‌قدر تو در دریا افتاد و به‌گونه‌ای پخش شد که مانند بارش گل‌های شکوفه به نظر می‌رسید. من از آن ماهی‌ها، چیزی را برای خودم می‌گیرم.
اختران را ز عمل عزل نمودیّ و نماند
چون خط عامل معزول، اثر در تقویم
هوش مصنوعی: تو با کار نادرستت ستاره‌ها را از مقام خود پایین آوردی و دیگر مانند نشانه‌های یک عامل برکنار شده، اثری در روزنگار باقی نماند.
از سپاه تو دل خصم ز بس بیجگری
متنفّر چو ز ارباب طمع، طبع لئیم
هوش مصنوعی: دل دشمن از بی‌شرمی‌های تو به شدت دلزده شده است، مانند طبع حرص و طمع که از اربابان خود بیزار است.
هست در ملک خدا، ذات شریف تو عزیز
همچو مهمان گرامی به سر خوان کریم
هوش مصنوعی: در دنیای خدا، وجود پربار تو مانند یک مهمان محترم در کنار سفره بخشنده و با کرامت است.
صفحهٔ مملکت جاه ترا سطح زمین
مسطر و بین سطور است درو هفت اقلیم
هوش مصنوعی: صفحهٔ کشور تو مانند زمین است که در آن هفت اقلیم به زیبایی و هماهنگی نوشته شده‌اند.
حاصل هر دو جهان در نظر همّت تو
نیست چندان‌که نمایی به دو سایل تقسیم
هوش مصنوعی: آنچه از دو جهان به دست می‌آید، در دیدگاه بلندپروازی تو به آن اندازه نیست که بتوانی آن را به دو بخش تقسیم کنی.
شهریارا بشنو حال دلم، گرچه که هست
عالم‌الغیب ضمیر تو بر اسرار علیم
هوش مصنوعی: ای شهریار، حال مرا بشنو، هرچند که تو باخبر از رازهای دل من هستی.
منم آن کس که مرا در نظر طبع بلند
همچو اندیشهٔ اطفال بود رای حکیم
هوش مصنوعی: من همان کسی هستم که در نظر طبع و احساسات بلند، مانند اندیشه‌های کودکان به نظر می‌رسم، حتی اگر حکیمان به من نگریسته و رای‌هایشان را مطرح کنند.
مسطر صفحهٔ اندیشه کنند اهل کمال
چون من از فکر به قانون سخن بندم سیم
هوش مصنوعی: افراد کامل و با دانش، مانند من، از تفکر به قوانین و اصول پرداخته و به بیان آنها می‌پردازند.
بر سر مسند خورشید نهم پا، هر گاه
دهم از مدح تو سلطان سخن را دیهیم
هوش مصنوعی: هر زمان که بر جایگاه بلند و درخشان چون خورشید قرار می‌گیرم، خود را شایسته ستایش و تعظیم تو، ای سلطان، می‌دانم.
داشتم داعیه کز تربیت همّت تو
ای چو خورشید علم گشته در انعام عمیم،
هوش مصنوعی: من همواره به این فکر می‌کنم که از تربیت و تلاش‌های تو، ای کسی که مانند خورشید درخشانی و علم را به ما عطا کرده‌ای، بهره‌مند شده‌ام.
بشکنم معرکهٔ نادره‌گویان جدید
بگسلم سلسلهٔ قافیه‌سنجان قدیم
هوش مصنوعی: می‌خواهم برتری و قدرت شاعران جدید را به نمایش بگذارم و زنجیرهٔ شعرهای قدیمی و قافیه‌سازان گذشته را قطع کنم.
نه منم کز مدد بخت همایون بودم
روز رزم تو رفیق و شب بزم تو ندیم؟
هوش مصنوعی: من نه کسی‌ام که در روز جنگ، به خاطر شانس و اقبال خوبم، همراه تو بودم و در شب‌های جشن و شادی، دوست تو بودم.
دور باشم ز تو عمریّ و نگویی که چه شد
آنکه عمری چو سگان بود درین سدّه مقیم
هوش مصنوعی: سال‌ها از تو دور باشم و تو هیچ نپرسیدن که چه بر سر آن کسی آمد که سال‌ها مانند سگ‌ها درمیان این جمع زندگی می‌کرد.
جز تو ای جوهری نظم، کسی نشناسد
صدف از گوهر ناب و خزف از درّ یتیم
هوش مصنوعی: جز تو، هیچ‌کس نمی‌تواند به درستی تفاوت بین جواهر واقعی و چیزهای بی‌ارزش را بشناسد. تو مانند یک گوهر درخشان هستی که ارزش واقعی را به دیگران می‌نمایانی.
در فراق تو بدین حال دلم می‌سوزد
ورنه کم نیست درین شهر مرا ناز و نعیم
هوش مصنوعی: دل من در نبود تو به شدت ناراحت و غمگین است، وگرنه در این شهر من از محبت و خوشی کم ندارم.
چون فراق تو بلایی به دلم کار نکرد
گرچه آمد به سرم بی‌تو بلاهای عظیم
هوش مصنوعی: با جدایی تو، هیچ آسیبی به دلم نرسید، هرچند که بلاهای بزرگ و سنگینی بی‌تو بر سرم آمد.
این زمان هم که ز کوی تو به عزم سفرم
با قد خم شده چون دال و دل تنگ چو میم
هوش مصنوعی: الان که از سمت تو به سفر می‌روم، قامت من خمیده و دلم بسیار ناراحت است.
به علیمی که بر اخبار ضمیر است خبیر
به حکیمی که بر اسرار صمیم است علیم
هوش مصنوعی: این بیت به ویژگی‌های خاص دو شخصیت اشاره دارد. اولین شخصیت، عالمی است که از درون انسان‌ها و رازهای قلبی آن‌ها آگاه است. دومین شخصیت، حکیمی است که به عمق و رازهای واقعی وجود انسان‌ها تسلط دارد و می‌تواند به لطافت روح و اسرار درونی آن‌ها پی ببرد. به طور کلی، این بیت به شناخت عمیق و درک درست از انسان‌ها و احساسات و اندیشه‌هایشان اشاره می‌کند.
که مرا هست بسی زین سفر آسانتر، اگر
جان رنجور مسافر شود از جسم سقیم
هوش مصنوعی: این سفر برای من آسان‌تر است، اگر روح خسته‌ی مسافر از بدن بیمار رنج ببرد.
می‌روم، لیک به هر جا که روم، خواهم بود
در دعای تو به صدق از سر اخلاص مقیم
هوش مصنوعی: من به سفر می‌روم، اما هر جایی که بروم، با تمام صمیمیت و خلوص نیت در دعاهای تو حضور خواهم داشت.
تا شود ماه نو و مهر، نمایان به فلک
تا دهد سجده و تسلیم، نشان از تعظیم
هوش مصنوعی: زمانی که ماه نو و خورشید در آسمان نمایان شوند، نشانه‌ای از تعظیم و تقدیس را نشان می‌دهند و به سمت آسمان سجده می‌کنند.
همچو خورشید تو بر تخت نشینیّ وکند
مهر تعظیم و فلک سجده، مه نو تسلیم
هوش مصنوعی: تو مانند خورشید بر throne نشسته‌ای، و ستاره‌ها به نشانه احترام خم می‌شوند و ماه نو در برابر تو سر تسلیم فرود آورده است.