گنجور

شمارهٔ ۱ - در مدح ابراهیم میرزای صفوی

به سینه تیری ازان غمزه خورده‌ام کاری
که برنیایدم از دل مگر به دشواری
ز بس که غمزهٔ او خوار و زار می‌کشدم
به عجز می‌طلبم هر دم از اجل یاری
اجل که شیوهٔ او بی‌گنه کشی‌ست، کند
به پشتگرمی آن غمزه این ستمکاری
به عشوه‌ها که ازو بوی خون همی‌ آید
مبر دلم، که نمی‌آید از تو دلداری
مگر سرایت خون دل شهیدان است
که گرمخون شده‌ای با وجود خونخواری
ز بیم آن مژه شادم به قید طرّه، که صید
به زیر تیغ ندارد غم گرفتاری
به یک کرشمه توانی جهان جهان بکشی
که از اجل نکشی منّت مددکاری
دلا نگفتم ازان بی‌وفا فریب مخور؟
کنون به آنچه ازو می‌کشی سزاواری
فغان که از تو پر آزار شد چنان دلها
که نیست خوی ترا قدرت دل‌آزاری
ز بیخودی شده‌ام گرم شکوه، می‌خواهم
که هرچه می‌شنوی، ناشنیده انگاری
ز رفتن تو دلم را کجا دهد تسکین
بهانه‌ای که پذیرفته‌ام به ناچاری
ز بس ترا دل بیگانه‌خو حجاب آموخت
ز آشنا چه،‌ که از خویش شرم می‌داری
بر آستان شهنشه مگر نهادی روی
که سر ز ناز به گردون فرو نمی‌آری
جهان پناه فلک دستگاه، ابراهیم
که انسب است به او منصب جهانداری
شهی که بر سر گنجینهٔ سخاوت او
کند به جای شرر، اژدها گهرباری
توان ز گرد ره کبریای او، افراشت
فراز تارک خورشید، چتر جبّاری
کسی ز ننگ، حیات ابد نمی‌طلبد
ز بس که بسته سخایش در طلبکاری
ز خنده، از فرح عهد او، نبندد لب
اگر به سوده‌نمک زخم را بینباری
دمد گلی که نباشد به آب حاجتمند
به یاد لطفش اگر دانه از شرر کاری
زهی ز حلم تو گیتی به زیر بار، چنان
که کوه را نشمارد مگر به سرباری
کنی ز قدر چو عیسی بر آسمان منزل
اگر ز حلم، قدم بر زمین نیفشاری
به خلق اگر نفست مژده حیات دهد
اجل کند پس ازین خسته را پرستاری
درو به چشم تصرّف کجا تواند دید
اگر به دزد اجل نقد عمر بسپاری
به بحر حلم تو گر کوه را دراندازند
چو کاه بر سر آب آید از سبکباری
عقاب عزم تو گر پر دهد به بال خدنگ
کند چو مرغ هوایی به خویش طیّاری
خیال پاس تو گر دیده را به خواب آید
سزد که خواب شود پاسبان بیداری
به هر زمین که وقار تو سایه اندازد
شود کبود تن خاک از گرانباری
به دور حفظ تو چون مهر، عکس بنماید
به روی آتش اگر آب را کنی جاری
توان به عهد تو دیدن ز پرتو توفیق
جمال توبه در آیینهٔ گنهکاری
چه آتشی‌ست سمندت که گر برانگیزی
دهد به صاعقه تعلیم گرم رفتاری
به جنب سرعت او، چرخ دایم‌الحرکت
همان به گام نخستین، چو گاو عصّاری
به گاه پویه ازو قطرهٔ عرق که چکد
علی‌الدّوام کند چون ستاره، سیّاری
چو برق در پی جستن به اضطراب آید
اگر عنانش به دست نسیم بسپاری
به دست برق سپاری عنان سرعت او
دمی ز رفتن اگر خواهی‌اش نگه‌داری
جهان پناها! اگر می‌روم ازین درگاه
خدای را ز قصور وفا نپنداری
گمان مبر که به آسانی از تو می‌گذرم
که پای ذوق ز پی می‌کشم به دشواری
نه از شه است تغافل، نه از رهی تقصیر
گرم ز خیل غلامان خویش نشماری
به مجمع تو که جمعند اهل فضل و هنر
کیم من و چو منی را چرا نگه‌داری
سفر گزیدم اگر، عاری از هنر بودم
که آستان تو باشد ز بی‌هنر عاری
به هر کجا که روم، بندهٔ تو خواهم بود
کنند اگر دگرانم به جان خریداری
ببند بهر دعا میلی از فسانه زبان
که بیش ازین نتوان کرد هرزه گفتاری
همیشه دست قضا تا به دستیاری حسن
کند عمارت این کهنه چاردیواری
به اتّفاق دعاهای مستجاب، کند
بنای عمر ترا روزگار، معماری

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

به سینه تیری ازان غمزه خورده‌ام کاری
که برنیایدم از دل مگر به دشواری
هوش مصنوعی: در دل من زخمی از آن نگاه فریبنده نشسته که به سختی می‌توانم آن را فراموش کنم و از دل بیرون بیاورم.
ز بس که غمزهٔ او خوار و زار می‌کشدم
به عجز می‌طلبم هر دم از اجل یاری
هوش مصنوعی: به خاطر جذابیت و زیبایی او، به شدت دلم شکسته و ناتوان شده‌ام. هر لحظه از مرگ کمک می‌طلبم و عاجزانه از آن می‌خواهم که به من رحم کند.
اجل که شیوهٔ او بی‌گنه کشی‌ست، کند
به پشتگرمی آن غمزه این ستمکاری
هوش مصنوعی: مرگ، که عادتش کشتن بی‌گناهان است، به راحتی تحت تأثیر آن نگاه نازک و ستمگرانه قرار می‌گیرد.
به عشوه‌ها که ازو بوی خون همی‌ آید
مبر دلم، که نمی‌آید از تو دلداری
هوش مصنوعی: با ناز و کرشمه‌ای که از او می‌فهمم، بوی خون به مشام می‌رسد و دلم را آرامش نمی‌دهد، چون از تو هیچ نشانه‌ای از محبت نمی‌بینم.
مگر سرایت خون دل شهیدان است
که گرمخون شده‌ای با وجود خونخواری
هوش مصنوعی: شاید به خاطر عواطف و احساسات عمیق خون دل شهیدان است که تو این‌گونه پرحرارت و پرشور شده‌ای، با اینکه خودت هم معروف به خونخواری هستی.
ز بیم آن مژه شادم به قید طرّه، که صید
به زیر تیغ ندارد غم گرفتاری
هوش مصنوعی: از ترس آن مژه‌ای که بر سر موهایش افتاده‌ام، خوشحالم؛ زیرا صیدی که زیر تیغ باشد، غم و اندوهی از گرفتار شدن ندارد.
به یک کرشمه توانی جهان جهان بکشی
که از اجل نکشی منّت مددکاری
هوش مصنوعی: با یک اشاره یا از روی لطف تو می‌توانی جهانی را تحت تأثیر قرار دهی، به‌گونه‌ای که از سرنوشت یا مرگ، نیازی به کمک و حمایت تو نباشد.
دلا نگفتم ازان بی‌وفا فریب مخور؟
کنون به آنچه ازو می‌کشی سزاواری
هوش مصنوعی: ای دل، آیا به تو نگفتم از آن بی‌وفا فریب نخور؟ حالا باید نتیجه‌اش را که از او می‌کشی، قبول کنی.
فغان که از تو پر آزار شد چنان دلها
که نیست خوی ترا قدرت دل‌آزاری
هوش مصنوعی: آه و افسوس که دل‌ها به خاطر تو به شدت رنجیده‌اند، به قدری که قدرت دل‌آزردن تو را ندارند.
ز بیخودی شده‌ام گرم شکوه، می‌خواهم
که هرچه می‌شنوی، ناشنیده انگاری
هوش مصنوعی: من به شدت در حال اعتراض و شکایت هستم و می‌خواهم که هر چیزی که می‌گویی را نادیده بگیری.
ز رفتن تو دلم را کجا دهد تسکین
بهانه‌ای که پذیرفته‌ام به ناچاری
هوش مصنوعی: دل من از رفتن تو آرامش ندارد و هیچ بهانه‌ای نمی‌تواند این درد را تسکین دهد، زیرا من این وضعیت را به ناچار پذیرفته‌ام.
ز بس ترا دل بیگانه‌خو حجاب آموخت
ز آشنا چه،‌ که از خویش شرم می‌داری
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه دل تو از دیگران دوری کرده و همیشه تحت تأثیر حجاب‌ها بوده، دیگر نمی‌دانی با آشنایان چطور باید رفتار کنی و از خودت خجالت می‌کشی.
بر آستان شهنشه مگر نهادی روی
که سر ز ناز به گردون فرو نمی‌آری
هوش مصنوعی: آیا بر درگاه پادشاهی نرفته‌ای که با ناز و غرور، سر خود را به آسمان نمی‌کشی؟
جهان پناه فلک دستگاه، ابراهیم
که انسب است به او منصب جهانداری
هوش مصنوعی: جهان به مانند پناهی برای فلک است و ابراهیم که از نسل اوست، به عنوان سرداری بزرگ برگزیده شده است که مقام رهبری و ادارهٔ جهان را دارد.
شهی که بر سر گنجینهٔ سخاوت او
کند به جای شرر، اژدها گهرباری
هوش مصنوعی: پادشاهی که بر خزانهٔ بخشش و سخاوتش تکیه کند، به جای اینکه آتش و خطر به وجود آورد، همچون اژدهایی پر از جواهرات باارزش می‌باشد.
توان ز گرد ره کبریای او، افراشت
فراز تارک خورشید، چتر جبّاری
هوش مصنوعی: قدرت و عظمت الهی به حدی است که می‌تواند بر بالای سر خورشید، سایه‌ای از بزرگی و جبروت بیفکند.
کسی ز ننگ، حیات ابد نمی‌طلبد
ز بس که بسته سخایش در طلبکاری
هوش مصنوعی: کسی به خاطر شرم و خجالت، زندگی جاویدان نمی‌خواهد، زیرا سخنش در حالت درخواست و طلبی قرار گرفته است.
ز خنده، از فرح عهد او، نبندد لب
اگر به سوده‌نمک زخم را بینباری
هوش مصنوعی: اگر در شادی و خنده‌های او لب بر نمی‌بندد، پس چگونه می‌تواند زخم‌ها را با نمک و اندوه ببیند؟
دمد گلی که نباشد به آب حاجتمند
به یاد لطفش اگر دانه از شرر کاری
هوش مصنوعی: اگر گلی وجود نداشته باشد که به آب نیاز داشته باشد، من همچنان به یاد لطفش هستم و حتی اگر برای کارهای خود با آتش هم روبرو شوم، نسبت به او فراموشی نخواهم کرد.
زهی ز حلم تو گیتی به زیر بار، چنان
که کوه را نشمارد مگر به سرباری
هوش مصنوعی: عجب از صبوری تو که جهان بر دوش توست، همچنان که کوه هیچ‌گاه سنگینی خود را نادیده نمی‌گیرد.
کنی ز قدر چو عیسی بر آسمان منزل
اگر ز حلم، قدم بر زمین نیفشاری
هوش مصنوعی: اگر تو مانند عیسی در آسمان مقام بلند و باعظمتی داری، بهتر است با فروتنی و ادب بر روی زمین قدم بگذاری و به اوج و مقام خود مغرور نشوی.
به خلق اگر نفست مژده حیات دهد
اجل کند پس ازین خسته را پرستاری
هوش مصنوعی: اگر نفس تو به دیگران امید زندگی ببخشد، آنگاه مرگ، مراقبت از بیمار را تا زمانی ادامه می‌دهد.
درو به چشم تصرّف کجا تواند دید
اگر به دزد اجل نقد عمر بسپاری
هوش مصنوعی: اگر به دزد زمان (مرگ) جان خود را بدهی، چگونه می‌توانی در چشم قدرت تصرف او، تخلی از امید و زندگی را ببینی؟
به بحر حلم تو گر کوه را دراندازند
چو کاه بر سر آب آید از سبکباری
هوش مصنوعی: اگر کوه را به دریای حلم تو پرتاب کنند، همانند کاهی که بر روی آب می‌آید، به خاطر سبکی و آرامش تو، به راحتی به سطح می‌آید.
عقاب عزم تو گر پر دهد به بال خدنگ
کند چو مرغ هوایی به خویش طیّاری
هوش مصنوعی: اگر عقاب بخواهد پرواز کند و به بلندی‌ها برود، مانند پرنده‌ای که آزادانه در آسمان‌ها پرواز می‌کند، به مقصد خود خواهد رسید.
خیال پاس تو گر دیده را به خواب آید
سزد که خواب شود پاسبان بیداری
هوش مصنوعی: اگر خیال حفاظت از تو باعث شود که چشم‌ها به خواب بروند، ایرادی ندارد؛ زیرا خواب می‌تواند پاسبان بیداری باشد.
به هر زمین که وقار تو سایه اندازد
شود کبود تن خاک از گرانباری
هوش مصنوعی: هر جایی که جلوه‌ی وقار و شکوفت تو به چشم آید، زمین تحت فشار عظمت تو دچار تغییر رنگ و حالتی می‌شود.
به دور حفظ تو چون مهر، عکس بنماید
به روی آتش اگر آب را کنی جاری
هوش مصنوعی: اگر آب را به جریان بیندازی، در دور مهر تو مانند نگاری در آتش به نمایش درمی‌آید.
توان به عهد تو دیدن ز پرتو توفیق
جمال توبه در آیینهٔ گنهکاری
هوش مصنوعی: توانایی دیدن وعده تو، بر مبنای نور و توفیق بخشش زیبایی تو، در آینهٔ خطاکاری ماست.
چه آتشی‌ست سمندت که گر برانگیزی
دهد به صاعقه تعلیم گرم رفتاری
هوش مصنوعی: چه آتشی در اسبت است که اگر آن را به حرکت درآوری، می‌تواند مانند صاعقه رفتار پر انرژی و گرمی را به نمایش بگذارد.
به جنب سرعت او، چرخ دایم‌الحرکت
همان به گام نخستین، چو گاو عصّاری
هوش مصنوعی: به خاطر سرعت حرکت او، چرخ زندگی همواره در حال چرخش است و در واقع مانند گام اولیه‌اش است، مثل گاوی که در آسیاب می‌چرخد.
به گاه پویه ازو قطرهٔ عرق که چکد
علی‌الدّوام کند چون ستاره، سیّاری
هوش مصنوعی: در زمان حرکت و تلاش، از وی قطره‌ای عرق می‌چکد که همواره ادامه دارد و مانند ستاره‌ای درخشان و در حال حرکت است.
چو برق در پی جستن به اضطراب آید
اگر عنانش به دست نسیم بسپاری
هوش مصنوعی: اگر همچون برق در جست‌وجو و اضطراب باشی، وقتی که هدایت و کنترل را به نسیم بسپاری، آرامش خواهی یافت.
به دست برق سپاری عنان سرعت او
دمی ز رفتن اگر خواهی‌اش نگه‌داری
هوش مصنوعی: اگر می‌خواهی او را نگه‌داری، باید سرعتش را به دست برق بسپاری و لحظه‌ای از رفتن او جلوگیری کنی.
جهان پناها! اگر می‌روم ازین درگاه
خدای را ز قصور وفا نپنداری
هوش مصنوعی: ای جهان پناه! اگر از این درگاه می‌روم، نگذار تصور کنی که به خاطر کم‌کاری و بی‌وفایی است.
گمان مبر که به آسانی از تو می‌گذرم
که پای ذوق ز پی می‌کشم به دشواری
هوش مصنوعی: هرگز تصور نکن که به سادگی از کنار تو عبور می‌کنم، زیرا برای جذب زیبایی‌ها، با سختی و تلاش دنبال مقصود می‌روم.
نه از شه است تغافل، نه از رهی تقصیر
گرم ز خیل غلامان خویش نشماری
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که نه تنها از بزرگی و مقام کسی غفلت نمی‌شود، بلکه نیز به خطای کسی که از میان خیل غلامان و پیروان خود غافل است، توجهی نمی‌شود. به عبارت دیگر، اگر کسی در میان جمعیت خود به برخی از افراد اهمیت ندهد، این موضوع به خودی خود نگران‌کننده نیست.
به مجمع تو که جمعند اهل فضل و هنر
کیم من و چو منی را چرا نگه‌داری
هوش مصنوعی: در جمع شما که افراد با استعداد و با علم هستند، من و امثال من چه جایگاهی داریم که مورد توجه شما قرار بگیریم؟
سفر گزیدم اگر، عاری از هنر بودم
که آستان تو باشد ز بی‌هنر عاری
هوش مصنوعی: اگر به سفر بروم و هیچ هنری نداشته باشم، شایسته نیست که به آستان تو نزدیک شوم یا مورد قبول تو قرار بگیرم.
به هر کجا که روم، بندهٔ تو خواهم بود
کنند اگر دگرانم به جان خریداری
هوش مصنوعی: هر جا که بروم، من همیشه به تو وفادار خواهم بود، حتی اگر دیگران بخواهند جانم را بخرند.
ببند بهر دعا میلی از فسانه زبان
که بیش ازین نتوان کرد هرزه گفتاری
هوش مصنوعی: دعا و نیایش را با زبان فسانه و بیهوده در هم نیاویز، چون بیش از این نمی‌توان به بی‌خودی سخن گفت.
همیشه دست قضا تا به دستیاری حسن
کند عمارت این کهنه چاردیواری
هوش مصنوعی: سرنوشت همواره به یاری زیبایی می‌آید تا این ساختمان قدیمی را آباد کند.
به اتّفاق دعاهای مستجاب، کند
بنای عمر ترا روزگار، معماری
هوش مصنوعی: با دعای موفق و موثر، روزگار تو را همچون یک معمار می‌سازد و عمر تو را شکل می‌دهد.