شمارهٔ ۱۲ - در مدح ابراهیم میرزا
شبی در سیاهی چو روز مصایب
گشوده چو اهل مصایب ذوایب
شکن بر شکن همچو زنجیر سودا
گره بر گره همچو ابروی حاجب
دعا گمره شاهراه اجابت
بلا حاجب بارگاه مطایب
نگون یوسف مه به چاه مشارق
گره قرص خور در گلوی مغارب
به رفتن فلک در تردّد، ولیکن
چو شخصی که در خواب گردیده هارب
مگو شب، سیه زال نامهربانی
که زاید ازو طفل امّید خایب
ز پایان او خلق نومید چندان
که صبح دوم را شمردند کاذب
درو تیرگی تا به حدّی که غافل
نهادی قدم شخص در نار لاهب
مکدّر در آن زنگبار کدورت
چو آیینهٔ زنگیان نجم ثاقب
کثافت در آن آنقدر کآفرینش
ز لطف بدن چون پری بود غایب
در اوّل قدم آبله کرده یکسر
ز دشواری راه، پای کواکب
درین شب رهی بود پیشم که گردون
در افراط و تفریط ازو بود کاسب
فروتر ز بخل و فزونتر ز همّت
نشیب و فرازش به چندین مراتب
فرازش به جایی که در نیمهٔ شب
هویدا شدی صبح و شام از دو جانب
چنان کوه گردون شکوهی که بودی
درو چشمهسار از نجوم ثواقب
به بالای آن کوه اندیشهفرسا
فتادی به راکب ظلال مراکب
نشیبش به حدّی که قارون و کیوان
نمودی به هم چون دو پیکر مقارب
در آن صیدگه از دد و دام کوته
کمند بلیّات چرخ معاقب
نفیر سرافیل در وی ز پستی
چو افسانه از بهر خواب ارانب
ز گرمای آن دوزخ بیگناهان
سپند ثوابت شرروار ذایب
ز بیآبی چشمهٔ چشم عاشق
زبان بر لب افکنده مژگان ساکب
به هر گام بیدستیاریّ آتش
شدی آبله داغ در پای ذاهب
شدی آب چون آبله در ته پا
به روی زمین میخ نعل مراکب
مگر از گدازندگی تشنگان را
دمی آب پیدا شدی در مشارب
درین ره که هر دم ز بیاعتدالی
گرفتی سر راه ذاهب چو ناهب
قضا را به من مرکبی بود همره
نه مرکب، که مجموعهای از معایب
چنان صادقالاعتقادی که هر دم
فتادی به صد حیله در پای صاحب
شدی منحصر طاعت او به سجده
بُدی فیالمثل گر ز شیخان تایب
ز سستی فتادی به رو همچو سایه
برو گر شدی نور خورشید راکب
ز چشمان او پردهٔ عنکبوتی
نمایان چو از غار، بیت عناکب
قلم گر شدی فیالمثل دست و پایش
بماندی ز همراهی دست کاتب
مرا بود خرسنگ ره، تا زمانی
که از درگه صبح برخاست حاجب
تعالیاللّه از صبح دولت که سرزد
چو از خاطر پیر، تدبیر صایب
ازو آفتاب سعادت فروزان
چو نور صباح از جبین اطایب
همش پنبه از بهر داغ کدورت
همش مرهم از بهر زخم نوایب
همیکرد اشارت کلید بشارت
که این است گنجور گنج مطالب
شکفتم ازین مژده و برگشادم
چو گل دست حاجت به درگاه واجب
که یارب به جذب کمند محبّت
که مطلوب ازان شد طلبکار طالب
به ناز بتی کز تقاضای خوبی
نهان تابع و آشکار است عاتب
به خرسندی عاشق از ذوق وعده
چو شب زندهدار از دم صبح کاذب
به دیوانهای کش همین است طاعت
که آزاد باشد ز قید مذاهب
به امّیدواری که از انتظاری
به دشواریاش جان برآید ز قالب
که بیرونم آور ازین راه محنت
مرا وارهان زین کمند مصایب
هنوزم ز لشکرگه دل نکرده
سپاه دعا عزم درگاه واهب
که آمد به گوشم خروش سروشی
که ای مبتلای بلا از دو جانب
ترا مژده کان روز آمد که بینی
رخ آفتاب کواکب مواکب
سمّی خلیل آنکه از فیض لطفش
چکد آب حیوان ز نیش عقارب
زند در دبستان عقلش چو طفلان
دم از سادهلوحی سپهر ملاعب
مه نو شود گر کلید عتابش (کذا)
رود در حجاب سیاهی چو حاجب
بهسان کمان در کمینگاه خُلقش
نیفتد گره در کمند حواجب
ز آسایش عهد او زخم خنجر
ز پهلوی مضروب خندد به ضارب
کمندش دهد جذبهای گر به شبنم
شود مهر را جانب خویش جاذب
ز تاثیر زنجیر حفظش، نماید
گره چون سلاسل به زلف کواعب
تواند به دست خرد برگرفتن
... اوایل ز روی عواقب
تویی آنکه در مذب شخص قدرت
بود سجده مکروه و معراج واجب
نپیچد به هم در زوایای طبعت
چو اوتار خورشید، تار عناکب
زرای تو شاید که چون اختر آید
مطر در نظر از ضمیر سحایب
شود مو بر اندام، دام عقوبت
چو خورشید محشر شوی گر معاتب
کند باز جود تو صید جهانی
که چون مهر در هم نیارد مخالب
ز اغصان به جای ثمر شعله ریزد
اگر بنگری سوی گلزار، غاضب
توان گفتن آیینه دانش، چو گردد
شراب ضمیر ترا مهره شارب
فکندی چنان پرده عیبپوشی
که امساک پوشد لباس مواهب
اگر دستگیری ز قدر تو بیند
زند پنجه بر مه پلنگ محارب
بتابد اگر آفتاب سخایت
شود موج دریا، سراب سباسب
گرانی درآید به گوش مخاطَب
اگر از وقار تو گوید مخاطب
ز انعام و اکرام پیدرپی تو
مواکب فرامش کند از مواجب
خوش آن دم که در مجلست این غزل را
دهد قول مطرب علوّ مراتب
درین خردسالی نباشد مناسب
که باشی به هر نامناسب مصاحب
دمی بیرقیبان نهای، وز محبّت
نخواهم ترا یک دم از دیده غایب
تو کم لطفی و من درین غم که دشمن
شود بر من آهسته آهسته غالب
شود تا نزاع من و غیر افزون
نگاهش رعایت کند هر دو جانب
دلش جمع گردیده گویا ز مرگم
که امروز بر کشتنم نیست راغب
مرا میکشد غیرت اینکه با من
سخن گوید و بنگرد بر جوانب
ز بیداد او عاقبت داد خود را
برد بنده میلی به درگاه صاحب
تنم آشیان عقاب عقوبت
دلم پاسبان متاع متاعب
مرا شاعری کار و بیکارم امّا
مدار معاشم به خویش و اقارب
چه خویش و اقارب، که در بغض و کینه
به افعی مشابه، به عقرب مقارب
از ایشان چو از بتپرستان شهادت
دو مصراع موزون یکی از اغرایب
ز نقصان ادراک و جهل مرکّب
چو آیینه قلب، معیوب و عایب
من از کار خود خوار در پیش ایشان
چو بدنام اسلام در دیر راهب
ز بی حاصلیهای این پیشه، بر من
زبان اقارب چو نیش عقارب
ازین فارغ البالیام در تعجّب
ز بخت من الحق نمود از عجایب
کزان دوزخ ناامیدی فتادم
به بزم تو، یعنی بهشت مآرب
نثار تو کردم دُر شاهواری
به آویزه گوش گردون مناسب
سراسر به دیبای الفاظ دلکش
چو قدّ شواهد خیالات صایب
درو حور بیت از دو مصراع موزون
بر اطراف افکنده مشکین ذوایب
چه بیتی، که هر کس درآید نبیند
چو آیینه چین بر جبین حواجب
به دست و عنان و به پا و رکابت
که غیر از ثنای تو بعد از مناقب
مراتا به غایت نگردیده در دل
چو وصف اعاجم، چه مدح اعارب
به دیوان اندیشهام بعد ازین هم
جناب ترا باد نایاب، نایب
به این شغل بادا دعاگوی، انسب
که آن هم بود منصبی از مناصب
الا تا شب و روز، خورشید باشد
درآفاق گه شارق و گاه غارب
ترا مهر دولت برآید ز شرقی
که او را نباشد زوال از مغارب
شمارهٔ ۱۱ - در مدح نورنگ خان: شبی چو حلقهٔ گیسوی لعبتان چگلشمارهٔ ۱۳ - در مدح حضرت علی علیه السّلام: مرا به سینه چو شمعیست جلوهگر آتش
اطلاعات
وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
شبی در سیاهی چو روز مصایب
گشوده چو اهل مصایب ذوایب
هوش مصنوعی: شبی که در آن تاریکی مثل روز مشکلات و سختیها نمایان شده، به گونهای که مثل کسانی که در مشکلات به سر میبرند، همه چیز قابل مشاهده است.
شکن بر شکن همچو زنجیر سودا
گره بر گره همچو ابروی حاجب
هوش مصنوعی: این شعر به تصویر کشیدن یک حالت عاطفی است، به گونهای که شور و اشتیاق با هر گره و پیوندی که به وجود میآید، بیشتر و بیشتر میشود. زنجیر و ابرو به عنوان نمادهایی از شدت و ظرافت هم به کار رفتهاند، نشان میدهند که این احساسات نه فقط ماندگار، بلکه پیچیده و گیرا هستند.
دعا گمره شاهراه اجابت
بلا حاجب بارگاه مطایب
هوش مصنوعی: دعا میتواند انسان را در مسیر صحیح هدایت کند و دروازهای برای رسیدن به خواستهها و آرزوها باشد.
نگون یوسف مه به چاه مشارق
گره قرص خور در گلوی مغارب
هوش مصنوعی: یوسف زیبارو در چاه تاریکی افتاد، در حالی که نور خورشید در سمت غرب غروب میکند.
به رفتن فلک در تردّد، ولیکن
چو شخصی که در خواب گردیده هارب
هوش مصنوعی: اگرچه زمان همواره در حال تغییر و تحول است، اما انسان مانند کسی است که در خواب به سر میبرد و از این تغییرات بیخبر است.
مگو شب، سیه زال نامهربانی
که زاید ازو طفل امّید خایب
هوش مصنوعی: نگو که شب، تاریکی و بیرحمی که از آن فرزند ناامیدی به دنیا میآید.
ز پایان او خلق نومید چندان
که صبح دوم را شمردند کاذب
هوش مصنوعی: از سرانجام او مردم به اندازهای ناامید شدهاند که آغاز دوباره را هم نادرست شمردند.
درو تیرگی تا به حدّی که غافل
نهادی قدم شخص در نار لاهب
هوش مصنوعی: در دل تاریکی به قدری غرق شدهای که از وجود شخصی که در آتش سوزان قدم گذاشته غافل شدهای.
مکدّر در آن زنگبار کدورت
چو آیینهٔ زنگیان نجم ثاقب
هوش مصنوعی: در آن محل، کدورت و تیرگی مانند زنگی که بر روی آینه نشسته، به وضوح نمایان است.
کثافت در آن آنقدر کآفرینش
ز لطف بدن چون پری بود غایب
هوش مصنوعی: فضای ناپاک آنقدر زیاد است که آفرینش به لطف وجود بدن، مانند پری غایب است.
در اوّل قدم آبله کرده یکسر
ز دشواری راه، پای کواکب
هوش مصنوعی: در ابتدای سفر، به دلیل سختیهای مسیر، تمام بدنم دچار مشکل و زخم شده است.
درین شب رهی بود پیشم که گردون
در افراط و تفریط ازو بود کاسب
هوش مصنوعی: در این شب، شخصی به نام رهی در نزد من بود که دنیای بیرون در حال نوسان و تغییرات شدید به سر میبرد و او دارد از این اوضاع بهرهبرداری میکند.
فروتر ز بخل و فزونتر ز همّت
نشیب و فرازش به چندین مراتب
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر این است که فردی که دچار بخل است، به شکلی از دیگران پایینتر و در عین حال انسانی که دارای همت و اراده قوی است، از نظر روحی و فکری در مراتب بالاتری قرار دارد. در واقع، تفاوت در ویژگیهای اخلاقی و شخصیتی افراد، آنها را در درجات متفاوتی از تعالی یا انحطاط قرار میدهد.
فرازش به جایی که در نیمهٔ شب
هویدا شدی صبح و شام از دو جانب
هوش مصنوعی: شما به جایی رسیدی که در نیمههای شب آشکار شدی و در دو زمان صبح و شام از دو طرف قابل رؤیت هستی.
چنان کوه گردون شکوهی که بودی
درو چشمهسار از نجوم ثواقب
هوش مصنوعی: چنانکه کوه بزرگ آسمان را دارد، در آن چشمههایی از ستارگان درخشنده وجود دارد.
به بالای آن کوه اندیشهفرسا
فتادی به راکب ظلال مراکب
هوش مصنوعی: به قلهی آن کوه پر از فکر و تأمل رسیدی، در حالی که سوار بر سایههای مرکب من بودی.
نشیبش به حدّی که قارون و کیوان
نمودی به هم چون دو پیکر مقارب
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف شیب و لبهای اشاره دارد که به قدری تند و عمیق است که میتوان آن را به برخورد دو شخصیت بزرگ و قدرتمند تشبیه کرد. در واقع اشاره به این است که این نشیب به اندازهای برجسته و قابل توجه است که در کنار هم قرار گرفتن دو چهره مهم و شناخته شده، مانند قارون و کیوان، را به تصویر میکشد.
در آن صیدگه از دد و دام کوته
کمند بلیّات چرخ معاقب
هوش مصنوعی: در آن مکان که حیوانات در آنجا صید میشوند، دامها بسیار کوتاه است و چرخ گردش زمان همیشه در کمین است.
نفیر سرافیل در وی ز پستی
چو افسانه از بهر خواب ارانب
هوش مصنوعی: صدای نفیر فرشتهای در او مانند افسانهای است که برای خوابیدن خرگوشها بهصدا در میآید، حاکی از سستی و کاهلی.
ز گرمای آن دوزخ بیگناهان
سپند ثوابت شرروار ذایب
هوش مصنوعی: از شدت گرمای دوزخ، بیگناهان مانند چوبهای خشک در آتش ذوب میشوند.
ز بیآبی چشمهٔ چشم عاشق
زبان بر لب افکنده مژگان ساکب
هوش مصنوعی: به خاطر بیآبی و غم عشق، اشکهای عاشق به حالت نیامده و مژههایش بیحرکت ماندهاند.
به هر گام بیدستیاریّ آتش
شدی آبله داغ در پای ذاهب
هوش مصنوعی: در هر قدمی که برمیداری، بدون کمک و یاری، دچار درد و رنجی میشوی که مانند آتش بر روی پای تو حس میشود.
شدی آب چون آبله در ته پا
به روی زمین میخ نعل مراکب
هوش مصنوعی: تو مانند آبله در کف پا شدهای و بر روی زمین مانند میخ نعل اسب قرار گرفتی.
مگر از گدازندگی تشنگان را
دمی آب پیدا شدی در مشارب
هوش مصنوعی: آیا در لحظهای به تشنگان که در جستجوی آب هستند، آبی رسید که از تشنگی رهایی پیدا کنند؟
درین ره که هر دم ز بیاعتدالی
گرفتی سر راه ذاهب چو ناهب
هوش مصنوعی: در این مسیر که هر لحظه به خاطر نداشتن اعتدال به دشواری دچار میشوی، مانند کسی که در مسیر حرکت میکند اما به راحتی نمیتواند جلو برود.
قضا را به من مرکبی بود همره
نه مرکب، که مجموعهای از معایب
هوش مصنوعی: سرنوشت برای من همچون چارپایی است که ناپسندهایی در آن وجود دارد، نه فقط یک وسیله سوارکاری.
چنان صادقالاعتقادی که هر دم
فتادی به صد حیله در پای صاحب
هوش مصنوعی: تو به شدت به عقایدت وفاداری، به طوری که هر لحظه با هزار ترفند در دام کسی افتادی که مقام و قدرت دارد.
شدی منحصر طاعت او به سجده
بُدی فیالمثل گر ز شیخان تایب
هوش مصنوعی: تو به زیبایی و بندگی او محدود شدی، همانطور که در برابر بزرگانی چون شیخهای وارسته خاضع میباشی.
ز سستی فتادی به رو همچو سایه
برو گر شدی نور خورشید راکب
هوش مصنوعی: به خاطر بیحرکتیات به زمین افتادی، مانند سایهای که در پی نور خورشید حرکت میکند. اگر به نور خورشید تبدیل میشدی، از این وضعیت رهایی مییافتی.
ز چشمان او پردهٔ عنکبوتی
نمایان چو از غار، بیت عناکب
هوش مصنوعی: چشمهای او همچون پردهای از تار عنکبوت است که در تاریکی غاری نمایان میشود.
قلم گر شدی فیالمثل دست و پایش
بماندی ز همراهی دست کاتب
هوش مصنوعی: اگر قلم به قدری توانمند شوی که مثلاً به دست و پای خود نیاز پیدا کنی و از همراهی دست نویسنده باز بمانی، نشانه این است که تواناییهای تو بسیار بالاست.
مرا بود خرسنگ ره، تا زمانی
که از درگه صبح برخاست حاجب
هوش مصنوعی: من در مسیر خود بر سنگی بزرگ بودم، اما زمانی که درگاه صبح به روی من گشوده شد و نگهبان آنجا بود، توانستم به جلو بروم.
تعالیاللّه از صبح دولت که سرزد
چو از خاطر پیر، تدبیر صایب
هوش مصنوعی: خداوند با ظهور صبح حکومت، سعادتی را پدید آورد که مانند تدبیر یک شخص با تجربه از دل پیرانهسر است.
ازو آفتاب سعادت فروزان
چو نور صباح از جبین اطایب
هوش مصنوعی: از او، خورشید خوشبختی میتابد، مانند نوری که در صبحگاه از پیشانی نیکان ساطع میشود.
همش پنبه از بهر داغ کدورت
همش مرهم از بهر زخم نوایب
هوش مصنوعی: تمامی مشکلات و رنجها به خاطر سوءتفاهمها و کدورتها فراهم میشوند و در عین حال، همواره راههایی وجود دارد تا زخمهای روحی را التیام بخشیم و دردها را کاهش دهیم.
همیکرد اشارت کلید بشارت
که این است گنجور گنج مطالب
هوش مصنوعی: این جمله به نوعی نشاندهندهای است که به ما میگوید: یک نشانه یا علامت مهم وجود دارد که به ما خبر میدهد اینجا یک گنجینه از اطلاعات ارزشمند وجود دارد.
شکفتم ازین مژده و برگشادم
چو گل دست حاجت به درگاه واجب
هوش مصنوعی: از این خبر خوش شگفت زده شدم و مانند گلی دست نیازم را به سوی درگاه الهی دراز کردم.
که یارب به جذب کمند محبّت
که مطلوب ازان شد طلبکار طالب
هوش مصنوعی: ای کاش که با کشش محبت، دلها را به هم نزدیکتر کنند، زیرا کسی که این محبت را جستجو میکند، در واقع از آن چیزی را درخواست کرده است.
به ناز بتی کز تقاضای خوبی
نهان تابع و آشکار است عاتب
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به زیبایی و جذابیت شخصی است که با ناز و لوندی خود، هم در دلها نفوذ میکند و هم این احساسات را آشکار میسازد. زیبای محبوب به گونهای است که باعث میشود دیگران به دنبال او باشند و برای جلب توجه او تلاش کنند.
به خرسندی عاشق از ذوق وعده
چو شب زندهدار از دم صبح کاذب
هوش مصنوعی: عاشق از خوشحالی به خاطر وعدهای که داده شده، شادمان است، مانند کسی که در نیمه شب به انتظار صبح کاذب نشسته و از لحظهای که هنوز نیامده، خوشحال است.
به دیوانهای کش همین است طاعت
که آزاد باشد ز قید مذاهب
هوش مصنوعی: حتی یک دیوانه هم اگر به این باور برسد که آزادی از بندهای عقاید مختلف مهمتر از رعایت آنهاست، این خود نوعی عبادت به حساب میآید.
به امّیدواری که از انتظاری
به دشواریاش جان برآید ز قالب
هوش مصنوعی: با امید به اینکه از انتظار دشوار، جان و روح انسان آزاد شود و از محدودیتها بیرون بیاید.
که بیرونم آور ازین راه محنت
مرا وارهان زین کمند مصایب
هوش مصنوعی: از این مسیر پر از درد و رنج مرا بیرون آور و از این دام مشکلات رهایم کن.
هنوزم ز لشکرگه دل نکرده
سپاه دعا عزم درگاه واهب
هوش مصنوعی: هنوز هم از میدان نبرد دل نکردهام و به طرف درگاه بخشنده دعا و درخواست میکنم.
که آمد به گوشم خروش سروشی
که ای مبتلای بلا از دو جانب
هوش مصنوعی: به گوشم صدای بلندی رسید که میگوید ای کسی که گرفتار مصیبت هستی، از دو سو تحت فشار هستی.
ترا مژده کان روز آمد که بینی
رخ آفتاب کواکب مواکب
هوش مصنوعی: به تو تبریک میگویم که روزی فرا رسیده که میتوانی چهرهی خورشید را ببینی و ستارهها مانند منصبدارانی در کنار آن قرار گرفتهاند.
سمّی خلیل آنکه از فیض لطفش
چکد آب حیوان ز نیش عقارب
هوش مصنوعی: خلیل سمّی، فردی است که از برکت محبّت و لطف او، زندگی و حیات جاودانی به موجودات میبخشد، به گونهای که آب حیات از نیش ماران و عقربها سرازیر میشود.
زند در دبستان عقلش چو طفلان
دم از سادهلوحی سپهر ملاعب
هوش مصنوعی: در دبستان عقل، او مانند کودکان ساده و بیخیال است و به بازیهای زندگی اهمیت میدهد.
مه نو شود گر کلید عتابش (کذا)
رود در حجاب سیاهی چو حاجب
هوش مصنوعی: اگر ماه (مه) تازه و زیبا شود، کلید سرزنشش (عتابش) به داخل پرده، مانند سایهبان سیاهی میرود.
بهسان کمان در کمینگاه خُلقش
نیفتد گره در کمند حواجب
هوش مصنوعی: مانند کمانی که در کمین نشسته است، خُلق او به گونهای است که گرهای در حواجبش نخواهد افتاد.
ز آسایش عهد او زخم خنجر
ز پهلوی مضروب خندد به ضارب
هوش مصنوعی: در زمان آرامش و خوشحالی او، زخمهای افراد آسیبدیده به آسیبرسانان خواهد خندید.
کمندش دهد جذبهای گر به شبنم
شود مهر را جانب خویش جاذب
هوش مصنوعی: اگر کمند عشقش باعث جذب افراد شود، حتی اگر مهر و محبتش به مانند شبنم باشد، باز هم به سمت خود جاذبهای دارد.
ز تاثیر زنجیر حفظش، نماید
گره چون سلاسل به زلف کواعب
هوش مصنوعی: از اثر زنجیر نگهداری، گرهای بر زلف دختری میزند، مانند گرههایی که در زنجیر وجود دارد.
تواند به دست خرد برگرفتن
... اوایل ز روی عواقب
هوش مصنوعی: انسان میتواند با استفاده از عقل و اندیشه، درک صحیحی از پیامدها و نتایج کارهای خود پیدا کند.
تویی آنکه در مذب شخص قدرت
بود سجده مکروه و معراج واجب
هوش مصنوعی: تو آن کسی هستی که در ظواهر انسانی قدرت دارد، پس سجده کردن برای تو ناپسند و رسیدن به مقام والای تو ضروری است.
نپیچد به هم در زوایای طبعت
چو اوتار خورشید، تار عناکب
هوش مصنوعی: در زوایای وجودت مانند رشتههای نور خورشید درهم نپیچیده است.
زرای تو شاید که چون اختر آید
مطر در نظر از ضمیر سحایب
هوش مصنوعی: شاید زیبایی تو مانند یک ستاره در دل آسمان درخشان و شگفتانگیز باشد.
شود مو بر اندام، دام عقوبت
چو خورشید محشر شوی گر معاتب
هوش مصنوعی: وقتی که عذاب و مجازات الهی تو را احاطه کند، تمام وجودت به لرزه درمیآید و احساس خطر و وجود عذاب بر تو آشکار میشود.
کند باز جود تو صید جهانی
که چون مهر در هم نیارد مخالب
هوش مصنوعی: سخاوت و بخشش تو به گونهای است که جهانیان را به خود جذب میکند، مانند مهر که هیچ چیز را از خود دور نمیکند و همیشه با گرمی و محبت به دیگران نزدیک است.
ز اغصان به جای ثمر شعله ریزد
اگر بنگری سوی گلزار، غاضب
هوش مصنوعی: اگر به باغ نگاه کنی، میبینی که به جای میوههای خوشمزه، شعله آتش از شاخهها فرو میریزد؛ این نشانهای از خشم و ناراحتی است.
توان گفتن آیینه دانش، چو گردد
شراب ضمیر ترا مهره شارب
هوش مصنوعی: وقتی علم و دانش در ذهن انسان شکل میگیرد، مانند بادهای است که روح را سرشار میکند و شخصی میتواند نمایانگر آن دانایی باشد.
فکندی چنان پرده عیبپوشی
که امساک پوشد لباس مواهب
هوش مصنوعی: تو چنان پردهای از عیبها را کنار زدهای که حتی بخیلترین افراد هم بر خود احساس بخشش میکنند و از برکات بهرهمند میشوند.
اگر دستگیری ز قدر تو بیند
زند پنجه بر مه پلنگ محارب
هوش مصنوعی: اگر کسی متوجه شود که تو چقدر بزرگ و با قدرتی، دشمن هم به خود جرات نمیدهد که به تو نزدیک شود و برای مقابله با تو تلاش کند.
بتابد اگر آفتاب سخایت
شود موج دریا، سراب سباسب
هوش مصنوعی: اگر آفتاب روشنایی ببخشد، موج دریا مانند سراب زیبا و فریبنده میشود.
گرانی درآید به گوش مخاطَب
اگر از وقار تو گوید مخاطب
هوش مصنوعی: اگر صدای گرانی به گوش شنونده برسد، مخاطب از وقار و شخصیت تو سخن خواهد گفت.
ز انعام و اکرام پیدرپی تو
مواکب فرامش کند از مواجب
هوش مصنوعی: به دلیل نعمتها و احترامات بیپایانی که تو به من عطا کردهای، دیگر به موارد مادی و حقوق و دستمزدها فکر نمیکنم.
خوش آن دم که در مجلست این غزل را
دهد قول مطرب علوّ مراتب
هوش مصنوعی: خوشا زمانی که در مجلس تو، خواننده این غزل را با صدای زیبا و لطیفش بخواند و مقام و مرتبهاش را به نمایش بگذارد.
درین خردسالی نباشد مناسب
که باشی به هر نامناسب مصاحب
هوش مصنوعی: در این سن و سال کم، درست نیست که با هر فرد نامناسبی دوست و همنشین باشی.
دمی بیرقیبان نهای، وز محبّت
نخواهم ترا یک دم از دیده غایب
هوش مصنوعی: لحظهای بدون رقیبانت نیستی و از محبت به تو هرگز نمیخواهم که یک آن از دیدگانم دور شوی.
تو کم لطفی و من درین غم که دشمن
شود بر من آهسته آهسته غالب
هوش مصنوعی: تو به من لطفی نمیکنی و من در این حال نگرانم که به آرامی دشمن تو بر من چیره شود.
شود تا نزاع من و غیر افزون
نگاهش رعایت کند هر دو جانب
هوش مصنوعی: وقتی که من با دیگران دچار درگیری میشوم، او باید توجه خود را به هر دو طرف اختلاف معطوف کند.
دلش جمع گردیده گویا ز مرگم
که امروز بر کشتنم نیست راغب
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که دل او پس از مرگ من آرام شده است، چراکه امروز تمایلی به کشتن من ندارد.
مرا میکشد غیرت اینکه با من
سخن گوید و بنگرد بر جوانب
هوش مصنوعی: غیرتم نمیگذارد که کسی با من صحبت کند و به من نگاه کند.
ز بیداد او عاقبت داد خود را
برد بنده میلی به درگاه صاحب
هوش مصنوعی: به دنبال ظلم و ستم او، در نهایت بندگان از محبوب خود ناامید شدند و دیگر میلی به درخواست از درگاه او ندارند.
تنم آشیان عقاب عقوبت
دلم پاسبان متاع متاعب
هوش مصنوعی: بدن من مانند لانهی عقابی است که در آن نشستهام و دل من نگهبان مشکلات و رنجهایم است.
مرا شاعری کار و بیکارم امّا
مدار معاشم به خویش و اقارب
هوش مصنوعی: من شاعر هستم و در عین حال بیکار. اما برای تأمین معاشم به خودم و نزدیکانم اتکا نمیکنم.
چه خویش و اقارب، که در بغض و کینه
به افعی مشابه، به عقرب مقارب
هوش مصنوعی: خویشاوندان و نزدیکان، که در دوستی و محبت به هم نزدیک نیستند و بیشتر حسد و کینه دارند، مانند افعی و عقرب هستند که به هم شباهت دارند.
از ایشان چو از بتپرستان شهادت
دو مصراع موزون یکی از اغرایب
هوش مصنوعی: شهادت آنها همانند شهادت بتپرستان است؛ به گونهای که در بیان آن، هم شعر به وزن و قافیه است و هم بر اثر وسوسهها و وسوسهگران تأکید دارد.
ز نقصان ادراک و جهل مرکّب
چو آیینه قلب، معیوب و عایب
هوش مصنوعی: به دلیل کاستیهای شناخت و جهل ترکیبی، قلب انسان مانند یک آینه دچار نقصان و نقص است.
من از کار خود خوار در پیش ایشان
چو بدنام اسلام در دیر راهب
هوش مصنوعی: من در مقابل آنها به خاطر کارم خوار و کوچک شدهام، مانند بدنامی اسلام در نظر راهبها.
ز بی حاصلیهای این پیشه، بر من
زبان اقارب چو نیش عقارب
هوش مصنوعی: از بیفایده بودن این کار، زبان اقوام و نزدیکان بر من همچون نیشی از عقربها میزند.
ازین فارغ البالیام در تعجّب
ز بخت من الحق نمود از عجایب
هوش مصنوعی: من از عدم نگرانی و خوشحالیام در تعجب هستم، زیرا واقعا بخت من به طرز شگفتانگیزی رفتار کرده است.
کزان دوزخ ناامیدی فتادم
به بزم تو، یعنی بهشت مآرب
هوش مصنوعی: از زمانی که به خاطر ناامیدی و مشکلات به دوزخ ناکامی وارد شدم، اکنون در جمعی هستم که همه چیز در آن شبیه بهشتی از آرزوها و مقاصد خوشایند است.
نثار تو کردم دُر شاهواری
به آویزه گوش گردون مناسب
هوش مصنوعی: من به تو گوهری قیمتی تقدیم کردم که شایستهی آویختن به گوش آسمان باشد.
سراسر به دیبای الفاظ دلکش
چو قدّ شواهد خیالات صایب
هوش مصنوعی: این بیت اشاره به زیبایی و دلانگیزی کلمات دارد که بهطور مداوم و پیوسته، مانند دختری با قدی بلند و دلربا، جلب توجه میکند و نظرها را به خود معطوف میسازد.
درو حور بیت از دو مصراع موزون
بر اطراف افکنده مشکین ذوایب
هوش مصنوعی: در باغی پر از زیباییها، زنی با موهای سیاه و خوشبو در کنار درختان در حال حرکت است.
چه بیتی، که هر کس درآید نبیند
چو آیینه چین بر جبین حواجب
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی و جذابیت فردی اشاره دارد که وقتی به او نگاه میکنیم، چهرهاش به قدری دلربا و جذاب است که هیچ کس نمیتواند آن را نادیده بگیرد. در واقع، این شخص مانند آینهای است که زیباییاش را به خوبی نشان میدهد و باعث میشود همه از آن شگفتزده شوند.
به دست و عنان و به پا و رکابت
که غیر از ثنای تو بعد از مناقب
هوش مصنوعی: به دست و پایت و در هنگامهی حرکاتت، تنها ستایش تو برایم اهمیت دارد و هیچچیز دیگری بعد از بیان ویژگیها و فضایل تو برایم مهم نیست.
مراتا به غایت نگردیده در دل
چو وصف اعاجم، چه مدح اعارب
هوش مصنوعی: من را به نهایت نگردانیدند در دل، چون توصیف بیگانگان، چه فایدهای در ستایش از آنها وجود دارد؟
به دیوان اندیشهام بعد ازین هم
جناب ترا باد نایاب، نایب
هوش مصنوعی: از این به بعد، در دنیای فکر و اندیشهام، امیدوارم که وجود تو همچنان نادر و بینظیر باقی بماند.
به این شغل بادا دعاگوی، انسب
که آن هم بود منصبی از مناصب
هوش مصنوعی: برای این شغل دعا میکنم، چرا که آن هم یکی از مقامها و جایگاههایی است که من به آن دست یافتهام.
الا تا شب و روز، خورشید باشد
درآفاق گه شارق و گاه غارب
هوش مصنوعی: خورشید همیشه در آسمان در حال درخشان است؛ گاه در حال طلوع و گاه در حال غروب.
ترا مهر دولت برآید ز شرقی
که او را نباشد زوال از مغارب
هوش مصنوعی: محبت و دوستی تو از سمت شرقی فرار میرسد و هیچ گاه از مغرب دچار زوال نخواهد شد.