شمارهٔ ۱۱ - در مدح نورنگ خان
شبی چو حلقهٔ گیسوی لعبتان چگل
سواد دیدهٔ پر نور و نوردیدهٔ دل
شبی چو زلف نگار از نسیم غالیه بو
شبی چو روز وصال از نشاط مستعجل
هوا خوش و فرحافزا به غایتی که مگر
فکنده بود همی بر زمانه طوبی ظل
به زیر بار گرانسنگ از سبکروحی
به رقص آمدی از نالهٔ جرس محمل
چنان نجوم فروزان که با فروغ سها
ز نور خویش خجل بود شمع در محفل
ز اعتدال هوا چون مسیح جان دادی
اگر شدی ملکالموت ز آسمان نازل
چو خال چهره خوشاینده بودی، ار به مثل
به آفتاب ازو ذرّهای شدی داخل
جهان ز ماه شبافروز آنچنان روشن
که طعنه بر مه نخشب زدی چَهِ بابل
جهان چو دیده منوّر، چنانکه در وی دود
بسی زیاده نمودی ز آتش شاعل
به روی تختهٔ غبرا، زمانه از مهتاب
به آبنوس همی کرد عاج را واصل
ز روشنایی آن شب عجب نبود، اگر
چو باد، شخص در آتش درون شدی غافل
شبی چنین و جهانی به خواب راحت و من
به صد زبان متشکّی ز عمر بیحاصل
گهی ز سرکشی بخت سرکشیده ملول
گهی ز ناخوشی عمر بر گذشته خجل
به جان رسیده ز اندیشههای لایُعنی
به تنگ آمده از گفتههای لاطایل
نسیم صبح و نشاط هوا و رغبت خواب
ببست روزن چشم و گشود دیدهٔ دل
مرا به خواب در آمد محیط پرگهری
چو قلزم فلک امّا نه همچو او هایل
در آب روشن او شستوشو اگر کردی
ز چهر زنگی شب، تیرگی شد زایل
ز قدر، فرش قدم کرده آنقدر گوهر
که زیر پای وی آلودگی ندیده ز گل
گهر به جای خس افکنده خویش را به کنار
صدف به جای کشف جا گرفته بر ساحل
مثابهٔ گل او درصفا، دل صافی
نمونهٔ کف او در عطا، کف باذل
گهر چو عکس کواکب نمودی از ته آب
که در میان نشدی آبش از صفا حایل
به روی آب ز کیفیّت هوا چو حباب
شدی به طفل گهر، مریم صدف حامل
ز بار دُر، شتر موج، غرق آب و عرق
هزار بار گرانبارتر ز صد محمل
زمان زمان ز میان گنجهای باد آورد
چو موج از پی هم میرسید بر ساحل
ازان میانه به همراهی نسیم مراد
سفینهها به سواحل چو ماه نو مایل
ز ذوق خواب خوشی اینچنین، سراسیمه
ز جای جستم و بیرون دویدم از منزل
شدم دچار به پیری که بود عقل نخست
چو کودکان به دبستان علم او جاهل
سلام کردم و گفتم که ای به آسانی
گرهگشای دلت کرده حلّ هر مشکل
مرا به واقعه این رو نمود، داد جواب
که ای مقیّد خواب تو دولت عاجل
ترا ز بخت بشارت که سرفراز شوی
به دستبوس شه دادگستر عادل
ستاره حشمت و مه طلعت و قضا قدرت
سپهر کوکبه نورنگخان دریادل
کمینه خادم او چون سکندر و دارا
کهینه بندهٔ او همچو سنجر و طغرل
چه احتیاج به کسب کمال در عهدش
که چون مسیح بزایند کودکان کامل
ایا شهی که اگر فیالمثل بساط زمین
صف سپاه جلال ترا شود منزل
کند چو شعلهٔ آتش عروج، پیکر خاک
به سوی مقصد عالی ز عالم سافل
مسیح خلق تو آن را که روح تازه کند
چو شمع، زندگی او فزاید از بسمل
اگر ز مهر ضمیر تو تربیت یابد
بعینه چو سواد بصر شود فلفل
چو مهر عفو تو پرتو به محشر اندازد
ز انفعال نبیند قتیل در قاتل
چو نُقل بزم شود نَقل دست همّت تو
چو آفتاب، زر افشان شود لب باقل
به عهد جود تو چشمی به راه نتوان یافت
به غیر چشم سخاپیشه بر ره سایل
سخاوت تو سرایت به خلق کرده چنان
که چون چنار نیاید به هم، کف مدخل
...
طلب که اهل طمع را همیشه بوده به دل
سزد اگر نشود متصّل زمان به زمان
اگر زمانه وقار ترا شود حامل
عجب که ملک جهان همچو نقطهٔ موهوم
گه عطای تو تقسیم را شود قابل
بعید نیست که با طوق ماه نو، سازد
حکیم عشق تو، مجنون عشق را عاقل
ز آرزو به زمان تو عاشقان دورند
که وصل پیشتر از آرزو شود حاصل
زبان به وصف کمالت کسی که بگشاید
به عجز خویش در اوّل سخن شود قایل
به محفلت غزل عاشقانهای گویم
که خوش بود غزل عاشقانه در محفل
از آنچه با دل و جان کردهای، مباش خجل
که کردهام بحلت هم ز جان و هم از دل
شوم غلام عزیزی که یوسف از خط و خال
به او نوشته خط بندگیّ و کرده سجل
ازین نشاط که گردیده صید فتراکش
نمیرسد به زمین پای آهوی بسمل
خوش آن کرشمه که هنگام جنگ ازو یابم
دل ستیزهگرش را به آشتی مایل
نگاه دم به دمش سوی من به این غرض است
که بنگرد به دگر سو چو بیندم غافل
ز روی دل خجلم کو ز سختجانی من
چها کشید ز دست بتان سنگیندل
کدام وعده که کردیّ و آن نبود خلاف
کدام عهد که بستیّ و آن نشد باطل
ز داغ عشق تو کس نیست بینصیب، که هست
چو خوان نعمت نوّاب، خلق را شامل
سپهر منزلتا! نردبان فضل ترا
فرازم طارم اعلاست پایهٔ سافل
تو آن گلی که درین باغ نخل همّت تو
چو طوبی افکند از کبریا به گردون ظل
درین زمانه عنایات بینهایت توست
که هست شامل احوال مردم فاضل
اگر قبول عنایت نیابم از تو، رواست
که مقبلان همه نامم کنند ناقابل
ره ثنا نشود چون به سعی میلی طی
هزار سال گر این شغل را شوم شاغل
سزد که قافلههای دعا ز ملک دلم
به سوی مرحلهٔ آسمان شود راحل
امید هست که تا در قلمرو هستی
شود به حکم ازل، شحنهٔ اجل عامل
هر آنچه میشود از دفتر بقا خارج
کند به عمر تو مستوفی قضا داخل
هزار سال بقا گر ترا بود باقی
هزار سال دگر آوری برو فاضل
شمارهٔ ۱۰ - در مدح ابراهیم میرزا: از کجا میرسی ای پیک صبا کز پی همشمارهٔ ۱۲ - در مدح ابراهیم میرزا: شبی در سیاهی چو روز مصایب
اطلاعات
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
شبی چو حلقهٔ گیسوی لعبتان چگل
سواد دیدهٔ پر نور و نوردیدهٔ دل
هوش مصنوعی: شبی شبیه حلقههای گیسوی دختران زیبا، سیاهیاش مانند چشمان روشن و دلربای آنها است.
شبی چو زلف نگار از نسیم غالیه بو
شبی چو روز وصال از نشاط مستعجل
هوش مصنوعی: یک شب مانند زلف معشوق با بوی خوش عطر، و شبی مانند روزی که به وصال میرسیم، پر از شادابی و نشاطی زودگذر بود.
هوا خوش و فرحافزا به غایتی که مگر
فکنده بود همی بر زمانه طوبی ظل
هوش مصنوعی: هوا بسیار دلپذیر و شاداب است بهگونهای که انگار درخت طوبی سایهاش را بر عالم گسترده است.
به زیر بار گرانسنگ از سبکروحی
به رقص آمدی از نالهٔ جرس محمل
هوش مصنوعی: تو با روحی سبکبار و آزاد به رقص درآمدی، در حالی که بار سنگینی را به دوش داشتی و صدای نالهٔ جرس محمل به گوش میرسید.
چنان نجوم فروزان که با فروغ سها
ز نور خویش خجل بود شمع در محفل
هوش مصنوعی: ستارههایی درخشان که نورشان آنقدر زیاد است که شمع در جمع، از نور آنها شرمنده است.
ز اعتدال هوا چون مسیح جان دادی
اگر شدی ملکالموت ز آسمان نازل
هوش مصنوعی: اگر در هوای معتدل مانند مسیح جان خود را نثاری کنی، پس اگر مثل ملکالموت از آسمان فرود بیایی، چه خواهد شد؟
چو خال چهره خوشاینده بودی، ار به مثل
به آفتاب ازو ذرّهای شدی داخل
هوش مصنوعی: اگر مانند خال روی زیبا باشی، حتی اگر به اندازه یک ذرّه از آفتاب هم به او نزدیک شوی، جذابیت و زیباییات حفظ خواهد شد.
جهان ز ماه شبافروز آنچنان روشن
که طعنه بر مه نخشب زدی چَهِ بابل
هوش مصنوعی: جهان به اندازهای از نور ماه پر شده که حتی به مه نخشب هم طعنه زدهای، اینجا اشاره به زیبایی و درخشش جهان دارد.
جهان چو دیده منوّر، چنانکه در وی دود
بسی زیاده نمودی ز آتش شاعل
هوش مصنوعی: جهان مانند چشمی روشن است که در آن، دود بسیار بیشتر از آتش شعلهور دیده میشود.
به روی تختهٔ غبرا، زمانه از مهتاب
به آبنوس همی کرد عاج را واصل
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به تصویری زیبا اشاره دارد که در آن زمانه از نور مهتاب بر روی یک سطح خاکستری (تختهٔ غبرا) رنگهای مختلفی را به تصویر میکشد. این تصویر نشاندهندهی انتقال و تغییرات زیبای زندگی و هنر است، جایی که عاج، نماد زیبایی و لطافت، به بهترین شکل به نمایش درآمده است. به طور کلی، این تصویر حس زیبایی و تجلی هنر در دل زمانه را بیان میکند.
ز روشنایی آن شب عجب نبود، اگر
چو باد، شخص در آتش درون شدی غافل
هوش مصنوعی: در روشنایی آن شب، تعجبی نیست اگر مانند باد، فردی بیخبر از آتش درونش شود.
شبی چنین و جهانی به خواب راحت و من
به صد زبان متشکّی ز عمر بیحاصل
هوش مصنوعی: در شبی آرام، همه در خواب راحت هستند و من با صد زبان از عمر بیثمر و بیفایدهام ابراز ندامت میکنم.
گهی ز سرکشی بخت سرکشیده ملول
گهی ز ناخوشی عمر بر گذشته خجل
هوش مصنوعی: گاهی از بیتابی و شکیبایی از بختی که سرکش شده، ناامید میشوم و گاهی از ناراحتی و نارضایتی در زندگی، احساس خجالت و نارضایتی میکنم که زمان از من گذشت.
به جان رسیده ز اندیشههای لایُعنی
به تنگ آمده از گفتههای لاطایل
هوش مصنوعی: از فکرهای بیمعنی خسته و ناامید شدهام و از حرفهای بیارزش به تنگ آمدهام.
نسیم صبح و نشاط هوا و رغبت خواب
ببست روزن چشم و گشود دیدهٔ دل
هوش مصنوعی: نسیم صبح و هوای شاداب و تمایل به خواب، چشمهای ظاهری را بست و چشم دل را باز کرد.
مرا به خواب در آمد محیط پرگهری
چو قلزم فلک امّا نه همچو او هایل
هوش مصنوعی: در خوابم جهانی پر از زیبایی و شگفتی پدیدار شد، مانند دریای آسمان، اما نه به اندازه آن زلزلهآسا و ترسناک.
در آب روشن او شستوشو اگر کردی
ز چهر زنگی شب، تیرگی شد زایل
هوش مصنوعی: اگر در آب زلال و شفاف شستوشو کنی، تیرگی و کدورت چهرهی زنگزدهی شب برطرف خواهد شد.
ز قدر، فرش قدم کرده آنقدر گوهر
که زیر پای وی آلودگی ندیده ز گل
هوش مصنوعی: به اندازهای که ارزشش بالا است، جواهراتی زیر پاهای او قرار دارد که زیر پایش هیچ آلودگی از گل و لای دیده نمیشود.
گهر به جای خس افکنده خویش را به کنار
صدف به جای کشف جا گرفته بر ساحل
هوش مصنوعی: به جای اینکه خود را در میان زیباییهای ظاهری قرار دهم، مثل دانهای که در صدفی قرار گرفته، در کنار سواحل آرامش مییابم.
مثابهٔ گل او درصفا، دل صافی
نمونهٔ کف او در عطا، کف باذل
هوش مصنوعی: گل به خاطر صفایش شبیه دل پاک اوست و دستش که بخشش را نشان میدهد، مانند کف او در بخشندگی است.
گهر چو عکس کواکب نمودی از ته آب
که در میان نشدی آبش از صفا حایل
هوش مصنوعی: اگر مروارید مانند تصویر ستارهها در ته آب جلوه کند، در میان، آن آب به دلیل پاکی و روشنیاش مانع دیده شدن مروارید خواهد بود.
به روی آب ز کیفیّت هوا چو حباب
شدی به طفل گهر، مریم صدف حامل
هوش مصنوعی: در اثر کیفیت هوا، سطح آب به شکل حباب درآمده و همچون مرواریدی در صدف، کودکانه و زیبا نمایان شدهای.
ز بار دُر، شتر موج، غرق آب و عرق
هزار بار گرانبارتر ز صد محمل
هوش مصنوعی: شترهایی که بار دریا را بر دوش دارند، زیر فشار آب و عرق، سنگینتر از صد محموله دیگر بار هستند.
زمان زمان ز میان گنجهای باد آورد
چو موج از پی هم میرسید بر ساحل
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره شده که زمان به سرعت و با کیفیتی خاص، مانند امواج دریا که پی در پی به ساحل میرسند، از میان گنجینههای خود عبور میکند. به عبارت دیگر، زمان با وقار و همراه با ارزشها و تجربیات مختلف، به جلو میرود و هر لحظه جدیدی را به وجود میآورد.
ازان میانه به همراهی نسیم مراد
سفینهها به سواحل چو ماه نو مایل
هوش مصنوعی: در آن میان، به کمک نسیم، کشتیها به سواحل نزدیک میشوند، مثل هلال ماه که تمایل به سمت جایی دارد.
ز ذوق خواب خوشی اینچنین، سراسیمه
ز جای جستم و بیرون دویدم از منزل
هوش مصنوعی: از شادی ناشی از خواب خوش، ناگهان از جا پریدم و به سرعت از خانه بیرون رفتم.
شدم دچار به پیری که بود عقل نخست
چو کودکان به دبستان علم او جاهل
هوش مصنوعی: مستاصل و گمراه شدم در پیری، در حالی که در جوانی، عقل من به اندازه عقل یک کودک در دبستان بود و هنوز از علمش بیخبر بودم.
سلام کردم و گفتم که ای به آسانی
گرهگشای دلت کرده حلّ هر مشکل
هوش مصنوعی: سلام کردم و گفتم که ای کسی که به راحتی مشکلات را برطرف میکنی و دلها را راحت میکنی.
مرا به واقعه این رو نمود، داد جواب
که ای مقیّد خواب تو دولت عاجل
هوش مصنوعی: مرا به این حقیقت آگاه کرد و پاسخ داد که ای فرد مقید، خواب تو نشاندهندهی موفقیت زودهنگام است.
ترا ز بخت بشارت که سرفراز شوی
به دستبوس شه دادگستر عادل
هوش مصنوعی: این بیت به توفیق و خوشیمنی اشاره دارد که نصیبت میشود تا در پیشگاه حاکمی عادل و دادگر به مقام و منصبی بلند دست پیدا کنی. نشان از امیدواری و افتخار در آینده دارد.
ستاره حشمت و مه طلعت و قضا قدرت
سپهر کوکبه نورنگخان دریادل
هوش مصنوعی: ستارهای که نشاندهندهی بزرگی و شکوه است و مانند ماه زیبایی و جذابیتی دارد، سرنوشت و قدرتی که در آسمان وجود دارد، بر زندگی فردی به نام نورنگخان تأثیر میگذارد.
کمینه خادم او چون سکندر و دارا
کهینه بندهٔ او همچو سنجر و طغرل
هوش مصنوعی: کمترین خدمتگزار او مانند سکندر و دارا است، در حالی که بدترین بندهاش همانند سنجر و طغرل میباشد.
چه احتیاج به کسب کمال در عهدش
که چون مسیح بزایند کودکان کامل
هوش مصنوعی: فردی که در دوران او زندگی میکند نیازی به تلاش برای رسیدن به کمال ندارد، زیرا همانطور که عیسی مسیح کودکان کامل به دنیا آورد، او نیز افرادی را به وجود میآورد که در کمال خواهند بود.
ایا شهی که اگر فیالمثل بساط زمین
صف سپاه جلال ترا شود منزل
هوش مصنوعی: آیا چنین پادشاهی هست که اگر بستر زمین به صف لشکرش تبدیل شود، آنجا را خانه خود قرار دهد؟
کند چو شعلهٔ آتش عروج، پیکر خاک
به سوی مقصد عالی ز عالم سافل
هوش مصنوعی: چگونه مانند شعله آتش، جسم خاکی به سوی هدف بلند خود از دنیای پست صعود میکند.
مسیح خلق تو آن را که روح تازه کند
چو شمع، زندگی او فزاید از بسمل
هوش مصنوعی: مسیح، جان و روح تو را تازه میکند، مانند شمعی که با روشن شدن، زندگیاش بیشتر میشود و جان میگیرد.
اگر ز مهر ضمیر تو تربیت یابد
بعینه چو سواد بصر شود فلفل
هوش مصنوعی: اگر محبت درون تو پرورش یابد، مانند رنگ سیاهی که بر چشم مینشیند، تاثیرگذار خواهد بود.
چو مهر عفو تو پرتو به محشر اندازد
ز انفعال نبیند قتیل در قاتل
هوش مصنوعی: وقتی نور بخشش تو در روز قیامت تابیده شود، قاتل به خاطر کارش نتواند به کشته شده نگاه کند و احساس نکند که او را کشته است.
چو نُقل بزم شود نَقل دست همّت تو
چو آفتاب، زر افشان شود لب باقل
هوش مصنوعی: وقتی که میوههای خوشمزه و دلپذیری در میهمانی حاضر میشوند، تلاش و زحمت تو مانند آفتاب میدرخشد و هنرت به زیبایی و طلا درخشانی میکند. لبهای تو هم شیرین و دلپذیر مانند باقالی است.
به عهد جود تو چشمی به راه نتوان یافت
به غیر چشم سخاپیشه بر ره سایل
هوش مصنوعی: در زمان وفا و generosity تو، هیچ چشمی نمیتواند چشمانتظار بماند، جز چشمی که با سخاوت و بخشش خود، به آغوش میهمانان و در راهروها نظر دارد.
سخاوت تو سرایت به خلق کرده چنان
که چون چنار نیاید به هم، کف مدخل
هوش مصنوعی: سخاوت و generosity (بخشش) تو به مردم اثر گذاشته و باعث شده که آنها همچون درخت چنار، در کنار یکدیگر صمیمی و همدل باشند.
...
طلب که اهل طمع را همیشه بوده به دل
هوش مصنوعی: همیشه افرادی که طمع دارند، در دل خود آرزوها و خواستههای زیادی را پرورش میدهند.
سزد اگر نشود متصّل زمان به زمان
اگر زمانه وقار ترا شود حامل
هوش مصنوعی: اگر زمان به زمان متصل نشود، جایز است، به شرطی که زمانه با وقار، تو را به دوش خود بگیرد.
عجب که ملک جهان همچو نقطهٔ موهوم
گه عطای تو تقسیم را شود قابل
هوش مصنوعی: عجب است که این دنیا، که به نظر میرسد کوچک و بیاهمیت است، گاهی توانایی پذیرش بخششهای تو را پیدا میکند.
بعید نیست که با طوق ماه نو، سازد
حکیم عشق تو، مجنون عشق را عاقل
هوش مصنوعی: ممکن است حکیم عشق، که عشق را در دل مجنون قرار داده، با زیباییهای تازهاش باعث شود که او به عقل و درک برسد.
ز آرزو به زمان تو عاشقان دورند
که وصل پیشتر از آرزو شود حاصل
هوش مصنوعی: عاشقان در زمان تو از آرزوهای خود دورند، چرا که رسیدن به معشوق قبل از برآورده شدن آرزوها ممکن نیست.
زبان به وصف کمالت کسی که بگشاید
به عجز خویش در اوّل سخن شود قایل
هوش مصنوعی: هر کسی که بخواهد شما را توصیف کند، وقتی که زبانش را باز کند در ابتدای سخن، به ناتوانی خود اعتراف خواهد کرد.
به محفلت غزل عاشقانهای گویم
که خوش بود غزل عاشقانه در محفل
هوش مصنوعی: در جمع شما شعری عاشقانه میخوانم که در این محفل لذتبخش است.
از آنچه با دل و جان کردهای، مباش خجل
که کردهام بحلت هم ز جان و هم از دل
هوش مصنوعی: از کارهایی که با دل و جان انجام دادهای، شرمنده نباش، زیرا من نیز برای رسیدن به وضعیت تو، هم از جان و هم از دل تلاش کردهام.
شوم غلام عزیزی که یوسف از خط و خال
به او نوشته خط بندگیّ و کرده سجل
هوش مصنوعی: من بندهای هستم از کسانی که یوسف، با نشانههای خاص خود، نشاندهندهٔ بندگی و وفاداری به آن عزیز است و این موضوع را در نوشتهاش ثبت کرده است.
ازین نشاط که گردیده صید فتراکش
نمیرسد به زمین پای آهوی بسمل
هوش مصنوعی: از این شادی و شعفی که به واسطه شکار حاصل شده، هیچ چیزی به پای آهوی زخمی نمیرسد.
خوش آن کرشمه که هنگام جنگ ازو یابم
دل ستیزهگرش را به آشتی مایل
هوش مصنوعی: زیبایی و جاذبهای که وقتی در حال نبرد هستم، باعث شود قلب رزمنده مقابل را به صلح و آشتی متمایل کند.
نگاه دم به دمش سوی من به این غرض است
که بنگرد به دگر سو چو بیندم غافل
هوش مصنوعی: او هر لحظه نگاهی به من میاندازد تا ببیند آیا غافل هستم و به سمت دیگری توجه دارم یا نه.
ز روی دل خجلم کو ز سختجانی من
چها کشید ز دست بتان سنگیندل
هوش مصنوعی: از روی دل شرمسارم، زیرا از سختدلی خود چه رنجهایی متحمل شدهام از دست معشوقانی که سنگدل و بیرحم هستند.
کدام وعده که کردیّ و آن نبود خلاف
کدام عهد که بستیّ و آن نشد باطل
هوش مصنوعی: به کدام قول و وعدهای که دادم، عمل نکردم؟ به چه پیمانی که بستم، خلاف واقع نشد؟
ز داغ عشق تو کس نیست بینصیب، که هست
چو خوان نعمت نوّاب، خلق را شامل
هوش مصنوعی: از عشق تو هیچکس بیبهره نیست، زیرا مانند سفرهای از نعمتهای بزرگواران، همه انسانها شامل میشوند.
سپهر منزلتا! نردبان فضل ترا
فرازم طارم اعلاست پایهٔ سافل
هوش مصنوعی: ای آسمان، جایگاه تو! نردبانی که به سوی دانش تو میرود، در بالاترین نقطه قرار دارد و پایهاش در پایینترین سطح است.
تو آن گلی که درین باغ نخل همّت تو
چو طوبی افکند از کبریا به گردون ظل
هوش مصنوعی: تو همان گلی هستی که در این باغ، مانند درخت طوبی که از عرش الهی به زمین سایه میاندازد، باعث افتخار و عظمت میشوی.
درین زمانه عنایات بینهایت توست
که هست شامل احوال مردم فاضل
هوش مصنوعی: در این دوره، توجه و محبت بیپایان توست که شامل حال وضعیت افرادی با فضیلت میشود.
اگر قبول عنایت نیابم از تو، رواست
که مقبلان همه نامم کنند ناقابل
هوش مصنوعی: اگر محبت و توجه تو را نداشته باشم، طبیعی است که دیگران مرا بیارزش و بی اهمیت بدانند.
ره ثنا نشود چون به سعی میلی طی
هزار سال گر این شغل را شوم شاغل
هوش مصنوعی: اگر کسی بخواهد در مسیر ستایش و تحسین قدم بگذارد، باید بالاترین تلاش را انجام دهد. حتی اگر هزار سال طول بکشد، در صورتی که به این کار مشغول شوم، میتوانم به آن برسم.
سزد که قافلههای دعا ز ملک دلم
به سوی مرحلهٔ آسمان شود راحل
هوش مصنوعی: خوب است که خواستهها و دعاهای قلبیام به سوی آسمان برود و به مراحل بالاتر برسد.
امید هست که تا در قلمرو هستی
شود به حکم ازل، شحنهٔ اجل عامل
هوش مصنوعی: امید است که در دنیای موجود، طبق تقدیر ازلی، راهنمای مرگ به عنوان یک عامل عمل کند.
هر آنچه میشود از دفتر بقا خارج
کند به عمر تو مستوفی قضا داخل
هوش مصنوعی: هر چیزی که قادر باشد از دفتری که زندگی را ثبت میکند، خارج شود، به عمرت در دایره قضا و تقدیر نمیتواند وارد شود.
هزار سال بقا گر ترا بود باقی
هزار سال دگر آوری برو فاضل
هوش مصنوعی: اگر تو به مدت هزار سال زنده بمانی، در طول این هزار سال میتوانی هزار سال دیگر نیز بر علم و فضیلت خود بیفزایی.