گنجور

شمارهٔ ۱۰ - در مدح ابراهیم میرزا

از کجا می‌رسی ای پیک صبا کز پی هم
خیر مقدم کنی آویزهٔ گوش عالم
دم جانبخش تو در وادی روح‌افزایی
با مسیحاست قدم بر قدم و دم بر دم
از تو در جلوه‌گری شهپر طاوس بهشت
وز تو در پرده‌دری نافهٔ آهوی حرم
گه شتابنده چو خضری به سوی آب حیات
گه خرامنده چو سروی به گلستان ارم
گاه‌گل در قدمت خرمن جان داده به باد
گه شکوفه به سرت ریخته همیان درم
ظاهرا می‌رسی از پیش سلیمان جاهی
کآسمان نام نهادش مه خورشید علم
درّ بی‌قیمت دریای وجود، ابراهیم
که وجود آمده با همّت او عین عدم
آدمیزاده نگردیده به ذاتش عالم
وز فرشته شده، اللّه تعالی، اعلم
در کف همّت آن تازه‌گل، از خواری خویش
چه عجب گوهر اگر آب شود چون شبنم
گنج‌پردازی و گنجینه‌براندازی او
تا به حدّی‌ست که شرمندهٔ او گشته کرم
از نهیبش ز در گنج بقا همچو کلید
قفل بگشوده به دندانهٔ دندان، ارقم
گر کشند از سر گیسوی عتابش تمثال
نیش آزار بر انگشت زند مار قلم
هرگه آن شمه نهد مُهر به پروانه قهر
همچو خورشید، نگین گرم شود در خاتم
گر خیال حرمش آینه آرد به ضمیر
ره نیابد به حریمش نظر نامحرم
زخم گویا به تن ماه نو از خنجر اوست
که دهن باز کند روزبه‌روز از مرهم
ای علی‌رزم سلیمان‌سپه یوسف‌رخ
وی حسن‌خلق حسینی‌نسب عیسی‌دم
جای آن هست که بالخاصیه از شوق نثار
چون شکوفه دمد از پنجهٔ جود تو درم
شبنم لطف تو گر آب زند بر آتش
همچو گلبرگ تر از شعله فرو ریزد نم
پیچد از تاب چو موی سر آتش بر خویش
گر نهد پا به سر صفحهٔ جود تو رقم
با وقار تو عجب نیست که از مادر کلک
همچو زنگی بچهٔ زلف، الف زاید خم
نقطهٔ رای تو گر حامله آرد به خیال
طفل چون صورت آیینه نماید ز شکم
جام انصاف تو از صافدلی آینه‌ای‌ست
که در آن طرّهٔ خوبان ننماید درهم
دست لطف تو اگر عود نهد بر آتش
دود از مجمره چون سبزه برآید خرّم
اژدها را کند از خلق تو در صید کمند
همچو صورت ندهد آهوی وحشی را رم
پیش خورشید ضمیر تو، چو آیینه، پری
راز خود را نتواند که بپوشد ز آدم
عرصهٔ محشر عفو تو قیامت جایی‌ست
که مساوی‌ست درو طاعت و عصیان با هم
موج بر چشمهٔ خنجر نبود از جوهر
که ز انصاف تو پر چین شده ابروی ستم
گرنه دردل گذرانیده دم تیغ ترا
مادر جود تو از بهر چه زاید توأم؟
غیر فکر تو در آیینهٔ دل، شخص خیال
پای چون صورت آیینه نسازد محکم
ای پری طلعت مه رایت خورشید سریر
وی فلک سیر ملک سیرت سیّاره حشم
تا دلم گشته ز گنجینهٔ وصلت محروم
تا سرشکم شده در پردهٔ هجرت محرم
گه رسانیده سحاب کرمم آب به آب
گه فزون ساخته گنجور دلم غم بر غم
نه چو فانوس دلم داشته در سینه قرار
نه چو پرگار برون مانده‌ام از خانه قدم
دست از زندگی‌ام شسته به خونابهٔ دل
مردم دیده که پوشیده لباس ماتم
تا شنیدم که ازین راه عنان تافته‌ای
باز گردیده‌ام از نیمه ره شهر عدم
چشمهٔ طبعم، آبی که ازین پیش نداشت
می‌توان یافت ازین نظم که آن هم شده کم
کاوش تربیتت گر نشود عقده‌گشای
زود باشد که ازین چشمه برون نایدنم
ور سخای تو کند آن قدرم دلجویی
که دلم وارهد از بند غم و قید الم
به زبان قلم اهل معانی سوگند
به کلید در گنجینهٔ اشعار قسم
که به جایی رسم از سلسله جنبانی نظم
که خورد سلسلهٔ قافیه‌سنجان برهم
وقت آن است که در گلشن مدحت میلی
سازد از برگ دعا، نخل زبان را خرّم
تا در ایّام نگردد نفس باد گره
تا در آفاق دم از صدق زند صبح دوم
بی‌رضای تو گر ایّام برآرد نفسی
یارب اندر گلوی صبح فرو بندد دم

اطلاعات

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

از کجا می‌رسی ای پیک صبا کز پی هم
خیر مقدم کنی آویزهٔ گوش عالم
هوش مصنوعی: از کجا می‌خواهی بیایی ای پیک صبح، که با خود پیام خوش آمدگویی برای همه جهانیان بیاوری؟
دم جانبخش تو در وادی روح‌افزایی
با مسیحاست قدم بر قدم و دم بر دم
هوش مصنوعی: نور و جان‌بخشی تو در عرصه‌ی زندگی و روح‌افزایی مانند تاثیری است که مسیح دارد. هر قدم و هر نفسی که برمی‌داری، پر از برکت و زندگی است.
از تو در جلوه‌گری شهپر طاوس بهشت
وز تو در پرده‌دری نافهٔ آهوی حرم
هوش مصنوعی: تو در زیبایی خود مانند پرهای طاووس بهشت می‌درخشی و در پرده‌دری، شبیه به نافهٔ آهوی حرم، جاذبه و دلربایی داری.
گه شتابنده چو خضری به سوی آب حیات
گه خرامنده چو سروی به گلستان ارم
هوش مصنوعی: گاه به سرعت و شتاب مانند جوانه‌ی خضر به سوی آب زنده‌کننده می‌رود و گاه آرام و با ناز و نرمی مانند سرو در باغ ارم قدم برمی‌دارد.
گاه‌گل در قدمت خرمن جان داده به باد
گه شکوفه به سرت ریخته همیان درم
هوش مصنوعی: گاهی گل‌ها در پای تو جانشان را به باد می‌دهند و گاه، شکوفه‌ها بر سرت می‌ریزند، همانند کیسه‌ای پر از درم.
ظاهرا می‌رسی از پیش سلیمان جاهی
کآسمان نام نهادش مه خورشید علم
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد که تو از محضر سلیمان به جایی می‌رسی که نامش آسمان است و در آن مه خورشید علم درخشان است.
درّ بی‌قیمت دریای وجود، ابراهیم
که وجود آمده با همّت او عین عدم
هوش مصنوعی: در دریای وجود، گوهر بی‌قیمتی وجود دارد که ابراهیم با اراده و تلاش خود آن را به وجود آورده، و در حقیقت، این وجود به عینی از عدم تبدیل شده است.
آدمیزاده نگردیده به ذاتش عالم
وز فرشته شده، اللّه تعالی، اعلم
هوش مصنوعی: انسان به طور طبیعی به دانش و آگاهی دست نمی‌یابد و تنها از طریق افاضه و رحمت الهی به علم و معرفت می‌رسد. خداوند که از همه آگاه‌تر است، فرشتگان را نیز بر اساس دانش خود خلق کرده است.
در کف همّت آن تازه‌گل، از خواری خویش
چه عجب گوهر اگر آب شود چون شبنم
هوش مصنوعی: اگر کسی با اراده و همت بلند مانند گل تازه‌ای در دستانش باشد، جای تعجب نیست که اگر از کوچکی و حقارت خود بگذرد و مانند شبنم به زیبایی و ارزش برسد.
گنج‌پردازی و گنجینه‌براندازی او
تا به حدّی‌ست که شرمندهٔ او گشته کرم
هوش مصنوعی: این شخص به قدری ثروت را حفظ می‌کند و به گنج‌اندوزی می‌پردازد که حتی شرم و خجالت را نیز به کرم می‌دهد. به عبارتی، رفتار او در انباشت ثروت به جایی رسیده که دیگر هیچ موجودی احساس شرم نمی‌کند.
از نهیبش ز در گنج بقا همچو کلید
قفل بگشوده به دندانهٔ دندان، ارقم
هوش مصنوعی: با صدای بلند و تأثیرگذار او، دروازه‌های جاودانگی به سادگی مانند کلیدی که قفل را باز کند، گشوده می‌شود.
گر کشند از سر گیسوی عتابش تمثال
نیش آزار بر انگشت زند مار قلم
هوش مصنوعی: اگر بخواهند با تندی و خشونت با او رفتار کنند، عواقب آن همچون نیش زهرآگین یک مار است که به دست آدمی می‌زند و او را آزار می‌دهد.
هرگه آن شمه نهد مُهر به پروانه قهر
همچو خورشید، نگین گرم شود در خاتم
هوش مصنوعی: هر بار که آن زیبایی دستش را بر پروانه بگذارد و آن را ناراحت کند، مانند این است که خورشید، نگینی را در طلا گرم می‌کند.
گر خیال حرمش آینه آرد به ضمیر
ره نیابد به حریمش نظر نامحرم
هوش مصنوعی: اگر ذهن انسان به زیبایی‌های حرم او بیندیشد، نمی‌تواند به حضور او نزدیک شده و به دیدنش برسد، چرا که در اینجا بی‌احترامی به حساب می‌آید.
زخم گویا به تن ماه نو از خنجر اوست
که دهن باز کند روزبه‌روز از مرهم
هوش مصنوعی: زخم بر تن ماه نو، به نظر می‌رسد که از خنجری است که به آرامی باز می‌زند و همچنان هر روز بیشتر خود را نشان می‌دهد، تا جایی که به مرهم نیاز پیدا کند.
ای علی‌رزم سلیمان‌سپه یوسف‌رخ
وی حسن‌خلق حسینی‌نسب عیسی‌دم
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف شخصیت و فضائل فردی می‌پردازد که دارای ویژگی‌های برجسته‌ای است. او به عنوان رزمنده‌ای شجاع با قدرت و دلیری سلیمان، جذابیت و زیبایی چهره‌ای مشابه یوسف، خلق و خوی نیکو مشابه حسن، و نیکی و رحمت عیسی شناخته می‌شود. این فرد به نوعی تجسمی از صفات عالی انسانی و فضایل اخلاقی است.
جای آن هست که بالخاصیه از شوق نثار
چون شکوفه دمد از پنجهٔ جود تو درم
هوش مصنوعی: جای آن است که با خاصیت خود به شوق و شادی، مانند شکوفه‌ها از دست بخشش تو بهره‌مند شوم و شکوفا شوم.
شبنم لطف تو گر آب زند بر آتش
همچو گلبرگ تر از شعله فرو ریزد نم
هوش مصنوعی: اگر شبنم محبت تو بر آتش بریزد، مانند گلبرگ تازه‌ای خواهد بود که در برابر شعله‌ی آتش، قطره‌قطره فرو می‌افتد.
پیچد از تاب چو موی سر آتش بر خویش
گر نهد پا به سر صفحهٔ جود تو رقم
هوش مصنوعی: اگر در دل آتش بیفتد، مانند موی تابیده‌ای می‌پیچد و رنج می‌کشد، و اگر پا به عرصهٔ وجود تو بگذارد، به هر حال سرنوشتش به تو وابسته است.
با وقار تو عجب نیست که از مادر کلک
همچو زنگی بچهٔ زلف، الف زاید خم
هوش مصنوعی: با وقار و grandeur تو، جای تعجب نیست که از دل سرنوشت، همچون رنگی که بر روی زلف می‌نشیند، الفت و شور و شوقی تازه به وجود می‌آید.
نقطهٔ رای تو گر حامله آرد به خیال
طفل چون صورت آیینه نماید ز شکم
هوش مصنوعی: اگر فکر و نظر تو حامل و بارور باشد، مانند آن است که تصویری از یک کودک را در آینه به نمایش بگذارد که از شکم ظاهر می‌شود.
جام انصاف تو از صافدلی آینه‌ای‌ست
که در آن طرّهٔ خوبان ننماید درهم
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که قضاوت و انصاف تو مانند آینه‌ای شفاف و بدون نقص است و در آن نمی‌توان تصویری از نیکوکاران و زیبایان را به هم ریخت یا به هم زد. در واقع، به صداقت و وضوح در قضاوت اشاره دارد که نمی‌گذارد خوبی‌ها با همدیگر خلط شوند.
دست لطف تو اگر عود نهد بر آتش
دود از مجمره چون سبزه برآید خرّم
هوش مصنوعی: اگر دست مهربانی تو چوب خوشبویی را بر آتش بگذارد، دودی مانند سبزه‌ای شاداب از مجمره بلند خواهد شد.
اژدها را کند از خلق تو در صید کمند
همچو صورت ندهد آهوی وحشی را رم
هوش مصنوعی: در این بیت به تصویر یک اژدها اشاره می‌شود که به خاطر وجود تو به دام افتاده است. مانند آنکه آهوی وحشی برای فرار از خطر نمی‌تواند در برابر چهره تو نمایان شود. این تصویر نشان‌دهنده قدرت و جاذبه‌ای است که فرد به دیگران دارد و باعث می‌شود که آنان نتوانند از او دور شوند.
پیش خورشید ضمیر تو، چو آیینه، پری
راز خود را نتواند که بپوشد ز آدم
هوش مصنوعی: در برابر نور خورشید وجود تو، مانند یک آینه، پری (یا روح) رازهایش را نمی‌تواند از آدم (انسان) پنهان کند.
عرصهٔ محشر عفو تو قیامت جایی‌ست
که مساوی‌ست درو طاعت و عصیان با هم
هوش مصنوعی: در روز قیامت، جایی است که رحمت و بخشش تو باعث می‌شود که خوبی‌ها و بدی‌ها در کنار هم قرار بگیرند و مورد سنجش قرار گیرند.
موج بر چشمهٔ خنجر نبود از جوهر
که ز انصاف تو پر چین شده ابروی ستم
هوش مصنوعی: موجی که بر چشمهٔ خنجر می‌زند، نشان از جوهر و ذات واقعی آن ندارد؛ بلکه ابرویی که به خاطر ستم تو چین خورده، نشان‌دهندهٔ انصاف و عدالت است.
گرنه دردل گذرانیده دم تیغ ترا
مادر جود تو از بهر چه زاید توأم؟
هوش مصنوعی: به جز اینکه در دل سختی و درد را تحمل کرده‌ام، آیا مادرت به خاطر بخشش و سخاوت تو را به دنیا آورده است؟
غیر فکر تو در آیینهٔ دل، شخص خیال
پای چون صورت آیینه نسازد محکم
هوش مصنوعی: فقط به یاد تو در دل، تصویر شخص دیگری نمی‌تواند به خوبی در آیینه قرار بگیرد.
ای پری طلعت مه رایت خورشید سریر
وی فلک سیر ملک سیرت سیّاره حشم
هوش مصنوعی: ای پری زیبا، چهره‌ات چون ماه است و شکوه و زیبایی‌ات مانند خورشید بر تخت سلطنت می‌درخشد. مانند ستاره‌ای در آسمان، تو در جهان می‌درخشی و جاذبه‌ات شگفت‌انگیز است.
تا دلم گشته ز گنجینهٔ وصلت محروم
تا سرشکم شده در پردهٔ هجرت محرم
هوش مصنوعی: تا وقتی که قلبم از گنج عشق تو بی‌بهره است، اشک‌هایم در سایهٔ جدایی از تو محفوظ مانده است.
گه رسانیده سحاب کرمم آب به آب
گه فزون ساخته گنجور دلم غم بر غم
هوش مصنوعی: گاهی اوقات ابر کرم بیشتر از حد انتظارش، آب به آب می‌ریزد و گاهی هم غم و اندوه در دل من جمع می‌شود و بر غم‌های پیشین اضافه می‌شود.
نه چو فانوس دلم داشته در سینه قرار
نه چو پرگار برون مانده‌ام از خانه قدم
هوش مصنوعی: دل من نه مانند فانوس است که در سینه‌ام آرام باشد، و نه مانند پرگاری که از خانه بیرون رفته‌ام و بی‌هدف سفر می‌کنم.
دست از زندگی‌ام شسته به خونابهٔ دل
مردم دیده که پوشیده لباس ماتم
هوش مصنوعی: از زندگی‌ام دل برداشته‌ام و مانند کسی هستم که با درد و غم زندگی می‌کند، چرا که در چشمانم غم و اندوه دیده می‌شود و لباس عزاداری به تن کرده‌ام.
تا شنیدم که ازین راه عنان تافته‌ای
باز گردیده‌ام از نیمه ره شهر عدم
هوش مصنوعی: تا زمانی که شنیدم که در این مسیر به هدف رسیده‌ای، تصمیم گرفتم از نیمه‌راه به سمت شهر عدم برگردم.
چشمهٔ طبعم، آبی که ازین پیش نداشت
می‌توان یافت ازین نظم که آن هم شده کم
هوش مصنوعی: نوشته شده است که این شعر به این معناست که قبل از این، من از چنین احساسی بهره‌مند نبودم، اما حالا می‌توانم از این نظم و زیبایی که در اثر وجود دارد، الهام بگیرم. به عبارتی، الآن احساسات و خلاقیتم به دست آمده است که پیش‌تر وجود نداشت.
کاوش تربیتت گر نشود عقده‌گشای
زود باشد که ازین چشمه برون نایدنم
هوش مصنوعی: اگر در تربیت و آموزش خود به خوبی عمل نکنی و نتوانی به طور سریع به مشکلات خود رسیدگی کنی، ممکن است که به زودی از این منبع خلاقیت و الهام به دور بمانی و نتوانی از آن به درستی بهره‌برداری کنی.
ور سخای تو کند آن قدرم دلجویی
که دلم وارهد از بند غم و قید الم
هوش مصنوعی: اگر محبت و generosity تو به اندازه‌ای باشد که دل من از غم و درد رها شود، بی‌شک خوشحال می‌شوم و از اینکه در قید غم نیستم، احساس آزادی می‌کنم.
به زبان قلم اهل معانی سوگند
به کلید در گنجینهٔ اشعار قسم
هوش مصنوعی: به بیان نوشته و قلم شاعران بزرگ، قسم می‌خورم به کلیدی که به گنجینهٔ اشعار دسترسی می‌دهد.
که به جایی رسم از سلسله جنبانی نظم
که خورد سلسلهٔ قافیه‌سنجان برهم
هوش مصنوعی: به جایی می‌رسم که تحرک و پیوستگی جالبی دارد، اما در عین حال، قافیه‌سنج‌ها آن را مختل کرده و نظم آن را به هم می‌ریزند.
وقت آن است که در گلشن مدحت میلی
سازد از برگ دعا، نخل زبان را خرّم
هوش مصنوعی: زمان آن فرا رسیده که در باغ ستایش، از دعاهایی که مثل برگ‌ها هستند، زبان را مانند نخل شاد و سرزنده کنیم.
تا در ایّام نگردد نفس باد گره
تا در آفاق دم از صدق زند صبح دوم
هوش مصنوعی: تا زمانی که شرایط فراهم نشود و نفس، به آرامی و بدون مانع حرکت کند، نمی‌توان به ظهور حقیقت و صداقت در دنیا امید داشت.
بی‌رضای تو گر ایّام برآرد نفسی
یارب اندر گلوی صبح فرو بندد دم
هوش مصنوعی: اگر بدون رضایت تو روزگار در حال عبور باشد، ای کاش صبح نفسش در گلویش به حبس بیفتد.