گنجور

بخش ۳۳ - رفتن رام از چترکوت به صحرای اتره زاهد و دیدن سیتا زن او را و فرود آمدن حله ها از عالم بالا برای سیتا به دعای زن زاهد

چو سیاحان به عزم جای دیگر
صنم همره روان شد با برادر
به هر صحرا و کوه و دشت و وادی
شدی مشغول سیر نام رادی
به ترک دولت از دلدار دلخوش
چو از دولت شود محنت فرامش
به روی دوست بر جا راه پیمود
نگاهش مرغ گلزار ارم بود
دلش جمع از پریشانی و اندوه
ز بی آبی برّ و سختی کوه
به هر وادی که بودی آب نایاب
به لعل نوش خندش بود سیراب
ز کوه سخت زان رو غم نمی خورد
تجلی خدا همراه می برد
ز بس زان گل شگفت آن مرغ آزاد
به خوابش پادشاهی نامدی یاد
چنان رفتی به جانان شاد خندان
که هنگام خلاصی اهل زندان
به ذوق یک نگاه آن پری رو
فدا کردی هزاران باغ مینو
به هر گامی ز صحرا صد چمن کاشت
گلستان روان همراه خود داشت
به کوه از سایۀ آن سرو گلرنگ
به لعل آتشی شد چون ز خور سنگ
به هر خاری که آن گلرنگ بگذشت
چو نخل خشک مریم بارور گشت
غزال مشک شد آهو ز بویش
که صد چین داشت هر یک تار مویش
به حیرت ماند زو کبکان در آن راه
که در دامان گرد افتاد چون ماه
میان رام و لچمن جای سیتا
چو گل کرده میان رنگ و بو جا
روان رام و برادر چون با گنگ
میان هر دو سیتا سرستی رنگ
چو لعل سفته مابین دو گوهر
چو ماه طالع از برج دو پیکر
مهش تابان میا ن رام و لچمن
چو حقی کز دو شاهد گشته روشن
تماشاهای صحرا دیده دیده
به جای آتره عابد رسیده
تکلف بر طرف بر خ وان زاهد
به شهد و میوه شد مهمان زاهد
زنش را نیز کرد آنجا زیارت
که سیصد قرن کارش بود طاعت
زن زاهد به رسم میهمانی
به سیتا کرد بی حد مهربانی
پس از لطف و کرم با آن گل اندام
نصیحت کرد بهر خدمت رام
چه مردانه مثل زد آن مثل زن
که دلجوییِ شوی است طاعت زن
بسی پرسید سرو سیمتن را
ستایش کرد و گفت آن حور زن را
تویی اندر زنان چون ماه بی عیب
ازان کردم دعا کز عالم غیب
بهشتی حله های کسوت حور
معطر چون گل اندر مشک و کافور
مرصع زیور ی لولوی لالا
برای تو فرود آید ز بالا
سمنبر با تواضع کرد در بر
لباس فاخر و انواع زیور
مگر از بسکه بود آن مه به عفت
به داد عصمتش، حق داد خلعت
نگنجید ازطرب چون غنچه در پوست
به خوبی جلوه گر شد در بر دوست
فراوان شادمانی ها نمودند
به حسن و عشق خود هر یک فزودند
همانجا شب به جانان بود دمساز
سحر گه کرد آهنگ سفر باز
ز ذوق سیر با یار دل افروز
نمی ماندی چو مه یکجا شب و روز
همانا داشت زانرو لذت سیر
که یار خویش را می دید با غیر
چو خورشید آن جوانمرد جهانگرد
وداع همت از یاران طلب کرد
در آن صحرا شکارافکن شب و روز
گوزن و شیر و گور و آهو و یوز
همی رفتی به منزل چند فرسنگ
جهان زو بر پلنگ و اژدها تنگ
ز سهمش از وطن هر سو گریزان
گوزنان اشک زهرآلوده ریزان
هژبر از بیمِ تیرش با دل ریش
به کام خویش بردی سبلت خویش
غزال سرمه چشم اندر بیابان
به گرد خود ز تیرش یافت مژگان
صنم یک روز با سروِ سر افراز
ز دلسوزی نصیحت کرد آغاز
که تنگ آمد ز صیدت مرغ و ماهی
به درویشی نزیبد کار شاهی
چه باعث شد ترا بر شیوهٔ صید
که سرگردان همی گردی و بی قید؟
شکار از حد فزون، سازد سیه دل
که هست از خون ناحق غیر حاصل
مکن بر گور و آهو ترکتازی
به جان دیگران تا چند بازی؟
زبان بگشاد شیرین لقمۀ شور
مکن بر بی زبانان این قدر زور
مجو آزار کس، کاین سهل کار است
کم آزاری، رضای کردگار است
صنم را داد پاسخ سروِ آزاد
که صید دام زلفت جان من باد
مفرما منع صیدم تا توانی
که تقریبِ شکار من ندانی
مرا در ضمنِ آن کارست بسیار
وگر نه نیستم راضی به آزار
که می کردند دیوان قصد جان را
به شکل وحش و طیر این زاهدان را
من از بهر نگهبانی این جمع
زنم این وحشیان را تیر بی طمع
پری داد آفرین بر نکته دانی
لبش بوسید زان شیرین زبانی

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: گنجینه فارسی

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

چو سیاحان به عزم جای دیگر
صنم همره روان شد با برادر
هوش مصنوعی: همان‌طور که مسافران به قصد رفتن به مکان‌های دیگر حرکت می‌کنند، معشوق نیز به همراه برادرش راهی می‌شود.
به هر صحرا و کوه و دشت و وادی
شدی مشغول سیر نام رادی
هوش مصنوعی: در هر صحرا و کوه و دشت و دره‌ای به تماشای زیبایی‌های طبیعت مشغول شدی.
به ترک دولت از دلدار دلخوش
چو از دولت شود محنت فرامش
هوش مصنوعی: هنگامی که از محبوبم دور شوم و احساسی از خوشحالی نداشته باشم، این احساس بد، فراموشی همه مشکلات و سختی‌ها را در پی خواهد داشت.
به روی دوست بر جا راه پیمود
نگاهش مرغ گلزار ارم بود
هوش مصنوعی: نگاه معشوق مانند پرنده‌ای در باغی پر از گل است که به آرامی بر روی او قدم می‌زنم.
دلش جمع از پریشانی و اندوه
ز بی آبی برّ و سختی کوه
هوش مصنوعی: دلش از نگرانی و غم ناشی از کمبود آب و سختی کوه‌ها آرام شده است.
به هر وادی که بودی آب نایاب
به لعل نوش خندش بود سیراب
هوش مصنوعی: در هر جایی که بروی، اگر آب کمیابی وجود داشته باشد، لبخند و خوشحالی او می‌تواند تو را سیراب کند.
ز کوه سخت زان رو غم نمی خورد
تجلی خدا همراه می برد
هوش مصنوعی: از کوه‌های سخت و دشوار، دلگیر و غمگین نمی‌شود، زیرا جمال و زیبایی خداوند همیشه همراه اوست.
ز بس زان گل شگفت آن مرغ آزاد
به خوابش پادشاهی نامدی یاد
هوش مصنوعی: از آن‌قدر زیبایی آن گل، پرنده‌ی آزاد در خوابش حتی یاد پادشاهی را هم نمی‌کند.
چنان رفتی به جانان شاد خندان
که هنگام خلاصی اهل زندان
هوش مصنوعی: تو به قدری شاد و خندان از کنار محبوب رفتی که انگار که اهل زندان در لحظه آزادی خوشحال و شاداب هستند.
به ذوق یک نگاه آن پری رو
فدا کردی هزاران باغ مینو
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و جذابیت یک نگاه از آن دختر پری‌چهره، تو هزاران باغ بهشت را قربانی کردی.
به هر گامی ز صحرا صد چمن کاشت
گلستان روان همراه خود داشت
هوش مصنوعی: هر زمان که از صحرا عبور می‌کند، به هر گام چمنی از گل و گیاه را به همراه دارد و شادی و زیبایی را با خود می‌آورد.
به کوه از سایۀ آن سرو گلرنگ
به لعل آتشی شد چون ز خور سنگ
هوش مصنوعی: به دلیل سایه آن سرو زیبا، کوه مانند لعل سرخ آتشین شد به گونه‌ای که مانند سنگی در برابر خورشید قرار گرفته است.
به هر خاری که آن گلرنگ بگذشت
چو نخل خشک مریم بارور گشت
هوش مصنوعی: هر خار و خسی که این گل زیبا را پشت سر گذاشت، مانند درخت نخل خشک شد که به ناگاه میوه‌دار می‌شود.
غزال مشک شد آهو ز بویش
که صد چین داشت هر یک تار مویش
هوش مصنوعی: غزال به خاطر بوی خوشش به زیبا و جذاب تبدیل شده است، زیرا هر یک از تارهای مویش دارای زیبایی خاصی است که توجه‌ها را جلب می‌کند.
به حیرت ماند زو کبکان در آن راه
که در دامان گرد افتاد چون ماه
هوش مصنوعی: کبک‌ها در آن مسیر از شگفتی حیران مانده‌اند، چرا که در دامان زمین افتاده‌اند و مانند ماه درخشان شده‌اند.
میان رام و لچمن جای سیتا
چو گل کرده میان رنگ و بو جا
هوش مصنوعی: در میان آرامش و زیبایی، سیتا مانند گلی خوشبو جا دارد و فضایی پر از رنگ و عطر ایجاد کرده است.
روان رام و برادر چون با گنگ
میان هر دو سیتا سرستی رنگ
هوش مصنوعی: در اینجا بیان می‌شود که وقتی دو نفر یا دو چیز با یکدیگر در ارتباط هستند و یکی از آن‌ها بی‌صداست یا نمی‌تواند صحبت کند، آن ارتباط رنگ و شکل خاصی به خود می‌گیرد. به نوعی، وقتی که یکی از طرفین درک یا ارتباط خود را به درستی بیان نمی‌کند، فضای ارتباطی متفاوتی ایجاد می‌شود.
چو لعل سفته مابین دو گوهر
چو ماه طالع از برج دو پیکر
هوش مصنوعی: مانند یک سنگ قیمتی که بین دو جواهر قرار گرفته، و مانند ماهی که از میان دو صورت طلوع می‌کند.
مهش تابان میا ن رام و لچمن
چو حقی کز دو شاهد گشته روشن
هوش مصنوعی: ماه زیبا در میان آسمان روشن است و مانند حقیقتی که با وجود دو شاهد، آشکار و روشن می‌شود.
تماشاهای صحرا دیده دیده
به جای آتره عابد رسیده
هوش مصنوعی: چشم‌ها در تماشای زیبایی‌های صحرا به جایی رسیده‌اند که به مقام عابد و زاهد نزدیک شده‌اند.
تکلف بر طرف بر خ وان زاهد
به شهد و میوه شد مهمان زاهد
هوش مصنوعی: زاهد از ظواهر و تکلف فاصله گرفته و در کنار میوه و شهد، مهمان واقعی شده است. او به سادگی و بی‌ریایی دست یافته و از دنیا لذت می‌برد.
زنش را نیز کرد آنجا زیارت
که سیصد قرن کارش بود طاعت
هوش مصنوعی: او در آن مکان همسرش را زیارت کرد، در حالی که سیصد قرن زمان صرف اطاعت و عبادت او شده بود.
زن زاهد به رسم میهمانی
به سیتا کرد بی حد مهربانی
هوش مصنوعی: زنی که زهد و پارسایی می‌کند، در روز مهمانی به سیتا با محبت و نیکوکاری بسیار برخورد کرد.
پس از لطف و کرم با آن گل اندام
نصیحت کرد بهر خدمت رام
هوش مصنوعی: بعد از اینکه با محبت و مهربانی به آن دختر زیبا نزدیک شد، او را نصیحت کرد تا برای خدمت به دیگران آماده باشد.
چه مردانه مثل زد آن مثل زن
که دلجوییِ شوی است طاعت زن
هوش مصنوعی: مثل مردی که با شجاعت و دلیری عمل می‌کند، زن نیز باید به طاعت و خدمت شوهرش بپردازد و او را در مشکلات و سختی‌ها دلداری دهد.
بسی پرسید سرو سیمتن را
ستایش کرد و گفت آن حور زن را
هوش مصنوعی: بسیار پرسید سرو زیبا را ستایش کرد و گفت که آن زن چون حوری است.
تویی اندر زنان چون ماه بی عیب
ازان کردم دعا کز عالم غیب
هوش مصنوعی: تو در میان زنان مانند ماهی هستی که هیچ عیبی ندارد، به خاطر این ویژگی‌ات از خداوند خواستم که تو را از عالم غیب بهره‌مند کند.
بهشتی حله های کسوت حور
معطر چون گل اندر مشک و کافور
هوش مصنوعی: در بهشت، جامه‌های زیبا و معطری مانند گل در دل مشک و کافور وجود دارد.
مرصع زیور ی لولوی لالا
برای تو فرود آید ز بالا
هوش مصنوعی: زیور زیبا و زینتی برای تو از اعلی‌ترین جا فرود می‌آید.
سمنبر با تواضع کرد در بر
لباس فاخر و انواع زیور
هوش مصنوعی: بخاری با احترام و افتادگی در کنار تو نشسته است و لباس‌های گران‌قیمت و جواهرات گوناگون را به نمایش می‌گذارد.
مگر از بسکه بود آن مه به عفت
به داد عصمتش، حق داد خلعت
هوش مصنوعی: شاید به خاطر پاکدامنی و عفت آن ماه، حق به او لباس عزت و کرامت عطا کرده است.
نگنجید ازطرب چون غنچه در پوست
به خوبی جلوه گر شد در بر دوست
هوش مصنوعی: به خاطر خوشحالی و شوقی که دارم، مثل غنچه‌ای که درون پوستش نمی‌گنجد، نمی‌توانم خودم را کنترل کنم و در کنار دوستم به خوبی نمایان شده‌ام.
فراوان شادمانی ها نمودند
به حسن و عشق خود هر یک فزودند
هوش مصنوعی: هر یک از آن‌ها با زیبایی و عشق خود شادی‌های زیادی را به نمایش گذاشتند و به نوعی به شادمانی‌های خود افزودند.
همانجا شب به جانان بود دمساز
سحر گه کرد آهنگ سفر باز
هوش مصنوعی: در همان مکان، شب با محبوب گام در کنار سحر داشت و سفر را دوباره آغاز کرد.
ز ذوق سیر با یار دل افروز
نمی ماندی چو مه یکجا شب و روز
هوش مصنوعی: از شادی و لذتی که در کنار معشوق به دست می‌آوریم، هیچ چیز نمی‌تواند ما را از آن دور کند؛ همانطور که مه در یک زمان، شب و روز را در بر می‌گیرد.
همانا داشت زانرو لذت سیر
که یار خویش را می دید با غیر
هوش مصنوعی: او به حقیقت از دیدن محبوبش با کس دیگری لذت می‌برد.
چو خورشید آن جوانمرد جهانگرد
وداع همت از یاران طلب کرد
هوش مصنوعی: جوانمرد مسافر مانند خورشید، از دوستانش خداحافظی کرد و خواست که به او کمک کنند.
در آن صحرا شکارافکن شب و روز
گوزن و شیر و گور و آهو و یوز
هوش مصنوعی: در آن بیابان، در تمام روز و شب، صیادان در حال شکار گوزن، شیر، گور، آهو و یوز هستند.
همی رفتی به منزل چند فرسنگ
جهان زو بر پلنگ و اژدها تنگ
هوش مصنوعی: تو هر روز به سفر می‌رفتی و چند فرسنگ دورتر از دنیا، که بر روی پلنگ و اژدها می‌نشست.
ز سهمش از وطن هر سو گریزان
گوزنان اشک زهرآلوده ریزان
هوش مصنوعی: گوزن‌ها از سرزمین خود دور شده، در حالی که اشک‌های زهرآلودشان جاری است.
هژبر از بیمِ تیرش با دل ریش
به کام خویش بردی سبلت خویش
هوش مصنوعی: هژبر از ترس تیرهایش، با دل شکسته، موفق شد موهایش را به نفع خود به دام بیندازد.
غزال سرمه چشم اندر بیابان
به گرد خود ز تیرش یافت مژگان
هوش مصنوعی: غزالی که چشمانش مانند سرمه است، در بیابان به دور خود می‌چرخد و مژگانش از تیر نگاهش و تأثیر آن بر دیگران پیدا است.
صنم یک روز با سروِ سر افراز
ز دلسوزی نصیحت کرد آغاز
هوش مصنوعی: یک روز، معشوق با قامت بلند و زیبا، از روی محبت و دلسوزی به نصیحت پرداخت.
که تنگ آمد ز صیدت مرغ و ماهی
به درویشی نزیبد کار شاهی
هوش مصنوعی: اگر مرغ و ماهی به دست تو گرفتار شوند، نشان می‌دهد که تو در مقام شاهی نخواهی بود و این کار به درویشی نمی‌خورد. در واقع، این نشان می‌دهد که یک انسان بزرگوار و با مقام نباید به چنگ آوردن چیزهای کوچک و عادی مشغول شود.
چه باعث شد ترا بر شیوهٔ صید
که سرگردان همی گردی و بی قید؟
هوش مصنوعی: چرا به راهی رفته‌ای که موجب سرگردانی‌ات شده و دستت هم به هیچ چیز نیست؟
شکار از حد فزون، سازد سیه دل
که هست از خون ناحق غیر حاصل
هوش مصنوعی: اگر شکار بیش از حد باشد، شخص دلش سیاه می‌شود، زیرا که این عمل ناشی از ریختن خون بی‌دلیل است و هیچ سودی ندارد.
مکن بر گور و آهو ترکتازی
به جان دیگران تا چند بازی؟
هوش مصنوعی: به جان دیگران ظلم نکن و بی‌مهابا و بی‌فکری رفتار نکن، که این کارها روزی عواقب خواهد داشت.
زبان بگشاد شیرین لقمۀ شور
مکن بر بی زبانان این قدر زور
هوش مصنوعی: شیرین سخن به تندی صحبت نکن، زیرا بر کسانی که نمی‌توانند حرف بزنند، اینقدر فشار نیاور.
مجو آزار کس، کاین سهل کار است
کم آزاری، رضای کردگار است
هوش مصنوعی: به دیگران آسیب نرسان، زیرا این کار آسانی است. کمی آزار رساندن به دیگران، به معنای راضی کردن خداوند است.
صنم را داد پاسخ سروِ آزاد
که صید دام زلفت جان من باد
هوش مصنوعی: معشوق به جواب دلنواز خود می‌گوید: ای زیبای رها از قید و بند، جان من در دام زلف‌های تو گیر افتاده است.
مفرما منع صیدم تا توانی
که تقریبِ شکار من ندانی
هوش مصنوعی: منع نکن شکار مرا تا زمانی که نتوانی به نزدیک شدن به من پی ببری.
مرا در ضمنِ آن کارست بسیار
وگر نه نیستم راضی به آزار
هوش مصنوعی: در حالی که مشغول انجام آن کار هستم، به دلیل آنکه کارهای زیادی دارم، اگر نه، هیچ تمایلی به آزار و اذیت ندارم.
که می کردند دیوان قصد جان را
به شکل وحش و طیر این زاهدان را
هوش مصنوعی: دیوان به طرز عجیبی قصد جان انسان‌ها را داشتند و این زاهدان را به صورت حیوانات و پرندگان نمایش می‌دادند.
من از بهر نگهبانی این جمع
زنم این وحشیان را تیر بی طمع
هوش مصنوعی: من برای حفاظت از این جمع، به این وحشیان شلیک می‌کنم بدون هیچ امیدی به پاداش یا منفعت.
پری داد آفرین بر نکته دانی
لبش بوسید زان شیرین زبانی
هوش مصنوعی: یک پری از طرز بیان هوشمندانه‌اش ستایش کرد و به خاطر زبان شیرینش، لب او را بوسید.