گنجور

شمارهٔ ۴۹۴

باد آمد و بویی زنگارم نرسانید
پنهان سخنی از لب یارم نرسانید
فریاد من خسته رسانید به کویش
فریاد که در گوش نگارم نرسانید
افسوس که بگذشت همه عمر به افسوس
بخت آرزوی دل به کنارم نرسانید
ایام جوانی به سر زلف بتان شد
اقبال به سر رشته کارم نرسانید
چون بلبل دی با نفس سرد بمردم
ایام به گلهای بهارم نرسانید
چه سود ازین لاف عیاری که سیاست
سر بر شرف کنگر دارم نرسانید
گفتم که خورم تیری و ایمن شوم، آن نیز
آن کافر دیوانه سوارم نرسانید
مشتاق ملک خاک شدم بر در دهلیز
دولت به سراپرده یارم نرسانید
صد شربت خون داد به خسرو ز غم عشق
یک جرعه می وقت خمارم نرسانید

اطلاعات

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

باد آمد و بویی زنگارم نرسانید
پنهان سخنی از لب یارم نرسانید
هوش مصنوعی: باد آمد اما بویی از رنج و غم من نیاورد و از لبان عشق من هم هیچ کلامی را افشا نکرد.
فریاد من خسته رسانید به کویش
فریاد که در گوش نگارم نرسانید
هوش مصنوعی: من به کوی تو فریاد زدم، اما صدایم به گوش محبوبم نرسید.
افسوس که بگذشت همه عمر به افسوس
بخت آرزوی دل به کنارم نرسانید
هوش مصنوعی: متاسفم که تمام عمرم را با حسرت گذراندم و به آرزویی که در دلم داشتم، هرگز نرسیدم.
ایام جوانی به سر زلف بتان شد
اقبال به سر رشته کارم نرسانید
هوش مصنوعی: روزگار جوانی به انتها رسید و خوشبختی نتوانست مرا به سرنوشت دلخواهم برساند.
چون بلبل دی با نفس سرد بمردم
ایام به گلهای بهارم نرسانید
هوش مصنوعی: من دیروز مانند بلبل با نفس سردی جان سپردم و نتوانستم به گل‌های بهار برسم.
چه سود ازین لاف عیاری که سیاست
سر بر شرف کنگر دارم نرسانید
هوش مصنوعی: چه فایده‌ای دارد که من از قدرت و نیرنگ خود صحبت کنم، اگر سیاست و تدبیرم نتواند به مقصود مطلوبم برسد؟
گفتم که خورم تیری و ایمن شوم، آن نیز
آن کافر دیوانه سوارم نرسانید
هوش مصنوعی: گفتم که با تیر زخم می‌خورم و از این درد نجات پیدا می‌کنم، اما آن هم نتوانست به من از دست آن دیوانه بی‌دین رهایی بخشد.
مشتاق ملک خاک شدم بر در دهلیز
دولت به سراپرده یارم نرسانید
هوش مصنوعی: من نسبت به جلال و زیبایی زمین بسیار علاقه‌مند شدم و در دروازه‌ی کاخ قدرت ایستاده‌ام، اما نتوانستم به خیمه‌ی معشوقم برسم.
صد شربت خون داد به خسرو ز غم عشق
یک جرعه می وقت خمارم نرسانید
هوش مصنوعی: به خاطر غم عشق، خسرو صد شربت خونش را به من داد، اما زمانی که مست و دلبسته بودم، یک جرعه از شراب هم به من نرسید.