گنجور

شمارهٔ ۱۳۱۸

باز آمد آن وقتی که من از گریه در خون اوفتم
دامان عصمت بردرم، وز پرده بیرون اوفتم
غمهای خود گویم که آن همدرد را باور شود
گر من به محشر ناگهان پهلوی مجنون اوفتم
سیاره دولت مرا، گر پایه بر گردون برد
بهر زمین بوس درت از اوج گردون اوفتم
چون قرعه گردم هر شبی پهلو به پهلو تا مگر
وقتی به زیر پای تو زین فال میمون اوفتم
این گریه گویی روغن است از بهر سوزاک دلم
کافزون شود شعله مرا، گر خود به جیحون اوفتم
خواب اجل می آیدم، لابد همی آید، چو من
بر بالش غم سر نهم بر بستر خون اوفتم
در محنت آباد دلم، خسرو، نمی گنجد غمش
فرهادوار اکنون مگر در کوه و هامون اوفتم

اطلاعات

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

باز آمد آن وقتی که من از گریه در خون اوفتم
دامان عصمت بردرم، وز پرده بیرون اوفتم
هوش مصنوعی: زمانی دوباره به من پیش آمد که از شدت گریه بر او به زمین افتادم و عفت و پاکی‌ام را از دست دادم، و از پس پرده‌اش بیرون آمدم.
غمهای خود گویم که آن همدرد را باور شود
گر من به محشر ناگهان پهلوی مجنون اوفتم
هوش مصنوعی: غم‌هایم را با او در میان می‌گذارم، زیرا او همدرد من است و این دردها را درک می‌کند. حتی اگر در روز قیامت ناگهان در کنار مجنون بیفتم، باز هم می‌توانم دردهایم را با او بگویم.
سیاره دولت مرا، گر پایه بر گردون برد
بهر زمین بوس درت از اوج گردون اوفتم
هوش مصنوعی: اگر سیاره خوشبختی من، موقعیتش را از آسمان پایین بیاورد تا به زمین تو سلامی بگوید، من از اوج آسمان به پایین می‌افتم.
چون قرعه گردم هر شبی پهلو به پهلو تا مگر
وقتی به زیر پای تو زین فال میمون اوفتم
هوش مصنوعی: هر شب به خواب می‌روم و در جای خود این‌سو و آن‌سو می‌شوم، تا اینکه شاید یک شب شانس خوبی به من روی آورد و زیر پای تو بیفتم.
این گریه گویی روغن است از بهر سوزاک دلم
کافزون شود شعله مرا، گر خود به جیحون اوفتم
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد که این اشک‌ها مانند روغنی هستند که به آتش دل من می‌افزاید و اگر من به عمق جیحون بیفتم، این آتش شعله‌ورتر خواهد شد.
خواب اجل می آیدم، لابد همی آید، چو من
بر بالش غم سر نهم بر بستر خون اوفتم
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد که مرگ به سراغ من می‌آید، زیرا وقتی بر بالشت غم می‌افکنم، به حالتی می‌رسم که گویا در بستر خون افتاده‌ام.
در محنت آباد دلم، خسرو، نمی گنجد غمش
فرهادوار اکنون مگر در کوه و هامون اوفتم
هوش مصنوعی: در دل پر درد و رنج من جایی برای غم او نیست. غم او مثل فرهاد که در کوه و بیابان داغدار است، اکنون بر من سنگینی می‌کند.