شمارهٔ ۱۳۱۵
جانم برون آمد ز غم، آخر به جانان کی رسم؟
عقلم نماند و هوش هم، بر نازنینان کی رسم؟
من عاشق و رسوا چنین، خلقی ز هر سو نقش من
دشمن هزاران در کمین، بر دوست آسان کی رسم؟
از یاد روی چون گلم، اشک است همرنگ ملم
نالنده همچون بلبلم تا در گلستان کی رسم؟
هستم به صحرای چمن مور ضعیف ممتحن
صد ساله ره بر پیش من تا بر سلیمان کی رسم؟
در جانم از غم خرمنی، صد پاره گشتم دامنی
من بندهام بی جان تنی تا بر تو، ای جان، کی رسم؟
با این سرشک افشاندنم، حیف است از تو ماندنم
تا خود نخواهی خواندنم، ناخوانده مهمان کی رسم؟
تو کردیم درد کهن، آنگاه درمان سخن
باری تو زان خود بکن، من خود به درمان کی رسم؟
هر جا که یار و همسری رفتند در هر کشوری
من شهربند کافری ماندم، بدیشان کی رسم؟
هر شام خسرو تا سحر انجم شمارد سر به سر
لیکن ندانم این قدر تا من به جانان کی رسم؟
شمارهٔ ۱۳۱۴: هر دم بنتوانم که آن رخسار زیبا بنگرمشمارهٔ ۱۳۱۶: خواهم دل خون گشته را از دست تو در خون کشم
اطلاعات
وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
جانم برون آمد ز غم، آخر به جانان کی رسم؟
عقلم نماند و هوش هم، بر نازنینان کی رسم؟
هوش مصنوعی: با تمام دردها و غمهایی که دارم، نمیدانم کی به محبوبم میرسم. عقل و درک من نیز دیگر کارایی ندارند و نمیدانم چگونه میتوانم به عزیزان نزدیک شوم.
من عاشق و رسوا چنین، خلقی ز هر سو نقش من
دشمن هزاران در کمین، بر دوست آسان کی رسم؟
هوش مصنوعی: من عاشق و بیآبرو هستم و در هر طرف، مردم بسیاری وجود دارند که میخواهند از من بدی کنند. بنابراین، رسیدن به دوستم خیلی آسان نخواهد بود.
از یاد روی چون گلم، اشک است همرنگ ملم
نالنده همچون بلبلم تا در گلستان کی رسم؟
هوش مصنوعی: از یاد چهرهام مانند گل، اشکی میریزد که همرنگ گلهای إبریشمین است. من مانند پرندهای نالان هستم و نمیدانم در چه زمانی میتوانم به گلستان بروم.
هستم به صحرای چمن مور ضعیف ممتحن
صد ساله ره بر پیش من تا بر سلیمان کی رسم؟
هوش مصنوعی: من در دشت چمن مانند یک مور کوچک و ضعیف هستم که در حال آزمایش و سختی است. در این مسیر صد سال راه پیش رو دارم تا به مقام سلیمان برسم.
در جانم از غم خرمنی، صد پاره گشتم دامنی
من بندهام بی جان تنی تا بر تو، ای جان، کی رسم؟
هوش مصنوعی: در دل من از غم انبوهی، به هزار قطعه تبدیل شدم. من بندهای هستم بیجان و بدون بدن، تا اینکه به تو، ای جان، برسم.
با این سرشک افشاندنم، حیف است از تو ماندنم
تا خود نخواهی خواندنم، ناخوانده مهمان کی رسم؟
هوش مصنوعی: من با این اشکهایی که نثار تو میکنم، جایز نیست که کنار تو بمانم. تا زمانی که خودت نخواهی مرا بخوانی، به عنوان مهمان ناخوانده چه طور میتوانم بیایم؟
تو کردیم درد کهن، آنگاه درمان سخن
باری تو زان خود بکن، من خود به درمان کی رسم؟
هوش مصنوعی: تو باعث شدی که یاد دردهای قدیمی در من زنده شود، حالا خودت زبان به درمان آن بگشای، زیرا من هرگز به درمان این دردها نخواهم رسید.
هر جا که یار و همسری رفتند در هر کشوری
من شهربند کافری ماندم، بدیشان کی رسم؟
هوش مصنوعی: هر کجا که دوست و عشق من بروند، من در سرزمینی بیخود و گم شدهام و نمیدانم چگونه به آنها ملحق شوم.
هر شام خسرو تا سحر انجم شمارد سر به سر
لیکن ندانم این قدر تا من به جانان کی رسم؟
هوش مصنوعی: هر شب خسرو (شخصیتی بزرگ و با ارزش) تا صبح ستارهها را یکی یکی میشمارد، اما نمیدانم چه مدت طول میکشد تا من به محبوبم برسم.

امیرخسرو دهلوی