شمارهٔ ۱۳۰۸
یارب، چه باشد گه گهی جانان در آغوش آیدم
مستسقی لعل ویم یک شربت نوش آیدم
در ره فتاده مانده ام، دیده نهاده بر رهم
بازو گشاده مانده ام، تا کی در آغوش آیدم؟
خواهم شبی کز بوی او بیخود شوم پهلوی او
گه رو نهم بر روی او، گه دوش بر دوش آیدم
گاهی که عجز آرد به ره سلطان با تاج و کله
گریه ازین روزن به ره مانند جادوش آیدم
بوسه زنم گلگون رخش، بر رخ نهم میمون رخش
گر حلقه های چون رخش اندر بناگوش آیدم
ای دل، مده یادم ازو، در چشم من گریه مجو
ناگه مبادا کز دو سو سیلاب در جوش آیدم
مسکین دلم سویش رود، گم گشته بر بویش رود
هشیار در کویش رود، مجنون و بیهوش آیدم
ای آمده با صد فتن، برده همه هوشم ز تن
در بیهشی مگذر ز من، بنشین که تا هوش آیدم
بس کز غمت شب تا سحر غلتید، گویم بی خبر
از دیده مرواریدتر غلتان سوی گوش آیدم
خواهم چو سوزد خرمنم پوشیده ماند در تنم
از آه خسرو چون کنم کاتش به خس پوش آیدم
شمارهٔ ۱۳۰۷: زان غمزه خونخوار جان افگار خوش می آیدمشمارهٔ ۱۳۰۹: مستم که امشب گوییا میهای پنهان خورده ام
اطلاعات
وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
یارب، چه باشد گه گهی جانان در آغوش آیدم
مستسقی لعل ویم یک شربت نوش آیدم
هوش مصنوعی: ای خدا، چه بر من میگذرد وقتی که گاهی عشق را در آغوش میگیرم، و آن لحظهای که آن شراب قرمز را مینوشم، چه حال خوشی دارم.
در ره فتاده مانده ام، دیده نهاده بر رهم
بازو گشاده مانده ام، تا کی در آغوش آیدم؟
هوش مصنوعی: من در مسیر زندگی به حالت انتظار ماندهام و چشم به راه سرنوشتم هستم. بازوهایم را گشودهام و همچنان منتظر هستم تا فرصتی پیش بیاید که به آغوش هدفی برسم.
خواهم شبی کز بوی او بیخود شوم پهلوی او
گه رو نهم بر روی او، گه دوش بر دوش آیدم
هوش مصنوعی: دلم میخواهد شبی را تجربه کنم که بوی او مرا مست کند. گاهی در کنار او باشم، گاهی صورتش را تماشا کنم و گاهی هم در آغوشش بیفتم.
گاهی که عجز آرد به ره سلطان با تاج و کله
گریه ازین روزن به ره مانند جادوش آیدم
هوش مصنوعی: گاهی اوقات که ناتوانی و درماندگی من را به درگاه پادشاه میکشاند، به قدری تحت تاثیر قرار میگیرم که از این در، مانند یک جادوگر، با اشک و ناله وارد میشوم.
بوسه زنم گلگون رخش، بر رخ نهم میمون رخش
گر حلقه های چون رخش اندر بناگوش آیدم
هوش مصنوعی: میخواهم بر چهرهی زیبایت بوسهای بزنم و در کنار تو، چون سیمای دلربایت، دایرههایی زیبا و دلنشین بر گوشهایت بگذارم.
ای دل، مده یادم ازو، در چشم من گریه مجو
ناگه مبادا کز دو سو سیلاب در جوش آیدم
هوش مصنوعی: ای دل، از یاد او مرا غافل نکن، در چشم من ناگهان به خاطر او نگریسته نشو، مبادا که ناگهان از دو سو اشکهایم به جوش آید.
مسکین دلم سویش رود، گم گشته بر بویش رود
هشیار در کویش رود، مجنون و بیهوش آیدم
هوش مصنوعی: دل بیچارهام به سمت او میرود، در حالی که گم شدهام بر اثر بوی او. با حالتی شفاف به کوی او میروم، اما به صورت مجنون و بیهوش به او نزدیک میشوم.
ای آمده با صد فتن، برده همه هوشم ز تن
در بیهشی مگذر ز من، بنشین که تا هوش آیدم
هوش مصنوعی: ای کسی که با صد زرق و برق آمدهای، همهی هوش و حواسم را از من گرفتهای. در این حالت بیهشی از کنارم نرو و بمان تا دوباره به خودم بیایم.
بس کز غمت شب تا سحر غلتید، گویم بی خبر
از دیده مرواریدتر غلتان سوی گوش آیدم
هوش مصنوعی: بسیار از ناراحتی تو تا صبح در خواب و بیداری غلتیدم و میگویم که بیخبر از اشکهایم، همانند مروایدی که در حال غلتیدن است به گوشم رسید.
خواهم چو سوزد خرمنم پوشیده ماند در تنم
از آه خسرو چون کنم کاتش به خس پوش آیدم
هوش مصنوعی: میخواهم مثل سوزاندن کشت و زرع خود، در دل خود رازی پنهان نگه دارم و از غصهای که به خاطر محبوبم دارم، به آتش درونم اشارهای نکنم. چگونه میتوانم این آتش را خاموش کنم که بر دل من میسوزد؟

امیرخسرو دهلوی