شمارهٔ ۱۷۴
زلف معشوق سرکش افتادست
عاشقان را به آن خوش افتادست
میکشم دامتش اگرچه بلاست
عاشق او بلاکش افتادست
دل به نکه رخ دل افروزان
چون کبابی بر آتش افتادست
دیده را از نظاره سیری نیست
لوح خوبی نقش افتادست
زلفت از باده و رشته جانم
از هوا در کشاکش افتادست
فئ زلف تو راست نتوان خواند
که سوادی مشوش افتادست
آدمیت مجر ز بار کمال
کان جفا جو پریوش افتادست
اطلاعات
وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: سید جابر موسوی
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
زلف معشوق سرکش افتادست
عاشقان را به آن خوش افتادست
هوش مصنوعی: موهای معشوق به طور آزاد و آشفته رها شده و این برای عاشقان بسیار خوشایند و دلپذیر است.
میکشم دامتش اگرچه بلاست
عاشق او بلاکش افتادست
هوش مصنوعی: اگرچه عشق او برایم دردسرساز است، اما همچنان برای او جان میدهم.
دل به نکه رخ دل افروزان
چون کبابی بر آتش افتادست
هوش مصنوعی: دل مانند کبابی است که بر روی آتش افتاده و به شدت در حال سوختن و تب و تاب است، از زیبایی و جذابیت چهرههای دلربا رنج میبرد.
دیده را از نظاره سیری نیست
لوح خوبی نقش افتادست
هوش مصنوعی: چشم از تماشای زیبایی سیر نمیشود و تصویری از خوبان همیشه در ذهن باقی میماند.
زلفت از باده و رشته جانم
از هوا در کشاکش افتادست
هوش مصنوعی: موهای تو به مانند شراب است و جان من به تماشای آن در نوسان و اضطراب قرار گرفته است.
فئ زلف تو راست نتوان خواند
که سوادی مشوش افتادست
هوش مصنوعی: زیبایی و حقیقت زلف تو به قدری پیچیده و نامشخص است که نمیتوان آن را به طور واضح و روشن بیان کرد.
آدمیت مجر ز بار کمال
کان جفا جو پریوش افتادست
هوش مصنوعی: انسانیت به خاطر کمال و فضایل از بین رفته است، زیرا ظلم و ستم بر معشوق باعث افت آن شده است.

کمال خجندی