شمارهٔ ۱۷۳
زلف کمند افکنت اقلیم جان گرفت
با این کمند روی زمین می توان گرفت
ترکان چه سان به نیغ بگیرنده ملک را
چشمت به غمزه ملک دل ما چنان گرفت
خوبان همه ز شرم گرفتند روی خویش
پیش نو از نخست به آسمان گرفت
ای دل مترس از آنکه نگردی شکار یار
اینک ز غمزه نپر وز ابرو گمان گرفت
سر پیش او نهادم و نگرفت آن به هیچ
جان عزیز چون بنهادم روان گرفت
از لاغری گرفت به یک تک شبم رقیب
خندید بار و گفت که سگ استخوان گرفت
در باب عاشقی است حدیثی به زر کمال
هر نقش کز رخ نو بر آن آستان گرفت
اطلاعات
وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: سید جابر موسوی
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
زلف کمند افکنت اقلیم جان گرفت
با این کمند روی زمین می توان گرفت
هوش مصنوعی: زلف تو مانند کمند است که جان مرا به دام انداخته است و با این زیباییات میتوان دنیای زمین را به تسخیر درآورد.
ترکان چه سان به نیغ بگیرنده ملک را
چشمت به غمزه ملک دل ما چنان گرفت
هوش مصنوعی: ترکان چگونه با نگاههای دلربا و فریبندهشان، دل ما را به چنگ آورده و ما را به غمزههایی که به تعبیرشان بر دل ما میزنند، گرفتار کردهاند.
خوبان همه ز شرم گرفتند روی خویش
پیش نو از نخست به آسمان گرفت
هوش مصنوعی: زیبایان به خاطر شرمی که داشتند، روی خود را پنهان کردند و از ابتدا به آسمان نگریستند.
ای دل مترس از آنکه نگردی شکار یار
اینک ز غمزه نپر وز ابرو گمان گرفت
هوش مصنوعی: ای دل، نترس که مبادا مورد توجه یار قرار نگیری. اینک از نگاه و ابروی او غمگین مباش و تصور نکن که چیزی در کار است.
سر پیش او نهادم و نگرفت آن به هیچ
جان عزیز چون بنهادم روان گرفت
هوش مصنوعی: سر خود را به پای او نهادم، اما او هیچ آن را نپذیرفت. جان عزیزم را نیز به او تقدیم کردم، ولی او جانم را گرفت.
از لاغری گرفت به یک تک شبم رقیب
خندید بار و گفت که سگ استخوان گرفت
هوش مصنوعی: رقیب از لاغری من خندید و گفت که مانند سگی هستم که به دنبال استخوان میگردد.
در باب عاشقی است حدیثی به زر کمال
هر نقش کز رخ نو بر آن آستان گرفت
هوش مصنوعی: در مورد عشق، سخنی وجود دارد که هر نقشی که از چهره زیبا بر آن درگاه میافتد، به تمام زیبایی و کمالش درخشش مییابد.

کمال خجندی