گنجور

شمارهٔ ۱۴۷

دل به یاد زلف او بر خویش پیچیدن گرفت
شمع دیدش در میان جمع و لرزیدن گرفت
دیده را گفتم مبین در روی خوبان خون گریست
لاجرم این جمله خونش از ره دیدن گرفت
شب خیال زلف او ناگاه در چشمم گذشت
اشکم از شادی روان بر روی غلطیدن گرفت
دی یکی در مجلس ما نصه آن ماه گفت
آفتاب از در در آمد نه بشنیدن گرفت
سالها بوسیدن پایش مراد دیده بود
آن نشد بوسیده لیکن دیده پوسیدن گرفت
آب حیوان نیست روزی همچو اسکندر کمال
خضر خطش چشمه را از سبزه پوشیدن گرفت

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: سید جابر موسوی

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

دل به یاد زلف او بر خویش پیچیدن گرفت
شمع دیدش در میان جمع و لرزیدن گرفت
هوش مصنوعی: دل به یاد زلف او دچار تلاطم و شوریدگی شد، همانطور که شمع در میان جمع افراد دیگر به یاد او لرزید و به حالت حساس درآمد.
دیده را گفتم مبین در روی خوبان خون گریست
لاجرم این جمله خونش از ره دیدن گرفت
هوش مصنوعی: به چشمم گفتم که به زیبایی‌ها نگاه نکن و دلگیر نشو؛ اما نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم و این اشک‌ها به خاطر نفس کشیدن در زیبایی‌ها به وجود آمد.
شب خیال زلف او ناگاه در چشمم گذشت
اشکم از شادی روان بر روی غلطیدن گرفت
هوش مصنوعی: در شب، به یاد زلف او ناگهان به ذهنم آمد و این خوشحالی چنان بود که اشکم از شوق بر روی صورتم جاری شد.
دی یکی در مجلس ما نصه آن ماه گفت
آفتاب از در در آمد نه بشنیدن گرفت
هوش مصنوعی: دیگری در مجلس ما گفت که آن ماه آمد و مانند آفتاب از در وارد شد، اما کسی به سخنان او توجه نکرد.
سالها بوسیدن پایش مراد دیده بود
آن نشد بوسیده لیکن دیده پوسیدن گرفت
هوش مصنوعی: سال‌ها پای او را بوسه زدم و آرزوهای خود را در آن دیدم، اما آنچه که می‌خواستم محقق نشد و در عوض، چشمم از انتظار سرخورده و خسته شد.
آب حیوان نیست روزی همچو اسکندر کمال
خضر خطش چشمه را از سبزه پوشیدن گرفت
هوش مصنوعی: آب حیوان نیست یعنی آب زندگی نمی‌بخشد. روزی که مانند اسکندر نیست، بلکه کمال و برتری آن را خضر به دست آورده است. خضر آبی را که از چشمه جاری می‌شود با سبزه پوشانده و به زیبایی درآورده است.