شمارهٔ ۱۴۶
دل به از وصل رخت در جان تمنایی نیافت
دیده از دیدار تو خوشتر تماشایی نیافت
عقل در دور رخت چندان که هر جا کرد گشت
چون سر زلفت سری خالی ز سودایی نیافت
چون زمان وصل رویت بود نازک فرصتی
هیچ عاشق فرصت بوسیدن پایی نیافت
همچو نرگس مست عشق از صد قدح سرخوش نشد
تا سر خود زیر پای سرو بالایی نیافت
با خیالش آشنا شد دیدهٔ گریان و گفت
همچو این گوهر کسی در هیچ دریایی نیافت
دل چه داند زین میان چون از دهانش پی نبرد
کی کند فهم دقایق چون معمایی نیافت
یافت جانی خوشتر از جنت در او را کمال
لیکن از بسیاری بر خویش را جانی نیافت
اطلاعات
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: سید جابر موسوی
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
دل به از وصل رخت در جان تمنایی نیافت
دیده از دیدار تو خوشتر تماشایی نیافت
هوش مصنوعی: دل به جای وصال تو، هیچ تمنایی نداشت و چشم هیچ تماشا و زیبایی را از دیدار تو بهتر نیافت.
عقل در دور رخت چندان که هر جا کرد گشت
چون سر زلفت سری خالی ز سودایی نیافت
هوش مصنوعی: فکر و خرد در حضور تو آنقدر مشغول و سرگشته شد که هر جا رفت، مثل گیسوانت، نتوانست به سودی دست یابد و همیشه خالی و بیهدف ماند.
چون زمان وصل رویت بود نازک فرصتی
هیچ عاشق فرصت بوسیدن پایی نیافت
هوش مصنوعی: زمانی که تو در دسترس بودی و امکان دیدارت فراهم بود، هیچ عاشقی نتوانست فرصتی برای بوسیدن پای تو پیدا کند.
همچو نرگس مست عشق از صد قدح سرخوش نشد
تا سر خود زیر پای سرو بالایی نیافت
هوش مصنوعی: چون نرگس، بخاطر عشق، به اندازهای شاد و خوشحال نشد که سرش را زیر پای سروی بلند بگذارد.
با خیالش آشنا شد دیدهٔ گریان و گفت
همچو این گوهر کسی در هیچ دریایی نیافت
هوش مصنوعی: چشم گریان من با خیال او آشنا شد و گفت: کسی مثل این گوهر را در هیچ دریایی پیدا نمیکند.
دل چه داند زین میان چون از دهانش پی نبرد
کی کند فهم دقایق چون معمایی نیافت
هوش مصنوعی: دل از مسائل پیچیده و ناپیدا چه میداند، وقتی که نمیتواند از زبانش به درک درستی برسد. چگونه ممکن است که آن را بفهمد، در حالی که مانند معماهایی است که حل نشده باقی میمانند؟
یافت جانی خوشتر از جنت در او را کمال
لیکن از بسیاری بر خویش را جانی نیافت
هوش مصنوعی: او به کمالی دست پیدا کرد که حتی از بهشت هم بهتر بود، اما به خاطر زیاد بودن خواستهها و آرزوهایش، نتوانست از آن کمال بهرهمند شود.

کمال خجندی