شمارهٔ ۱۳۹
در سر زنجیر زلف او دل دیوانه رفت
نکته زان لب شنید و جانب میخانه رفت
سرگذشتی گفتم از دل آتش جان شعله زد
گرم شد هنگامه خوابم بر سر افسانه رفت
آگه از سوز دل ما دل فروزانند و بس
شمع داند آنچه شبها بر سر پروانه رفت
بر خورد یک روز دانم عاشق از کشت مراد
اینچنین کز اشک او در خاک چندین دانه رفت
در دل ریشم خیال آن در زلف پیچ پیچ
راست مار گنج را ماند که در ویرانه رفت
جای تاریک است زلفت بی شعاع آینه
کس نمی بارد بر آن راه چو مو جز شانه رفت
برد دست آویز جان و سر چو رفت آنجا کمال
عاشق درویش هرجا رفت درویشانه رفت
اطلاعات
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: سید جابر موسوی
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
در سر زنجیر زلف او دل دیوانه رفت
نکته زان لب شنید و جانب میخانه رفت
هوش مصنوعی: دل عاشق به زنجیر موهای معشوق افتاده، و از آنجا که چیزی از لبهای او شنیده، به سمت میخانه و شادی رفت.
سرگذشتی گفتم از دل آتش جان شعله زد
گرم شد هنگامه خوابم بر سر افسانه رفت
هوش مصنوعی: داستانی را بازگو کردم که از دل آتش و شور زندگی نشأت میگیرد و به تدریج، اوضاع و احوال خواب من تحت تأثیر آن روایت داغ، تغییر کرد و به دنیای افسانهها و خیال رفت.
آگه از سوز دل ما دل فروزانند و بس
شمع داند آنچه شبها بر سر پروانه رفت
هوش مصنوعی: اگر دل ما شعلهور باشد، دیگران از درد و رنج ما باخبر میشوند و تنها شمع میداند که در شبها چه بر سر پروانه میآید.
بر خورد یک روز دانم عاشق از کشت مراد
اینچنین کز اشک او در خاک چندین دانه رفت
هوش مصنوعی: روزی خواهد آمد که بفهمم عاشق چگونه از درد فراق محبوبش به این حال دچار شده است. اینقدر اشک ریخته که بر روی زمین دانههایی کاشته است.
در دل ریشم خیال آن در زلف پیچ پیچ
راست مار گنج را ماند که در ویرانه رفت
هوش مصنوعی: در دل من یاد و خیال زیبایی مانند زلفی پیچیده وجود دارد، همچون گنجی که در ویرانهای پنهان شده باشد.
جای تاریک است زلفت بی شعاع آینه
کس نمی بارد بر آن راه چو مو جز شانه رفت
هوش مصنوعی: در اینجا به تصویر کشیده شده که زلفهای تاریک و بینور عشق، هیچ روشناییای ندارند و هیچ کس نمیتواند به آنها نزدیک شود. بنابراین، مانند مویی که فقط با شانه مرتب میشود، تنها کسی میتواند به این زلفها نزدیک شود که خود را به آن شانه (عشق) بسپارد.
برد دست آویز جان و سر چو رفت آنجا کمال
عاشق درویش هرجا رفت درویشانه رفت
هوش مصنوعی: زمانی که جان و سر از مشکلات و وابستگیها رهایی یابند، کمال و زیبایی عشق در زندگی نمایان میشود. در هر نقطهای که درویش گام بگذارد، با روحی آزاد و از روی عشق و صفا میرود.

کمال خجندی