گنجور

شمارهٔ ۱۲۴

حلقه بر در میزند هر دم خیال روی دوست
گوش دار این حلقه را ای دل گرت سودای اوست
صبحگاهی می گرفتم عقد گیسویش به خواب
زان زمان دست خیالم تا به اکنون مشگ بوست
دل که چون گویست در میدان عشق آشفته حال
گر به چوگان نسبت زلفش کند بیهوده گوست
سر بلندی بین که باز از دولت رندی مرا
بر سر دوشی که دی سجاده بود امشب سبوست
لاف یکرنگی مزن با دوست هر ساعت کمال
تا چو گل بیرون نیائی خرم و خندان ز پوست

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: سید جابر موسوی

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

حلقه بر در میزند هر دم خیال روی دوست
گوش دار این حلقه را ای دل گرت سودای اوست
هوش مصنوعی: هر لحظه خیال چهره دوست به در می‌کوبد. ای دل، اگر دل‌باخته او هستی، به این ارمغان گوش بسپار.
صبحگاهی می گرفتم عقد گیسویش به خواب
زان زمان دست خیالم تا به اکنون مشگ بوست
هوش مصنوعی: در صبح وقتی در خواب بودم، گیسوانش را به دست می‌گرفتم و از آن زمان تا حالا خیال خوشبویی‌اش در ذهنم مانده است.
دل که چون گویست در میدان عشق آشفته حال
گر به چوگان نسبت زلفش کند بیهوده گوست
هوش مصنوعی: دل در میدان عشق مانند گوی است که در حال پریشانی به سر می‌برد. اگر کسی بخواهد زلف معشوق را با چوگان مقایسه کند، در واقع او بیهوده سخن می‌گوید.
سر بلندی بین که باز از دولت رندی مرا
بر سر دوشی که دی سجاده بود امشب سبوست
هوش مصنوعی: نگاه کن به سر بلندی که در اثر خوش‌قانونی و آداب معاشرت به من داده شده است. امشب به جای سجاده‌ای که دیروز داشتم، سبویی بر دوش من است.
لاف یکرنگی مزن با دوست هر ساعت کمال
تا چو گل بیرون نیائی خرم و خندان ز پوست
هوش مصنوعی: هرگز دروغین از دوستی خود و صداقت خود سخن نگو، زیرا تا زمانی که درونت خالی از نیرنگ و کینه نیست، می‌توانی با آرامش و خوشحالی مانند گلی شکفته ظاهر شوی.