شمارهٔ ۲۸۳
با روی چون گلنارش از برگ سمن باز آمدم
با زلف عنبربارش از مشک ختن باز آمدم
تا آن نگار سیمبر شد شمع ایوانی دگر
مُردم چو شمع انجمن وز انجمن باز آمدم
گفتم ببینم روی او یا راه یابم سوی او
رفتم ز جان در کوی او وز جان و تن باز آمدم
از عشق آن جان جهان بگذشتم از جان و جهان
وز مهر آن سرو روان از نارون باز آمدم
چون باد صبح از بوستان آورد بوی دوستان
رفتم ز شوق از خویشتن وز خویشتن باز آمدم
تا برگ گلبرگ رخش دارم ندارم برگ گل
تا آمدم در کویش از طرف چمن باز آمدم
می رفت و می گفت ای گدا از من بیازردی چرا
گر زانک داری ماجرا بازآ که من باز آمدم
وقتی اگر من پیش ازین با خود ز راه بیخودی
گفتم کزو باز آیم از باز آمدن باز آمدم
خواجو بکام دوستان سوی وطن باز آمدی
ای دوستان از آمدن سوی وطن باز آمدم
شمارهٔ ۲۸۲: رند و دردی کش و مستم چه توان کرد چو مستمشمارهٔ ۲۸۴: خیزید ای میخوارگان تا خیمه بر گردون زنیم
اطلاعات
وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
با روی چون گلنارش از برگ سمن باز آمدم
با زلف عنبربارش از مشک ختن باز آمدم
هوش مصنوعی: با نگاهی زیبا مانند گل و بوی خوشی مانند زعفران، خوشحالی و نشاط به من بازگشت. زلفی خوشبو و دلانگیز مانند مشک ختن هم احساس شادی را در من ایجاد کرد.
تا آن نگار سیمبر شد شمع ایوانی دگر
مُردم چو شمع انجمن وز انجمن باز آمدم
هوش مصنوعی: زمانی که آن معشوق زیبا همچون شمع در ایوان درخشید، من نیز همچون شمع جمع از بین رفتم و اکنون از جمع به سوی دیگری برگشتم.
گفتم ببینم روی او یا راه یابم سوی او
رفتم ز جان در کوی او وز جان و تن باز آمدم
هوش مصنوعی: گفتم بیفتم به دیدار او یا به راهی برسم که او را ببینم. به کوی او رفتم و از جان تمام به دنبال او بودم، اما در نهایت از جان و تن خودم جدا شدم.
از عشق آن جان جهان بگذشتم از جان و جهان
وز مهر آن سرو روان از نارون باز آمدم
هوش مصنوعی: من از عشق آن دلبر که همه وجودم را تحت تاثیر قرار داده، فراتر رفتم و علاوه بر جان و دنیایم، از محبت آن سرو خوشاندام نیز به سوی سرزمین نارون برگشتم.
چون باد صبح از بوستان آورد بوی دوستان
رفتم ز شوق از خویشتن وز خویشتن باز آمدم
هوش مصنوعی: صبح که باد ملایمی از گلستان میوزید، عطر دوستان را به همراه داشت. از شدت شوق از خود بیخود شدم و در نهایت به خودم برگشتم.
تا برگ گلبرگ رخش دارم ندارم برگ گل
تا آمدم در کویش از طرف چمن باز آمدم
هوش مصنوعی: تا زمانی که زیبایی چهرهات را دارم، به زیبایی گل نیازی ندارم. هنگامی که به کوی تو آمدم، از جانب گلستان هم برگشتم.
می رفت و می گفت ای گدا از من بیازردی چرا
گر زانک داری ماجرا بازآ که من باز آمدم
هوش مصنوعی: او در حال رفتن بود و به گدا میگفت: چرا مرا آزار دادی؟ اگر داستانی داری، آن را بازگو کن؛ چون من دوباره بازگشتهام.
وقتی اگر من پیش ازین با خود ز راه بیخودی
گفتم کزو باز آیم از باز آمدن باز آمدم
هوش مصنوعی: اگر من پیش از این به خودم میگفتم که از این مسیر بیخودی برگردم، اکنون از بازگشت خودم بازگشتهام.
خواجو بکام دوستان سوی وطن باز آمدی
ای دوستان از آمدن سوی وطن باز آمدم
هوش مصنوعی: ای دوستان، من هم به خواسته شما به وطن بازگشتم و از سفر به آنجا برگشتهام.