شمارهٔ ۲۷۶
آب رخ ما بری و باد شماری
خون دل ما خوری و باک نداری
دست نگارین بروی ما چه فشانی
ساعد سیمین بخون ما چه نگاری
دل بسر زلف دلکش تو سپردیم
گرچه تو با هیچ خسته دل نسپاری
اینهمه دلها بری ز دست ولیکن
خاطر دلداده ئی بدست نیاری
چند کنی خواریم چو جان عزیزی
شرط عزیزان نباشد اینهمه خواری
گرچه اسیر تو در شمار نیاید
هیچکسی را بهیچ کس نشماری
بر سر ره کشتگان تیغ جفا را
بگذری و در میان خون بگذاری
این نه طریق محبّتست و مودّت
وین نبود شرط دوستداری و یاری
دمبدم از فرقت تو دیده ی خواجو
سیل براند بسال ابر بهاری
اطلاعات
وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
آب رخ ما بری و باد شماری
خون دل ما خوری و باک نداری
هوش مصنوعی: آب صورت ما را میبرد و تو به بادی که میوزد، مشغولی، بیآنکه از درد دل ما کنارهگیری کنی.
دست نگارین بروی ما چه فشانی
ساعد سیمین بخون ما چه نگاری
هوش مصنوعی: دست زیبا و خوش خط تو، چه زیباییهایی را بر روی ما نثارت میکند و بازوی نقرهای تو، چه احساسی را در دل ما ایجاد میکند.
دل بسر زلف دلکش تو سپردیم
گرچه تو با هیچ خسته دل نسپاری
هوش مصنوعی: دل خود را فدای زیباییهای تو کردیم، هرچند که تو هیچگاه دل خسته و غمگین ما را در نظر نمیگیری.
اینهمه دلها بری ز دست ولیکن
خاطر دلداده ئی بدست نیاری
هوش مصنوعی: این همه قلبها از دست رفتهاند، اما نمیتوانی دل آن کسی که عاشق است را به دست آوری.
چند کنی خواریم چو جان عزیزی
شرط عزیزان نباشد اینهمه خواری
هوش مصنوعی: چند بار باید ما را خوار کنی، در حالی که جان عزیز تو به ما وابسته است؟ وقتی که عزت دوستان به این اندازه ذلت و خواری باشد.
گرچه اسیر تو در شمار نیاید
هیچکسی را بهیچ کس نشماری
هوش مصنوعی: اگرچه من اسیر تو هستم و در شمار کسی نیستم، تو هیچ کس را به حساب نمیآوری.
بر سر ره کشتگان تیغ جفا را
بگذری و در میان خون بگذاری
هوش مصنوعی: اگر بر سر راه کشتهها بگذری، تیغ ظلم را فراموش کن و در دل این خونریزیها ایستادگی کن.
این نه طریق محبّتست و مودّت
وین نبود شرط دوستداری و یاری
هوش مصنوعی: این موضوع نه راهی برای عشق و دوستی است و نه شرطی برای محبت و کمک به یکدیگر.
دمبدم از فرقت تو دیده ی خواجو
سیل براند بسال ابر بهاری
هوش مصنوعی: به طور مداوم از جدایی تو، چشمان خواجو مانند بارانی بهاری اشک میریزند.

خواجوی کرمانی