گنجور

شمارهٔ ۲۷۱

ای دل اگر دیو نئی ملک سلیمان چکنی
با رخ آن جان جهان آرزوی جان چکنی
آن گل رخسار نگر نام گلستان چه بری
وان قد و رفتار نگر سرو خرامان چکنی
باده خور و شادی بزی انده گیتی چه خوری
حکمت یونان بطلب ملکت یونان چکنی
از سر هستی بگذر از سر مستی چه روی
دست بدار از سرو زر این همه دستان چکنی
در گذر از ظلمت دل غرق سیاهی چه شوی
واب خور از مشرب جان چشمه ی حیوان چکنی
بی سببی ترک من ای ترک پریرخ چه دهی
بی گنهی قصد من ای خسرو خوبان چکنی
عارض گلگون بنما دم ز گلستان چه زنی
سنبل مشکین بگشا دسته ریحان چکنی
گز نزنی بر صف دل خنجر مژگان چه کشی
ور نشوی قلب شکن بر سر میدان چکنی
کوی تو شد قبله ی جان روی ببطحا چه نهی
روی تو شد کعبه ی دل قطع بیابان چکنی
گر تو نئی رنج روان خون ضعیفان چه خوری
ور تونئی گنج روان در دل ویران چکنی
چون همه جمعیت من در سر سودای تو شد
کار دلم همچو سر زلف پریشان چکنی
خیز و در میکده زن خیمه بصحرا چه زنی
نغمه ی خواجو بشنو مرغ خوش الحان چکنی

اطلاعات

وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

ای دل اگر دیو نئی ملک سلیمان چکنی
با رخ آن جان جهان آرزوی جان چکنی
هوش مصنوعی: ای دل، اگر تو دیو نیستی و توانایی کنترل و تملک بر قدرت سلیمان را داری، با زیبایی رخ او، آرزوی جان خود را به دل بزن.
آن گل رخسار نگر نام گلستان چه بری
وان قد و رفتار نگر سرو خرامان چکنی
هوش مصنوعی: به چهره آن گل نگاه کن و ببین نام گلستان چه می‌گوید. حالا به قامت و رفتار آن سرو زیبا توجه کن که چگونه به آرامی حرکت می‌کند.
باده خور و شادی بزی انده گیتی چه خوری
حکمت یونان بطلب ملکت یونان چکنی
هوش مصنوعی: نوشیدنی بنوش و شاد زندگی کن، چرا که غم دنیا را بر خود هموار کنی؟ حکمت یونان را جستجو نکن، زیرا در اندیشه جستجوی ملک و مقام یونان هستی.
از سر هستی بگذر از سر مستی چه روی
دست بدار از سرو زر این همه دستان چکنی
هوش مصنوعی: از وجود و هستی خود عبور کن و با حالت مستی جلو برو، چون که این همه زحمات و تلاش‌هایت را بریز و رها کن، حتی اگر به زیبایی و جذابیت چیزی که داری می‌رسد.
در گذر از ظلمت دل غرق سیاهی چه شوی
واب خور از مشرب جان چشمه ی حیوان چکنی
هوش مصنوعی: در راهی که از تاریکی می‌گذری و دل در غم و سیاهی گرفتار است، چطور می‌توانی در این حال زندگی و روح را از منبع حیات به دست آوری و جانی تازه بگیری؟
بی سببی ترک من ای ترک پریرخ چه دهی
بی گنهی قصد من ای خسرو خوبان چکنی
هوش مصنوعی: ای زیبای پری‌چهره، چرا بی‌دلیل مرا ترک می‌کنی؟ تو که بدون گناه به من آسیب می‌زنی، چه هدفی در این کار داری؟
عارض گلگون بنما دم ز گلستان چه زنی
سنبل مشکین بگشا دسته ریحان چکنی
هوش مصنوعی: به گلستان برو و با زیبایی‌های آن دم بزن. چه از سنبل‌های خوشبو بگویی و چه از دسته‌های ریحان دل‌انگیز.
گز نزنی بر صف دل خنجر مژگان چه کشی
ور نشوی قلب شکن بر سر میدان چکنی
هوش مصنوعی: اگر بر دل عاشق خنجر مژگانت را نگذاری، چه بر دل او می‌کشی؟ و اگر بر سر میدان عشق نشینی و قلب‌ها را بشکنی، چه عذابی به دیگران می‌دهی؟
کوی تو شد قبله ی جان روی ببطحا چه نهی
روی تو شد کعبه ی دل قطع بیابان چکنی
هوش مصنوعی: محل تو به مکانی مقدس برای جان من تبدیل شده است. چگونه می‌توانم به جای تو، به دیگران توجه کنم؟ صورت تو برای دل من به منزله‌ی کعبه‌ای است که در بیابان می‌تابد.
گر تو نئی رنج روان خون ضعیفان چه خوری
ور تونئی گنج روان در دل ویران چکنی
هوش مصنوعی: اگر تو از درد و رنج دیگران بی‌خبر هستی، چرا از درد و رنج ضعیفان حرف می‌زنی؟ و اگر هم تو گنجی در دل ویران داری، چرا آن را با دیگران قسمت نمی‌کنی؟
چون همه جمعیت من در سر سودای تو شد
کار دلم همچو سر زلف پریشان چکنی
هوش مصنوعی: وقتی که همه وجودم مشغول خیال تو شد، حال دلم مانند گره‌های درهم و برهم موهای پریشان است.
خیز و در میکده زن خیمه بصحرا چه زنی
نغمه ی خواجو بشنو مرغ خوش الحان چکنی
هوش مصنوعی: برخیز و به میخانه برو و در فضای باز چادر بزن، چه زمانی که نغمه‌های خواجو را بشنوی، پرنده خوش‌صدا آواز می‌خواند.