گنجور

شمارهٔ ۲۴۹

برو ای باد بدان سوی که من دانم و تو
خیمه‌زن بر سر آن کوی که من دانم و تو
به سرا‌پرده‌ی آن ماهت اگر راه بود
برفکن پرده از آن روی که من دانم و تو
تا ببینی دل شوریده‌ی خلقی دربند
بگشا تابی از آن موی که من دانم و تو
در بهاران که عروسان چمن جلوه کنند
بشنو از برگ گل آن بوی که من دانم و تو
در دم صبح به مرغانِ سحرخوان برسان
نکهتِ آن گل خودروی که من دانم و تو
حالِ آن سرو خرامان که ز من آزادست
با من خسته چنان گوی که من دانم و تو
ساقیا جامه‌ی جانِ من دُردی‌کش را
به نمِ جام چنان شوی که من دانم و تو
چه توان کرد که بیرون ز جفا کاری نیست
خوی آن دلبر بدخوی که من دانم و تو
آه اگر دادِ  دل خسته‌ی خواجو ندهد
آن دل‌آزار جفاجوی که من دانم و تو

اطلاعات

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

برو ای باد بدان سوی که من دانم و تو
خیمه‌زن بر سر آن کوی که من دانم و تو
هوش مصنوعی: برو ای باد، به سمت آنجا که من می‌شناسم و تو هم، در این مکان خیمه‌زنی که من می‌دانم و تو هم آگاهی داری.
به سرا‌پرده‌ی آن ماهت اگر راه بود
برفکن پرده از آن روی که من دانم و تو
هوش مصنوعی: اگر امکانش باشد، پرده آن زیبایی‌ات را کنار بزن و به من نشان بده، چون من حقیقتی را می‌دانم که تو هم از آن آگاه هستی.
تا ببینی دل شوریده‌ی خلقی دربند
بگشا تابی از آن موی که من دانم و تو
هوش مصنوعی: زمانی که دل‌های آشفته و پریشان مردم را به تماشا نشسته‌ای، بندهای درونی خود را رها کن و بگذار تا آن زیبایی که من می‌شناسم و تو هم می‌شناسی، نمایان شود.
در بهاران که عروسان چمن جلوه کنند
بشنو از برگ گل آن بوی که من دانم و تو
هوش مصنوعی: در بهار که گل‌ها و عروس‌های طبیعت زیبایی خود را به نمایش می‌گذارند، به یاد عطر برگ گل‌ها بیفت و از بویی که من از آن آگاه هستم، تو هم آگاه شو.
در دم صبح به مرغانِ سحرخوان برسان
نکهتِ آن گل خودروی که من دانم و تو
هوش مصنوعی: در صبح زود، پیام خوشبو بودن آن گل زیبا را به پرندگان سحر برسان که من و تو هر دو این را می‌دانیم.
حالِ آن سرو خرامان که ز من آزادست
با من خسته چنان گوی که من دانم و تو
هوش مصنوعی: حال آن سرو زیبا و دلربا که از من مستقل و آزاد است، با من خسته و ناتوان چنان سخن بگو که خود می‌دانم و تو نیز می‌دانی.
ساقیا جامه‌ی جانِ من دُردی‌کش را
به نمِ جام چنان شوی که من دانم و تو
هوش مصنوعی: ای ساقی، بیا و به من شرابی بده که از آن برای تسکین دردهای دل استفاده کنم، طوری که این شراب مرا به حالتی ببرد که تنها من و تو از آن آگاه باشیم.
چه توان کرد که بیرون ز جفا کاری نیست
خوی آن دلبر بدخوی که من دانم و تو
هوش مصنوعی: چه می‌توان کرد که بیرون از رنج و سختی، هیچ راهی نیست؛ این است طبیعی آن معشوق بدخلق که هم من می‌دانم و هم تو.
آه اگر دادِ  دل خسته‌ی خواجو ندهد
آن دل‌آزار جفاجوی که من دانم و تو
هوش مصنوعی: اگر دل خسته‌ی خواجو فریاد نکند، وای از آن شخص بی‌رحم که هم من می‌دانم و هم تو می‌شناسیش.

حاشیه ها

1397/02/16 07:05
ناشناس

رامتین ارجمند این شعر رو بسیار زیبا و شنیدنی در آلبوم طرح های خیالی اجرا کرده است.