گنجور

شمارهٔ ۲۲۱

بیا که هندوی گیسوی دلستان تو باشم
قتیل غمزه ی خوانخوار ناتوان تو باشم
گرم قبول کنی بنده ی کمین تو گردم
ورم به تیر زنی ناظر کمان تو باشم
کنم بقاف هوای تو آشیانه چو عنقا
بدان امید که مرغی ز آشیان تو باشم
دلم چو غنچه بخندد چو سر ز خاک برآرم
ببوی آنکه گیاهی ز بوستان تو باشم
ز خوابگاه عدم چون بحشر باز نشینم
براستان که همان خاک آستان تو باشم
اگر بآب حیاتم هزار بار برآرند
هنوز سوخته آتش سنان تو باشم
تو شمع جمعی و خواهم که پیش روی تو میرم
تو پادشاهی و آیم که پاسبان تو باشم
مرا بهرزه در آئی مران که در شب رحلت
درای راه نوردان کاروان تو باشم
چون از میان تو یکموی در کنار نبینم
چو موی گردم از آنرو که چون میان تو باشم
اگر هزار شکایت بود ز دور زمانم
چگونه شکر نگویم که در زمان تو باشم
غلام خویشتنم خوان بحکم آنک چو خواجو
بخاک راه نیرزم اگر نه زان تو باشم

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

بیا که هندوی گیسوی دلستان تو باشم
قتیل غمزه ی خوانخوار ناتوان تو باشم
هوش مصنوعی: بیا که من عاشق دختری زیبا و دلنشین تو باشم و در مقابل زیبایی و لطف تو به قدری تسلیم شوم که مانند شخصی ناتوان از خود دفاع نکنم.
گرم قبول کنی بنده ی کمین تو گردم
ورم به تیر زنی ناظر کمان تو باشم
هوش مصنوعی: اگر با کمال میل بپذیری، من بنده و سرسپرده تو می‌شوم، و اگر با تیر به من بزنی، من تماشاچی کمان تو خواهم بود.
کنم بقاف هوای تو آشیانه چو عنقا
بدان امید که مرغی ز آشیان تو باشم
هوش مصنوعی: می‌خواهم در فضای تو جا بگیرم، مانند پرنده‌ای افسانه‌ای، با این امید که شاید روزی یکی از جانواران تو باشم.
دلم چو غنچه بخندد چو سر ز خاک برآرم
ببوی آنکه گیاهی ز بوستان تو باشم
هوش مصنوعی: وقتی دل من مثل غنچه‌ای شکفته می‌شود و از خاک برمی‌خیزم، به یاد کسی خوشه‌چینی می‌کنم که از باغ تو باشد.
ز خوابگاه عدم چون بحشر باز نشینم
براستان که همان خاک آستان تو باشم
هوش مصنوعی: وقتی از خواب عدم به زندگی برمی‌گردم، آرزو دارم که خاک درگاه تو باشم.
اگر بآب حیاتم هزار بار برآرند
هنوز سوخته آتش سنان تو باشم
هوش مصنوعی: هرچقدر هم که آب حیات به من بدهند و زندگی‌ام را تازه کنند، باز هم نمی‌توانم از آتش عشق و جذبه تو رهایی یابم.
تو شمع جمعی و خواهم که پیش روی تو میرم
تو پادشاهی و آیم که پاسبان تو باشم
هوش مصنوعی: تو می‌درخشی و من می‌خواهم که در کنار تو حرکت کنم، تو سلطنت می‌کنی و من می‌خواهم حافظ و نگهبان تو باشم.
مرا بهرزه در آئی مران که در شب رحلت
درای راه نوردان کاروان تو باشم
هوش مصنوعی: مرا به دنیای خود راه ده تا در شب جدایی از این دنیا، راهنمای مسافران کاروان تو باشم.
چون از میان تو یکموی در کنار نبینم
چو موی گردم از آنرو که چون میان تو باشم
هوش مصنوعی: وقتی که در کنارت موئی نمی‌بینم، دلم می‌گیرد. چون وقتی کنار تو هستم، نمی‌توانم این حس را تحمل کنم.
اگر هزار شکایت بود ز دور زمانم
چگونه شکر نگویم که در زمان تو باشم
هوش مصنوعی: اگر هزار مشکل و نارضایتی از روزگار داشته باشم، چگونه می‌توانم شکرگزاری نکنم که در کنار تو هستم؟
غلام خویشتنم خوان بحکم آنک چو خواجو
بخاک راه نیرزم اگر نه زان تو باشم
هوش مصنوعی: من بنده‌ی خودم هستم، چون که همچون خواجو، برای تو قربانی می‌شوم. اگرچه زان بابت، تعلقی به تو ندارم.

حاشیه ها

1398/07/18 23:10
۸

چو از میان تو یک موی در کنار نبینم
چو موی گردم ازآنرو که چون میان تا باشم
اگر هزار شکایت بود زدور زمانم
چگونه شکر نگویم که در زمان تو باشم