شمارهٔ ۲۱۲
ما زرخ کار خویش پرده برانداختیم
با رخ دلدار خویش نرد نظر باختیم
مشعله ی بیخودی از جگر افروختیم
واتش دیوانگی در خرد انداختیم
بر در ایوان دل کوس فنا کوفتیم
بر سر میدان جان رخش بقا تاختیم
گر سپر انداختیم چون قمر از تاب مهر
تیغ زبان بین چو صبح کز سر صدق آختیم
شمع دل افروختیم عود روان سوختیم
گنج غم اندوختیم با غم دل ساختیم
سر چو ملک بر زدیم از حرم سرمدی
تا علم مرشدی بر فلک افروختیم
چون دم دیوانگی از دل خواجو زدیم
مست می عشق را مرتبه بشناختیم
اطلاعات
وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
ما زرخ کار خویش پرده برانداختیم
با رخ دلدار خویش نرد نظر باختیم
هوش مصنوعی: ما از کار و کوشش خود پرده برداشتیم و با چهره ی محبوبمان بازی نگاه را آغاز کردیم.
مشعله ی بیخودی از جگر افروختیم
واتش دیوانگی در خرد انداختیم
هوش مصنوعی: ما شعلهای از بیخودی در دل خود روشن کردیم و آتش دیوانگی را در عقل خود افکندیم.
بر در ایوان دل کوس فنا کوفتیم
بر سر میدان جان رخش بقا تاختیم
هوش مصنوعی: در آستانه دل، نداي فنا را به صدا درآوردیم و در میدان زندگی، شجاعت و دوام را به میدان آوردیم.
گر سپر انداختیم چون قمر از تاب مهر
تیغ زبان بین چو صبح کز سر صدق آختیم
هوش مصنوعی: اگر از دل شجاعت و قدرت خود دفاع نکنیم، مانند ماهی که از تابش خورشید دچار تاریکی میشود، زبانمان تند و تیز مانند شمشیر خواهد بود. اما وقتی با صداقت و راستی صحبت کنیم، همانند صبحی روشن و صاف خواهیم بود که همه چیز را روشن میکند.
شمع دل افروختیم عود روان سوختیم
گنج غم اندوختیم با غم دل ساختیم
هوش مصنوعی: ما شمع دل را روشن کردیم و عطر گرانبها را برافروختیم، غم و اندوه را در دل جمع کرده و با آن زندگی کردهایم.
سر چو ملک بر زدیم از حرم سرمدی
تا علم مرشدی بر فلک افروختیم
هوش مصنوعی: ما همچون یک پادشاه، از جایگاه مقدس خود برآمده و تا به آسمان، علم و راهنمایی خود را به نمایش گذاشتیم.
چون دم دیوانگی از دل خواجو زدیم
مست می عشق را مرتبه بشناختیم
هوش مصنوعی: وقتی که به حالت دیوانگی رسیدیم و از عمق دل خواجوی خود به بیرون آمدیم، درک کردیم که عشق چه شعف و جذبهای دارد.

خواجوی کرمانی