شمارهٔ ۱۸۳
یا مُسرع الشمال اذا تَحصل الوصول
بلغ تحیتی و سلامی کما اقول
از تشنگان بادیه ی هجر یاد کن
روزی گرت بکعبه ی قربت بود وصول
یا رب چنین که اختر وصلت غروب کرد
بینم شبی که کوکب فرقت کند افول
خواهم که سوی یار فرستم خبر ولیک
ترسم که همچو من متعلق شود رسول
از چشم ما برون نزند خیمه ساربان
از بهر آنکه بر سر آبش بود نزول
عمری که بیتو می گذرانند ضایعست
بازا کزین حیات مضیع شدم ملول
دل می نهم ببند تو گر می بری اسیر
جان می کنم فدای تو گر می کنی قبول
گفتم کنم معانی عشق ترا بیان
فضلی که جز عقیله نباشد بود فضول
اطلاعات
وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
یا مُسرع الشمال اذا تَحصل الوصول
بلغ تحیتی و سلامی کما اقول
هوش مصنوعی: ای کسی که سریع و چابک در سفر هستی، وقتی به مقصد رسیدی، سلام و احترامات مرا به مقصد برسان.
از تشنگان بادیه ی هجر یاد کن
روزی گرت بکعبه ی قربت بود وصول
هوش مصنوعی: به یاد تشنگان بیابان عشق باش، و هرگاه که به وصال محبوب نزدیک شدی، آنها را فراموش نکن.
یا رب چنین که اختر وصلت غروب کرد
بینم شبی که کوکب فرقت کند افول
هوش مصنوعی: ای کاش، چنین که ستارهی وصال در غروب قرار دارد، ببینم شبی را که ستارهی جدایی به افول میرسد.
خواهم که سوی یار فرستم خبر ولیک
ترسم که همچو من متعلق شود رسول
هوش مصنوعی: میخواهم پیامی به محبوب بفرستم، اما میترسم که پیامآور هم مثل من به او وابسته شود.
از چشم ما برون نزند خیمه ساربان
از بهر آنکه بر سر آبش بود نزول
هوش مصنوعی: چشم ما نمیتواند خیمهی کاروانی را که به خاطر باران بر روی آبعبرش قرار دارد، نبیند.
عمری که بیتو می گذرانند ضایعست
بازا کزین حیات مضیع شدم ملول
هوش مصنوعی: زندگیای که بدون تو سپری میشود، بیهوده است. از این زندگی که در آن بیهوده و بیانگیزه شدهام، خستهام.
دل می نهم ببند تو گر می بری اسیر
جان می کنم فدای تو گر می کنی قبول
هوش مصنوعی: دل را به تو میسپارم، اگر تو مرا به بند کشی. جان خود را فدای تو میکنم، اگر پذیرای من باشی.
گفتم کنم معانی عشق ترا بیان
فضلی که جز عقیله نباشد بود فضول
هوش مصنوعی: گفتم معانی عشق تو را توضیح دهم، اما این کار فضیلت بزرگی است که فقط به افراد با فضیلت واقعی نسبت داده میشود و نه به آدمهای بیفایده.

خواجوی کرمانی