گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۴

از هستی خود که یاد دارم
جز سایه نماند یادگارم
ور سایه ز من بریده گردد
هم نیست عجب ز روزگارم
چون یار ز من برید سایه
چون سایه ز من رمید یارم
از هم‌نفسان مرا چراغی است
زان هیچ نفس زدن نیارم
زان بیم که از نفس بمیرد
در کام نفس شکسته دارم
چون هم‌نفسی کنم تمنا
بر آینه چشم برگمارم
ترسم ز نفاق آینه هم
زان نتوانم که دم برآرم
خاقانی‌وار وام ایام
از کیسهٔ عمر می‌گزارم

اطلاعات

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

از هستی خود که یاد دارم
جز سایه نماند یادگارم
هوش مصنوعی: از زمانی که خودم را به یاد دارم، تنها سایه‌ای از وجودم باقی مانده است.
ور سایه ز من بریده گردد
هم نیست عجب ز روزگارم
هوش مصنوعی: اگر سایه‌ام هم از من جدا شود، از روزگار چیز عجیبی نیست.
چون یار ز من برید سایه
چون سایه ز من رمید یارم
هوش مصنوعی: وقتی که محبوبم از من دور شد، مانند سایه‌ای که از من فاصله می‌گیرد، او هم از من دوری می‌کند.
از هم‌نفسان مرا چراغی است
زان هیچ نفس زدن نیارم
هوش مصنوعی: من از همراهان خود نوری دارم که به خاطر آن نمی‌توانم بدون نفس کشیدن بمانم.
زان بیم که از نفس بمیرد
در کام نفس شکسته دارم
هوش مصنوعی: به خاطر ترسی که دارم از این‌که به دلیل خواسته‌های نفس از بین بروم، همواره در درون خودم یک نوع شکست احساس می‌کنم.
چون هم‌نفسی کنم تمنا
بر آینه چشم برگمارم
هوش مصنوعی: وقتی با کسی هم‌صحبت می‌شوم، آرزو می‌کنم که به چشمانش نگاه کنم و از احساساتش باخبر شوم.
ترسم ز نفاق آینه هم
زان نتوانم که دم برآرم
هوش مصنوعی: نگرانم از اینکه دروغ و نفاق باعث شود نتوانم حتی یک کلمه هم بگویم.
خاقانی‌وار وام ایام
از کیسهٔ عمر می‌گزارم
هوش مصنوعی: من ایام زندگی‌ام را همچون خاقانی با دقت و احتیاط خرج می‌کنم.