گنجور

شمارهٔ ۳

بیا که بی تو، مرا روزگار شد، یارا
چنان سیه، که نباشد به غیر شب ما را
بدین روش که دل اندر محیط خون شده غرق
عجب مدار، که آرم ز دیده دریا را
میان باغ به یک جلوه از خرامیدن
به گل نشان تو، صنوبر قدان رعنا را
مپوش ماه رخ و منع ما مکن ز نظر،
که ناگزیر ز مهر است دیده، حربا را
ز نقطه دهنش هیچ دم مزن، افسر
که جز لبش نگشاید کس این معما را

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: چکامه

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

بیا که بی تو، مرا روزگار شد، یارا
چنان سیه، که نباشد به غیر شب ما را
هوش مصنوعی: بیا که بدون تو، زندگی‌ام به شدت تاریک و زجرآور شده است، طوری که هیچ چیز دیگری جز شب را تجربه نمی‌کنم.
بدین روش که دل اندر محیط خون شده غرق
عجب مدار، که آرم ز دیده دریا را
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به حالتی اشاره می‌کند که دل انسان در دریایی از احساسات و شگفتی‌ها غرق شده است. او به ما می‌گوید که نباید در این حالت از خود بپرسیم چرا این همه احساسی عمیق داریم، زیرا این دجه‌ای از شور و شوق طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است. در واقع، شاعر می‌خواهد بگوید که در این حالات، باید به عمق احساسات خود بپردازیم و از آن‌ها درکی عمیق‌تر پیدا کنیم.
میان باغ به یک جلوه از خرامیدن
به گل نشان تو، صنوبر قدان رعنا را
هوش مصنوعی: در میان باغ، با یک نمایشی از زیبایی و نازیدن، گل را به یاد تو می‌آورم و درخت صنوبر با قامت بلند و زیبا را می‌بینم.
مپوش ماه رخ و منع ما مکن ز نظر،
که ناگزیر ز مهر است دیده، حربا را
هوش مصنوعی: چهره‌ی زیبا و درخشان خود را از من پنهان نکن و مانع نکن که تو را ببینم، زیرا چشم به عشق تو ناچار به دیدن توست.
ز نقطه دهنش هیچ دم مزن، افسر
که جز لبش نگشاید کس این معما را
هوش مصنوعی: از کلام او هیچ سخنی نگو، زیرا تاجی که بر سر دارد، هیچ‌کس جز لب‌هایش این راز را نمی‌فهمد.