گنجور

شمارهٔ ۲ - آیینه پاک

دی آمد و کالای چمن برد به یغما
یغمایی دی گشت همه گلشن و صحرا
هر سبزه که دست چمن اندوخت به سالی
بیداد خزان برد به غارت به یک ایما
رعبی که نهان در دل اشجار بد از وی
گردیده کنونشان همی از چهره هویدا
این طرفه که دی نامده، بهمن ز پس وی
شد با سپهیش از پی امداد مهیا
از دبدبه موکب وی، خیل بهاری
گشتند به یک ره، همه آسیمه و دروا
نرّاد فلک باز در افکند به ششدر
بس مهره چون سیم، از این تخته مینا
چون گوهریان ابر ز سر پنجه فرو ریخت
بر دامن این خاک بسی گوهر رخشا
از قطره باران که پذیرفت تواتر
نقشی همه بر خاک شد این توده غبرا
وز فرط برودت که اثر کرد به گیتی
نزدیک به آن گشت که فاسد شود اشیا
بحر از اثر بَرْدْ چنان منجمد آمد
کز وی به دل آب برآمد همه خارا
یا نی کف معمار قضا از در صنعت،
بنهاد بر او قنطره، از صخره صمّا
چون کلبه استاد صناعت رخ گیتی
پر زیبق محلول شد و سیم مصفا
گفتی ز ره سوک و عزا، زال زمانه
افشاد همی موی چو کافور به سیما
گیتی مگرش رنج کبد هست که اینسان،
جوید همی از قرص تباشیر مداوا
یا علت سوداست مر او را که به هر سال،
ماهی دو به تبرید کند چاره سودا
از بس متراکم به زمین برف گران سنگ
گوییش که خواهد که بپاشد ز هم اجزا
از تیرگی ابر، هوا معدن انگشت
وز روشنی برف، زمین چشمه بیضا
آن تیره و تاری همه چون گونه زنگی
و آن روشن و صافی همه چون طلعت حورا
این طعنه زند هی، به که، بر طالع مجنون
آن سخره کند هی، به چه، بر عارض لیلا
ای راستی از ابر مرا بس عجب آید
کاندر وسط ره ز چه او را شده مأوا
چون زورق آکنده، که استد به دو لنگر
استاده، نه اش میل به پایین و نه بالا
از جرّ ثقیلش، مگرا آگهی استی،
کایدون به چنین تعبیه کرده است تقاضا
از عقد لسانی که بود در نفس دی
خیزد سخن از لب به دو صد زحمت و ایذا
آری عجبی نیست که از سردی این فصل
در قاف ببندد به درون بیضه عنقا
زاهد که به فردوس نبودش سر تمکین
حالی گه آن شد به دوزخ بنهد پا
مفتی که ز بشنیدن اوضاع جهنم
زین پیش فتادیش دو صد رعشه بر اعضا
امروز بر آن است که تا رحل اقامت
در ساحت دوزخ برد از حدت سرما
من نیز بگویم که خدایش بدهد اجر
گر نفکند این زحمت امروز به فردا
باری چه دهم شرح که از آمدن دی
در دهر چه واقع شد و از دهر چه برما
دی نیست همانا که بلای دل خلقی است
کز بیمش کران جسته خلایق به زوایا
مانا، ز ازل از پی اتلاف خلایق
با مرگ به هم داده همی دست مواخا
یکچند از این پیش از انبوه ریاحین
بد سطح زمین سبزتر از طارم خضرا
بستان بدی از نغمه مرغان نواسنج
پر زمزمه بار بد و لحن نکیسا
هامون بدی از خلخله سوسن و سوری
پر غالیه سوده و پر عنبر سارا
گلشن بدی از رنگ گل و شکل شقایق
چون خامه ارژنگی و چون صفحه مانا
امروز چه رخ داده، ندانم که به گیتی
آن فرّ و بها نیست که زین پیش بدی ها
یاد آیدم آن عهد که با خوب جوانان
هر سو بچمیدیم پی سیر و تماشا
یاد آیدم آن روز که با طرفه غزالان
رفتیم خرامان سوی هر مرتع و مرعی
آن روز گر از لاله چمن بود عقیقین،
امروز هم از ژاله دمن هست گهرزا
آن روز به بستان همه گل بودی و سنبل
امروز به هامون همه خار استی و خارا
آن روز، نه جز نغمه مرغان بدی آهنگ
امروز نه جز ناله زاغان بود آوا
یک چند دگر باش که تا خسرو اُردی،
لشکر بکشد باز سوی گلشن و صحرا
بر بام بساتین بزند نوبت شاهی
و آواز جلادت فکند در همه اقصا
یکباره گشاید پی تاراج خزان دست
کیفر کشد از خصم به بازوی توانا
تازد پی بدخواه، به هر مأمن و مکمن
پوید عقب خصم، به هر مسکن و مأوا
راند همه جا خیل، چه معمور و چه ویران
تازد همه سو رخش، چه ماهور و چه بیدا
ترتیب دهد جیشی از انواع ریاحین
چالاک و سبک، جمله همه از پی هیجا
آماده کند موکبی از خیل بهاری
هر یک به گه معرکه، خونریز و فتن زا
با آن سپه پیل مصاف از پی یرغو
چار اسبه برانگیزد، در معرکه یرغا
با لشکر دشمن کند آن گونه نبردی
کز صد نگذارد یک از آن قوم ابرجا
بر جیش مخالف دهد آن نوع شکستی
کش یکتن از آن ورطه سلامت نکشد پا
زلزال در اندازد در هستی دشمن
ولوال بیاغازد در مرکب اعدا
و آنگاه به بستان کند اورنگ شهی نصب
زآن سان که شهان راست مر آن سیرت و یاسا
اکلیل خلافت بنهد باز به تارک
منجوق ریاست بفرازد به ثریا
بر مصطبه ملک دگر باره نشیند
مانند سکندر که ابر مسند دارا
وآن مخزن گنجی که خزان برد به غارت
باز آرد و بر قوم کند بذل و مواسا
زاشکوفه فرستد سوی هر شهر خطیبان
تا خطبه در آن شهر بنامش کند انشا
وز سبزه گمارد بر هر قوم رسولان
تا دعوت خود را به خلایق کند القا
یرلیغ نگارد بر هر عارف و عامی
منشور فرستد سوی هر جاهل و دانا
وز باد به هر سوی سفیران سبک پی
سازد پی آمد شد هر ملک مهیا
آنقدر ز سر پنجه فشاند دُر و گوهر
کانباشته سازد کف مسکین و توانا
اطفال چمن را همه در گوش نماید
چون نظم من آویزه ای از لؤلوی لالا
اغصان شجر را همه پیرایه ببندد
سر تا به قدم جمله ز استبرق و دیبا
بر هر یک از اوراق ریاحین بنگارد
توصیف بهین آمر دین داور یکتا
داماد پیمبر ولی قادر بیچون
بن عم محمد علی عالی اعلا
ای آیینه پاک، که یکتایی یزدان
گردیده ز آیینه رخسار تو پیدا
کاخ تو ز اندیشه اوهام منزه
قدر تو ز آلایش ادراک مبرا
از هر چه به کف آید، شخص تو مهذب
وز هر چه به وصف آید، ذات تو مزکا
بر دست قضا و قدر، از تیغ و سنانت
نبود به سراپرده غیب ای شه والا،
مر امر قضا را، ندهد هیچ تنی تن،
مر حکم قدر را، نکند هیچ کس امضا
روزی که ز آشیهه شبرنگ و غو کوس
در طارم پیروزه گردون فتد آوا
نعرنک هژبران و خروشیدن گردان
آغوش فلک را کند آموده ز غوغا
از خون دلیران دمد از خاک بیابان
تا دغدغه حشر، همی لاله حمرا
آن روز شود تیغ تو بر هر که شرر خیز
آن روز شود تیغ تو بر هر که شررزا
بر خرمنش اندازد آن گونه شراری
کافتد به جهنم تنش از پهنه هیجا
خصم تو معما و سنان تو شکافد
در پهنه ناورد به هر لحظه معما
ای راد امیری، که نباشد به قیامت
بیم سقر آن را که بود با تو تولاّ
ای شاه فلک قدر، که در شاعری تو،
همواره همی سایدم اکلیل به شعرا
امید من آن است که در دغدغه حشر
از من نکند لطف عمیم تو تبرّا
بر افسر درمانده، خدا را به تلطف،
لختی نظری، کوست فرو مانده و دروا
گر خلق جهان راست، تمنا ز تو جنت
ما از تو نداریم به غیر از تو تمنا
ای مانده به وصف تو زبان قاصر و ابکم
ای گشته به ذات تو خرد واله و شیدا
هی هی کیم آخر من، آن بنده مسکین
کز جور زمان کوی تو را ساخته مأوا
مانا خبرت هست که در ساحت این ملک
بر من چه جفا می رود از کینه اعدا
انصاف در این عهد همانا بود اکسیر
یا فهم در این شهر بود قصه عنقا
خر مهره نداند کسی از گوهر رخشان
قطران نشناسد کسی از عنبر سارا
امید که انصاف توام داد ستاند
ز آنان که نمایند جفاها به من عمدا
من مادح آل علی و شیعه اویم
نهراسم از اندیشه خصمان فتن زا
دایم به بهاران که چمن از گل و لاله
چون دیده مجنون شود و گونه لیلا
خصمان تو را چهره به خونابه منقش
یاران تو را خانه چو خمخانه مصفّا

اطلاعات

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: چکامه

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

دی آمد و کالای چمن برد به یغما
یغمایی دی گشت همه گلشن و صحرا
هوش مصنوعی: روزگاری بود که دی (زمستان) به سراغ چمنزار آمد و تمام زیبایی‌های گل و گیاه را با خود برد، به‌گونه‌ای که دیگر هیچ نشانی از گلستان و دشت باقی نماند.
هر سبزه که دست چمن اندوخت به سالی
بیداد خزان برد به غارت به یک ایما
هوش مصنوعی: هر سبزه‌ای که چمن در یک سال به رشد آورد، در زمان خزان به‌راحتی و به یک اشاره، از بین می‌رود و به تاراج می‌رود.
رعبی که نهان در دل اشجار بد از وی
گردیده کنونشان همی از چهره هویدا
هوش مصنوعی: ترس و هراسی که در دل درختان پنهان بوده، اکنون به وضوح در چهره‌هایشان نمایان شده است.
این طرفه که دی نامده، بهمن ز پس وی
شد با سپهیش از پی امداد مهیا
هوش مصنوعی: این جالب است که دی در نیامده، و بهمن با لشکرش از دنبال او برای کمک آماده شده است.
از دبدبه موکب وی، خیل بهاری
گشتند به یک ره، همه آسیمه و دروا
هوش مصنوعی: به خاطر شکوه و عظمت او، جمعی مانند بهار به یکباره آمدند و همه با شتاب و پریشانی در حرکت بودند.
نرّاد فلک باز در افکند به ششدر
بس مهره چون سیم، از این تخته مینا
هوش مصنوعی: آسمان دوباره تاس‌ها را در شش ضلعی ریخت و مانند تکه‌های نقره، مهره‌ها را از این تخته زیبا پراکنده کرد.
چون گوهریان ابر ز سر پنجه فرو ریخت
بر دامن این خاک بسی گوهر رخشا
هوش مصنوعی: وقتی ابرهای گرانبها و پر ارزش بارانشان را بر روی این زمین می‌ریزند، همچون جواهراتی درخشان در دامن خاک پراکنده می‌شوند.
از قطره باران که پذیرفت تواتر
نقشی همه بر خاک شد این توده غبرا
هوش مصنوعی: از باران که ببارد، نقش و اثری بر زمین می‌افتد و این باعث می‌شود که آن توده خاک رنگ و شکل خاصی به خود بگیرد.
وز فرط برودت که اثر کرد به گیتی
نزدیک به آن گشت که فاسد شود اشیا
هوش مصنوعی: به دلیل شدت سرما، تأثیری که بر جهان گذاشت، باعث شد اشیا به حالت فساد نزدیک شوند.
بحر از اثر بَرْدْ چنان منجمد آمد
کز وی به دل آب برآمد همه خارا
هوش مصنوعی: دریا به قدری از سرما یخ زده است که از دل آن، آب خنک و زلالی بیرون می‌آید.
یا نی کف معمار قضا از در صنعت،
بنهاد بر او قنطره، از صخره صمّا
هوش مصنوعی: خداوند، مانند یک معمار، با دقت و هنرمندی، بر سر سرنوشت انسان، پل‌هایی از سنگ‌های سخت و محکم بنا می‌کند.
چون کلبه استاد صناعت رخ گیتی
پر زیبق محلول شد و سیم مصفا
هوش مصنوعی: وقتی که خانه استاد هنر به زیبایی تمام درآید، همچون گیتی که سرشار از زیبایی و نور است، درخشش و صفای خاصی پیدا می‌کند.
گفتی ز ره سوک و عزا، زال زمانه
افشاد همی موی چو کافور به سیما
هوش مصنوعی: گفتی از غم و اندوه، زال زمانه همچنان که موهایش مانند کافور در صورتش می‌درخشد، خود را نمایان می‌کند.
گیتی مگرش رنج کبد هست که اینسان،
جوید همی از قرص تباشیر مداوا
هوش مصنوعی: آیا دنیا جز رنج و محنت چیز دیگری دارد که اینگونه به دنبال درمانی از قرص تباشیر باشد؟
یا علت سوداست مر او را که به هر سال،
ماهی دو به تبرید کند چاره سودا
هوش مصنوعی: شاید دلیل این که او در هر سال، دو بار به درمان سودا می پردازد، به این خاطر باشد که بهبود وضعیت خود را در پی داشته باشد.
از بس متراکم به زمین برف گران سنگ
گوییش که خواهد که بپاشد ز هم اجزا
هوش مصنوعی: برف سنگینی به زمین نشسته و آنقدر فشرده شده است که گویا می‌خواهد از هم جدا شود و پخش گردد.
از تیرگی ابر، هوا معدن انگشت
وز روشنی برف، زمین چشمه بیضا
هوش مصنوعی: از تاریکی ابر، آسمان مانند یک مکان پر از مواد معدنی است و از روشنی برف، زمین به مانند چشمه‌ای پر از آب درخشان به نظر می‌آید.
آن تیره و تاری همه چون گونه زنگی
و آن روشن و صافی همه چون طلعت حورا
هوش مصنوعی: این جمله به تضاد بین دو نوع زیبایی اشاره دارد. یکی دارای رنگی تیره و زنگار مانند است و دیگری روشن و صاف مانند چهرهٔ حوریان. به نوعی، این عبارت به تفاوت در جلوه‌های ظاهری و زیبایی‌های مختلف اشاره می‌کند.
این طعنه زند هی، به که، بر طالع مجنون
آن سخره کند هی، به چه، بر عارض لیلا
هوش مصنوعی: این طعنه‌ها به چه کسی زده می‌شود؟ او به سرنوشت مجنون می‌خندد، و به چه چیزی بر روی چهره لیلا طعنه می‌زند؟
ای راستی از ابر مرا بس عجب آید
کاندر وسط ره ز چه او را شده مأوا
هوش مصنوعی: ای حقیقت، برایم عجیب است که چرا تو در میانه راه، برای خود جایی ساخته‌ای.
چون زورق آکنده، که استد به دو لنگر
استاده، نه اش میل به پایین و نه بالا
هوش مصنوعی: مانند قایقی پر از بار که به دو لنگر آویزان است و در جایی ثابت مانده، نه به سمت پایین می‌رود و نه به سمت بالا.
از جرّ ثقیلش، مگرا آگهی استی،
کایدون به چنین تعبیه کرده است تقاضا
هوش مصنوعی: فقط اگر از بار سنگین آن آگاه باشی، می‌فهمی که چگونه چنین خواسته‌ای ایجاد شده است.
از عقد لسانی که بود در نفس دی
خیزد سخن از لب به دو صد زحمت و ایذا
هوش مصنوعی: سخنانی که از زبان آدمی بیان می‌شود، از درون حسی عمیق و دشوار به وجود می‌آید و برای گفتن آن لازم است که زحمت و رنج زیادی تحمل شود.
آری عجبی نیست که از سردی این فصل
در قاف ببندد به درون بیضه عنقا
هوش مصنوعی: البته جای تعجب نیست که به خاطر سرمای این فصل، قاف به درون تخم عنقا برود.
زاهد که به فردوس نبودش سر تمکین
حالی گه آن شد به دوزخ بنهد پا
هوش مصنوعی: زاهدی که از بهشت بی‌نیاز بود و به مقام رضا نمی‌رسید، حالا در دوزخ پا گذاشته است.
مفتی که ز بشنیدن اوضاع جهنم
زین پیش فتادیش دو صد رعشه بر اعضا
هوش مصنوعی: مفتی که از شنیدن وضع جهنم این‌قدر دچار اضطراب و لرزش شد، نشان می‌دهد که شنیدن عذاب‌های آنجا چقدر وحشتناک و نگران‌کننده است.
امروز بر آن است که تا رحل اقامت
در ساحت دوزخ برد از حدت سرما
هوش مصنوعی: امروز تصمیم گرفته شده که در دنیای جهنمی آنقدر سرما وجود دارد که می‌توان در آنجا سکونت گزید.
من نیز بگویم که خدایش بدهد اجر
گر نفکند این زحمت امروز به فردا
هوش مصنوعی: من هم بگویم که امیدوارم خدا به او پاداش بدهد، اگر این زحمت را امروز به فردا نیندازد.
باری چه دهم شرح که از آمدن دی
در دهر چه واقع شد و از دهر چه برما
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به توصیف وقایعی می‌پردازد که در نتیجه آمدن روز دی در زندگی ما و در جهان رخ داده است. او به نوعی از تحولات و تغییراتی که در زمان‌ها و دوران‌ها به وقوع پیوسته اشاره می‌کند و از تأثیرات آن بر خود و بر محیطش سخن می‌گوید.
دی نیست همانا که بلای دل خلقی است
کز بیمش کران جسته خلایق به زوایا
هوش مصنوعی: دیگر چنین نیست که بلا و سختی باعث رنج دل مردم باشد، زیرا از ترس او، انسان‌ها به گوشه‌ها و زوایای دور فرار کرده‌اند.
مانا، ز ازل از پی اتلاف خلایق
با مرگ به هم داده همی دست مواخا
هوش مصنوعی: در شروع خلقت، خداوند با مرگ، سرنوشت انسان‌ها را به هم پیوند زده است و این پیوند تا ابد ادامه خواهد داشت.
یکچند از این پیش از انبوه ریاحین
بد سطح زمین سبزتر از طارم خضرا
هوش مصنوعی: مدتی پیش، برخی از گل‌ها و گیاهان بر روی سطح زمین، سبزتر و زیباتر از باغ‌های پر از چمن و سبزه بودند.
بستان بدی از نغمه مرغان نواسنج
پر زمزمه بار بد و لحن نکیسا
هوش مصنوعی: باغ از آواز پرندگان شاداب و مملو از نغمه‌های دلنشین است و صدای خوش آنها فضایی پر از شور و نشاط ایجاد کرده است.
هامون بدی از خلخله سوسن و سوری
پر غالیه سوده و پر عنبر سارا
هوش مصنوعی: هامون (مناطق باتلاقی و بیابانی) به خاطر جنب و جوش سوسن و گل‌های سرخ، پر از عطر و بوی خوش عود و عنبر شده است.
گلشن بدی از رنگ گل و شکل شقایق
چون خامه ارژنگی و چون صفحه مانا
هوش مصنوعی: باغی زیبا با گل‌های رنگارنگ و شقایق‌هایی مثل رنگ‌های آرایش شده و شبیه به صفحه‌ای که همیشه باقی می‌ماند.
امروز چه رخ داده، ندانم که به گیتی
آن فرّ و بها نیست که زین پیش بدی ها
هوش مصنوعی: امروز چه اتفاقی افتاده را نمی‌دانم، اما در دنیای امروز دیگر آن شکوه و ارزش گذشته را ندارد که پیش‌تر وجود داشت و این موضوع باعث به وجود آمدن بدی‌ها شده است.
یاد آیدم آن عهد که با خوب جوانان
هر سو بچمیدیم پی سیر و تماشا
هوش مصنوعی: به یاد می‌آورم آن دوران را که همراه جوانان زیبا، به هر سو می‌رفتیم و به گشت و گذار مشغول بودیم.
یاد آیدم آن روز که با طرفه غزالان
رفتیم خرامان سوی هر مرتع و مرعی
هوش مصنوعی: به خاطر می‌آورم روزی را که با زیبایی همانند غزالان، به آرامی به سوی هر چراگاه و مرتع رفتیم.
آن روز گر از لاله چمن بود عقیقین،
امروز هم از ژاله دمن هست گهرزا
هوش مصنوعی: در آن روز، وقتی لاله‌ها در چمن زیبا و با ارزش بودند، امروز نیز دمنوش از شبنم‌هایی که درخشان و باارزش هستند، پر شده است.
آن روز به بستان همه گل بودی و سنبل
امروز به هامون همه خار استی و خارا
هوش مصنوعی: در روزگار خوشی، همه جا پر از زیبایی و گل بودی، اما امروز در شرایط سخت و دشوار، تنها خار و خاشاک دیده می‌شود.
آن روز، نه جز نغمه مرغان بدی آهنگ
امروز نه جز ناله زاغان بود آوا
هوش مصنوعی: در آن روز، تنها صدای پرندگان خوش‌خوان وجود داشت و امروز، جز صدای ناله زاغ‌ها چیزی به گوش نمی‌رسد.
یک چند دگر باش که تا خسرو اُردی،
لشکر بکشد باز سوی گلشن و صحرا
هوش مصنوعی: مدتی دیگر صبر کن تا که خسرو اردی دوباره لشکر را به سوی گلستان و دشت هدایت کند.
بر بام بساتین بزند نوبت شاهی
و آواز جلادت فکند در همه اقصا
هوش مصنوعی: بر فراز باغ‌ها، نوبت پادشاهی فرا می‌رسد و صدای قاصد به دورترین نقاط می‌رسد.
یکباره گشاید پی تاراج خزان دست
کیفر کشد از خصم به بازوی توانا
هوش مصنوعی: ناگهان، خزانه‌ای از مشکلات و چالش‌ها به سوی تو گشوده می‌شود و تو باید با قدرت و توانایی‌ات از پس دشمنانت برآیی.
تازد پی بدخواه، به هر مأمن و مکمن
پوید عقب خصم، به هر مسکن و مأوا
هوش مصنوعی: به سرعت به دنبال دشمن خود برو، و در هر مکان و محلی که او باشد، او را تعقیب کن و نگذار که از چنگ تو فرار کند.
راند همه جا خیل، چه معمور و چه ویران
تازد همه سو رخش، چه ماهور و چه بیدا
هوش مصنوعی: همه جا پر از جمعیت است، چه جاهای شلوغ و چه جاهای خراب. او با شتاب به هر سو می‌رود، چه زمین‌های حاصل‌خیز و چه بیابان‌ها.
ترتیب دهد جیشی از انواع ریاحین
چالاک و سبک، جمله همه از پی هیجا
هوش مصنوعی: در اینجا صحبت از چیدن و سامان‌دهی گل‌ها و گیاهان مختلفی است که به راحتی و با نشاط در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند، و همه این‌ها به دنبال جلب توجه یا زیبایی است.
آماده کند موکبی از خیل بهاری
هر یک به گه معرکه، خونریز و فتن زا
هوش مصنوعی: آماده می‌کند گروهی از بهاران، که هر کدام در زمان مناسب، خشمگین و ایجاد کننده جنجال و درگیری هستند.
با آن سپه پیل مصاف از پی یرغو
چار اسبه برانگیزد، در معرکه یرغا
هوش مصنوعی: با آن سپاه بزرگ و قدرت مند، به دنبال پیروزی در میدان نبرد می‌شتابد و با شجاعت در معرکه حاضر می‌شود.
با لشکر دشمن کند آن گونه نبردی
کز صد نگذارد یک از آن قوم ابرجا
هوش مصنوعی: با نیروی دشمن به گونه‌ای جنگ می‌کند که حتی یک نفر از آن قوم قوی و شجاع نتواند از میدان نبرد بیرون برود.
بر جیش مخالف دهد آن نوع شکستی
کش یکتن از آن ورطه سلامت نکشد پا
هوش مصنوعی: اگر یک نفر از آن دورتر بیفتد، به خاطر نافرمانی و مخالفتش دچار شکست خواهد شد، چرا که هیچ‌کس از آن بحران به سلامت نخواهد گذشت.
زلزال در اندازد در هستی دشمن
ولوال بیاغازد در مرکب اعدا
هوش مصنوعی: زلزله‌ای به پا می‌شود که در هستی دشمن تأثیر بگذارد و آنها را وادار به ترس و اضطراب کند. همچنین، این زلزله می‌تواند دشمنان را در کارهایشان دچار اختلال کند.
و آنگاه به بستان کند اورنگ شهی نصب
زآن سان که شهان راست مر آن سیرت و یاسا
هوش مصنوعی: سپس در باغی زیبا درشتی و زیبایی پادشاهی را برپا می‌کند، به‌گونه‌ای که اقطاب و فرمانروایان نیز آن را به رسمیت می‌شناسند و به این زندگی و سبک زندگی او احترام می‌گذارند.
اکلیل خلافت بنهد باز به تارک
منجوق ریاست بفرازد به ثریا
هوش مصنوعی: تاج رهبری را بر سر می‌گذارم و به خاطر مقام و ریاست خود در اوج و بلندی قرار می‌گیرم.
بر مصطبه ملک دگر باره نشیند
مانند سکندر که ابر مسند دارا
هوش مصنوعی: ملک دیگری بر جایگاه سلطنت نشسته و مانند سکندر، که بر ابرها تکیه زده بود، بر آن تسلط دارد.
وآن مخزن گنجی که خزان برد به غارت
باز آرد و بر قوم کند بذل و مواسا
هوش مصنوعی: آن گنجینه‌ای که خزانه‌دار به سرقت برده، دوباره به قوم برمی‌گردد و از آن به آن‌ها بخشش و یاری می‌کند.
زاشکوفه فرستد سوی هر شهر خطیبان
تا خطبه در آن شهر بنامش کند انشا
هوش مصنوعی: از گل‌های شکفته پیام‌هایی برای هر شهر بفرستد تا خطبه‌ها در آن مکان به نام او نوشته شود.
وز سبزه گمارد بر هر قوم رسولان
تا دعوت خود را به خلایق کند القا
هوش مصنوعی: از سبزه، نماینده‌هایی به هر گروه می‌فرستد تا پیام خود را به مردم برسانند.
یرلیغ نگارد بر هر عارف و عامی
منشور فرستد سوی هر جاهل و دانا
هوش مصنوعی: از سوی یرلیغ، کتابی نوشته می‌شود و برای هر عارف و عامی ارسال می‌گردد، به‌گونه‌ای که به مردم نادان و عالم نیز می‌رسد.
وز باد به هر سوی سفیران سبک پی
سازد پی آمد شد هر ملک مهیا
هوش مصنوعی: با وزش باد، فرستادگان سبک‌بار به هر سو می‌روند و هر سرزمین را برای پذیرش آماده می‌کنند.
آنقدر ز سر پنجه فشاند دُر و گوهر
کانباشته سازد کف مسکین و توانا
هوش مصنوعی: آنقدر از دستش جواهر و گوهر می‌ریزد که کف دست فقیر و توانگر را پر می‌کند.
اطفال چمن را همه در گوش نماید
چون نظم من آویزه ای از لؤلوی لالا
هوش مصنوعی: کودکان باغ همه را جذب صدای دلنشین من می‌کنند، مانند اینکه نظم و نثر من زینتی به زیبایی مرواریدها دارد.
اغصان شجر را همه پیرایه ببندد
سر تا به قدم جمله ز استبرق و دیبا
هوش مصنوعی: همه شاخه‌های درخت را با زیورهایی از جنس ابریشم و پارچه‌های گرانبها می‌آرایند، از سر تا پای آن.
بر هر یک از اوراق ریاحین بنگارد
توصیف بهین آمر دین داور یکتا
هوش مصنوعی: به هر کدام از برگ‌های گل نگاه کن، توصیف بهترین را از فرمانروای یگانه دین بگیر.
داماد پیمبر ولی قادر بیچون
بن عم محمد علی عالی اعلا
هوش مصنوعی: عروس پیامبر، ولی بدون نقص و عیب، پسر عم محمد علی، در مرتبه بالا و برتر است.
ای آیینه پاک، که یکتایی یزدان
گردیده ز آیینه رخسار تو پیدا
هوش مصنوعی: ای آیینه‌ی زلال و بی‌نظیر، که زیبایی و یکتایی خداوند در تصویر چهره‌ات نمایان است.
کاخ تو ز اندیشه اوهام منزه
قدر تو ز آلایش ادراک مبرا
هوش مصنوعی: کاخ تو پاک و خالی از خیالات باطل است و ارزش تو از هر گونه برداشت نادرست و آلودگی مصون است.
از هر چه به کف آید، شخص تو مهذب
وز هر چه به وصف آید، ذات تو مزکا
هوش مصنوعی: هر چیزی که به دست آید، شخصیت تو را نشان می‌دهد و هر چیزی که توصیف شود، ذات واقعی تو را بیان می‌کند.
بر دست قضا و قدر، از تیغ و سنانت
نبود به سراپرده غیب ای شه والا،
هوش مصنوعی: بر اساس سرنوشت و تقدیر، نمی‌توان هیچ نشانه‌ای از شمشیر و تیغ تو در پرده‌ی غیب آن ای شاه بزرگ، یافت.
مر امر قضا را، ندهد هیچ تنی تن،
مر حکم قدر را، نکند هیچ کس امضا
هوش مصنوعی: هیچ فردی نمی‌تواند در برابر سرنوشت و تقدیر تسلیم نشود و هیچ کس نیز نمی‌تواند حکم و قضا و قدر را تغییر دهد.
روزی که ز آشیهه شبرنگ و غو کوس
در طارم پیروزه گردون فتد آوا
هوش مصنوعی: روزی فرا می‌رسد که صدای نوا و طبل در سرزمین‌های دور و نزدیک响响 خواهد کرد و به همه جا خواهد رسید.
نعرنک هژبران و خروشیدن گردان
آغوش فلک را کند آموده ز غوغا
هوش مصنوعی: صدای نعره‌زنان و خروش جنگجویان، آغوش آسمان را برای شور و هیجان آماده می‌کند.
از خون دلیران دمد از خاک بیابان
تا دغدغه حشر، همی لاله حمرا
هوش مصنوعی: از خون دلیران، لاله‌های سرخ در بیابان می‌روید و تا روز قیامت، این زیبایی باقی خواهد ماند.
آن روز شود تیغ تو بر هر که شرر خیز
آن روز شود تیغ تو بر هر که شررزا
هوش مصنوعی: در آن روز، شمشیر تو بر هر کسی که موجب آتش و آزار شده است، فرود می‌آید.
بر خرمنش اندازد آن گونه شراری
کافتد به جهنم تنش از پهنه هیجا
هوش مصنوعی: آنچنان آتشی بر کاه و علف او می‌افکند که موجب عذابش می‌شود و جسمش را از شدت درد به جهنم می‌فرستد.
خصم تو معما و سنان تو شکافد
در پهنه ناورد به هر لحظه معما
هوش مصنوعی: دشمن تو به نوعی رمز و راز است و حمله تو در میدان مبارزه هر لحظه به شکلی جدید و متفاوت ظاهر می‌شود.
ای راد امیری، که نباشد به قیامت
بیم سقر آن را که بود با تو تولاّ
هوش مصنوعی: ای راد امیری، کسی که در روز قیامت از آتش جهنم نترسد، آن کسی است که با تو دوستی و محبت داشته باشد.
ای شاه فلک قدر، که در شاعری تو،
همواره همی سایدم اکلیل به شعرا
هوش مصنوعی: ای پادشاه آسمان‌ها، تو در شعر و شاعری چنان برتری داری که من همواره بر سر شاعران تاج می‌گذارم.
امید من آن است که در دغدغه حشر
از من نکند لطف عمیم تو تبرّا
هوش مصنوعی: امیدوارم در روز قیامت، لطف و رحمت تو من را از مشکلات و نگرانی‌های آن روز نجات دهد.
بر افسر درمانده، خدا را به تلطف،
لختی نظری، کوست فرو مانده و دروا
هوش مصنوعی: بر سر کسی که در سختی و درماندگی است، خداوند با رحمت نگاهی بیفکند، که او در ناامیدی و بی‌کسی گرفتار شده است.
گر خلق جهان راست، تمنا ز تو جنت
ما از تو نداریم به غیر از تو تمنا
هوش مصنوعی: اگر مردم دنیا راست بگویند، ما از تو به جز تو چیزی نمی‌خواهیم و بهشت ما فقط در وجود توست.
ای مانده به وصف تو زبان قاصر و ابکم
ای گشته به ذات تو خرد واله و شیدا
هوش مصنوعی: ای کسی که وصف تو را زبان من نمی‌تواند بیان کند و من در بیان ویژگی‌های تو ناتوان و خاموش هستم، تو آنچنان در ذات خود زیبا و جذاب هستی که عقل من در برابر تو حیران و شیفته شده است.
هی هی کیم آخر من، آن بنده مسکین
کز جور زمان کوی تو را ساخته مأوا
هوش مصنوعی: به خاطر بسپار، من همان فرد بیچاره‌ای هستم که در اثر بدبیاری و ظلم زمانه، به عشق تو پناه آورده‌ام.
مانا خبرت هست که در ساحت این ملک
بر من چه جفا می رود از کینه اعدا
هوش مصنوعی: تو آگاهی که در این دیار چگونه بر من ظلم و ستم می‌کنند به خاطر کینه‌توزی دشمنان.
انصاف در این عهد همانا بود اکسیر
یا فهم در این شهر بود قصه عنقا
هوش مصنوعی: در این زمان، انصاف مانند جادوئی نایاب است و در این شهر، درک و فهم مانند داستانی افسانه‌ای به نظر می‌رسد.
خر مهره نداند کسی از گوهر رخشان
قطران نشناسد کسی از عنبر سارا
هوش مصنوعی: هیچ‌کس نمی‌تواند ارزش واقعی و درخشش گوهرها را بشناسد، همان‌طور که هیچ‌کس با خصوصیات خاص عنبر سارا آشنا نیست.
امید که انصاف توام داد ستاند
ز آنان که نمایند جفاها به من عمدا
هوش مصنوعی: امید دارم که انصاف تو به من کمک کند و از کسانی که عمداً به من ظلم می‌کنند، دفاع کند.
من مادح آل علی و شیعه اویم
نهراسم از اندیشه خصمان فتن زا
هوش مصنوعی: من ستاینده خاندان علی هستم و شیعه او. از فکر دشمنان فتنه‌انگیز ترسی ندارم.
دایم به بهاران که چمن از گل و لاله
چون دیده مجنون شود و گونه لیلا
هوش مصنوعی: در فصل بهار، وقتی چمن پر از گل و لاله می‌شود، دل مجنون همچون چهره لیلا پر از عشق و شگفتی می‌گردد.
خصمان تو را چهره به خونابه منقش
یاران تو را خانه چو خمخانه مصفّا
هوش مصنوعی: دشمنانت چهره‌شان به خون آغشته شده و دوستانت مانند خانه‌ای پاک و خالص هستند که با زیبایی تزئین شده است.