گنجور

شمارهٔ ۱۲ - و قال ایضاً فی مرثیة الصّدر السّعید جلال الاسلام طاب مثواه

دل بر احوال روزگار منه
رنج بر خود باختیار منه
گل مقصود نشکفد زین خار
خویشتن را تو خیره خار منه
دشمن تست نفس امّا ره
آرزوهاش در کنار منه
صورتش چیست؟ همچو مار دراز
دست خود در دهان مار منه
در مقامی که سیل خیز فناست
جز بناهای استوار منه
رهگذار بلاست دنیی دون
دل بر او از پی قرار منه
قیمتی گوهریست گوهر دل
هرزه بر راه و رهگذار منه
خوشدلی را گذر برینجا نیست
چشم بر راه انتظار منه
طبع خود روزگار می گوید
عمل ما بهانه می جوید
در دلت هیچ جای پنی نیست
زان چو تو خویشتن پسندی نیست
چون اثر در دل تو می نکند
گریه، بیرون ریشخندی نیست
گر جهان در شود بآتش و آب
فارغی، چون ترا گزندی نیست
یک وجب نیست بر فلک که در او
رخنه از آه مستمندی نیست
گرم روتر ز باد پای نفس
راه آجال را نوندی نیست
حرص کم کن که عقل و دانش را
بتر از حرص چشم بندی نیست
مرگ را از برای گردن عمر
بهتر از روز و شب کمندی نیست
کی پذیرد ز گفتۀ ما پند
هر که را زین وفات پندی نیست؟
کاه در خرمن قمر بنماند
همه بر تارک جهان افشاند
دیدۀ انتباه بگشایید
قفل در بند آه بگشایید
چشم و لب راز گریه وافعان
گه ببندید و گاه بگشایید
موکب خواجه در رسید از راه
صف ببندید و راه بگشایید
و گر امروز بار خواهد داد
تتق از پیشگاه بگشایید
بسر انگشت عطلت از رمحش
آن نشان سیاه بگشایید
در خانه نخست در بندید
پس در خانقاه بگشایید
بر نخواهد نشست دیگر بار
تنگ زینش بگاه بگشایید
چون ازین در گذر نخواهد کرد
خواه بندید و خواه بگشایید
ای دل ما پر آتش از شدنت
بتر از رفتنست آمدنت
جزع مختصر نباید کرد
هیچ کار دگر نباید کرد
مایۀ اشک در چنین ماتم
کم ز خون جگر نباید کرد
خاک گورش که خشک چون لب ماست
جز ز خو نا به تر نباید کرد
زینچه با ماهمی کند دنیا
خود سوی او نظر نباید کرد
زین پس بر جوانی و دولت
اعتمادی مگر نباید کرد
با غریمی چنین که در پی ماست
سر ز خانه بدر نباید کرد
چون همی زیر خاک باید خفت
سقف خانه بزر نباید کرد
بسفر رفت وین سخن نشیند
که سفر در صفر نباید کرد
سال عمر تو چون منازل ماه
که بپای قمر بود کوتاه
هر کجا بنگریم از چپ و راست
وحشت و ظلمت و عنا و بلاست
شد ز دود دلم هوا تاریک
یا مرا چشم عقل نابیناست
همه باز آمدند خیل وحشم
وآنکه سرخیل بود ناپیداست
او ز راهی دگر برفت مگر
بی خبر ز انتظار مولاناست
باز پرسید از خواص خدم
تا ز پیشت خواجه یا ز قفاست
نا توانست یا بخواب درست؟
چه سبب پایش از رکاب جداست؟
اینکه ما کرده ایمش استقبال
قالب خواجه بود، خواجه کجاست؟
روی کار این چنین که می بینم
جای واحسرتا و واویلاست
دست گستاخئی دراز کنیم
سر تابوت خواجه باز کنیم
تا چگونه ست رنگ رخسارش
یا چه رنگست لعل دربارش
تا جگرخوار یا شکر خوارند
در قفس طوطیان گفتارش
تا کجا برد پستۀ تنگش
آن شکر خندۀ بخروارش
یا بغربیل مرگ بیخته اند
خاک ادبار بر دورخسارش
آه کز گرد راه و رنج سفر
نه بر آب خودست دیدارش
نه خوشابست درّ دندانش
نه درستست چشم بیمارش
تند باد اجل پریشان کرد
زلف مشکین و چین دستارش
تیز برخاست آتش از جانش
زود بنشست باد و بازارش
دوری از ما، اگر چه نزدیکی
همچو آتش درون تاریکی
دیدی آن دولت و جوانی او
وان همه لطف و خوش زبانی او
سر بسودا کشد اگر دل من
کند اندیشه در معانی او
نامش از آسمان بلندترست
رفت زیر زمین نشانی او
جان شیرین بضاعتش دادم
درد دل بود ارمغانی او
ملک الموت نیک سنگ دلست
که نبخشود بر جوانی او
مگرش قصد کرد تا نکند
لطفش ابطال جانستانی او
جان خود همچو صبح در لب داشت
دلم از بهر مژدگانی او
همه در عمر رکن دین افزود
هر چه کم شد ز زندگانی او
خود نبینی که کوتهی شبست
که درازی روز را سببست
حاصل دور روزگار اینست
همه را انتهای کار اینست
چند پوییم هرزه از چپ و راست
چون سرانجام رهگذار اینست
چند از این گونه گون شمار غلط
چون فذلک زهر شمار اینست
ای زجام حیات مست و غرور
مستی عمر را خمار اینست
غم کاری مخور که بار دلست
چون سرانجام کار و بار اینست
ای همه روزگار در غم و رنج
فضل رنجست و روزگار اینست
تودۀ خاک در برابر ماست
زان چنان خواجه، یادگار اینست
گرچه این حال صعب واقعه ییست
چه توان؟ حکم کردگار اینست
خاک ری خود غریب دشمن بود
ورنه او را چه وقت رفتن بود
سخت جاییست جای اسمعیل
کو شکوه و لقای اسمعیل
ای دریغا که تخته بند فناست
صورت دلگشای اسمعیل
خود همیشه بلای جان بودست
عید اضحی برای اسمعیل
گر قبول اوفتد کنیم همه
جان فدای بقای اسمعیل
ای ز دست تو زاده فیض سخا
همچو زمزم ز پای اسمعیل
زان جهانت بدست بوس آمد
شاد باش ای وفای اسمعیل
گر نوای تو بود تا بکنون
تویی اکنون نوای اسمعیل
بدعا آیم و درین موسم
مستجابست دعا اسمعیل
جاودان باد در سرای وجود
جان مسعود و صاعد و محمود
عمرت از آرزو زیادت باد
کرمت طبع و خیر عادت باد
چون تو القاء درس شرع کنی
منصب مشتری اعادت باد
تیر سر تیز گرنه مادح تست
دست فرسودۀ بلادت باد
عقل کل را چو من درین حضرت
زده زانسوی استفادت باد
گرچه این ملک آدمی را نیست
همه آن باد، کت ارادت باد
دست گیر برادت در حشر
حسرت غربت و شهادت باد
انچه با اهل فضل و دانش هست
نظرت سوی من زیادت باد
بیشتر زانکه ناگهت گویند
که فلانی را سعادت باد
ای جهان آفرین، بقدرت کن
آن جوانرا غریق رحمت کن

اطلاعات

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری: ترکیب بند
منبع اولیه: سیاوش جعفری

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

دل بر احوال روزگار منه
رنج بر خود باختیار منه
هوش مصنوعی: به احساسات و وضعیت موجود دل نبند و خودت را دچار رنج نکن.
گل مقصود نشکفد زین خار
خویشتن را تو خیره خار منه
هوش مصنوعی: گل هدف نمی‌تواند از خار خود بزند، تو هم به خودت آسیب نزن.
دشمن تست نفس امّا ره
آرزوهاش در کنار منه
هوش مصنوعی: نفس تو دشمن من است، اما راه رسیدن به آرزوهایت در کنار من قرار دارد.
صورتش چیست؟ همچو مار دراز
دست خود در دهان مار منه
هوش مصنوعی: صورت او چیست؟ مانند ماری است که دستش را در دهان ماری دیگر فرو می‌برد.
در مقامی که سیل خیز فناست
جز بناهای استوار منه
هوش مصنوعی: در جایی که خطر نابودی و زوال وجود دارد، جز ساختمان‌های محکم و پایدار، چیزی وجود ندارد.
رهگذار بلاست دنیی دون
دل بر او از پی قرار منه
هوش مصنوعی: این دنیا پر از درد و رنج است، نباید دل خود را برای آرامش در اینجا فریب بدهی.
قیمتی گوهریست گوهر دل
هرزه بر راه و رهگذار منه
هوش مصنوعی: قیمتی مانند یک گوهر، دل انسان ارزشمند است و نباید اجازه داد که مسائل بی‌اهمیت و نامناسب بر مسیر زندگی‌مان تأثیر بگذارد.
خوشدلی را گذر برینجا نیست
چشم بر راه انتظار منه
هوش مصنوعی: خوشحالی و خوش دلی در اینجا وجود ندارد، پس منتظر نباش که چیز خوبی به دست آوری.
طبع خود روزگار می گوید
عمل ما بهانه می جوید
هوش مصنوعی: سرنوشت و طبیعت زندگی به ما می‌گوید که عمل ما تنها بهانه‌ای است برای توجیه رفتارهایمان.
در دلت هیچ جای پنی نیست
زان چو تو خویشتن پسندی نیست
هوش مصنوعی: در قلب تو هیچ فضایی برای محبت نیست، زیرا تو فقط به خودت علاقه‌داری و خود را از دیگران جدا کرده‌ای.
چون اثر در دل تو می نکند
گریه، بیرون ریشخندی نیست
هوش مصنوعی: اگر در دل تو تأثیری نگذارد و گریه نکند، پس هیچ چیز بیرون نمی‌تواند تو را به خنده وادار کند.
گر جهان در شود بآتش و آب
فارغی، چون ترا گزندی نیست
هوش مصنوعی: اگر جهان در اثر آتش و آب دچار آشفتگی شود، تو نگران نباش، چون هیچ آسیبی به تو نمی‌رسد.
یک وجب نیست بر فلک که در او
رخنه از آه مستمندی نیست
هوش مصنوعی: در آسمان جایی نیست که خللی از ناله و آه کسانی که نیازمند و بی‌چاره‌اند، وجود نداشته باشد.
گرم روتر ز باد پای نفس
راه آجال را نوندی نیست
هوش مصنوعی: اگر از شدت گرما نفس تو مانند باد سرد نباشد، در این صورت هیچ چیز نمی‌تواند تو را به سرنوشتت برساند.
حرص کم کن که عقل و دانش را
بتر از حرص چشم بندی نیست
هوش مصنوعی: زیاد آزمند نباش، چون حرص و طمع می‌تواند عقل و دانش را تحت تاثیر قرار دهد و آنها را تیره و تار کند.
مرگ را از برای گردن عمر
بهتر از روز و شب کمندی نیست
هوش مصنوعی: مرگ برای عمر از هیچ چیز بهتر نیست و مانند یک بند است که روز و شب را در خود می‌گیرد.
کی پذیرد ز گفتۀ ما پند
هر که را زین وفات پندی نیست؟
هوش مصنوعی: کیست که از سخن ما پند گیرد در حالی که هیچ‌کس از این مرگ و وفات درسی نمی‌آموزد؟
کاه در خرمن قمر بنماند
همه بر تارک جهان افشاند
هوش مصنوعی: کاه در انبار قمر نمی‌ماند، بلکه همه چیز را در دنیای هستی پخش می‌کند.
دیدۀ انتباه بگشایید
قفل در بند آه بگشایید
هوش مصنوعی: چشم‌هایتان را باز کنید و قفل در را بگشایید، آهی را که در دل دارید آزاد کنید.
چشم و لب راز گریه وافعان
گه ببندید و گاه بگشایید
هوش مصنوعی: چشمانت و لبانت گاهی به راز گریه اشاره می‌کنند؛ بعضی وقت‌ها آنها را ببند و گاهی هم باز کن.
موکب خواجه در رسید از راه
صف ببندید و راه بگشایید
هوش مصنوعی: کاروان خواجه به مقصد رسید، بنابراین صف‌ها را تشکیل دهید و راه را باز کنید.
و گر امروز بار خواهد داد
تتق از پیشگاه بگشایید
هوش مصنوعی: اگر امروز زندگی به ما اجازه بدهد که از خوشی‌ها و نعمت‌ها بهره‌مند شویم، باید از درگاه خداوند استقبال کنیم و فرصت را غنیمت بشماریم.
بسر انگشت عطلت از رمحش
آن نشان سیاه بگشایید
هوش مصنوعی: با نوک انگشتان خود نشانه سیاهِ رمحش را از غلافش بیرون بیاورید و نشان دهید.
در خانه نخست در بندید
پس در خانقاه بگشایید
هوش مصنوعی: در ابتدا در درون خود را به محدودیت‌ها و قوانین پایبند کنید، سپس در محیط‌های معنوی و روحانی با نیروی بیشتری به فعالیت بپردازید.
بر نخواهد نشست دیگر بار
تنگ زینش بگاه بگشایید
هوش مصنوعی: دیگر تنگی زین برنمی‌خیزد، در زمان مناسب آن را بگشایید.
چون ازین در گذر نخواهد کرد
خواه بندید و خواه بگشایید
هوش مصنوعی: هرگز از این در عبور نمی‌کند، چه به آن بسته شود و چه باز بماند.
ای دل ما پر آتش از شدنت
بتر از رفتنست آمدنت
هوش مصنوعی: ای دل، ما از دوری تو به شدت آتش داریم، که این درد و غم دوری از تو بدتر از خود رفتن است، اما آمدن تو می‌تواند تسکین‌بخش باشد.
جزع مختصر نباید کرد
هیچ کار دگر نباید کرد
هوش مصنوعی: نباید به جزع و ناامیدی مختصر دلخوش کرد و کار دیگری هم نباید انجام داد.
مایۀ اشک در چنین ماتم
کم ز خون جگر نباید کرد
هوش مصنوعی: در این روز سخت و پر درد، نباید کمبودی در اشک ریختن احساس کرد، چون غم و اندوهی که در دل داریم، به اندازه‌ی درد جگر ارزشمند است.
خاک گورش که خشک چون لب ماست
جز ز خو نا به تر نباید کرد
هوش مصنوعی: خاک گوری که خشک و بی‌آب و علف است، مانند لب‌های ما که تشنه‌اند، فقط باید با خون تر شود و به زندگی بازگردد.
زینچه با ماهمی کند دنیا
خود سوی او نظر نباید کرد
هوش مصنوعی: دنیا با ما همدلی نمی‌کند، پس نباید به او نگاه کرد.
زین پس بر جوانی و دولت
اعتمادی مگر نباید کرد
هوش مصنوعی: از این به بعد نمی‌توان به جوانی و خوشبختی اعتماد کرد.
با غریمی چنین که در پی ماست
سر ز خانه بدر نباید کرد
هوش مصنوعی: با وجود دشمنی این‌چنینی که به دنبال ماست، نباید از خانه بیرون برویم.
چون همی زیر خاک باید خفت
سقف خانه بزر نباید کرد
هوش مصنوعی: چون باید در زیر خاک خوابید، نمی‌توان سقف خانه را بزرگ کرد.
بسفر رفت وین سخن نشیند
که سفر در صفر نباید کرد
هوش مصنوعی: سفر کردن در ماه صفر درست نیست و بهتر است از این کار پرهیز شود.
سال عمر تو چون منازل ماه
که بپای قمر بود کوتاه
هوش مصنوعی: عمر تو مانند مراحل مختلف ماه است که به اندازه‌ی یک شب قمر، کوتاه و گذراست.
هر کجا بنگریم از چپ و راست
وحشت و ظلمت و عنا و بلاست
هوش مصنوعی: هرجا که نگاه می‌کنیم، از دو طرف، ترس و تاریکی و مشکلات و سختی‌ها وجود دارد.
شد ز دود دلم هوا تاریک
یا مرا چشم عقل نابیناست
هوش مصنوعی: دود دل من باعث شده که هوا تیره و تار شود، یا اینکه شاید من نمی‌توانم با چشم عقلم درست ببینم.
همه باز آمدند خیل وحشم
وآنکه سرخیل بود ناپیداست
هوش مصنوعی: همه به جمع برگشتند، مانند گروهی از وحوش، اما آن کسی که در رأس و سردمدار این گروه بود، ناپیداست و دیده نمی‌شود.
او ز راهی دگر برفت مگر
بی خبر ز انتظار مولاناست
هوش مصنوعی: او از راه دیگری رفت، اما بی‌خبر از اینکه مولانا در انتظار اوست.
باز پرسید از خواص خدم
تا ز پیشت خواجه یا ز قفاست
هوش مصنوعی: سوال کرد که آیا خواص خدمت را به او تقدیم کنم یا اینکه او را از قفس آزاد کنم؟
نا توانست یا بخواب درست؟
چه سبب پایش از رکاب جداست؟
هوش مصنوعی: نتوانست یا به خواب رفته است؟ چرا پایش از رکاب جدا شده است؟
اینکه ما کرده ایمش استقبال
قالب خواجه بود، خواجه کجاست؟
هوش مصنوعی: ما به شکل محترمانه و با احترام از او استقبال کرده‌ایم، اما حالا باید ببینیم او کجاست؟
روی کار این چنین که می بینم
جای واحسرتا و واویلاست
هوش مصنوعی: وضعیتی که مشاهده می‌کنم باعث تأسف عمیق و ناامیدی من است.
دست گستاخئی دراز کنیم
سر تابوت خواجه باز کنیم
هوش مصنوعی: ما با جسارت به سراغ تابوت آن بزرگوار می‌رویم و آن را باز می‌کنیم.
تا چگونه ست رنگ رخسارش
یا چه رنگست لعل دربارش
هوش مصنوعی: تا چه اندازه چهره‌اش زیباست یا چه رنگی دارد لعل در جعبه‌اش.
تا جگرخوار یا شکر خوارند
در قفس طوطیان گفتارش
هوش مصنوعی: تا زمانی که دلی داغ یا شوقی برای شیرینی وجود دارد، طوطی‌ها در قفس به گفت‌وگو و نقل‌قول مشغولند.
تا کجا برد پستۀ تنگش
آن شکر خندۀ بخروارش
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی و جذابیت فرد اشاره دارد و پرسش می‌کند که چقدر می‌تواند بر اثر رفتار و زیبایی‌اش تأثیرگذار باشد و دیگران را تحت تأثیر قرار دهد. در واقع، این سوال به مطالعه عمق تأثیرات فردی می‌پردازد که با لبخند و رفتار خود بر دیگران اثر می‌گذارد.
یا بغربیل مرگ بیخته اند
خاک ادبار بر دورخسارش
هوش مصنوعی: در این مصراع، اشاره به وضعیتی است که بر اثر حوادث و تغییرات زمان، زبانی ناامیدی و شکست به تصویر کشیده شده است. شخصی که تحت تأثیر این شرایط قرار دارد، احساس می‌کند که در محاصره مرگ و ناکامی است، و سایه‌های نامناسب بر چهره‌اش سنگینی می‌کند. به نوعی، این تصویر نمادی است از اثرات منفی زندگی و گذر زمان بر انسان.
آه کز گرد راه و رنج سفر
نه بر آب خودست دیدارش
هوش مصنوعی: ای کاش که با وجود زحمات و سختی‌های سفر، هیچ چیز نتواند دیدار او را از یادم ببرد.
نه خوشابست درّ دندانش
نه درستست چشم بیمارش
هوش مصنوعی: دندان او نه زیبایی خاصی دارد و نه چشمانش به درستی دیده می‌شوند.
تند باد اجل پریشان کرد
زلف مشکین و چین دستارش
هوش مصنوعی: باد تند مرگ، موهای سیاه و چین‌های دستار او را به هم ریخت.
تیز برخاست آتش از جانش
زود بنشست باد و بازارش
هوش مصنوعی: آتش از درون او به سرعت شعله‌ور شد و باد به سرعت آمد و آن را خاموش کرد.
دوری از ما، اگر چه نزدیکی
همچو آتش درون تاریکی
هوش مصنوعی: فرسنگ‌ها فاصله بین ما وجود دارد، اما این نزدیکی به شدت حس می‌شود، مثل شعله‌ای که در دل تاریکی می‌سوزد.
دیدی آن دولت و جوانی او
وان همه لطف و خوش زبانی او
هوش مصنوعی: آیا تو آن سعادت و جوانی او را دیدی، و همچنین تمام مهربانی و خوش‌زبانی‌اش را؟
سر بسودا کشد اگر دل من
کند اندیشه در معانی او
هوش مصنوعی: اگر دل من به زیبایی‌های او فکر کند، سرم را به خاطر این عشق به خاک می‌سایم.
نامش از آسمان بلندترست
رفت زیر زمین نشانی او
هوش مصنوعی: نام او از آسمان نیز بلندتر است، اما وقتی به زیر زمین می‌روید، نشانی از او پیدا نمی‌شود.
جان شیرین بضاعتش دادم
درد دل بود ارمغانی او
هوش مصنوعی: من روح خود را برای تو فدای کردم و تنها چیزی که از دل خود برایت به ارمغان آوردم، بیان دردهایم بود.
ملک الموت نیک سنگ دلست
که نبخشود بر جوانی او
هوش مصنوعی: فرشته مرگ، سنگدل و بی‌رحم است و هیچ رحمتی به جوانی نمی‌کند.
مگرش قصد کرد تا نکند
لطفش ابطال جانستانی او
هوش مصنوعی: آیا او تصمیم دارد تا بگذارد که مهربانی‌اش باعث از بین رفتن زندگی‌اش شود؟
جان خود همچو صبح در لب داشت
دلم از بهر مژدگانی او
هوش مصنوعی: دل من مانند صبحگاه، سرشار از زندگی و امید بود، زیرا انتظار خوشخبری او را می‌کشیدم.
همه در عمر رکن دین افزود
هر چه کم شد ز زندگانی او
هوش مصنوعی: هر کس به اندازه عمرش و تجربیاتش به دین و ایمانش افزوده است و هر چه از زندگی او کاسته شده، به همان نسبت بر ارزش و اعتقاد او افزوده شده است.
خود نبینی که کوتهی شبست
که درازی روز را سببست
هوش مصنوعی: آیا نمی‌بینی که کوتاهی شب به خاطر دراز بودن روز است؟
حاصل دور روزگار اینست
همه را انتهای کار اینست
هوش مصنوعی: نتیجه و نتیجه‌گیری زندگی این است که همه افراد در نهایت به یک سرنوشت مشابه خواهند رسید.
چند پوییم هرزه از چپ و راست
چون سرانجام رهگذار اینست
هوش مصنوعی: ما مدام به دنبال مسیرهای بی‌ثمر از هر دو طرف می‌رویم، در حالی که در نهایت، همین راهی که در پیش داریم، سرنوشت ماست.
چند از این گونه گون شمار غلط
چون فذلک زهر شمار اینست
هوش مصنوعی: چند بار باید به چنین شمارش‌های اشتباه توجه کرد، زیرا نتیجه آن مانند زهر است.
ای زجام حیات مست و غرور
مستی عمر را خمار اینست
هوش مصنوعی: ای کسی که از می خوشحالی و سرمستی، بدان که این شادی و سرمستی عمر را تحت تأثیر قرار می‌دهد و حالت خمار و نشئه‌وار را به زندگی تو می‌بخشد.
غم کاری مخور که بار دلست
چون سرانجام کار و بار اینست
هوش مصنوعی: نگران غم و اندوه نباش، چون این بار سنگینی بر دل است و سرانجام همه کارها چنین است.
ای همه روزگار در غم و رنج
فضل رنجست و روزگار اینست
هوش مصنوعی: زندگی پر از غم و زحمت است و همواره این طور بوده است که انسان در تلاش و درد و رنج به سر می‌برد.
تودۀ خاک در برابر ماست
زان چنان خواجه، یادگار اینست
هوش مصنوعی: توده‌ای از خاک در برابر ما وجود دارد که نشانه اوست، و این نشانه‌ای از بزرگ‌منشی اوست.
گرچه این حال صعب واقعه ییست
چه توان؟ حکم کردگار اینست
هوش مصنوعی: هرچند این وضعیت دشوار و سختی است، اما چه می‌توان کرد؟ این تقدیر و اراده خداوند است.
خاک ری خود غریب دشمن بود
ورنه او را چه وقت رفتن بود
هوش مصنوعی: خاک ری به عنوان یک مکان، به نظر می‌رسد که دشمنی را به خود جذب کرده است و گرنه آن شخص هیچ دلیلی برای رفتن از آنجا نداشت.
سخت جاییست جای اسمعیل
کو شکوه و لقای اسمعیل
هوش مصنوعی: جای اسماعیل بسیار دشوار و پرچالش است؛ جایی که شکوه و عظمت او وجود دارد و دیدار با او امکان‌پذیر نیست.
ای دریغا که تخته بند فناست
صورت دلگشای اسمعیل
هوش مصنوعی: متاسفانه، همه چیز به زودی از بین می‌رود و زیبایی دلنشین اسمعیل مانند یک تخته بند در عالم فناء محدود است.
خود همیشه بلای جان بودست
عید اضحی برای اسمعیل
هوش مصنوعی: عید قربان همیشه برای اسماعیل مشکلی بزرگ و دردناک بوده است.
گر قبول اوفتد کنیم همه
جان فدای بقای اسمعیل
هوش مصنوعی: اگر مورد پذیرش او قرار بگیریم، بی‌درنگ جان‌مان را فدای حفظ اسماعیل خواهیم کرد.
ای ز دست تو زاده فیض سخا
همچو زمزم ز پای اسمعیل
هوش مصنوعی: ای که به واسطه تو نعمت بخشش پدید آمده است، همچون آب زلال و خنک زمزم که از پای اسماعیل جاری شده است.
زان جهانت بدست بوس آمد
شاد باش ای وفای اسمعیل
هوش مصنوعی: از دنیای تو با بوسه‌ای به دست آمد، خوشحال باش ای وفای اسمعیل.
گر نوای تو بود تا بکنون
تویی اکنون نوای اسمعیل
هوش مصنوعی: اگر صدای تو تا اکنون وجود داشته باشد، اکنون صدای اسماعیل است.
بدعا آیم و درین موسم
مستجابست دعا اسمعیل
هوش مصنوعی: در این روزها که دعاها به راحتی مستجاب می‌شوند، من دعا می‌کنم و امیدوارم که درخواست‌هایم مورد توجه قرار گیرد. اسمعیل، نامی است که در این دعا به آن اشاره شده است.
جاودان باد در سرای وجود
جان مسعود و صاعد و محمود
هوش مصنوعی: عمر جاودانی برای جان مسعود و صاعد و محمود در این دنیای وجود باد.
عمرت از آرزو زیادت باد
کرمت طبع و خیر عادت باد
هوش مصنوعی: امیدوارم عمرت طولانی باشد و خوی نیکو و رفتار خوب تو همیشگی باقی بماند.
چون تو القاء درس شرع کنی
منصب مشتری اعادت باد
هوش مصنوعی: وقتی که تو اصول و قواعد شریعت را به دیگران آموزش دهی، مقام و موقعیت تو بازهم احیا خواهد شد.
تیر سر تیز گرنه مادح تست
دست فرسودۀ بلادت باد
هوش مصنوعی: اگر تیر هدف‌گیری از کار بیفتد، از مادح خودت به خاطر دستِ خسته‌ات یاد کن.
عقل کل را چو من درین حضرت
زده زانسوی استفادت باد
هوش مصنوعی: من به اندازه‌ای از عقل و درک برخوردارم که در این مکان خاص، بهره‌برداری از آن میسر است.
گرچه این ملک آدمی را نیست
همه آن باد، کت ارادت باد
هوش مصنوعی: هرچند که این دنیا متعلق به آدمی نیست، اما تمام آنچه که از آن می‌خواهیم، باید با ارادت و عشق باشد.
دست گیر برادت در حشر
حسرت غربت و شهادت باد
هوش مصنوعی: در روز قیامت، برادر عزیزم، امیدوارم که دستت را بگیریم تا در حسرت دوری و شهادت نمانیم.
انچه با اهل فضل و دانش هست
نظرت سوی من زیادت باد
هوش مصنوعی: آنچه که با افراد بافرهنگ و دانشمند است، بیشتر به سمت من توجه کن.
بیشتر زانکه ناگهت گویند
که فلانی را سعادت باد
هوش مصنوعی: بهتر است که به جای اینکه ناگهان بشنوی کسی برایت آرزوی خوشبختی کند، خودت تلاش کنی و به سعادت و خوشبختی برسی.
ای جهان آفرین، بقدرت کن
آن جوانرا غریق رحمت کن
هوش مصنوعی: ای سرمد آفرینش، با قدرت خود آن جوان را غرق در رحمت و بخشش خود کن.