گنجور

شمارهٔ ۲۵۹

نبود عروس ملک سزای کنار و بوس
بؤساً لک ار کنار نگیری ازین عروس
شه را چو در دوام بقا اختیار نیست
دم دم چرا خطاب رسد هر دمش ز کوس
مجنون که دور مانده ز لیلیست روز و شب
جانی پر از دریغ و زبانی پر از فسوس
این بس که در نواحی حی می برد به روز
شب در سماع شوق به بانگ سگ و خروس
بردند آب صفوت رندان پاکباز
پیران گول گیر و مریدان چاپلوس
لُبّ است سرّ عشق و سبوس است مابقی
لب کی شناسد آنکه بود درخور سبوس
جامی تو مرغ عالم یکرنگی آمدی
بر خویش بشکن این قفس عاج و آبنوس

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

نبود عروس ملک سزای کنار و بوس
بؤساً لک ار کنار نگیری ازین عروس
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به زیبایی و جذابیت معشوقه‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که اگرچه او لایق و достой است، اما اگر از او دوری بجویی، زیبایی‌اش را از دست خواهی داد. در واقع، جدایی از این معشوقه باعث می‌شود که نتوانی از زیبایی و خوشی‌های او بهره‌مند شوی.
شه را چو در دوام بقا اختیار نیست
دم دم چرا خطاب رسد هر دمش ز کوس
هوش مصنوعی: چون پادشاه اختیار جاودانی ندارد، پس چرا هر لحظه بانگ و صدای کوس به او می‌رسد؟
مجنون که دور مانده ز لیلیست روز و شب
جانی پر از دریغ و زبانی پر از فسوس
هوش مصنوعی: مجنون که از لیلی دور مانده، همیشه در حسرت و اندوه به سر می‌برد و دلش پر از ناامیدی و زبانش پر از غم و افسوس است.
این بس که در نواحی حی می برد به روز
شب در سماع شوق به بانگ سگ و خروس
هوش مصنوعی: در گوشه‌های عالم هستی، به قدری شوق و شادی وجود دارد که حتی روز را شب می‌کند. این احساس شوق و سرور به قدری شدت می‌یابد که صدای سگ و خروس هم در آن محوطه تاثیری از خود نمی‌گذارد.
بردند آب صفوت رندان پاکباز
پیران گول گیر و مریدان چاپلوس
هوش مصنوعی: آب زلال و خالص را از دست رندان باوفا و دل‌سوز بردند، همان‌ها که پیران فریبکار و مریدان چاپلوس را دور خود جمع کرده‌اند.
لُبّ است سرّ عشق و سبوس است مابقی
لب کی شناسد آنکه بود درخور سبوس
هوش مصنوعی: عشق واقعی و عمیق مانند مغز و جوهره‌ای است که در دل احساسات نهفته است، در حالی که باقی موارد تنها لایه‌های سطحی و غیرضروری هستند. تنها کسی می‌تواند عمق و ارزش واقعی عشق را درک کند که به طور کامل تجربه‌اش کرده باشد و به آن دست یافته باشد.
جامی تو مرغ عالم یکرنگی آمدی
بر خویش بشکن این قفس عاج و آبنوس
هوش مصنوعی: تو، ای مرغی که در عالم فقط یکرنگی، به سراغ خودت بیا و این قفس نازک و زیبا را بشکن.