شمارهٔ ۲۵۳
با جگر سوختگان یار نبودی هرگز
جز جفاجوی و ستمکار نبودی هرگز
با همه خلق جهان در صدد مرحمتی
جز به ما بر سر آزار نبودی هرگز
چه دهم شرح تو را داغ گرفتاری هجر
چون بدین داغ گرفتار نبودی هرگز
حال جان کندن تنهایی من کی دانی
چون تو یک لحظه درین کار نبودی هرگز
ما چو خاریم و تو گل وه که ز بس شوکت حسن
داده دامن به کف خار نبودی هرگز
منکر معتقد خود شده ای در همه عمر
اینچنین برسر انکار نبودی هرگز
پرده چشم تو هم بود تو آمد جامی
بگذر از بود خود انگار نبودی هرگز
اطلاعات
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
با جگر سوختگان یار نبودی هرگز
جز جفاجوی و ستمکار نبودی هرگز
هوش مصنوعی: شما هرگز نمیتوانستید با افرادی که در درد و رنج هستند، ارتباط خوبی برقرار کنید و همیشه در جستجوی ظلم و ستم بودید.
با همه خلق جهان در صدد مرحمتی
جز به ما بر سر آزار نبودی هرگز
هوش مصنوعی: با تمام انسانها در دنیا از هیچ کمکی به غیر از آزار ما کوتاهی نکردند.
چه دهم شرح تو را داغ گرفتاری هجر
چون بدین داغ گرفتار نبودی هرگز
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم تو را توصیف کنم، وقتی که درد جدایی مرا به شدت آزار میدهد؛ تو هرگز چنین دردی را تجربه نکردهای.
حال جان کندن تنهایی من کی دانی
چون تو یک لحظه درین کار نبودی هرگز
هوش مصنوعی: تو هرگز نخواهی فهمید که تنهایی من چگونه جانکاه و دردآور است، چون هرگز حتی برای یک لحظه هم در این شرایط نبودهای.
ما چو خاریم و تو گل وه که ز بس شوکت حسن
داده دامن به کف خار نبودی هرگز
هوش مصنوعی: ما مثل خار هستیم و تو مانند گلی. ای کاش به خاطر زیبایی و شکوکت، دامن گل هرگز به دست خار نرسد.
منکر معتقد خود شده ای در همه عمر
اینچنین برسر انکار نبودی هرگز
هوش مصنوعی: در طول زندگیات هرگز اینگونه انکار نمیکردی، حالا چرا به آنچه خود بر آن یقین داشتی، پشت کردهای؟
پرده چشم تو هم بود تو آمد جامی
بگذر از بود خود انگار نبودی هرگز
هوش مصنوعی: چشمان تو مانند پردهای بودند که وقتی تو آمدی، از وجود خودت عبور کردی، گویی هیچوقت وجود نداشتی.
حاشیه ها
1404/07/02 22:10
امیرحسین صدری
جامی خاتمالشعراء

جامی