شمارهٔ ۱۱ - قصیدهٔ جلاء الروح در جواب قصیدهٔ مرآت الصفا یا بحرالابرار یا قصیدهٔ شینیهٔ خاقانی
معلم کیست عشق و کنج خاموشی دبستانش
سبق نادانی و دانا دلم طفل سبق خوانش
ز هر کس ناید این استاد شاگردی نه هر کوهی
بدخشان باشد و هر سنگپاره لعل رخشانش
زبان جز بی زبانی نیست این نادر معلم را
دریغا در همه عالم ندانم کس زباندانش
کجا در جمع نادانان تواند کسب جمعیت
کسی کز فکر دانایی بود خاطر پریشانش
دلی کو ذوق نادانی چشد هر دفتر دانش
که بندد نقش کلک عقل شوید ز آب نیسانش
طویل الذیل طوماری ست شرح علم نادانی
که در عمر ابد نتوان رسانیدن به پایانش
شهودالحق فی الکونین یک نکته ز مضمونش
سوادالوجه فی الدارین یک نقطه ز عنوانش
تصور کی توان کرد از کسی تصدیق این معنی
اگر نبود معرف کشف و حجت ذوق و وجدانش
ز خاک فقر در کوی ارادت ساختم کاخی
که کم خواری و کم خوابی و کم گویی ست ارکانش
نیابی ساحت درگاه جز میدان اسلامش
نبینی صفه دهلیز جز ایوان ایمانش
درون آی از در و دهلیز طی کن تا عیان بینی
ز بام و روزن اندر تافته خورشید احسانش
در اندر کاخ بستانی ست سر تا سر گل و ریحان
رضای دل گل خندان و طیب خلق ریحانش
ز هر جانب درختی شاخها پر میوه حکمت
خروشان در هوای شکر مرغان خوش الحانش
خسان را نیست در وی ره که بر دیوارها پرچین
نهاد از خار حفت بالمکاره دست دهقانش
بیابانی ست هایل کعبه مقصود را در ره
که بی قطع امید از خود بریدن نیست امکانش
گر آری رو در آن کعبه چو ریگ گرم زیر پا
سپردن بایدت صد کوه آتش در بیابانش
شود هر خار قلابی به قصد جذب جان از تن
اگر دل خسته ای بالین نهد زیر مغیلانش
نشاید بارگی این راه را جز ناقه شوقی
که باشد باد حسرت پای و کوه درد کوهانش
رسی از سیر این ناقه سوی مقصد ولی وقتی
که یابی زاختصاص ناقة الله داغ بر رانش
خدنگی محنتی کز شست فقر آید نهال آسا
بکن سینه به زخم ناخون اندوه و بنشانش
که دانم عاقبت گردد درختی بارور زانسان
که پیرامون خود جاوید یابی میوه افشانش
چو صوفی دامن همت کشد بر طارم وحدت
گریبانی کند دوش فلک را عطف دامانش
وگر در جست و جوی قربت آرد در گریبان سر
فتد زه بر کمان قاب قوسین از گریبانش
تنی کش نیست در جان جنبش دردی جمادی دان
که داده نقش پرداز طبیعت شکل انسانش
بود هر درد را درمان عجب دردی ست بی دردی
که ننهاده خرد در حقه های چرخ درمانش
دو شاخ لا شود در کفر غل گردن سالک
چو بگشایند در الا به وحدت چشم عرفانش
میان لا و الا یک الف فرق است ور نبود
در الا آن الف با لا شمارد عقل یکسانش
خواطر چون مگس کردند غوغا بر دل از هر سو
چو گفتار لب از شهد شهادت ساخت مهمانش
چه امکان چاشنی زان شهد بی رنج مگس دل را
نگشته آستین صولت پیران مگسرانش
زمرد کوری افعی بود و افعی نفست را
زمرد نیست جز پیری که با خضر است پیمانش
چو خواهی در عرفان در دلش جا کن که غواصی
که دارد در طلب نبود گزیر از غوص عمانش
چو باشد پشت خم گشته چو چوگان در رکوع او را
نماید نه فلک سرگشته گویی پیش چوگانش
چو رخش همتش جولان کند این توده غبرا
بود مشتی غبار انگیخته در وقت جولانش
خطا گفتم که جولان کی انگیزد غبار آن کس
که باشد شهپر روح القدس جاروب میدانش
نیابی سر فقر از ناجوانمردی که دست دل
بود گاه نثار حاصل کونین لرزانش
سر این رشته گر خواهی ز دوک پیر زالی جو
که باشد کهنه چرخی پیش زانو چرخ گردانش
ز جانان لعن عاشق باژگون نعلی ست تا ناگه
نگردد پرده دیده خیال قرب جانانش
چو در مشهود خود فانی شود محروم ازان دولت
شود دید فنا بار دگر ز اسباب حرمانش
به عصیان طعنه بر آدم زدندی قدسیان ز اول
ولی آخر همان آمد بر ایشان وجه رجحانش
کجا آدم شدی مرآت کامل گر نیفزودی
جمال عز مسجودی ز خال ذل عصیانش
مگو هر ساده را عارف که مشکل گوهر افشاند
بخار پارگین هر چند خوانی ابر نیسانش
مسبب دیده صاحبدل چه بیم از فوت اسبابش
ز دریا رسته نیلوفر چه باک از قحط بارانش
رسد صد تیرگی از بار توشه مرد این ره را
اگر خود قصر مهر و مه نهد گردون در انبانش
حریص از بهر یک لب نان نهاده کوه غم بر دل
چه حاصل گفت و گوی از قانعان کوه لبنانش
مخور خون بهر طعمه از کلاغی کم نیی کو را
توکل چون درست آمد برآمد از زمین نانش
ز منان بهره کی یابد گدا طبعی که در منان
اگر نی نام نان باشد نیاید یاد منانش
چه پیچی گنج نامه تا نهی در جیب ازان ترسم
که یابی ماری اندر جیب خود بر خویش پیچانش
ز چاه طبع بالا چون رود زر دوست کز هر سو
سوی پستی کشان محکم میان بگرفته همیانش
ز حرص گنج، گنج حرص شد دنیاپرست اینک
به گرد گنج حلقه کرده همیان همچو ثعبانش
چه زر خواهی به دریوزه گره بست از در آن کس
که تا زر نیست نگشاید گره ز ابروی دربانش
به زیر خانه طینت تو را گنجی ست پنهانی
که پر کرده ز کان کنت کنزا فضل یزدانش
مزن از مشتهاهای دل آن را مشت های گل
که ناید حاصل گنجت به کف ناکرده ویرانش
نشاید رخ به پیش هر عوان دستار خوان کردن
ز مرغ و میوه بر خوان گرچه هست انواع و الوانش
خورد آب از نم چشم یتیمان میوه باغش
چکد خون دل بیوه زنان از مرغ بریانش
چنان بسته ست غفلت راه عبرت بر دل خواجه
که هرگز دل به مرگ خود نرفت از مرگ اقرانش
به خلعت های مال و جاه عیب خویشتن پوشد
زهی رسوایی آن ساعت که سازد مرگ عریانش
به تکفینش مزن کافور بر کتان که نرهاند
ز گرمای قیامت هرگز آن کافور کتانش
به سیمین ساعد شاهد مبر دست هوس چندین
که ترسم پیچد آخر پنجه عقل تو دستانش
نظر مگشا به چشم او مبادا موی افزونی
دمد چشم دلت را از خیال موی مژگانش
بهی کم جو ز سیب غبغب او کآخر اندر دل
هزاران قطره خون بینی گره از نار پستانش
هلاک کور باشد چه چو چشم عاقبت بینت
ز شهوت کور گشته بر حذر باش از زنخدانش
دلم گر گوید از مهرت سپندانی ست بر آتش
مشو غره که سندان درج باشد در سپندانش
جمال دل طلب کن نی جمال گل که گر چون خور
جمال دل شود تابان شوند آفاق حیرانش
نمایش هاست دل را جاودان ز آیینه هستی
وز آن اندک نموداری بهشت و حور و غلمانش
بهشت ار بایدت از نفس رو در عالم دل کن
که دوزخ نفس توست و خویهای زشت نیرانش
چرا از خویشتن بیرون رود عارف تماشا را
شکفته در درون از غنچه دل صد گلستانش
ز نزهتگاه معنی هر که آرد روی در صورت
بود آب روان زنجیر و صحن باغ زندانش
درخت علم کم نه از جهالت نام آن بی دین
که تیغ و نیزه باشد در غلاف اوراق و اغصانش
به دینداری بساط افکنده هر جا دین براندازی
که از دین و دیانت بهره کم داده ست دیانش
چه داند رخنه اسلام بستن نامسلمانی
که افتد رخنه در اسلام اگر خوانی مسلمانش
در خلوت سرا درویش بر سلطان ازان بندد
که مرغ انس می پرد ز های و هوی سلطانش
اگر پا بر هوای خود نهد رهرو ازان خوشتر
که باشد در هوا زیر قدم تخت سلیمانش
اسیر نفس باشد بنده درویش را بنده
اگر خود بنده فرمان بود ایران و تورانش
شه آتشدان و آتشگیر این مشتی عوان خس
که بهر خان و مانها سوختن باشند اعوانش
حذر کن ای عوان از نوحه مظلوم و اشک او
که می ترسم کند کار دعای نوح و طوفانش
بترس از ناوک آهی که تا بیزد بلا بر تو
کند غربال چرخ چنبری را زخم پیکانش
رود نقب دعای ظلم کش تا ظلم جو ور خود
بود خندق محیط چرخ و قلعه اوج کیوانش
شه از سنگی که دارد کوهش ار خوانی چه سود او را
چو خواهد دست مرگ آخر نهادن بر فلاخانش
ز هر سو کامدی کسری در ایوان ساختی منزل
بیا کامروز کسری بینی از هر سو در ایوانش
چو نبود چشم نصرت بی رمد شاه سپه کش را
بود گرد سپاهی خوشتر از کحل سپاهانش
جهان چون مزبله ست و زر و سیمش سنگ استنجا
که از کون خران صدبار بیش آلوده شیطانش
مجو بی فاقه کام دل که محنت دیده کنعان
جمالی یوسفی روزی نشد بی قحط کنعانش
فلک آیینه رنگ آمد مکن عصیان که می ترسم
نماید صورت عصیان تو ناگاه غضبانش
سرشک افشان که از بهر نثار مجلس قربت
به چشم خویش بینی عاقبت درهای غلطانش
ریا پیشه چو از شوق و محبت لافد و گرید
مبین جز چشمه سار کذب و بهتان چشم گریانش
بود سفله سفال خشک مشکل زندگی یابد
وگر سازی ز علم و معرفت پر آب حیوانش
چو حکم کل سر جاوزالاثنین می دانی
میاور بر دو لب سری که ناچار است کتمانش
کس از کتمان راز خود پشیمان کم شود لیکن
بود بسیار کز افشای آن بینی پشیمانش
تو را تا هست ناهمواریی در خود غنیمت دان
درشتی های دور چرخ را کان ست سوهانش
مکن در هر نفس انفاس خود ضایع که هر گوهر
که باشد قیمتی جز بی خرد نفروشد ارزانش
ترشرو باش با بدخو نه شیرین لب که صفرایی
به از سیب صفاهانی بود نارنج گیلانش
هنوز آزار مردم خوی تو ناگشته زان بگسل
چو بیخ خار محکم گشت نتوان کندن آسانش
چو دارد فاسق نادار خسر دنیی و عقبی
بود خسر مثنی چون کنند اثبات خسرانش
نکویی کن که از راه ضعیفان گر کسی سنگی
نهد یکسو شود فردا گران زان سنگ میزانش
برای خلق باشد طاعت عابد نه بهر حق
چو بینی در برون چالاک واندر خانه کسلانش
چه باک آن را که از آب وضو در پا شکاف افتد
که باشد جویباری هر شکاف از بحر غفرانش
دل دانا میان سخت رویان جهان آمد
چو آن شیشه که باشد جا میان پتک و سندانش
کمان شد پشت تو ای پیر و هرگز پی نمی افتی
که خواهند از ادیم خاک روزی ساخت قربانش
کی ایمن ماند از دزد اجل نقد روان آن را
که باشد رخنه ها در شهر بند تن ز دندانش
به حق کی راه یابد خودپرست اینسان که راه دل
زند اکنون زن و فرزند و فردا حور و ولدانش
شکم پرور بود نی بارکش کاهل نهاد آری
کم افتد خر که ناید توبره ای خوشتر ز پالانش
حسود ار چرب و شیرین گفت چشم خرده بین بگشا
که باشد خرده الماس در لوزینه پنهانش
چو قرآن حفظ قاری نکند از هر ناپسندیده
پسندیده کی افتد پیش یزدان حفظ قرآنش
خیال زیرکی با خود مبر پیش خدادانان
نبندد بار زیره آن که باشد عزم کرمانش
چو حکم عقل نافذ نیست نی آزادگی باشد
که داری چون غلامان غل گردن طوق فرمانش
سر عقل است و پای شرع ور در معرض دعوی
کشد سر عقل ازین دعوی به سرکش خط بطلانش
دکان شرع را آمد دکاندار احمد مرسل
که باشد عقل تا سازد دکان بالای دکانش
ازو شد عقل کل دانا زهی امی ناخوانا
که خوانند ابجد ابراهیم و آدم در دبستانش
قلم نپسوده انگشتش ولی بر لوح ختمیت
خطی باشد محقق بهر نسخ جمله ادیانش
به یثرب کن طلب سرچشمه حکمت که شد غرقه
ز موج غیرت افلاطون یونانی و یونانش
چو بوالقاسم بود هادی که باشد بوعلی یاری
که از بهر خلاص خویش پویی راه طغیانش
مشو قید نجات او که مدخول است قانونش
مکش رنج شفای او که معلول است برهانش
گذر بر بوستان شرع و دین کن تا به هر گامی
گلی چون شافعی یا لاله ای بینی چو نعمانش
قدم در خارزار دانش خود رستگان کم نه
که باشد سرزده در هر قدم صد خار خذلانش
چه گوهر بخش دریایی ست طبع دور غور من
که لفظ و معنی پاک است و رنگین در و مرجانش
بود از خوان حکمت نامه شعر من آن لقمه
که پیچیدهست بهر قوت جانها دست لقمانش
چو دیبایی ست از نقش تکلف ساده نظم من
چه غم کز سادگی خواند فلان بی نقش و بهمانش
خوش آید در سخن صنعت ز شاعر لیک چندان نی
که آرد در کمال معنی مقصود نقصانش
خیال خاص باشد خال روی شاهد معنی
چو خال اندک فتد بر رخ دهد حسن فراوانش
وگر گیرد ز بسیاری همه رخسار شاهد را
میان ساده رخساران سیه رویی رسد زانش
سخن آن بود کز اول نهاد استاد خاقانی
به مهمانخانه گیتی پی دانشوران خوانش
چو در سیر معانی یافت خسرو سوی آن خوان ره
ملاحتهای وی افکند شوری در نمکدانش
گر امروز آرد این خادم ز بحر شعر تر آیی
پی دست و دهان شستن از آنها چیست تاوانش
به خاقانی ازان بحر ار رسد رشحی برانگیزد
چو سوسن تر زبان تحسین کنان از خاک شروانش
وگر خسرو سقاه الله نمی یابد ازان رشحه
شود سیراب فیض عین عرفان جان عطشانش
به شکر من چو طوطی روح او شکرشکن گردد
چو بفرستم به هند این تنگ شکر از خراسانش
اگرچه نام مرآت الصفا شد گفته او را
چو بود انوار خورشید صفا از چهره تابانش
جلاء الروح کردم نام این چون هیچ مرآتی
ندارد از جلا چاره چو سازد تیره دورانش
فضولی می کنم کی ژاژ طیان قدر آن دارد
که آرد در مقابل نکته دان با سحر سحبانش
چرا از شعر لافد کس خصوصا قالبی شعری
که در قالب نباشد از دم روح القدس جانش
خدایا ریز بر جامی ز ابر فضل بارانی
که از هرچ آن نه بهر توست شوید پاک دیوانش
اطلاعات
وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
معلم کیست عشق و کنج خاموشی دبستانش
سبق نادانی و دانا دلم طفل سبق خوانش
هوش مصنوعی: معلم کیست؟ او عشق است و در محیط آرام دبستانش، برگهی نادانی و دانش را برای دلم که کودک است، میآموزد.
ز هر کس ناید این استاد شاگردی نه هر کوهی
بدخشان باشد و هر سنگپاره لعل رخشانش
هوش مصنوعی: هر کسی نمیتواند از هر کسی استاد بگیرد و یاد بگیرد. مانند اینکه هر کوهی نمیتواند بدخشان باشد و هر سنگی هم لعل و زیبا نیست.
زبان جز بی زبانی نیست این نادر معلم را
دریغا در همه عالم ندانم کس زباندانش
هوش مصنوعی: زبان اگر چه وسیلهای برای بیان است، اما در واقع خاموشی و عدم توانایی در بیان حقیقت است. ای کاش معلم نادری که دارم، در این دنیا کسی را نمیشناختم که به دانش زبان آشنا باشد.
کجا در جمع نادانان تواند کسب جمعیت
کسی کز فکر دانایی بود خاطر پریشانش
هوش مصنوعی: کسی که دارای دانش و فکر عمیق است، در میان نادانان نمیتواند به کسب و کار یا جمعیت بپردازد؛ زیرا فکر او مشغول و نگران مسائل مهمتر است.
دلی کو ذوق نادانی چشد هر دفتر دانش
که بندد نقش کلک عقل شوید ز آب نیسانش
هوش مصنوعی: دل احمق لذت نادانی را میچشد و هر کتابی که بر روی آن نقاشی عقل زده شود، با آب بهاری پاک میشود و از آلودگیها رها میگردد.
طویل الذیل طوماری ست شرح علم نادانی
که در عمر ابد نتوان رسانیدن به پایانش
هوش مصنوعی: بدن دراز مانند یک طومار است که بیانگر دانش نادانی است؛ دانشی که در طول زندگی ابدی هم نمیتوان به انتهای آن رسید.
شهودالحق فی الکونین یک نکته ز مضمونش
سوادالوجه فی الدارین یک نقطه ز عنوانش
هوش مصنوعی: حضور حق در جهان، مانند روشنایی است که در هر دو جهان وجود دارد و اشاره به آن ریاست و اعتبار در این دو عالم دارد.
تصور کی توان کرد از کسی تصدیق این معنی
اگر نبود معرف کشف و حجت ذوق و وجدانش
هوش مصنوعی: اگر کسی به شناخت و درک درونی نسبت به موضوعی نرسیده باشد، نمیتوان به او گفت که این موضوع حقیقت دارد. فهم و درک واقعی تنها با تجربه شخصی و احساسات درونی ممکن است.
ز خاک فقر در کوی ارادت ساختم کاخی
که کم خواری و کم خوابی و کم گویی ست ارکانش
هوش مصنوعی: از خاک فقر، در مسیر عشق، بنایی ساختم که اجزای آن از کمخوری، کمخوابی و کمگفتن تشکیل شده است.
نیابی ساحت درگاه جز میدان اسلامش
نبینی صفه دهلیز جز ایوان ایمانش
هوش مصنوعی: اگر به دنبال جایگاهی دلربا هستی، چیزی جز میدان اسلام را نمیتوانی بیابی و اگر به دنبال مکانی مقدس هستی، جز ایوان ایمان را نخواهی دید.
درون آی از در و دهلیز طی کن تا عیان بینی
ز بام و روزن اندر تافته خورشید احسانش
هوش مصنوعی: وارد جایی شو و از در و راهرو بگذران تا بتوانی به وضوح نور خورشید مهربانیاش را که از بام و روزن میتابد، ببینی.
در اندر کاخ بستانی ست سر تا سر گل و ریحان
رضای دل گل خندان و طیب خلق ریحانش
هوش مصنوعی: درون باغی بزرگ، همه جا مملو از گل و ریحان است. دل گل خوشحال و خلق ریحان نیز خوشبو و شیرین است.
ز هر جانب درختی شاخها پر میوه حکمت
خروشان در هوای شکر مرغان خوش الحانش
هوش مصنوعی: در هر سمت درختانی با شاخ و برگهایی پر از میوههای دانش و حکمت قرار دارد که در هوای شیرین، آوازهای دلنشین پرندگان را به گوش میرسانند.
خسان را نیست در وی ره که بر دیوارها پرچین
نهاد از خار حفت بالمکاره دست دهقانش
هوش مصنوعی: افرادی که کاهل و بیعمل هستند، نمیتوانند در دنیای پر از رنج و سختی پیشرفت کنند. چرا که دیوارهای این دنیا با خارهایی از مشکلات و دردها پوشیده شده است و تنها کسانی که زحمت میکشند میتوانند به موفقیت دست یابند.
بیابانی ست هایل کعبه مقصود را در ره
که بی قطع امید از خود بریدن نیست امکانش
هوش مصنوعی: در بیابانی که کعبه، به عنوان مقصد نهایی، در آن قرار دارد، امکان ندارد که بدون قطع امید از خود، به راه ادامه داد.
گر آری رو در آن کعبه چو ریگ گرم زیر پا
سپردن بایدت صد کوه آتش در بیابانش
هوش مصنوعی: اگر به آن کعبه روی کنی، باید پاهایت را بر ریگهای گرم بگذاری و برای رسیدن به آن، باید صد کوه آتش را در بیابان تحمل کنی.
شود هر خار قلابی به قصد جذب جان از تن
اگر دل خسته ای بالین نهد زیر مغیلانش
هوش مصنوعی: هر خار میتواند به عنوان وسیلهای برای جذب روح از بدن عمل کند، اگر دل کسی که خسته شده است، زیر سایه درختی آرام بگیرد.
نشاید بارگی این راه را جز ناقه شوقی
که باشد باد حسرت پای و کوه درد کوهانش
هوش مصنوعی: این مسیر نباید با چیزی جز شوق و آرزو پیموده شود، چرا که حسرت و درد، مانند کوههایی بزرگ، بر سر راه وجود دارند.
رسی از سیر این ناقه سوی مقصد ولی وقتی
که یابی زاختصاص ناقة الله داغ بر رانش
هوش مصنوعی: به دنبال جستجوی هدف میروی، ولی وقتی به آن جا رسیدی که نشان خاصی بر روی آن شتر وجود دارد، متوجه چیزی میشوی که نشاندهندهی وابستگی و تقدس آن است.
خدنگی محنتی کز شست فقر آید نهال آسا
بکن سینه به زخم ناخون اندوه و بنشانش
هوش مصنوعی: فقر مانند خدنگی است که از دستان زمان به سمت زندگی پرتاب میشود. باید با وجود زخمهایی که به دل داریم، با درد و رنجی که به همراه دارد، این رنج را در سینهام بپرورم و به نوعی آن را از خود دور کنم.
که دانم عاقبت گردد درختی بارور زانسان
که پیرامون خود جاوید یابی میوه افشانش
هوش مصنوعی: من میدانم که سرانجام انسانهایی که در اطراف خود ثمرات خوب و ارزشمندی دارند، مانند درختی پر بار میشوند.
چو صوفی دامن همت کشد بر طارم وحدت
گریبانی کند دوش فلک را عطف دامانش
هوش مصنوعی: وقتی عارف با تمام وجود خود به وحدت میرسد، در واقع با کرامت و بزرگیاش به آسمان هم فخر میفروشد و آن را تحت تأثیر قرار میدهد.
وگر در جست و جوی قربت آرد در گریبان سر
فتد زه بر کمان قاب قوسین از گریبانش
هوش مصنوعی: اگر در پی نزدیکی و علاقه باشد و از آن نداشته باشد، به او آسیب میرسد و تحت فشار قرار میگیرد.
تنی کش نیست در جان جنبش دردی جمادی دان
که داده نقش پرداز طبیعت شکل انسانش
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که هیچ جسمی نیست که درونش حس و انرژي زندگی و درد وجود داشته باشد؛ بنابراین، درکی از اینکه چگونه طبیعت با استعدادهای خود، شکل انسانی را خلق کرده، به ما میدهد.
بود هر درد را درمان عجب دردی ست بی دردی
که ننهاده خرد در حقه های چرخ درمانش
هوش مصنوعی: هر دردی را درمانی وجود دارد، اما درد عجیبی است که بیدردی است و عقل هم در مواجهه با چرخ گردون نتوانسته برای آن درمانی پیدا کند.
دو شاخ لا شود در کفر غل گردن سالک
چو بگشایند در الا به وحدت چشم عرفانش
هوش مصنوعی: اگر فردی در کفر و نادانی گرفتار شود، همچنان که درختی با دو شاخ گیج و سردرگم به نظر میرسد، وقتی که درهای درک و حقیقت برای او گشوده شود، میتواند با بینش عمیق و شناخت واقعی به وحدت و یگانگی دست یابد.
میان لا و الا یک الف فرق است ور نبود
در الا آن الف با لا شمارد عقل یکسانش
هوش مصنوعی: در میان دو کلمه "لا" و "الا" فقط وجود یک حرف الف، تفاوت میسازد. اگر آن حرف الف در "الا" نباشد، عقل نمیتواند این دو را یکسان بداند.
خواطر چون مگس کردند غوغا بر دل از هر سو
چو گفتار لب از شهد شهادت ساخت مهمانش
هوش مصنوعی: افکار و یادها مانند مگس در دل شور و هیاهو به پا کردند. از هر طرف دل را مشغول کردند، مانند کلماتی که از شهد شهادت بهترین میهمانی برای دل میسازند.
چه امکان چاشنی زان شهد بی رنج مگس دل را
نگشته آستین صولت پیران مگسرانش
هوش مصنوعی: آیا میشود که دل آدمی بدون زحمت و دردسر، از شیرینی زندگی برخوردار شود، در حالی که دیگران برای به دست آوردن آن زحمت میکشند و سختی میکشند؟
زمرد کوری افعی بود و افعی نفست را
زمرد نیست جز پیری که با خضر است پیمانش
هوش مصنوعی: زمرد در اینجا به کوری افعی اشاره دارد و افعی به آن نفسی که زمرد ندارد. تنها پیری وجود دارد که با خضر پیمان بسته است. این جمله به نوعی به تلاش و پیمان در زندگی اشاره دارد، جایی که تنها کسانی که با حکمت و تجربه عمل میکنند، میتوانند به حقیقت دست یابند.
چو خواهی در عرفان در دلش جا کن که غواصی
که دارد در طلب نبود گزیر از غوص عمانش
هوش مصنوعی: اگر به دنبال درک عرفان هستی، باید در دل خود این مفهوم را جا بدهی؛ مانند غوازی که برای یافتن گنج در اعماق دریا تلاش میکند و نمیتواند از غوطهوری در سرچشمهاش دور شود.
چو باشد پشت خم گشته چو چوگان در رکوع او را
نماید نه فلک سرگشته گویی پیش چوگانش
هوش مصنوعی: وقتی که پشت انسان مانند یک چوب خمیده و در حال رکوع باشد، به شکلی نشان میدهد که گویا آسمان در حال دوران است و او بهعنوان یک چوگان در دست یک بازیکن قرار دارد.
چو رخش همتش جولان کند این توده غبرا
بود مشتی غبار انگیخته در وقت جولانش
هوش مصنوعی: وقتی که اسب با شجاعت و سرعت به حرکت در میآید، این توده غبار که برمیخیزد، چیزی جز یک مشت گرد و غبار نیست که به خاطر قدرت و تحرک او به وجود آمده است.
خطا گفتم که جولان کی انگیزد غبار آن کس
که باشد شهپر روح القدس جاروب میدانش
هوش مصنوعی: من اشتباه کردم اگر فکر کردم که کسی میتواند در میدان زندگی و جستجو، آشفتهحالی بهوجود آورد که روحالقدس در او حضور دارد و همچون پرندهای آزاد به پرواز درآمده است.
نیابی سر فقر از ناجوانمردی که دست دل
بود گاه نثار حاصل کونین لرزانش
هوش مصنوعی: اگر در پی کاستن از فقر خود هستی، نباید از کسانی که نیکوکار نیستند کمک بخواهی، زیرا مهر و محبت دل میتواند گاه به شخصی هشیار و نیکوکار هبه شده و از آن بهرهمند شود، در حالی که وضعیت دنیایی ناپایدار است.
سر این رشته گر خواهی ز دوک پیر زالی جو
که باشد کهنه چرخی پیش زانو چرخ گردانش
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به سرچشمه این داستان پی ببری، به تجربهٔ یک فرد مسن توجه کن که به تو نشان میدهد چگونه میتوان به مسائل کهنه و پیچیده نگاه کرد و آنها را درک کرد.
ز جانان لعن عاشق باژگون نعلی ست تا ناگه
نگردد پرده دیده خیال قرب جانانش
هوش مصنوعی: عاشق با عشق جانان خود، مانند کسی است که برای لحظهای دیگر نمیتواند این احساس را پنهان کند و حتی در بدترین شرایط هم نمیتواند از آن دور شود. در واقع، عشق او همچون عبور ناگهانی پردهای از تصویر معشوقش در ذهنش است.
چو در مشهود خود فانی شود محروم ازان دولت
شود دید فنا بار دگر ز اسباب حرمانش
هوش مصنوعی: وقتی که انسان در مخلوقات و این جهان غرق شود و از حقیقت عمیق خود غافل گردد، از لطایف و نعمتهای الهی بیبهره خواهد ماند و بار دیگر به تجربهی ناکامی و فقدان میرسد.
به عصیان طعنه بر آدم زدندی قدسیان ز اول
ولی آخر همان آمد بر ایشان وجه رجحانش
هوش مصنوعی: فرشتگان از ابتدا به آدم ایراد گرفتند و به نافرمانی او اعتراض کردند، اما در نهایت، همان نافرمانی دلیلی بر برتری او شد.
کجا آدم شدی مرآت کامل گر نیفزودی
جمال عز مسجودی ز خال ذل عصیانش
هوش مصنوعی: کجا آدم شدی که آینهای کامل شدی؟ اگر جمال و زیباییات از جلال و عظمت خداوند نمیافزاید؛ از نشانههای نافرمانیات چه حکایتی در وجودت هست؟
مگو هر ساده را عارف که مشکل گوهر افشاند
بخار پارگین هر چند خوانی ابر نیسانش
هوش مصنوعی: نگو که هر کسی که ساده است، عارف است. چرا که هر دشواری، گوهری را به نمایش نمیگذارد. حتی اگر ابر نیسان، همچنان در حال باریدن باشد.
مسبب دیده صاحبدل چه بیم از فوت اسبابش
ز دریا رسته نیلوفر چه باک از قحط بارانش
هوش مصنوعی: صاحب نظر و دلآگاه برای چه نگران است از دست دادن امکاناتش؟ وقتی که نیلوفر از دریا بیرون آمده، چه جایی برای نگرانی از کمبود باران وجود دارد؟
رسد صد تیرگی از بار توشه مرد این ره را
اگر خود قصر مهر و مه نهد گردون در انبانش
هوش مصنوعی: مردی که در این راه سفر میکند، با بار سنگینی از تیرگیها روبهرو میشود، حتی اگر آسمان قصر بلند مهر و ماه را در کیسهاش بگذارد.
حریص از بهر یک لب نان نهاده کوه غم بر دل
چه حاصل گفت و گوی از قانعان کوه لبنانش
هوش مصنوعی: کسی که بسیار طمعکار است، برای به دست آوردن یک تکه نان، کوهی از غم و اندوه را به دل مینهد. چه فایده دارد در مورد قانعان سخن گفتن در کوه لبنان، جایی که آنها به آرامش و قناعت راضی هستند؟
مخور خون بهر طعمه از کلاغی کم نیی کو را
توکل چون درست آمد برآمد از زمین نانش
هوش مصنوعی: غذا خوردن و طعمه گرفتن از کلاغ کار درستی نیست، زیرا همچون کلاغی که با توکل بر خدا، وقتی زمانش رسید، از زمین نان میآید. پس به ندرت نیاز به استفاده از روشهای ناپسند برای تأمین غذا نیست.
ز منان بهره کی یابد گدا طبعی که در منان
اگر نی نام نان باشد نیاید یاد منانش
هوش مصنوعی: کسی که همیشه در طلب و نیاز است و فقط به فکر تامین نیازهای خود است، از بخششهای الهی بهرهای نخواهد برد. چرا که اگر در دل او عشق به خدا و یاد او قرار نداشته باشد، حتی با وجود امکانات و نعمتها نیز به یاد او نخواهد بود.
چه پیچی گنج نامه تا نهی در جیب ازان ترسم
که یابی ماری اندر جیب خود بر خویش پیچانش
هوش مصنوعی: بسیاری از چیزها را میتوان به راحتی در جیب گذاشت، اما من نگرانم که مبادا در این مسیر با مشکلات یا خطراتی روبهرو شوم که مثل ماری بر زندگیام پیچیده شوند.
ز چاه طبع بالا چون رود زر دوست کز هر سو
سوی پستی کشان محکم میان بگرفته همیانش
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به تصویر زیبایی از طبیعت و روحیات انسانی میپردازد. او به چاه سیلابی اشاره میکند که به دلیل طبع بلند و ویژگیهای خاصش، مانند رود زری است که از هر طرف به سمت پایین کشیده میشود. این تصویر نشاندهنده این است که فردی با ویژگیهای برجسته و ارزشمند، در حالی که در محیطی دشوار قرار دارد، همواره به خودی خود قوی و استوار است و نمیگذارد مشکلات او را پایین بکشند.
ز حرص گنج، گنج حرص شد دنیاپرست اینک
به گرد گنج حلقه کرده همیان همچو ثعبانش
هوش مصنوعی: بر اثر طمع به ثروت، دنیاپرستان در اطراف گنج در حال دور هم جمع شدن هستند و کیسههای خود را مانند یک مار دور آن گنج پیچیدهاند.
چه زر خواهی به دریوزه گره بست از در آن کس
که تا زر نیست نگشاید گره ز ابروی دربانش
هوش مصنوعی: هر چقدر هم که به دنبال طلا و ثروت باشی، اگر در دل کسی که ثروت دارد، در را به رویت باز نکند، هرگز به آن ثروت دست نخواهی یافت.
به زیر خانه طینت تو را گنجی ست پنهانی
که پر کرده ز کان کنت کنزا فضل یزدانش
هوش مصنوعی: در زیر خانه وجود تو، گنجی پنهان وجود دارد که از معدن فضل و برکت الهی پر شده است.
مزن از مشتهاهای دل آن را مشت های گل
که ناید حاصل گنجت به کف ناکرده ویرانش
هوش مصنوعی: به خاطر دلخوریها و ناراحتیها، نباید به چیزهایی که نمیتوانند به شما نتیجهای بدهند، آسیب برسانید. چرا که اگر بدون تلاش و برنامهریزی قبلی، به هدفهایتان دست پیدا نکنید، نهایتاً چیزی را که برایتان ارزشمند است، از دست خواهید داد.
نشاید رخ به پیش هر عوان دستار خوان کردن
ز مرغ و میوه بر خوان گرچه هست انواع و الوانش
هوش مصنوعی: نمیشود که هر شخص بیعرضهای را به مهمانی دعوت کنیم و در برابرش سفرهای پر از غذاهای خوشمزه و رنگارنگ بگسترانیم؛ هرچند که چنین خوراکیهایی فراوان و متنوع هستند.
خورد آب از نم چشم یتیمان میوه باغش
چکد خون دل بیوه زنان از مرغ بریانش
هوش مصنوعی: چشمهای یتیمان اشک میریزند و همان اشکها همچون آب به درختان میوه میرسد. همچنین، غم و اندوه بیوهزنان مانند خونی است که از گوشت مرغ بریان میریزد.
چنان بسته ست غفلت راه عبرت بر دل خواجه
که هرگز دل به مرگ خود نرفت از مرگ اقرانش
هوش مصنوعی: غفلت چنان قلب خواجه را بسته است که هرگز فکر مرگ خود را نمیکند و به مرگ دیگران توجهی ندارد.
به خلعت های مال و جاه عیب خویشتن پوشد
زهی رسوایی آن ساعت که سازد مرگ عریانش
هوش مصنوعی: انسان در زندگی برای خود را با ثروت و مقام میپوشاند و عیبهایش را پنهان میکند، اما وقتی که مرگ سر میرسد و او عریان میماند، رسوایی او آشکار میشود.
به تکفینش مزن کافور بر کتان که نرهاند
ز گرمای قیامت هرگز آن کافور کتانش
هوش مصنوعی: به او کافور نزنید تا در تابوتش بپوشید، زیرا این کار نمیتواند او را از گرمای قیامت نجات دهد. کافور هیچ کاری نمیتواند برای او کند.
به سیمین ساعد شاهد مبر دست هوس چندین
که ترسم پیچد آخر پنجه عقل تو دستانش
هوش مصنوعی: به دست زیبا و نازک او دست نزن که نکنه حواست پرت بشه و در نهایت عقل تو را گم کنه.
نظر مگشا به چشم او مبادا موی افزونی
دمد چشم دلت را از خیال موی مژگانش
هوش مصنوعی: به چشمان او نگاه نکن، مبادا که زیبایی موی او باعث شود که تو نیز چشم دلات را از خیال آن موی خوشرنگ پر کنی.
بهی کم جو ز سیب غبغب او کآخر اندر دل
هزاران قطره خون بینی گره از نار پستانش
هوش مصنوعی: از سیب چانه او چیزی نجو، چون در دلش هزاران قطره خون نهفته است که مانند گرهای از شیر داغ اوست.
هلاک کور باشد چه چو چشم عاقبت بینت
ز شهوت کور گشته بر حذر باش از زنخدانش
هوش مصنوعی: اگر انسان به شهوت و خواستههای نفسانی خود بیتوجه باشد، مانند فردی نابینا به هلاکت میرسد. باید از زیبایی ظاهری و جذابیتهای فریبنده پرهیز کرد، زیرا ممکن است به ضرر آدمی تمام شود.
دلم گر گوید از مهرت سپندانی ست بر آتش
مشو غره که سندان درج باشد در سپندانش
هوش مصنوعی: اگر دل من بگوید که عشق تو مانند آتش است، نباید فریب بخوری، چون در حقیقت یک سندان در درون آتش قرار دارد.
جمال دل طلب کن نی جمال گل که گر چون خور
جمال دل شود تابان شوند آفاق حیرانش
هوش مصنوعی: زیبایی دل را جستوجو کن نه زیبایی گل را، زیرا اگر زیبایی دل مانند خورشید درخشان شود، تمام جهان حیرتزده میشود.
نمایش هاست دل را جاودان ز آیینه هستی
وز آن اندک نموداری بهشت و حور و غلمانش
هوش مصنوعی: دل انسان در برابر زیباییهای دنیا مانند یک آینه است که جاودانگی را به تصویر میکشد و از آنجایی که زندگی تنها یک نمایش کوتاه از بهشت و لذتهای آن است، این زیباییها به ما نشان میدهند.
بهشت ار بایدت از نفس رو در عالم دل کن
که دوزخ نفس توست و خویهای زشت نیرانش
هوش مصنوعی: اگر به بهشت نیاز داری، باید نفس خود را در دنیای دل اصلاح کنی، زیرا دوزخ واقعی تو نفس تو و ویژگیهای زشت نهادینه شده در آن است.
چرا از خویشتن بیرون رود عارف تماشا را
شکفته در درون از غنچه دل صد گلستانش
هوش مصنوعی: عارف چرا باید از خود دور شود وقتی که در درونش زیباییها و گلستانهایی از عشق و راز نهفته است؟ دل او مانند یک غنچه است که در آن صدها گلستان وجود دارد.
ز نزهتگاه معنی هر که آرد روی در صورت
بود آب روان زنجیر و صحن باغ زندانش
هوش مصنوعی: هر کسی که از معنای زیبا و دلانگیز خارج شود، در حقیقت در دنیای مادی و ظاهری گرفتار شده است. در این دنیا، مانند آب روان در باغی محصور و در زنجیری است که او را محدود کرده و به نوعی زندانی کرده است.
درخت علم کم نه از جهالت نام آن بی دین
که تیغ و نیزه باشد در غلاف اوراق و اغصانش
هوش مصنوعی: درخت دانش از نادانی کم ندارد. نام کسی که به علم بیاعتنا است، مانند شمشیر و نیزهای است که در پوششی از برگها و شاخهها پنهان شده است.
به دینداری بساط افکنده هر جا دین براندازی
که از دین و دیانت بهره کم داده ست دیانش
هوش مصنوعی: در هر جایی که دین زیر پا گذاشته شده، افرادی که به دینداری مشغول هستند، در حقیقت نشانههایی از دینداری را نمایش میدهند، اما خودشان از مفهوم واقعی دین و دیانت بهرهای نبردهاند.
چه داند رخنه اسلام بستن نامسلمانی
که افتد رخنه در اسلام اگر خوانی مسلمانش
هوش مصنوعی: کسی که مسلمان نیست و به دین اسلام اعتقادی ندارد، چگونه میتواند بفهمد که چگونه میشود به اصول اسلامی خدشه وارد کرد؟ اگر او حتی خود را مسلمان بنامد.
در خلوت سرا درویش بر سلطان ازان بندد
که مرغ انس می پرد ز های و هوی سلطانش
هوش مصنوعی: در اتاق خصوصی درویش، به خاطر آرامش و صلحی که داراست، از قدرت و آوازه سلطان دوری میکند؛ زیرا که این درویش میداند در دل او مرغ محبت و دوستی پرواز میکند و از هیاهو و شلوغی سلطانی بیخبر است.
اگر پا بر هوای خود نهد رهرو ازان خوشتر
که باشد در هوا زیر قدم تخت سلیمانش
هوش مصنوعی: اگر انسان بر آرزوهای خود پا بگذارد و از آنها بگذرد، این کار بهتر از آن است که در دنیای پر زرق و برق با خیال و آرزو زندگی کند، حتی اگر در آن دنیا مانند زیر سایه تخت سلیمان باشد.
اسیر نفس باشد بنده درویش را بنده
اگر خود بنده فرمان بود ایران و تورانش
هوش مصنوعی: انسانی که تحت تاثیر خواستههای نفس خود باشد، حتی اگر در ظاهر درویش و آزاد به نظر برسد، در واقع بنده نفسش است. اگر او خود را کنترل کند و به خواستههای درونیاش توجه نکند، میتواند به اندازهای قوی و معتبر باشد که سرزمینهای بزرگ مانند ایران و توران را تحت فرمان خود درآورد.
شه آتشدان و آتشگیر این مشتی عوان خس
که بهر خان و مانها سوختن باشند اعوانش
هوش مصنوعی: شاه آتش، و آن که آتش را افروخته است، این جمع از نیکوکاران هستند که به خاطر خانه و خانوادهاش میسوزند و در کنار او هستند.
حذر کن ای عوان از نوحه مظلوم و اشک او
که می ترسم کند کار دعای نوح و طوفانش
هوش مصنوعی: ای عوان، از نالهها و اشکهای مظلوم حذر کن، چون میترسم که دعای او مثل دعای نوح، عواقبی خطرناک به دنبال داشته باشد و مشکلساز شود.
بترس از ناوک آهی که تا بیزد بلا بر تو
کند غربال چرخ چنبری را زخم پیکانش
هوش مصنوعی: خود را از تیرکمان غم و اندوه محافظت کن، زیرا این درد میتواند تو را به گونهای گرفتار کند که تاوان سنگینی بپردازی و در معرض آسیبهای بزرگ قرار بگیری.
رود نقب دعای ظلم کش تا ظلم جو ور خود
بود خندق محیط چرخ و قلعه اوج کیوانش
هوش مصنوعی: به دعا و درخواست خود ادامه بده تا بر ظلم و ستم غلبه کنی، حتی اگر برای خودت هم محیطی سخت وجود داشته باشد. فضای زندگی ممکن است دشوار باشد، اما با اراده و تلاش میتوان بر مشکلات چیره شد و به اوج موفقیت رسید.
شه از سنگی که دارد کوهش ار خوانی چه سود او را
چو خواهد دست مرگ آخر نهادن بر فلاخانش
هوش مصنوعی: اگر به کوه، لقب شاه بدهی و او را سنگی خوانی، چه فایدهای برایش دارد، وقتی که در نهایت باید با دست مرگ به سراغ گرسنگان و بینوایان برود؟
ز هر سو کامدی کسری در ایوان ساختی منزل
بیا کامروز کسری بینی از هر سو در ایوانش
هوش مصنوعی: از هر طرف به کاخ کسری آمدی و برای او منزل و محلی بزرگ ساختهای، حالا میبینی که کسری امروز از هر سو در کاخش در حال فعالیت و تماشا است.
چو نبود چشم نصرت بی رمد شاه سپه کش را
بود گرد سپاهی خوشتر از کحل سپاهانش
هوش مصنوعی: وقتی که چشم مدد و یاری نباشد، برای فرمانده سپاه بهترین نشانهها همان گرد و غبار ناشی از حرکت سپاه است که زیباتر از خط و نشانهای سپاهان به نظر میرسد.
جهان چون مزبله ست و زر و سیمش سنگ استنجا
که از کون خران صدبار بیش آلوده شیطانش
هوش مصنوعی: این دنیا مانند یک زبالهدان است و طلا و نقرهاش به سنگ میماند. در این مکان که از وجود خران، آلودهتر از شیطان است.
مجو بی فاقه کام دل که محنت دیده کنعان
جمالی یوسفی روزی نشد بی قحط کنعانش
هوش مصنوعی: هرگز انتظار نداشته باش که بدون سختی و رنج به آرزوهایت برسی، زیرا برای رسیدن به زیبایی و دلخواهی باید از مشکلات و دشواریهای خاصی عبور کنی.
فلک آیینه رنگ آمد مکن عصیان که می ترسم
نماید صورت عصیان تو ناگاه غضبانش
هوش مصنوعی: سما، دنیا مانند آینهای است که رنگ دارد؛ پس در برابر آن سرکش نباش، چون میترسم که به یکباره خشمش را نشان دهد و نتوانی خود را کنترل کنی.
سرشک افشان که از بهر نثار مجلس قربت
به چشم خویش بینی عاقبت درهای غلطانش
هوش مصنوعی: اگر اشکهایی که برای یاد کسی در مجلس میریزی را با چشم خود ببینی، در نهایت متوجه خواهی شد که درهای اشتباهات و نادرستیها بر روی تو گشوده خواهد شد.
ریا پیشه چو از شوق و محبت لافد و گرید
مبین جز چشمه سار کذب و بهتان چشم گریانش
هوش مصنوعی: کسی که در محبت و عشق فقط به تظاهر و دروغ گوید و اشک بریزد، نباید جز چشمهای پر از دروغ و افترا از او انتظار داشته باشی.
بود سفله سفال خشک مشکل زندگی یابد
وگر سازی ز علم و معرفت پر آب حیوانش
هوش مصنوعی: انسانهای ناتوان و بیارزش، با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم میکنند، اما اگر کسی از دانش و آگاهی بهرهمند باشد، میتواند بر دشواریها غلبه کند و زندگی بهتری داشته باشد.
چو حکم کل سر جاوزالاثنین می دانی
میاور بر دو لب سری که ناچار است کتمانش
هوش مصنوعی: اگر به دستوری کلان اشاره داری، میدانی که نباید هیچ رازی را بر زبان بیاوری، زیرا این راز خودبهخود نیاز به پنهانسازی دارد.
کس از کتمان راز خود پشیمان کم شود لیکن
بود بسیار کز افشای آن بینی پشیمانش
هوش مصنوعی: هیچ کس از نگهداری راز خود دلزده و پشیمان نمیشود، اما افراد زیادی هستند که اگر رازشان فاش شود، به علت افشای آن پشیمان خواهند شد.
تو را تا هست ناهمواریی در خود غنیمت دان
درشتی های دور چرخ را کان ست سوهانش
هوش مصنوعی: در زندگی، هرچند ناهمواریها و مشکلاتی وجود دارد، باید آنها را فرصتی برای رشد و قوی شدن در نظر گرفت. این سختیها میتوانند مانند ابزار سمبادهای عمل کنند که ما را شکل میدهند و به ما کمک میکنند تا بهتر و مقاومتر شویم.
مکن در هر نفس انفاس خود ضایع که هر گوهر
که باشد قیمتی جز بی خرد نفروشد ارزانش
هوش مصنوعی: در هر لحظه از زندگیات ارزش خود را زیر سؤال نبر و خودت را کم اهمیت نشمار، زیرا هر فردی با ارزش است و نباید به آسانی خود را به دست افرادی نااهل بسپاری.
ترشرو باش با بدخو نه شیرین لب که صفرایی
به از سیب صفاهانی بود نارنج گیلانش
هوش مصنوعی: با بدخلقها تلخرو باش و با آنها خوشرو و شیرینزبان نباش، چرا که در عوض یک چیز مفید و واقعی بهتر است تا ظاهری زیبا و فریبنده.
هنوز آزار مردم خوی تو ناگشته زان بگسل
چو بیخ خار محکم گشت نتوان کندن آسانش
هوش مصنوعی: آزار و اذیت کردن مردم از سوی تو هنوز تغییر نکرده است. مانند ریشهای که به شدت در خاک چسبیده، نمیتوان به آسانی آن را از زمین جدا کرد.
چو دارد فاسق نادار خسر دنیی و عقبی
بود خسر مثنی چون کنند اثبات خسرانش
هوش مصنوعی: وقتی فردی فاسق و بیپول باشد، در دنیا و آخرت متضرر است و خسارت او دوچندان است. حال، چگونه میتوان این ضرر و زیان او را ثابت کرد؟
نکویی کن که از راه ضعیفان گر کسی سنگی
نهد یکسو شود فردا گران زان سنگ میزانش
هوش مصنوعی: به نیکی رفتار کن و اگر کسی از کسانی که ضعیفتر هستند به تو آسیب رساند، بدان که عاقبت آن آسیب بر دوش او خواهد بود و در روز محاسبه، سنگینبار خواهد بود.
برای خلق باشد طاعت عابد نه بهر حق
چو بینی در برون چالاک واندر خانه کسلانش
هوش مصنوعی: انجام عبادت برای مردم باید باشد نه برای خدا، چون وقتی عبادتکننده را در بیرون پرانرژی میبینی و در خانه بیحوصله است، نشان میدهد که نیّت او درست نیست.
چه باک آن را که از آب وضو در پا شکاف افتد
که باشد جویباری هر شکاف از بحر غفرانش
هوش مصنوعی: نگران نباش آن کس که در اثر وضو آب بر پاهایش بریزد، زیرا که هر شکافی میتواند به دلیل رحمت و بخشش خداوند به جویباری تبدیل شود.
دل دانا میان سخت رویان جهان آمد
چو آن شیشه که باشد جا میان پتک و سندانش
هوش مصنوعی: دل آگاه و دانا در میان افرادی که سختی و دشواری را به نمایش میگذارند، مانند شیشهای است که در میان پتک و سندان قرار دارد. این تصویر به نوعی از آسیبپذیری و شکنندگی دل آگاه در مواجهه با سختیهای دنیا اشاره میکند.
کمان شد پشت تو ای پیر و هرگز پی نمی افتی
که خواهند از ادیم خاک روزی ساخت قربانش
هوش مصنوعی: ای پیر، شکل کمان پیدا کردهای و هرگز متوجه نمیشوی که روزی از خاک تو قربانی خواهند ساخت.
کی ایمن ماند از دزد اجل نقد روان آن را
که باشد رخنه ها در شهر بند تن ز دندانش
هوش مصنوعی: هیچکس از دست مرگ در امان نیست، زیرا این زندگی همچون پول نقدی است که دزد آن را تهدید میکند و با آسیب به بدن، همواره در خطر است.
به حق کی راه یابد خودپرست اینسان که راه دل
زند اکنون زن و فرزند و فردا حور و ولدانش
هوش مصنوعی: افرادی که تنها به خود و خواستههای خود فکر میکنند، نمیتوانند به حقیقت و راه درست دست پیدا کنند. این افراد اکنون درگیر خانواده و فرزندانشان هستند، اما فردا به دنبال لذتهای دنیوی و pleasures میروند.
شکم پرور بود نی بارکش کاهل نهاد آری
کم افتد خر که ناید توبره ای خوشتر ز پالانش
هوش مصنوعی: شخصی که خوب غذا خورده و تنبلی میکند، نمیتواند بار سنگینی را حمل کند. وقتی که خر چیزی برای بار زدن نداشته باشد، بارش کمتر خواهد شد و به همین ترتیب، چیزهایی که برایش راحت و خوشایند است، برتر از آنچه که فقط بر دوشش است، محسوب میشود.
حسود ار چرب و شیرین گفت چشم خرده بین بگشا
که باشد خرده الماس در لوزینه پنهانش
هوش مصنوعی: اگر حسودی چیز خوشمزه و لذیذی گفت، باید چشمان خود را باز کنی و ببینی که در ظاهر کوچک و بیاهمیت، ممکن است جواهرهای باارزشی پنهان باشد.
چو قرآن حفظ قاری نکند از هر ناپسندیده
پسندیده کی افتد پیش یزدان حفظ قرآنش
هوش مصنوعی: اگر قاری قرآن آن را از هر چیز ناخوشایند پاسداری نکند، چگونه ممکن است که در پیشگاه خداوند مورد حفظ و توجه قرار گیرد؟
خیال زیرکی با خود مبر پیش خدادانان
نبندد بار زیره آن که باشد عزم کرمانش
هوش مصنوعی: هرگز به خیال خود و زیرکیهایت دل خوش نکن و در پیش انسانهای دانا و با تجربه تظاهر به دانایی نکن؛ زیرا کسی که عزم سفر به کرمان را کرده باشد، نمیتواند بار زیره را بر دوش بگذارد.
چو حکم عقل نافذ نیست نی آزادگی باشد
که داری چون غلامان غل گردن طوق فرمانش
هوش مصنوعی: زمانی که عقل و قضاوت درست نتواند اعمال شود، آزادی و اختیار نیز وجود نخواهد داشت و در این حالت انسان به مانند غلامان خواهد بود که گردنشان طوق فرمان را حمل میکند.
سر عقل است و پای شرع ور در معرض دعوی
کشد سر عقل ازین دعوی به سرکش خط بطلانش
هوش مصنوعی: اگر انسان خرد ورز باشد و بر اصول شرع پایبند، هنگامی که در معرض دعوا و نزاع قرار بگیرد، عقل او از شر و تهمت آن دعوا دوری میکند و بر آن نکتهٔ نادرست خط بطلان میکشد.
دکان شرع را آمد دکاندار احمد مرسل
که باشد عقل تا سازد دکان بالای دکانش
هوش مصنوعی: احمد مرسل به دکانی که از اصول و قوانین شرع پیروی میکند، آمده است. او عقل را میطلبد تا به او کمک کند که بتواند این دکان را بهتر مدیریت کند و بر روی آن، کارهایی انجام دهد.
ازو شد عقل کل دانا زهی امی ناخوانا
که خوانند ابجد ابراهیم و آدم در دبستانش
هوش مصنوعی: این بیت به معنای این است که از او، یعنی از یک منبع بزرگ و دانا، تمامی دانش و خرد به دست آمده است. اما در عین حال، تاسفآور است که آن دانش برای انسانهای نادان و بیخبر قابل درک نیست. همچون این است که حتی نامهای بزرگ و تاریخساز مانند ابراهیم و آدم، وقتی به زبان ابتدایی و پایه بیان شوند، تنها در یک دبستان و برای افراد ناآگاه ذکر میشود.
قلم نپسوده انگشتش ولی بر لوح ختمیت
خطی باشد محقق بهر نسخ جمله ادیانش
هوش مصنوعی: قلم هرچند که به اندازه کافی باریک نیست، اما بر صفحه سرنوشت، نوشتهایی وجود دارد که حقیقت همه ادیان را به خوبی بیان میکند.
به یثرب کن طلب سرچشمه حکمت که شد غرقه
ز موج غیرت افلاطون یونانی و یونانش
هوش مصنوعی: به یثرب برو و سرچشمهی حکمت را طلب کن، چرا که افلاطون یونانی و سرزمینش در امواج غیرت غرق شدهاند.
چو بوالقاسم بود هادی که باشد بوعلی یاری
که از بهر خلاص خویش پویی راه طغیانش
هوش مصنوعی: وقتی بوالقاسم راهنمایی میکند، بوعلی چه کسی خواهد بود که برای نجات خودش به دنبال راهی به سوی طغیان برود؟
مشو قید نجات او که مدخول است قانونش
مکش رنج شفای او که معلول است برهانش
هوش مصنوعی: نگران نجات او نباش که در قید قانون است، و زحمت نبر برای درمان او که به بیماری دچار است.
گذر بر بوستان شرع و دین کن تا به هر گامی
گلی چون شافعی یا لاله ای بینی چو نعمانش
هوش مصنوعی: به باغی که مخصوص قوانین دین و شریعت است برو و در هر قدمی، گلهایی شبیه به شافعی و لالههایی مانند نعمان خواهی دید.
قدم در خارزار دانش خود رستگان کم نه
که باشد سرزده در هر قدم صد خار خذلانش
هوش مصنوعی: در دنیای پرچالش علم و دانش، نباید از سختیها و موانع ناامید شد، زیرا در هر گام که برداشته میشود، ممکن است با ناامیدی و مشکلاتی روبرو شویم.
چه گوهر بخش دریایی ست طبع دور غور من
که لفظ و معنی پاک است و رنگین در و مرجانش
هوش مصنوعی: طبع من مانند دریایی است که گوهرهای زیبا و گرانبهایی در آن نهفته است. کلمات و معناهای لطیف و متنوعی در این دریا وجود دارد که همچون مروارید و مرجان درخشندگی خاصی دارند.
بود از خوان حکمت نامه شعر من آن لقمه
که پیچیدهست بهر قوت جانها دست لقمانش
هوش مصنوعی: در خوان علم و حکمت، شعر من مانند لقمهای است که برای Nourishing جانها آماده شده و در آن حکمتهای لُقان وجود دارد.
چو دیبایی ست از نقش تکلف ساده نظم من
چه غم کز سادگی خواند فلان بی نقش و بهمانش
هوش مصنوعی: نظم من مانند نقشی زیبا و ساده است که مانند لباس دیبا میدرخشد. نگران نیستم که برخی از شعر من را بینقش و بیزیبایی بدانند.
خوش آید در سخن صنعت ز شاعر لیک چندان نی
که آرد در کمال معنی مقصود نقصانش
هوش مصنوعی: در سخن شاعر، هنر و زیبایی وجود دارد که دلپسند است، اما آنقدر نیست که بتواند به طور کامل و بینقص مفهوم مورد نظر را منتقل کند.
خیال خاص باشد خال روی شاهد معنی
چو خال اندک فتد بر رخ دهد حسن فراوانش
هوش مصنوعی: تصور خاصی است که خال روی محبوب را نشان میدهد. اگرچه آن خال کوچک است، اما زیبایی و جذابیت زیادی به چهره او میبخشد.
وگر گیرد ز بسیاری همه رخسار شاهد را
میان ساده رخساران سیه رویی رسد زانش
هوش مصنوعی: اگر به دلیل فراوانی زیبایی، چهره شاهد در میان چهرههای ساده و لخت، زشتی کسی بروز کند.
سخن آن بود کز اول نهاد استاد خاقانی
به مهمانخانه گیتی پی دانشوران خوانش
هوش مصنوعی: سخن این است که از ابتدا، استاد خاقانی در مهمانخانه دنیا، به دانشمندان و اهل علم اهمیت داده و آنها را مورد توجه قرار داده است.
چو در سیر معانی یافت خسرو سوی آن خوان ره
ملاحتهای وی افکند شوری در نمکدانش
هوش مصنوعی: وقتی که در جستجوی معانی عمیق، پادشاه به سوی آن میهمانی میرود، زیباییهای او توجهی خاص به خود جلب میکند و هیجانی را در وجود او به وجود میآورد.
گر امروز آرد این خادم ز بحر شعر تر آیی
پی دست و دهان شستن از آنها چیست تاوانش
هوش مصنوعی: اگر امروز این خدمتکار از دریای شعر چیزی بیاورد، چه فایدهای جز شستن دست و دهان به خاطر آن هست و چه بهایی باید پرداخت؟
به خاقانی ازان بحر ار رسد رشحی برانگیزد
چو سوسن تر زبان تحسین کنان از خاک شروانش
هوش مصنوعی: اگر از دریا اقیانوسی به خاقانی برسد، همچون یک گل نرگس، او را به زبان تحسین و شگفتی ستایش میکند و از خاک شروانش به تحسین میپردازد.
وگر خسرو سقاه الله نمی یابد ازان رشحه
شود سیراب فیض عین عرفان جان عطشانش
هوش مصنوعی: اگر خسرو، سقا و بخشندهای از جانب خداوند نیابد، با آن ذرهای که میگیرد، همچنان از چشمهسار عرفان سیراب نخواهد شد و جان تشنهاش را سیراب نخواهد کرد.
به شکر من چو طوطی روح او شکرشکن گردد
چو بفرستم به هند این تنگ شکر از خراسانش
هوش مصنوعی: اگر به خاطر من، مانند طوطی شکرین، روح او نیز شکرین و شیرینزبان شود، هنگامی که این شکر تنگ را از خراسان به هند بفرستم.
اگرچه نام مرآت الصفا شد گفته او را
چو بود انوار خورشید صفا از چهره تابانش
هوش مصنوعی: هر چند که به او لقب "مرآت الصفا" داده شده، اما نورانی بودن چهرهاش مانند پرتوهای خورشید است.
جلاء الروح کردم نام این چون هیچ مرآتی
ندارد از جلا چاره چو سازد تیره دورانش
هوش مصنوعی: من روح خود را روشن و پاک کردهام، اما این کار هیچ تأثیری ندارد زیرا آینهای برای نشان دادن آن وجود ندارد. در چنین شرایطی، چگونه میتوانم به تاریکیهای زندگیام پایان دهم؟
فضولی می کنم کی ژاژ طیان قدر آن دارد
که آرد در مقابل نکته دان با سحر سحبانش
هوش مصنوعی: من جسارت میکنم و میپرسم که آیا سخنان بیهودهای که میگویم ارزش دارد که در برابر فرد دانا و باهوش قرار گیرد و در برابر سحر و قدرت او به نمایش گذاشته شود؟
چرا از شعر لافد کس خصوصا قالبی شعری
که در قالب نباشد از دم روح القدس جانش
هوش مصنوعی: چرا هیچ کس از شعر بیپایه و بیمعنی صحبت نمیکند، بهویژه وقتی که شعری از روح قدس و الهام الهی در آن نباشد؟
خدایا ریز بر جامی ز ابر فضل بارانی
که از هرچ آن نه بهر توست شوید پاک دیوانش
هوش مصنوعی: خدایا از بارش باران رحمتت بر ما ببار، تا همه چیزهایی که ناپاک است و مربوط به دنیا میباشد، پاک شوند.