شمارهٔ ۷۰ - در مدح شهاب الدین خالص و شکایت از قحطی اصفهان
ای بر سر آمده تو ز ابنای روزگار
وی کرده روزگار بجاه تو افتخار
فرزانه میر عالم عادل شهاب دین
دریای سیلقطره و ابر گهرنثار
دور سپهر چون تو نزاده بلند قدر
چشم ستاره چون تو ندیده بزرگوار
شیر فلک زصولت خشم تو زرد روی
باد صبا ز نفخه لطف تو شرمسار
چو نعلم خوش حریفی و چون مال دوست روی
چون بخت به نشینی و چون عقل نیک یار
حکمت جهان نور دو سخایت خزینه بخش
عزمت ستاره جنبش و حزمت زمین قرار
لطف تو همچو جوهر جانست دل شکر
خشم تو همچو خنجر مرگست جانشکار
حسن عنایتت ببرد زافتاب لرز
صدق رعایتت ببرد زاسمان دوار
انعام تو چو مایه فیضست دستگیر
اقبال تو چو پایه جاهست پایدار
چون نارتیز خشمی و چون باد روح بخش
چون آب پاک طبعی و چون خاک بردبار
خلق تو برده قیمت هر نافه تبت
لطف تو داده رونق هر در شاهوار
گردون ترا زطاعت جان بسته برمیان
دولت ترا برغبت پرورده در کنار
جود تو هکچو رزق رسیده بخاص و عام
با او نه بارمنت و نه رنج انتظار
ای کار سلطنت بمکان تو مستقیم
وی حصن مملکت بوجود تو استوار
دانی که بی تو حال سپاهان چگونه شد
بشنو ز من بنظم که شرحی است جانشکار
دانم که خود رسیده بسمع مبارکت
آن صعب صاعقه که بمردم رسید پار
حال جهان ز نظم بیفتاد لاجرم
مردم دگر شدند و دگر گشت کاروبار
نه با کسی مروت ونه با کسی کرم
نه با کسی تواضع ونه با کسی وقار
دور ازتن تو دنیا در نزع اوفتاد
این واپسین دمست و بآخر رسیده کار
زانروی کشت زرد و چشم چشمه خشک
عرق امل ضعیف و دل عافیت فگار
آنک کبود گشت بن ناخنان کوه
وانک سیاه شد در ودیوارروزگار
بنگر دریده جامه و شاقان صبحدم
بنگر بریده موی عروسان شاخسار
ساقط شدست نامیه را قوت نما
بنض هواست مضطرب از ماده بخار
هم چرخ را خدرشده ترکیب هفت عضو
هم طبع را مزاج تبه گشته هر چهار
مفلوج گشته اتش و معلول گشته باد
هم خاک با عفونت و هم آب ناگوار
ادرار رزق خلق قلم بر نهاده قحط
مجری نمانده ا جزای یک شخص از هزار
از سیل مرگ عرصه عالم دراضطراب
وز رنج فاقه کافهٔ مردم در اضطرار
شد خاکها بخیل و نروید ازو نبات
شد شاخها عقیم و نزاید ازو ثمار
از آتش تموز و زبی آبی جهان
شد تابه های ماهی هر صحن جویبار
آب اوفتاده زیر زمین همچو نام نان
نان را چو قرص خورزبر آسمان مدار
هم خلق سنگ دل شده هم ابر سخت چشم
هم بادآتشین دم و هم آب خاکسار
شد خوشه همچو سنبله چرخ دوردست
شیریش بر یمین و ترازوش بریسار
نان چون مخدرات نهفته زخلق روی
گندم خلیفه وارگران قدر و تنگبار
نان شد بنرخ شیرین لیکن بطعم تلخ
هم قرص منکسف شد و هم گرده کم عیار
مرغان زحرص دانه ارزن ستاره چین
ماهی زشوق آب فلک را شمرشمار
نان ناپدید کشته چو آب حیات و خلق
همچو سکندر از پی او گشته جان سپار
در آرزوی کاه بر آخور سقط شدست
بختی کوه موهان تازی را هوار
قومی زتاب گرسنگی از وجود سیر
فومی زضعف تشنه بخون گشته تیغ وار
این همچو گبر قرص پرست و تنور دوست
وان همچو ابر قرص در انبان و اشکبار
گفتی که خاک میخورد آن راست همچو مار
گفتی زیاد میزید این همچو سوسمار
.وانکس که او سه شهر بنانباره داشتی
از حرص پاره نان چون زیر کشته زار
وانکسکه از تنعم حلوا نخورد و مرغ
مردار خورا گشت چو مردار گشت خوار
عورت برهنه عورت پوشی نیافته
آنکسکه از مرصع میداشت گوشوار
فرزند همچو سگ شده مارد گزای و شوخ
مارد چو گربه گشته جگر خای و بچه خوار
اینخون گوشتخورده از آنکش چو خون و گوشت
وان گوشه جگر زجگر گوشه گربه وار
آن از پی گیاهی با خر بگفتگوی
واین بهر استخوانی باسگ بکارزار
بر شاهراه شهر و زوایای کو چها
ده ده نهاد مرده ده روزه بر قطار
آن عجز و آن تضرع طفلان نازنین
وان لابه وان نیاز جوانان شادخوار
این خون همی مکید زپستان بجای شیر
وان همچنان که خرما خائید نوک خار
خوانی نهاده نی بجز از سفره فلک
دستی گشاده نی بجز از پنجه چنار
ننموده روی تازه همی سوسن وسمن
نگشوده لب بخنده همی پسته وانار
نه هیچ دستگیر مگر فضل ایزدی
نه هیچ پایمرد بجز فضل کردگار
وانگاه گرگ قحط زده در رمه فتاد
میکشت هرکه یافت اگر فربه ارنزار
بر بود گرگ مرگ هر آنکو گزیده تر
آیا که چون همیکند این مرگ اجتبار
از مرکب حیات ببین چون پیاده کرد
آنرا که یافت گردون بر معنیی سوار
حشو عوام خود نتوان بر شمرد لیک
ز اهل هنر نماند کسی اندرین دیار
ایشان شدند، میر بماناد جاودان
تا دامن قیامت از ان قوم یادگار
ای بر سپهر رفعت خورشید نور بخش
وی بر سریر دولت جمشید نامدار
بنگر بچشم عبرت و حال جهان ببین
عاقل ز حالهای چنین گیرد اعتبار
دل بر جهان منه که جهانرا ثبات نیست
تکیه مکن بر اوی و بهش باش زینهار
تو شربت مراد زجوی فلک مجوی
امید خوشدلی ز مدار فلک مدار
یک خرده ضرب نقد وفا من نیافتم
بن کیسه سپهر بجستم هزار بار
منت خدایراکه شد این واقعه بسر
بر گوشه بساط تو ننشست ازان غبار
تا باغ زرد روی شود فصل مهرگان
تا شاخ سبز جامه شود وقت نو بهار
رای تو باد باروی اقلیم مملکت
تیغ تو باد بازوی اقبال شهریار
جاه تو از نوائب افلاک در امان
جان تو از حوادث ایام در حصار
شمارهٔ ۶۹ - لغز حمام: چه گوئی چیست آن شکل مدورشمارهٔ ۷۱ - من غرر قصائده فی الحکمه و الموعظه و لله دره: الرحیل ای خفتگان کاینک صدای نفخ صور
اطلاعات
وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
ای بر سر آمده تو ز ابنای روزگار
وی کرده روزگار بجاه تو افتخار
هوش مصنوعی: ای کسی که در میان این مردم به اوج رسیدهای، روزگار هم به خاطر مقام و عظمت تو به خودش میبالد.
فرزانه میر عالم عادل شهاب دین
دریای سیلقطره و ابر گهرنثار
هوش مصنوعی: شخصی با دانش و بصیرت که عادل است و در دنیای دین مانند دریا پر از جواهرات و غنی از معارف میباشد.
دور سپهر چون تو نزاده بلند قدر
چشم ستاره چون تو ندیده بزرگوار
هوش مصنوعی: در دور و زمینی که وجود دارد، فاجعه و بلندی مانند تو زاده نشده است و عظمتی مانند چشمان تو را هیچ ستارهای ندیده است.
شیر فلک زصولت خشم تو زرد روی
باد صبا ز نفخه لطف تو شرمسار
هوش مصنوعی: وقتی خشم تو برمیخیزد، شیر آسمان از شدت ترس رنگش زرد میشود و نسیم صبح به خاطر رحمتهای تو شرمنده میگردد.
چو نعلم خوش حریفی و چون مال دوست روی
چون بخت به نشینی و چون عقل نیک یار
هوش مصنوعی: وقتی از دوستی خوب و ماهر آگاه شویم، وقتی که به خوشبختی بنشینی و از خرد و عقل نیکو بهرهمند باشی، زندگی زیباتر خواهد شد.
حکمت جهان نور دو سخایت خزینه بخش
عزمت ستاره جنبش و حزمت زمین قرار
هوش مصنوعی: حکمت جهان مانند نوری است که از دو سخن مهم ناشی میشود. این نور، خزانهای از بزرگی و عزت را به ارمغان میآورد. همچنین ستارهها نشانهای از حرکت و زمین، به عنوان پایگاهی برای آرامش و ثبات، به شمار میروند.
لطف تو همچو جوهر جانست دل شکر
خشم تو همچو خنجر مرگست جانشکار
هوش مصنوعی: محبت و مهربانی تو مانند جوهر جان و زندگی من است، اما خشم و عصبانیت تو مانند خنجر مرگ، جان مرا میآزارد و عذاب میدهد.
حسن عنایتت ببرد زافتاب لرز
صدق رعایتت ببرد زاسمان دوار
هوش مصنوعی: محبت و توجه تو مثل تابش آفتاب است که دلها را روشن میکند و از خوبیها و صداقت تو است که مردم به آسمان بینهایت نزدیک میشوند.
انعام تو چو مایه فیضست دستگیر
اقبال تو چو پایه جاهست پایدار
هوش مصنوعی: نعمت و برکاتی که تو به آنها دسترسی داری، مانند منبعی از فیض و رحمت است. و موفقیت و شایستگیات، همانند بنیادی است که به مقام و منزلت تو استحکام میبخشد.
چون نارتیز خشمی و چون باد روح بخش
چون آب پاک طبعی و چون خاک بردبار
هوش مصنوعی: وقتی که با دیگران خشمگین میشوی، مانند ناری که میسوزاند، و وقتی که آرام میگیری، مانند بادی که جان تازهای میبخشد. همچنین، با طراوت و پاکی آب هستی و همچون خاکی با شخصیت و بردبار.
خلق تو برده قیمت هر نافه تبت
لطف تو داده رونق هر در شاهوار
هوش مصنوعی: ظاهر تو باعث ارزشمند شدن هر بوی خوش و عطر است، و مهربانی تو به هر درب سلطنتی زندگی و شکوه بخشیده است.
گردون ترا زطاعت جان بسته برمیان
دولت ترا برغبت پرورده در کنار
هوش مصنوعی: اوضاع و شرایط زندگی تو بهگونهای است که وظیفهات را بهخوبی انجام دادهای و در عین حال، خوشبختی و موفقیتهای بزرگتری برای تو به وجود آمده است که در کنار آنها قرار داری.
جود تو هکچو رزق رسیده بخاص و عام
با او نه بارمنت و نه رنج انتظار
هوش مصنوعی: بخشندگی تو همچون برکت و روزی است که به همه میرسد، نه تنها برای خاصان و برگزیدگان، بلکه عموم مردم نیز از آن بهرهمند میشوند. و در این میان نه بار سنگینی بر دوش کسی است و نه انتظار و شوقی در دل میماند.
ای کار سلطنت بمکان تو مستقیم
وی حصن مملکت بوجود تو استوار
هوش مصنوعی: ای حکومت و سلطنت، تو به جای خود استوار و مستقیم هستی و این کشور به وجود تو امنیت و استحکام داده است.
دانی که بی تو حال سپاهان چگونه شد
بشنو ز من بنظم که شرحی است جانشکار
هوش مصنوعی: میدانی که بدون تو حال سپاهان چگونه شده است؟ به من گوش کن که داستانی دارم که جان را به حرکت درمیآورد.
دانم که خود رسیده بسمع مبارکت
آن صعب صاعقه که بمردم رسید پار
هوش مصنوعی: من میدانم که برای تو، که با قلب مبارکات میشنوی، به سختی آن رعد و برق که مرا به هلاکت وا داشت، رسیده است.
حال جهان ز نظم بیفتاد لاجرم
مردم دگر شدند و دگر گشت کاروبار
هوش مصنوعی: وضعیت دنیا از نظم و ترتیب خارج شد، بنابراین مردم تغییر کردند و جریان کارها نیز دگرگون شد.
نه با کسی مروت ونه با کسی کرم
نه با کسی تواضع ونه با کسی وقار
هوش مصنوعی: با هیچکس مهربانی نکن و با کسی بخشندگی نشان نده، نه در برابر کسی humility داشته باش و نه نسبت به کسی وقار نشان بده.
دور ازتن تو دنیا در نزع اوفتاد
این واپسین دمست و بآخر رسیده کار
هوش مصنوعی: بعد از جدا شدن از تو، دنیا به درگیری و مشکل افتاده است. این لحظه آخر است و کار همه چیز به پایان رسیده است.
زانروی کشت زرد و چشم چشمه خشک
عرق امل ضعیف و دل عافیت فگار
هوش مصنوعی: به خاطر آن چهره که زرد و پژمرده است و چشمی که نمیتواند اشک بریزد، آرزوی ناچیز و ضعفی در وجودم حس میکنم و دلسپردگیام به آسایش از درد و رنج خسته شده است.
آنک کبود گشت بن ناخنان کوه
وانک سیاه شد در ودیوارروزگار
هوش مصنوعی: آن کوه، رنگش کبود و خشن شده است و دیوارهای زمان به تاریکی و سیاهی گراییدهاند.
بنگر دریده جامه و شاقان صبحدم
بنگر بریده موی عروسان شاخسار
هوش مصنوعی: نگاه کن به لباس پاره و صورتهای خسته در صبح زود، همچنین به مویهای چیده شده عروسها در باغ.
ساقط شدست نامیه را قوت نما
بنض هواست مضطرب از ماده بخار
هوش مصنوعی: نام نیک و افتخار شخص به دلیل تأثیرات خارجی به تدریج در حال کم رنگ شدن است و در پی این تغییرات، دنیای اطراف او نیز تحت تأثیر قرار گرفته و دچار عدم ثبات و ناپیدایی شده است.
هم چرخ را خدرشده ترکیب هفت عضو
هم طبع را مزاج تبه گشته هر چهار
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به این است که گردش چرخ روزگار و ترکیب اجزای مختلف بدن همگی تحت تأثیر شرایط و مزاجها قرار دارند، به طوری که هریک از این اجزا میتواند دچار تغییراتی شود و نتایج متفاوتی به همراه داشته باشد. این تغییرات در نهایت میتواند وضعیت کلی افراد را تحت تأثیر قرار دهد.
مفلوج گشته اتش و معلول گشته باد
هم خاک با عفونت و هم آب ناگوار
هوش مصنوعی: آتش به حالتی بیحرکت درآمده و باد هم ناتوان شده است. هم خاک به خاطر آلودگی بد شده و هم آب وضعیت ناخوشایندی دارد.
ادرار رزق خلق قلم بر نهاده قحط
مجری نمانده ا جزای یک شخص از هزار
هوش مصنوعی: در این بیت به کمبود نعمت و فراوانی مشکلات اشاره شده است. این بیان میکند که زندگی روزمره مردم تحت تأثیر فقر و کمبود منابع قرار دارد و شرایط به گونهای است که تنها دستاورد یک فرد، در مقایسه با هزاران نفر، بسیار ناچیز و اندک به نظر میرسد. به عبارت دیگر، در این وضعیت، حتی کوچکترین بهرهوری نیز به سختی حاصل میشود و شکافهای اقتصادی و اجتماعی را نشان میدهد.
از سیل مرگ عرصه عالم دراضطراب
وز رنج فاقه کافهٔ مردم در اضطرار
هوش مصنوعی: در دنیای پر از درد و رنج، مردم به شدت نگران و مضطرب هستند و از خطر مرگ در هراس به سر میبرند.
شد خاکها بخیل و نروید ازو نبات
شد شاخها عقیم و نزاید ازو ثمار
هوش مصنوعی: زمین بیفایده و بایر شده و دیگر گیاهی از آن نمیروید، همچنین شاخهها نازا شده و میوهای نمیدهند.
از آتش تموز و زبی آبی جهان
شد تابه های ماهی هر صحن جویبار
هوش مصنوعی: در گرمای شدید تابستان، آبهای جهان به خاطر حرارت کوهها بخار میشوند و به شکل قطرات باران به زمین برمیگردند. این قطرات به نهرها و جویبارها جاری میشوند و زندگی را به اطرافشان میآورند.
آب اوفتاده زیر زمین همچو نام نان
نان را چو قرص خورزبر آسمان مدار
هوش مصنوعی: آبی که به زیر زمین فرو رفته، مانند نام نان است؛ نان را هم باید مانند قرص در آسمان بالا نبرد.
هم خلق سنگ دل شده هم ابر سخت چشم
هم بادآتشین دم و هم آب خاکسار
هوش مصنوعی: همه در اطراف ما سنگدل و بی رحم شدهاند، ابرها هم به سختی و سنگینی باران میبارند. وزش باد هم داغ و آتشین است و آبها هم ناچیز و کمرنگ به نظر میرسند.
شد خوشه همچو سنبله چرخ دوردست
شیریش بر یمین و ترازوش بریسار
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که در دوردستها، خوشهای همچون سنبله به وجود آمده و در سمت راست آن، نوری شبیه به شیر میدرخشد و ترازوی آن هم در کنار آن قرار دارد.
نان چون مخدرات نهفته زخلق روی
گندم خلیفه وارگران قدر و تنگبار
هوش مصنوعی: نان مانند مواد مخدر، در زیر خندههای مردم، پنهان است؛ از گندم که مانند خلیفهای با ارزش و بسیار با احتیاط مصرف میشود.
نان شد بنرخ شیرین لیکن بطعم تلخ
هم قرص منکسف شد و هم گرده کم عیار
هوش مصنوعی: نان به قیمت شیرین فروخته میشود، اما طعم آن تلخ است؛ در این میان هم نان کوچک و هم نان بیکیفیت به دست میآید.
مرغان زحرص دانه ارزن ستاره چین
ماهی زشوق آب فلک را شمرشمار
هوش مصنوعی: پرندگان به خاطر عشق به دانهها در آسمان پرواز میکنند، بهگونهای که ستارهها را میچینند. ماهیها نیز به خاطر شوق آب، خود را در دریای آسمان میشمارند.
نان ناپدید کشته چو آب حیات و خلق
همچو سکندر از پی او گشته جان سپار
هوش مصنوعی: نان ناپدید شده و کشته شده، مانند آب حیات است و انسانها مانند سکندر، به دنبالش رفته و جان خود را فدای آن میکنند.
در آرزوی کاه بر آخور سقط شدست
بختی کوه موهان تازی را هوار
هوش مصنوعی: در آرزوی خوشبختی، بختی که شبیه کوهی با قامت عظیم و سربلند است، به زمین افتاده و به نوعی ناامید شده است.
قومی زتاب گرسنگی از وجود سیر
فومی زضعف تشنه بخون گشته تیغ وار
هوش مصنوعی: گروهی به سبب گرسنگی به شدت رنج میبرند و از وجود خود و دیگران خسته و سیر شدهاند. عدهای دیگر به خاطر ضعف و تشنگی، حالتی تهاجمی پیدا کردهاند و به مانند تیغی تیز و برنده به سمت دیگران میروند.
این همچو گبر قرص پرست و تنور دوست
وان همچو ابر قرص در انبان و اشکبار
هوش مصنوعی: این شعر به تصویرهایی از عشق و آتش اشاره دارد. در یکی طرف، دوستی که با عشق و حرارت همچون تنوری پر از آتش است و در طرف دیگر، غمی که مانند ابر بارانی است و احساسات را در دل دارد. این تضاد میان حرارت عشق و سرمای اشک، نشاندهندهٔ عمق عواطف انسانی است.
گفتی که خاک میخورد آن راست همچو مار
گفتی زیاد میزید این همچو سوسمار
هوش مصنوعی: گفتی که خاک، مانند مار، در آن میغلطد و میخورد، و گفتی که این یکی، مثل سوسمار، زیاد ضربه میزند.
.وانکس که او سه شهر بنانباره داشتی
از حرص پاره نان چون زیر کشته زار
هوش مصنوعی: کسی که دلی از حرص و طمع به دنیا داشته باشد، حتی اگر سه شهر گنج و ثروت در اختیارش باشد، باز هم با دیدن یک تکه نان در رنج و عذاب به سر میبرد.
وانکسکه از تنعم حلوا نخورد و مرغ
مردار خورا گشت چو مردار گشت خوار
هوش مصنوعی: آن کس که به خاطر خوشگذرانی و لذتهای دنیوی از خوراک شیرین و لذیذ دوری کرد و به خوردن مرغ مرده روی آورد، وقتی که به سرنوشت مرگ دچار شد، بیقدرت و خوار گشت.
عورت برهنه عورت پوشی نیافته
آنکسکه از مرصع میداشت گوشوار
هوش مصنوعی: زن برهنهای که نتوانسته است خود را بپوشاند، همانند کسی است که از زینتهای گرانبها بهرهمند نشده است.
فرزند همچو سگ شده مارد گزای و شوخ
مارد چو گربه گشته جگر خای و بچه خوار
هوش مصنوعی: فرزند مانند سگی نافرمان و بیادب شده و شوخیهای او چون گربهای بینجابت و بیحیا به دل میزند و بچهاش را نیز به آسانی میبلعد.
اینخون گوشتخورده از آنکش چو خون و گوشت
وان گوشه جگر زجگر گوشه گربه وار
هوش مصنوعی: این خون، که از گوشت خورده شده، نشان میدهد که پس از ستمی، رنگ و رویش تغییر کرده است. و گوشهای از دل مثل جگر، به حالت داغ و سوزان در وجودش وجود دارد، همچون گربهای که در حال تعقیب طعمهاش است و نشاندهنده حسی عمیق و غمانگیز در زندگی است.
آن از پی گیاهی با خر بگفتگوی
واین بهر استخوانی باسگ بکارزار
هوش مصنوعی: این بیت به نوعی به دو دسته از موجودات زنده اشاره دارد که هر کدام هدف و مقصود خاصی دارند. یکی از آنها به دنبال چیزی طبیعی و گیاهی است و دیگری در جستجوی هدفی درگیری و مبارزه با یک حریف است. در اینجا، گفتگو و برخورد با حوادث و شرایط زندگی هر کدام به نوعی منعکسکنندهی شخصیت و کوشش آنهاست.
بر شاهراه شهر و زوایای کو چها
ده ده نهاد مرده ده روزه بر قطار
هوش مصنوعی: مردی در مسیر اصلی شهر و گوشه و کنارهای آن، روزها و شبها را به سفر و پیمایش میگذرانید و تلاش میکرد تا به مقصد خود برسد.
آن عجز و آن تضرع طفلان نازنین
وان لابه وان نیاز جوانان شادخوار
هوش مصنوعی: ناباوری و ضعف کودکان معصوم و زاری و درخواست جوانان خوشبخت را توصیف میکند.
این خون همی مکید زپستان بجای شیر
وان همچنان که خرما خائید نوک خار
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف حالتی دشوار و تلخ میپردازد. گوینده میگوید که به جای شیر، خونی میمکد و همینطور که درخت خرما میخورد، تیغ خارداری نیز در آن وجود دارد. این نمادگرایی نشان میدهد که فرد دچار رنج و سختی است و به جای لذت و تغذیه صحیح، با مشکلات و درد مواجه است.
خوانی نهاده نی بجز از سفره فلک
دستی گشاده نی بجز از پنجه چنار
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به توصیف میزبان و مهماننوازی آسمان میپردازد. میگوید که سفرهای گسترده شده و تنها چیزی که از آن برداشت میشود، نعمتهای آسمانی و عطاهای طبیعت است. شاعر به نوعی از زیبایی و bounty (فراوانی) طبیعت و زندگی اشاره دارد که مانند دستی از بهشت برای آدمی گشوده شده است.
ننموده روی تازه همی سوسن وسمن
نگشوده لب بخنده همی پسته وانار
هوش مصنوعی: با لبخندی به زیبایی گلهای سوسن و سمن، و با طراوتی شبیه پسته و انار، رویی تازه و پرنشاط از خود نشان میدهد.
نه هیچ دستگیر مگر فضل ایزدی
نه هیچ پایمرد بجز فضل کردگار
هوش مصنوعی: هیچ کس نمیتواند به ما کمک کند جز رحمت و فضل خداوند، و هیچ تکیهگاهی برای ما وجود ندارد مگر بر لطف و مهربانی او.
وانگاه گرگ قحط زده در رمه فتاد
میکشت هرکه یافت اگر فربه ارنزار
هوش مصنوعی: در آن زمان، گرگ گرسنه به گله حملهور شد و هر کسی را که میدید، میکشت، حتی اگر از نظر جسمانی چاق و سالم بود.
بر بود گرگ مرگ هر آنکو گزیده تر
آیا که چون همیکند این مرگ اجتبار
هوش مصنوعی: اگر کسی به مرگ نزدیک شود، مانند گرگی است که به دنبال طعمهاش میگردد و نمیتواند از آن فرار کند؛ آیا او به هنگام روبهرو شدن با این مرگ ناگزیر، چیزی جز تسلیم و پذیرش دارد؟
از مرکب حیات ببین چون پیاده کرد
آنرا که یافت گردون بر معنیی سوار
هوش مصنوعی: ببین چه برکتها و نعمتهایی در زندگی وجود دارد وقتی که کسی را که به زندگی سوار شده، از آن پیاده کنند و او در واقع فقط به معنای عمیق زندگی آگاه شود.
حشو عوام خود نتوان بر شمرد لیک
ز اهل هنر نماند کسی اندرین دیار
هوش مصنوعی: عوام مردم نتوانند کارهای بیهوده و اضافی را بشمارند، اما هیچ کس از اهل هنر در این سرزمین باقی نمانده است.
ایشان شدند، میر بماناد جاودان
تا دامن قیامت از ان قوم یادگار
هوش مصنوعی: آنها به جایگاهی رسیدند که نامشان همیشه باقی خواهد ماند و در روز قیامت از آن قوم یاد میشود.
ای بر سپهر رفعت خورشید نور بخش
وی بر سریر دولت جمشید نامدار
هوش مصنوعی: ای خورشید درخشان که در آسمان میتابی و نور میبخشی، تو بر تخت و سلطنت جمشید بزرگوار نشستهای.
بنگر بچشم عبرت و حال جهان ببین
عاقل ز حالهای چنین گیرد اعتبار
هوش مصنوعی: به دقت به اطراف خود نگاه کن و وضعیت دنیا را مشاهده کن. انسان خردمند از این وضعیتها درس میگیرد و عبرت میآموزد.
دل بر جهان منه که جهانرا ثبات نیست
تکیه مکن بر اوی و بهش باش زینهار
هوش مصنوعی: دل خود را به دنیا نسپار، زیرا دنیا هیچ ثبات و پایداری ندارد. بر آن اتکاء نکن و شاد زندگی کن که بر حذر باشی.
تو شربت مراد زجوی فلک مجوی
امید خوشدلی ز مدار فلک مدار
هوش مصنوعی: به دنبال شربت خوشبختی از چشمههای آسمان نرو، امیدوار باش که خوشدلی را از چرخش ستارگان پیدا خواهی کرد.
یک خرده ضرب نقد وفا من نیافتم
بن کیسه سپهر بجستم هزار بار
هوش مصنوعی: من کمبودهایی در وفای خود احساس کردم و دنبال پاداش و ثمرهای در آسمان گشتم، ولی هر بار به نتیجهای نرسیدم.
منت خدایراکه شد این واقعه بسر
بر گوشه بساط تو ننشست ازان غبار
هوش مصنوعی: باران نعمتهای خدا را شکر میگویم که این واقعه رخ داد و بر گوشههای زندگیام غبار نشسته است.
تا باغ زرد روی شود فصل مهرگان
تا شاخ سبز جامه شود وقت نو بهار
هوش مصنوعی: تا زمانی که درختان زرد شوند و فصل مهرگان فرامیرسد، شاخههای سبز نیز به زودی لباس نو بهاری به خود خواهند پوشید.
رای تو باد باروی اقلیم مملکت
تیغ تو باد بازوی اقبال شهریار
هوش مصنوعی: ای تو، با ارادهای همچون دیوار مملکت و قدرتی به اندازه تیغی که به دست داری، آرزوی موفقیت و خوشبختی برای تو دارم.
جاه تو از نوائب افلاک در امان
جان تو از حوادث ایام در حصار
هوش مصنوعی: مقام تو به قدری بلند است که از آسیبها و ناملایمات آسمانها در امان هستی و جانت در امنیت و حفاظت از آسیبهای روزگار قرار دارد.