شمارهٔ ۲ - فی مدح خواجه غیاث الدّین محمّد
کس مثل حسن مطلع خطّت ندیده است
کاین مطلع از مجرّد حسن آفریده است
عالم فروزی رخ تو تا بدید صبح
بر خود ز رشک روی تو جامه دریده است
ابروت حاجبی ست که بالین ناتوان
پیوسته در ملازمتش قد خمیده است
بی وجه نیست سرکشی زلف تو بدین
سر سوی آفتاب چه در خور کشیده است
عشقت عزیز ماست گرم خون خورد بهل
کاو را دلم به خون جگر پروریده است
عکسی مگر ز عارض تو بر زمین فتاد
کآتش چنین ز خرمن گل بر دمیده است
هرگه که عشوه ای ز سر ناز می دهی
جان می ستانی از من و دل باز می دهی
آن را که باد از سر زلفش خبر برد
زان بو که با خود آورد از خود به در برد
چون تنگ نبود این دل شوریده ام که او
پیوسته با خیال دهانت به سر برد
خطّ تو را که زلف کند تربیت به حُسن
ناچار همچو زلف تو سر بر قمر برد
در زیر اشک غرقه شود رشته گهر
گر باد از حدیث تو او را خبر برد
عشقت ز در درآمد و گفتا به عقل گو
تا رخت از این سرای به جای دگر برد
بر چشم و روش باز زند هر که پیش دوست
از اشک دیده گوهر و از چهره زر برد
بی آب گشت چشمم ازین روی آمده ست
کز نوک کلک خواجه به دامن گهر برد
آن میری که شُست گرد ستم از رخ زمین
فرمان دِه ممالک دولت غیاث دین
رادی که ملک پارس به یک ره خراب شد
تا ابر از نوال کفَش کامیاب شد
دهر از تف حرارت اندوه باز رست
تا در دهان ملک ز کلکلش لعاب شد
بر فرق حاسدانش چو بر گردن عدو
خورشید تاب داده بسان طناب شد
در دور او چو مست می ایمن شدش جهان
از جام غصّه کاسه گردون خراب شد
چون لطف خواجه بر رخ دولت فکند چشم
در جویبار دولت از آن لحظه آب شد
ای صاحبی که از سخطت دیده فتن
چون بخت بدسگال تو دایم به خواب شد
نقّاشی اش بجز غضبت کس نکرده بود
هر شب که از شفق رخ گردون خضاب شد
از زخم چنگ معدلتت زهره بی دف است
خیزد ز بحر کف و تو را بحر در کف است
درّی که هفت چرخ بدان افتخار کرد
بر خاک آستان تو دولت نثار کرد
اسرار چرخ را همه در چشم روزگار
رای تو بر زبان قلم آشکار کرد
کلک دبیر تو به دو انگشت برگشود
هر عقده ای که پنجه دهر استوار کرد
در بحر دست تو دهنش پر دُر است از آنک
هندو نکو تواند غوص بحار کرد
از خاک آستان تو خورشید سرمه ساخت
وز نعل مرکب تو فلک گوشوار کرد
اندر کنار تُست عروس سعادتی
کافلاک بهر او همه عمر انتظار کرد
آثار آن یقین که بماند به روزگار
ز آنها که دست حکم تو با روزگار کرد
خود را چو پیش رای تو خور بر زمین فکند
رای تو گفت سایه نشاید برین فکند
آن را که دست مرحمتت بود بر سرش
هرگز کلاه بخت نفرسود بر سرش
مانند آتش از غضبت جان بدسگال
سوزد گهی و گاه رود دود بر سرش
قدرت فراز چرخ نهاد اوّلین قدم
وی بس قدم که باز بپیمود بر سرش
نُه قبّه بود طارم ایوان چرخ را
قدر تو قبّه ای دگر افزود بر سرش
زان اطلسی که جامه قدر تو دوختند
این یک کلاه وار فلک بود بر سرش
شد گرم طبع چرخ ز مهر تو وز شفق
لطف تو صندل شفقت سود بر سرش
بر ما چو نیکویی نشود جز به دست تو
بدحال ماند ار نروی زود بر سرش
ذات تو را که در صفتش عقل گشت پست
نه در خورای فکرت و رای من است
کو سروری که بر در تو بنده وار نیست
جایی که چرخ را ز غلامیت عار نیست
فرماندهی که ملک جهان در ازل قضا
با تو فکند و گفت مرا با تو هیچ کار نیست
تو آن مدبّری که بجز پیک فکرتت
کس را درون پرده تقدیر بار نیست
تا اقتباس قدر ز جاه تو می کند
بنگر سپهر را که یکی از هزار نیست
در دهر تا جهان وقار تو شد پدید
هرگز نگفت کس که جهان پایدار نیست
جان با لطافت تو دمِ طبع می زند
در چشم عقل زین رو هیچش وقار نیست
از تو زمانه بس که گرفته است اعتبار
لیکن زمانه را بَر تو اعتبار نیست
در آفتاب حادثه بگداخت پیکرم
ای آفتاب ملک فکن سایه بر سرم
ای صاحب زمانه زمانت خجسته باد
با عدل تو زمانه ز آفات رسته باد
آن کاو چو صبح خدمتت از کوکبه نخاست
چون شام در پلاس به ماتم نشسته باد
گر چرخ بی مثال تو دارد امید حکم
در چاه یاس دلوِ امیدش گسسته باد
از خاک ظلم غمزه ملک تو رفته باد
وز گرد درد چهره تو پاک شسته باد
چون قلب خصم گرمی بازار آفتاب
پیش فروغ خنجر رایت شکسته باد
اندر طویله گاه اسیران حکم تو
این توسن زمانه پدرام بسته باد
هر گل که بشکفد ز گلستان دولتت
در چشم دشمنان تو چون خار رسته باد
تا رکن جسم آتش و آب است و خاک و باد
فرمان تو روان شده در چشم ملک باد
شمارهٔ ۱: عید نوروز است و عالم سبز و خندان گشته استشمارهٔ ۳ - هفت رنگ: باز از شکوفه گشت فضای چمن سپید
اطلاعات
وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: ترکیب بند
منبع اولیه: سید محمدرضا شهیم
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
کس مثل حسن مطلع خطّت ندیده است
کاین مطلع از مجرّد حسن آفریده است
هوش مصنوعی: هیچ کس مانند حسن زیبایی تو را ندیده است، زیرا این زیبایی به طور ویژه و منحصر به فرد از خود حسن خلق شده است.
عالم فروزی رخ تو تا بدید صبح
بر خود ز رشک روی تو جامه دریده است
هوش مصنوعی: وقتی صبح چهره تو را دید، از حسرت زیباییات رنگش پریده و لباسش را چاک زده است.
ابروت حاجبی ست که بالین ناتوان
پیوسته در ملازمتش قد خمیده است
هوش مصنوعی: ابرویت مانند پردهای است که بر سر بالین کسی که ناتوان است، همیشه سایه افکنده و سرش را خم کرده است.
بی وجه نیست سرکشی زلف تو بدین
سر سوی آفتاب چه در خور کشیده است
هوش مصنوعی: بیدلیل نیست که زلف تو اینگونه به سمت آفتاب میکشد، انگار چیزی در خور آن دارد.
عشقت عزیز ماست گرم خون خورد بهل
کاو را دلم به خون جگر پروریده است
هوش مصنوعی: عشق تو برای ما ارزشمند و عزیز است، حتی اگر به ما آسیب بزند. قلب من از عشق و غم پر شده است.
عکسی مگر ز عارض تو بر زمین فتاد
کآتش چنین ز خرمن گل بر دمیده است
هوش مصنوعی: آیا عکسی از چهره تو بر زمین افتاده که اینقدر آتش و گرما از گلها برمیخیزد؟
هرگه که عشوه ای ز سر ناز می دهی
جان می ستانی از من و دل باز می دهی
هوش مصنوعی: هر بار که با ناز و ادا توجهی به من میکنی، جانم را میگیری و دل من را به دست میآوری.
آن را که باد از سر زلفش خبر برد
زان بو که با خود آورد از خود به در برد
هوش مصنوعی: کسی که باد از موهایش خبر میبرد، بویی را که با خود دارد به دیگران منتقل میکند و از خود دور نمیکند.
چون تنگ نبود این دل شوریده ام که او
پیوسته با خیال دهانت به سر برد
هوش مصنوعی: از آنجا که دل شیدای من هیچگاه تنگ و محدود نیست، او همواره با یاد لبهای تو زندگی میکند.
خطّ تو را که زلف کند تربیت به حُسن
ناچار همچو زلف تو سر بر قمر برد
هوش مصنوعی: خطی که تو با زلفت به زیبایی میکشی، بیگمان مانند زلف تو وقتی که به طرف قمر بلند میشود، زیبا و دلنواز است.
در زیر اشک غرقه شود رشته گهر
گر باد از حدیث تو او را خبر برد
هوش مصنوعی: اگر اشکها به شدت بریزد، گوهرهای گرانبهایی زیر آن پنهان میشوند. مگر اینکه باد، خبر از داستان تو به او برساند.
عشقت ز در درآمد و گفتا به عقل گو
تا رخت از این سرای به جای دگر برد
هوش مصنوعی: عشق تو از در وارد شد و گفت به عقل که به او بگو تا از این خانه به جای دیگری برود.
بر چشم و روش باز زند هر که پیش دوست
از اشک دیده گوهر و از چهره زر برد
هوش مصنوعی: هر کسی که با چشم و روی باز در حضور دوست اشک بریزد، گویی که از چشمانش مروارید و از چهرهاش طلا برمیدارد.
بی آب گشت چشمم ازین روی آمده ست
کز نوک کلک خواجه به دامن گهر برد
هوش مصنوعی: چشمم از فقدان آب بیتاب شده است، زیرا از نوک قلم استاد، مرواریدهایی به دامن کشیده شده است.
آن میری که شُست گرد ستم از رخ زمین
فرمان دِه ممالک دولت غیاث دین
هوش مصنوعی: ای آن کسی که با آمدنت ظلم و ستم را از زمین پاک میکنی، به فرمان و قدرتت، کشورها را زیر سایهی عدل و یاری دین قرار بده.
رادی که ملک پارس به یک ره خراب شد
تا ابر از نوال کفَش کامیاب شد
هوش مصنوعی: ملک پارس به یکباره از بین رفت، تا اینکه ابر از نعمت وجود او بهرهمند شد.
دهر از تف حرارت اندوه باز رست
تا در دهان ملک ز کلکلش لعاب شد
هوش مصنوعی: دنیا به دلیل گرمای اندوه به آرامش رسیده و حالا به جای غم و غصه، رنگ و لعاب خوشی و نشاط در زندگی ظاهر شده است.
بر فرق حاسدانش چو بر گردن عدو
خورشید تاب داده بسان طناب شد
هوش مصنوعی: خورشید که نماد روشنی و قدرت است، بر سر حسودان چون بر گردن دشمنان درخشش میکند و حضورش مثل طنابی است که استحکام و استقامت را نشان میدهد. این تصویر به نوعی قدرت و تسلط شخص را بر حسادتها و دشمنیها بیان میکند.
در دور او چو مست می ایمن شدش جهان
از جام غصّه کاسه گردون خراب شد
هوش مصنوعی: در اطراف او مانند کسی مست و خوشحال شده است، و به خاطر آن، دنیا از اندوهش سیراب شده و تمام نظم جهان به هم ریخته است.
چون لطف خواجه بر رخ دولت فکند چشم
در جویبار دولت از آن لحظه آب شد
هوش مصنوعی: زمانی که مهربانی و لطف آقایی بر چهرهی قدرت و دولت تابید، چشمانم به جویبار دولت دوخته شد و از آن لحظه، همه چیز بر خود آب شد و به آرامش رسید.
ای صاحبی که از سخطت دیده فتن
چون بخت بدسگال تو دایم به خواب شد
هوش مصنوعی: ای کسی که از خشم تو، دنیای بیداری از خواب بیخبر مانده و به خواب رفته، چون بخت بدی که همیشه در تلاش است.
نقّاشی اش بجز غضبت کس نکرده بود
هر شب که از شفق رخ گردون خضاب شد
هوش مصنوعی: هیچ کس جز خشم تو، زیبایی چهره شب را به تصویر نکشیده بود، هر شب که رنگ غروب به آسمان میپاشید.
از زخم چنگ معدلتت زهره بی دف است
خیزد ز بحر کف و تو را بحر در کف است
هوش مصنوعی: از زخم زخمزنی تو که به مثابهی چنگ (یک ساز) است، احساس ناامیدی میکند، زیرا تو از دریا (دریای زندگی) بهدست میآوری، اما در حقیقت خودت دریا را در دستانت داری.
درّی که هفت چرخ بدان افتخار کرد
بر خاک آستان تو دولت نثار کرد
هوش مصنوعی: گوهری که هفت آسمان به آن افتخار کردند، بر خاک پای تو نثار شده است.
اسرار چرخ را همه در چشم روزگار
رای تو بر زبان قلم آشکار کرد
هوش مصنوعی: تمام اسرار و رموز زندگی و زمان، با توجه به نظر تو و از طریق نوشتهها و قلم، برای دیگران به وضوح نمایان شده است.
کلک دبیر تو به دو انگشت برگشود
هر عقده ای که پنجه دهر استوار کرد
هوش مصنوعی: قلم معلم تو با دو انگشت هر مشکلی را که زمان بر رویش فشار آورده، باز کرد.
در بحر دست تو دهنش پر دُر است از آنک
هندو نکو تواند غوص بحار کرد
هوش مصنوعی: در عمق دریا، دستان تو مثل گنجی پر از جواهر است، چون تنها یک هندی خوب میتواند به عمق دریا برود و گنجهای آن را پیدا کند.
از خاک آستان تو خورشید سرمه ساخت
وز نعل مرکب تو فلک گوشوار کرد
هوش مصنوعی: از خاک درگاه تو خورشید رنگ سیاه گرفت و از نعل اسب تو آسمان گوشوارهای ساخت.
اندر کنار تُست عروس سعادتی
کافلاک بهر او همه عمر انتظار کرد
هوش مصنوعی: در کنار تو، عروسی از خوشبختی وجود دارد که سالها برای به دست آوردن او انتظار کشیده شده است.
آثار آن یقین که بماند به روزگار
ز آنها که دست حکم تو با روزگار کرد
هوش مصنوعی: آثاری که از یقین و صداقت به جا میمانند، در مقایسه با کسانی که تحت تاثیر شانس و پیشامدهای زندگی قرار میگیرند، ارزش بیشتری دارند.
خود را چو پیش رای تو خور بر زمین فکند
رای تو گفت سایه نشاید برین فکند
هوش مصنوعی: اگر خود را به تو تقدیم کنم، باید آن را به زمین بیندازم، چون نظر تو میگوید که سایهای بر این زمین نمیگذارم.
آن را که دست مرحمتت بود بر سرش
هرگز کلاه بخت نفرسود بر سرش
هوش مصنوعی: آن کسی که تحت حمایت و لطف تو قرار دارد، هیچگاه بدشانسی و عدم موفقیت در زندگی او را نخواهد آزار داد.
مانند آتش از غضبت جان بدسگال
سوزد گهی و گاه رود دود بر سرش
هوش مصنوعی: غضب تو همچون آتش است که جان افراد بدجنس را میسوزاند و گاهی از سر آنها دود بلند میشود.
قدرت فراز چرخ نهاد اوّلین قدم
وی بس قدم که باز بپیمود بر سرش
هوش مصنوعی: قدرت به اوج آسمانها رسید و نخستین قدم او را بر زمین گذاشت و این قدم باعث شد که او دوباره بر قلههای بلند قرار گیرد.
نُه قبّه بود طارم ایوان چرخ را
قدر تو قبّه ای دگر افزود بر سرش
هوش مصنوعی: در دنیای عظیم و بیپایان، آسمان و زمین به مانند یک ایوان بزرگ هستند و هر انسانی، به ویژه تو، به گونهای به این عظمت افزودهای که به زیبایی و شکوه آن میافزاید.
زان اطلسی که جامه قدر تو دوختند
این یک کلاه وار فلک بود بر سرش
هوش مصنوعی: از پارچهای که برای تو تهیه شده بود، آن اطلسی که خاصیت و زیبایی تو را دارد، این کلاهی که بر سرش است، نشاندهندهی بزرگی و مقام فلک میباشد.
شد گرم طبع چرخ ز مهر تو وز شفق
لطف تو صندل شفقت سود بر سرش
هوش مصنوعی: با عشق تو، طبیعت داغ و گرم شده است و از مهربانی تو، نسیم لطیف شفقت به سرش میوزد.
بر ما چو نیکویی نشود جز به دست تو
بدحال ماند ار نروی زود بر سرش
هوش مصنوعی: اگر به ما خوبی نرسانی، حالمان بد خواهد بود. پس اگر زودتر نروی، وضعیت بهتری خواهیم داشت.
ذات تو را که در صفتش عقل گشت پست
نه در خورای فکرت و رای من است
هوش مصنوعی: وجود تو، که در صفاتش عقل به درجهای نازل میرسد، فراتر از درک و فکر من است.
کو سروری که بر در تو بنده وار نیست
جایی که چرخ را ز غلامیت عار نیست
هوش مصنوعی: کسی هست که در حضور تو، همچون یک بنده و شایسته، جایگاهی نداشته باشد. جایی که به خاطر مقام و عظمت تو، دوری بر از غلامی نیست.
فرماندهی که ملک جهان در ازل قضا
با تو فکند و گفت مرا با تو هیچ کار نیست
هوش مصنوعی: فرماندهای که در ابتدا سرنوشت جهان را با تو رقم زد و گفت که هیچ رابطهای با تو ندارد.
تو آن مدبّری که بجز پیک فکرتت
کس را درون پرده تقدیر بار نیست
هوش مصنوعی: تو آن شخص دانا و با تدبیری هستی که هیچ کس جز پیام تفکر و اندیشهات نمیتواند به راز و رموز سرنوشت پی ببرد.
تا اقتباس قدر ز جاه تو می کند
بنگر سپهر را که یکی از هزار نیست
هوش مصنوعی: به دقت نگاه کن به آسمان و ستارهها، زیرا وقتی که تو در جایگاهی برتر قرار داری، میتوانی به راحتی ارزش خود را درک کنی و بفهمی که در میان این همه ستاره، تو منحصر به فرد هستی.
در دهر تا جهان وقار تو شد پدید
هرگز نگفت کس که جهان پایدار نیست
هوش مصنوعی: در طول زمان، وقتی که ثبات و وقار تو نمایان شد، هیچکس نگفته است که جهان دوام ندارد.
جان با لطافت تو دمِ طبع می زند
در چشم عقل زین رو هیچش وقار نیست
هوش مصنوعی: روح من به لطافت تو زندگی میبخشد و در نظر عقل جایی برای آرامش و وقار ندارد.
از تو زمانه بس که گرفته است اعتبار
لیکن زمانه را بَر تو اعتبار نیست
هوش مصنوعی: زمانه به خاطر تو اهمیت و ارزش زیادی پیدا کرده است، اما تو خودت برای زمانه ارزشی قائل نیستی.
در آفتاب حادثه بگداخت پیکرم
ای آفتاب ملک فکن سایه بر سرم
هوش مصنوعی: در نور آفتاب، جسمم تحت فشار حوادث داغ شده است. ای آفتاب، در زندگیام به من کمک کن و سایهات را بر سرم برافراز.
ای صاحب زمانه زمانت خجسته باد
با عدل تو زمانه ز آفات رسته باد
هوش مصنوعی: ای صاحب زمان، امیدوارم دوران تو خوش باشد. با وجود عدل و انصاف تو، دنیا از آسیبها و بلاها در امان بماند.
آن کاو چو صبح خدمتت از کوکبه نخاست
چون شام در پلاس به ماتم نشسته باد
هوش مصنوعی: آن کس که به صبح خدمت تو نمیآید و از مقام و جایگاه خود کم نمیکند، مانند کسی است که در شب به خاطر غم و اندوه، در لباس عزا نشسته است.
گر چرخ بی مثال تو دارد امید حکم
در چاه یاس دلوِ امیدش گسسته باد
هوش مصنوعی: اگر چرخ زمان به تو امید داشته باشد، در چاه ناامیدی، دلو حفرهاش به امید قطع خواهد شد.
از خاک ظلم غمزه ملک تو رفته باد
وز گرد درد چهره تو پاک شسته باد
هوش مصنوعی: از سرما و ظلمتی که غم به وجود میآورد، بادها تو را دور کرده و از غم و درد، چهرهات پاک و زلال شده باشد.
چون قلب خصم گرمی بازار آفتاب
پیش فروغ خنجر رایت شکسته باد
هوش مصنوعی: وقتی دل دشمن گرم و پرشور است، مانند آفتابی که در بازار میتابد، در برابر درخشش خنجر شکستخوردهای قرار میگیرد.
اندر طویله گاه اسیران حکم تو
این توسن زمانه پدرام بسته باد
هوش مصنوعی: در فضایی که افراد به نوعی در قید و بند هستند، توسن زمانه به دلخواه و اراده تو حرکت میکند.
هر گل که بشکفد ز گلستان دولتت
در چشم دشمنان تو چون خار رسته باد
هوش مصنوعی: هر بار که یکی از زیباییهای تو در زندگی نمایان میشود، دشمنان تو آن را مانند خاری میبینند که در چشمشان رفته است.
تا رکن جسم آتش و آب است و خاک و باد
فرمان تو روان شده در چشم ملک باد
هوش مصنوعی: جسم انسان از چهار عنصر اصلی آتش، آب، خاک و باد تشکیل شده است، و این عناصر تحت فرمان تو هستند و در دنیای خیال به اجرا در میآیند.