شمارهٔ ۲۱
دلم متاب که هجران سینه تاب بس است
چه دورم از رخ خوبت همین عذاب بس است
بدان دو حلقه که حلق دلم همی تابی
چو جان ز حلق برآمد دگر متاب بس است
درون حلقه دلم تابه کی ز خون جگر
بیاورید کبابی مرا شراب بس است
هنوز با غم و بخت بدم قرین گرچه
مرا ز دوری رویت ز خورد و خواب بس است
شب وصال تو گو مه متاب بر گردون
به ماهتاب چه حاجت که آفتاب بس است
غمت به قصد خرابی جان کمر در بست
چو کرد خانه معمور دل خراب بس است
محیط و قلزم سوز جلال را نکشد
نه آتشی ست که او را دو قطره آب بس است
اطلاعات
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: سید محمدرضا شهیم
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
دلم متاب که هجران سینه تاب بس است
چه دورم از رخ خوبت همین عذاب بس است
هوش مصنوعی: دل من نتاب که دوری و جدایی، سینهام دیگر تحملش را ندارد. دوری از چهره زیبایت همین اندازه عذاب برای من کافی است.
بدان دو حلقه که حلق دلم همی تابی
چو جان ز حلق برآمد دگر متاب بس است
هوش مصنوعی: بدان که دو حلقهای که دل من به آن میچرخد همچون جان من است. وقتی که از حلقه خارج شدی، دیگر برنگرد. این کافی است.
درون حلقه دلم تابه کی ز خون جگر
بیاورید کبابی مرا شراب بس است
هوش مصنوعی: در دل من تا کی باید از درد و ناراحتی بگویم و زجر بکشم؟ دیگر نیازی به درد و مشقت نیست، یک جام شراب برایم کافی است.
هنوز با غم و بخت بدم قرین گرچه
مرا ز دوری رویت ز خورد و خواب بس است
هوش مصنوعی: باید بگویم که هنوز با غم و سرنوشت بد خود مرتبط هستم، حتی اگر دوری تو باعث شود که خواب و خوراک برایم کافی باشد.
شب وصال تو گو مه متاب بر گردون
به ماهتاب چه حاجت که آفتاب بس است
هوش مصنوعی: در شب وصال تو، ای ماه، نیازی نیست که به آسمان بتابی، زیرا نور آفتاب خود کافی است.
غمت به قصد خرابی جان کمر در بست
چو کرد خانه معمور دل خراب بس است
هوش مصنوعی: غم تو به اندازهای عمیق و ویرانگر است که میتوانم کمر را برای تحمل آن ببندم. حالا که دل من به وضعیت خراب و ویران درآمده، دیگر نیازی به خرابتر کردن نیست.
محیط و قلزم سوز جلال را نکشد
نه آتشی ست که او را دو قطره آب بس است
هوش مصنوعی: محیط و دریای سوزان جلال نمیتواند او را نابود کند؛ چرا که حتی دو قطره آب برای او کافی است.