شمارهٔ ۵
گلبن روضه دل سرو گلستان روان
غنچه باغ طرب میوه شایسته جان
طفل محروم شکسته دل بیچاره من
کام نادیده به ناکام برون شد ز جهان
مردم دیده از او حظّ نظر نادیده
تا که از پیش نظر همچو پری گشت نهان
گر کنم گریه مکن عیب که بی یوسف مصر
چشم یعقوب بود روز و شب از غم گریان
این چه زخمست که جز گریه ندارد مرهم
و این چه دردست که جز ناله ندارد درمان
هردم افشانمش از چشم چو دریا بر خاک
دامنی دُر که نظیرش نبود در عمّان
تا بود در سر من چشم و زبان در دهنم
نرود نقش وی از چشمم نامش ز زبان
دلم این بار چنان سوخت که گر خاک شوم
در غبار من از این حال توان یافت نشان
خانه ما که چو فردوس برین روشن بود
مدّتی رفت که تاریکترست از زندان
خانه دل که در او منزل شادی بودی
رفت عمری که بجز غم نرسیدش مهمان
دل از این درد عجب دارم اگر جان ببرد
کشتی این نوبت از این ورطه نیاید به کران
خیز بیرون رو از این کلبه احزان دو سه روز
بلبل از باغ ضروری برود وقت خزان
هرچه آید به سر ما همه از حکم قضاست
پس شکایت نتوان کرد ز بیداد زمان
اطلاعات
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: چکامه
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
گلبن روضه دل سرو گلستان روان
غنچه باغ طرب میوه شایسته جان
هوش مصنوعی: باغ گل به دل از زیبایی پر شده و سروهایش درخشان است. گلها و غنچهها شادی و نشاط باغ را به همراه دارند و میوههای آن برای روح انسان مناسب و لذیذ هستند.
طفل محروم شکسته دل بیچاره من
کام نادیده به ناکام برون شد ز جهان
هوش مصنوعی: کودک بیچاره و دلbroken من، که از همه چیز محروم است، آرزوهایش به ناکامی ختم شد و از این دنیا رفت.
مردم دیده از او حظّ نظر نادیده
تا که از پیش نظر همچو پری گشت نهان
هوش مصنوعی: مردم از زیبایی او لذت میبرند، اما خود او به گونهای پنهان شده که دیدنش ممکن نیست؛ مانند پری که ناگهان ناپدید میشود.
گر کنم گریه مکن عیب که بی یوسف مصر
چشم یعقوب بود روز و شب از غم گریان
هوش مصنوعی: اگر گریه کنم، اشکالی ندارد؛ چون چشم یعقوب به خاطر غیبت یوسف دائماً در حال گریه است، روز و شب.
این چه زخمست که جز گریه ندارد مرهم
و این چه دردست که جز ناله ندارد درمان
هوش مصنوعی: این چه جراحتی است که فقط با گریه تسکین مییابد و این چه دردی است که جز با ناله هیچ راهی برای بهبود ندارد.
هردم افشانمش از چشم چو دریا بر خاک
دامنی دُر که نظیرش نبود در عمّان
هوش مصنوعی: هر لحظه مانند دریا که بر زمین میبارد، اشکهایم را میریزم، اشکی گرانبها که در هیچکجا چون آن پیدا نمیشود.
تا بود در سر من چشم و زبان در دهنم
نرود نقش وی از چشمم نامش ز زبان
هوش مصنوعی: تا زمانی که چشم و زبان در اختیار من هستند، تصویر او از دیدم دور نمیشود و نامش از زبانم نمیرود.
دلم این بار چنان سوخت که گر خاک شوم
در غبار من از این حال توان یافت نشان
هوش مصنوعی: دل من به قدری سوخته است که اگر به خاک تبدیل شوم، حتی در میان گرد و غبار، بازم نمیتوانم از این حالت رهایی پیدا کنم.
خانه ما که چو فردوس برین روشن بود
مدّتی رفت که تاریکترست از زندان
هوش مصنوعی: خانه ما که روزگاری مانند بهشت روشن و شاداب بود، اکنون مدتی است که تاریکتر از زندان شده است.
خانه دل که در او منزل شادی بودی
رفت عمری که بجز غم نرسیدش مهمان
هوش مصنوعی: خانهای که زمانی محل شادی و خوشحالی بود، حالا خالی شده و عمرش به پایان رسیده، و تنها مهمانش غم و اندوه است.
دل از این درد عجب دارم اگر جان ببرد
کشتی این نوبت از این ورطه نیاید به کران
هوش مصنوعی: من از این درد عجیب که دارم دلخورم. اگر جانم برود، کشتی این بار از این دریای طوفانی به ساحل نمیرسد.
خیز بیرون رو از این کلبه احزان دو سه روز
بلبل از باغ ضروری برود وقت خزان
هوش مصنوعی: از این کلبه غم و اندوه بیرون بیا و چند روزی را به نشاط بگذران؛ بلبل هم که در باغ شاداب است، در فصل خزان میرود.
هرچه آید به سر ما همه از حکم قضاست
پس شکایت نتوان کرد ز بیداد زمان
هوش مصنوعی: هر چیزی که برای ما پیش میآید، همه تحت تأثیر تقدیر و سرنوشت است. بنابراین، نمیتوان از ظلم و سختیهای زمان شکایت کرد.