گنجور

شمارهٔ ۴

از آتش غم هجرم به سر برآید دود
هزار چشمه خونم ز چشمها بگشود
ز دست این فلک شوخ چشم بی آزرم
که کرد باز مرا روزگار کور و کبود
قسم به خاک عزیزان که تا ز مادر دهر
من ضعیف بلا دیده آمدم به وجود
ندیده ام ز جهان جز جفا و جور و ستم
نبوده ام ز زمانه زمانکی خشنود
ببرد یک سره از من شکیب و صبر و قرار
ز درد بر دل من هر زمان غمی افزود
بسوخت جان جهانی ازین ستم بر من
هر آنکه دید مرا در جهان همی بخشود
به هر که دل بنهادم دلم بسوخت به درد
به هرکه در نگرستم ز چشم من بربود
چه گویم اینکه درین واقعه به من چه رسید
که دید روز چنین در جهان بگو که شنود
وزید باد فنا و ربود گل ز برم
نماند طاقت و جانم ز خار غم فرسود
ز بخت بد که مرا بود اصل مادر زاد
به زجر چهره بختم بکرد خون آلود
نگار مهوش من نور دیده سلطان بخت
که در زمانه به شکل و شمایل تو نبود
برفت و جان جهان را به داغ هجر بخست
وداع کرد و مرا از دو دیده خون پالود
به حسرتش ز جهان برد و در مغاک انداخت
دریغ آن صنم گلعذار سیم وجود
نداشت یک نفس از شادی زمانه نصیب
نه یک زمان غمش از خاطر حزین بزدود
نه از زمانه بدمهر مهربانی دید
نه یک نفس به همه عمر خویشتن آسود
زهی زمانه بدعهد شوخ ناهموار
تو را به غیر جفا شیوه خود بگو که چه بود
نجسته مهر ز روی بتان چون خورشید
نکرد رحم به دلهای تنگ غم فرسود
کدام نرگس رعنا به آب جان پرورد
که عاقبت سر او را به داس غم ندرود
کدام سرو سهی را به ناز برنکشید
که هم به ارّه قهرش نیاورد به سجود
طبیب ناصح و یاران همدمم گویند
به صبر کوش که جز صبر چاره نیست و نبود
ندا رسید که ای بلبلان شوریده
چو گل ز دست ربودت زمانه ناله چه سود
رضا رضای خداوند و بندگان تسلیم
بده تو صبر جزیلم به محنت ای معبود
ببرد مونس جان را به زجر از بر من
بکرد شادی عالم ز پیش ما بدرود
اگر از درد برآرم هزار ناله چو چنگ
وگر ز سوز بسوزم به داغ غم چون عود
به هرچه حکم کنی حاکمی و ما بنده
فدای راه رضا کرده ایم بود و وجود
هرآنکه روح به قالب رسیدش از افلاک
به عاقبت ز وجودش مفارقت فرمود
اگر تو سر طلبی سر فدای راهت باد
وگر تو جان بستانی جهان و جان موجود
ببخش بارخدایا مرا به رحمت خویش
اگرچه نیست امیدم به طالع مسعود
بسیست بار گنه بر دل ستمکش من
بود که عاقبت کار ما شود خشنود
گناهکارم و مجرم به درگه لطفت
امید آنکه نباشم به حضرتت مردود
مرادم ار ندهد در جهان نمی طلبم
مرا وصال تو باشد ز عالمی مقصود

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: چکامه

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

از آتش غم هجرم به سر برآید دود
هزار چشمه خونم ز چشمها بگشود
هوش مصنوعی: از درد و غم دوری کسی، غم و اندوهی به وجود آمده که مانند دودی از آتش به بیرون می‌آید. این درد باعث می‌شود که اشک‌هایم مانند چشمه‌ای از خون یا حسرت بریزد.
ز دست این فلک شوخ چشم بی آزرم
که کرد باز مرا روزگار کور و کبود
هوش مصنوعی: از دست این سرنوشت بی‌رحم و تندخو خسته‌ام که مرا در روزگار سخت و دردناک قرار داده است.
قسم به خاک عزیزان که تا ز مادر دهر
من ضعیف بلا دیده آمدم به وجود
هوش مصنوعی: به خاک گرانبهای کسانی که دوستشان دارم قسم می‌خورم که از زمانی که به دنیا آمده‌ام، در زندگی با درد و رنج‌های زیادی مواجه شده‌ام.
ندیده ام ز جهان جز جفا و جور و ستم
نبوده ام ز زمانه زمانکی خشنود
هوش مصنوعی: من در این دنیا جز بدی و ظلم چیزی ندیده‌ام و در طول عمرم هرگز از زمانه راضی نبوده‌ام.
ببرد یک سره از من شکیب و صبر و قرار
ز درد بر دل من هر زمان غمی افزود
هوش مصنوعی: یکباره شکیبایی و آرامشم را از من گرفت و درد همیشه بر دلم غم جدیدی اضافه می‌کند.
بسوخت جان جهانی ازین ستم بر من
هر آنکه دید مرا در جهان همی بخشود
هوش مصنوعی: جان تمامی انسان‌ها به خاطر این ظلمی که بر من رفته، به آتش نشسته است. هر کسی که مرا در زندگی دید، به من رحم کرده است.
به هر که دل بنهادم دلم بسوخت به درد
به هرکه در نگرستم ز چشم من بربود
هوش مصنوعی: به هر کسی که علاقه‌مند شدم، دلم آتش گرفت و به او آسیب دید. و به هر کسی که نگاه کردم، او از چشم من دور شد.
چه گویم اینکه درین واقعه به من چه رسید
که دید روز چنین در جهان بگو که شنود
هوش مصنوعی: چه بگویم از اینکه در این ماجرا چه بر سرم آمده است، وقتی که روزگار چنین وضعی را در جهان دیده‌ام، بگو تا دیگران بشنوند.
وزید باد فنا و ربود گل ز برم
نماند طاقت و جانم ز خار غم فرسود
هوش مصنوعی: باد فنا وزید و گل زیبایم را از کنارم برد. دیگر طاقت ندارم و جانم از غم و دردهای زندگی خسته و فرسوده شده است.
ز بخت بد که مرا بود اصل مادر زاد
به زجر چهره بختم بکرد خون آلود
هوش مصنوعی: از بدشانسی من، که به صورت طبیعی از مادرم به ارث برده‌ام، با درد و زحمت، چهره‌ام به حالت خون آلودی درآمده است.
نگار مهوش من نور دیده سلطان بخت
که در زمانه به شکل و شمایل تو نبود
هوش مصنوعی: عشق من که زیبایی‌اش مانند هیچ کس دیگری نیست، برای من همچون نوری است که در زندگی‌ام می‌درخشد و به من امید و خوشبختی می‌بخشد.
برفت و جان جهان را به داغ هجر بخست
وداع کرد و مرا از دو دیده خون پالود
هوش مصنوعی: او رفت و با خود داغ جدایی را به دنیا بخشید، از من وداع کرد و چشمانم را از اشک پر کرد.
به حسرتش ز جهان برد و در مغاک انداخت
دریغ آن صنم گلعذار سیم وجود
هوش مصنوعی: حسرت او به قدری عمیق بود که باعث شد از دنیای موجود جدا شود و در اعماق ناامیدی فرو برود. ای کاش آن معشوق زیبا با ویژگی‌های فریبنده‌اش وجود داشت.
نداشت یک نفس از شادی زمانه نصیب
نه یک زمان غمش از خاطر حزین بزدود
هوش مصنوعی: او هرگز از زندگی شادکامی نصیبی نبرد و حتی برای یک لحظه هم نتوانست غم‌هایش را از دل خود دور کند.
نه از زمانه بدمهر مهربانی دید
نه یک نفس به همه عمر خویشتن آسود
هوش مصنوعی: نه از دنیا محبت و نیکی دیدم و نه یک لحظه در تمام عمرم آرامش داشتم.
زهی زمانه بدعهد شوخ ناهموار
تو را به غیر جفا شیوه خود بگو که چه بود
هوش مصنوعی: به چه روزگار بی‌وفا و نازک‌خویی برمی‌خوریم! ای زمانه‌ی پر اشکال، به غیر از ستم و بدعهدی، با تو چه رفتاری می‌توان داشت؟
نجسته مهر ز روی بتان چون خورشید
نکرد رحم به دلهای تنگ غم فرسود
هوش مصنوعی: پرتو محبت و زیبایی از چهره معشوقان همچون نور خورشید می‌تابد و درد و رنج دل‌های غم‌زده را درک نمی‌کند و رحم به آنها نمی‌آورد.
کدام نرگس رعنا به آب جان پرورد
که عاقبت سر او را به داس غم ندرود
هوش مصنوعی: کدام نرگس زیباست که با آب زندگی پرورش یافته و در نهایت سرنوشتش به وسوسه غم دچار نمی‌شود؟
کدام سرو سهی را به ناز برنکشید
که هم به ارّه قهرش نیاورد به سجود
هوش مصنوعی: کدام درخت بلند و زیبایی را به ناز و محبت نشناختند که حتی از اره برای قطع شدنش نیز خسته و ناامید نشود.
طبیب ناصح و یاران همدمم گویند
به صبر کوش که جز صبر چاره نیست و نبود
هوش مصنوعی: دوستان و پزشک خوبم می‌گویند با صبر پیش برو، زیرا جز صبر راهی برای حل مشکلات نیست و راه دیگری وجود ندارد.
ندا رسید که ای بلبلان شوریده
چو گل ز دست ربودت زمانه ناله چه سود
هوش مصنوعی: صدایی آمد که ای بلبلان، وقتی که زمانه شما را از گل‌ها جدا کرده و دلتنگی به سراغتان آمده، چه فایده‌ای دارد که ناله کنید؟
رضا رضای خداوند و بندگان تسلیم
بده تو صبر جزیلم به محنت ای معبود
هوش مصنوعی: خوشنودی و راضی بودن تو، هم برای خداوند و هم برای بندگان او اهمیت دارد. ای معبود، به من صبر و استقامت عطا کن تا در برابر مشکلات و سختی‌ها تسلیم باشم.
ببرد مونس جان را به زجر از بر من
بکرد شادی عالم ز پیش ما بدرود
هوش مصنوعی: دوست و همراه جانم به زور از کنارم رفت و شادی‌های زندگی هم از مقابل چشمانم ناپدید شد.
اگر از درد برآرم هزار ناله چو چنگ
وگر ز سوز بسوزم به داغ غم چون عود
هوش مصنوعی: اگر بخواهم به شدت از درد نالیدنی همچون صدای ساز برآورم، یا اگر از سوزی که در اثر غم دارم، بسوزم و به حالتی شبیه چوب عود درآیم، این احساسات را به نوعی بیان می‌کنم.
به هرچه حکم کنی حاکمی و ما بنده
فدای راه رضا کرده ایم بود و وجود
هوش مصنوعی: هر چیزی که تو تصمیم بگیری، تو حاکم هستی و ما برای خوشنودی تو خود را فدای راهی کرده‌ایم که انتخاب کرده‌ای.
هرآنکه روح به قالب رسیدش از افلاک
به عاقبت ز وجودش مفارقت فرمود
هوش مصنوعی: هر کس که روحش به جسم (قالب) پیوسته، در نهایت از آسمان‌ها به زمین آمده و در پایان عمرش از وجود خود جدا می‌شود.
اگر تو سر طلبی سر فدای راهت باد
وگر تو جان بستانی جهان و جان موجود
هوش مصنوعی: اگر تو در جستجوی چیزی هستی، آماده‌ام تا سرم را برای راهت فدای کنم، و اگر تو بخواهی جانم را بگیری، این جهان و جان من در اختیارت است.
ببخش بارخدایا مرا به رحمت خویش
اگرچه نیست امیدم به طالع مسعود
هوش مصنوعی: خدایا، من را به واسطه رحمت خودت ببخش، هرچند که به خوشبختی خود امیدی ندارم.
بسیست بار گنه بر دل ستمکش من
بود که عاقبت کار ما شود خشنود
هوش مصنوعی: دل من به خاطر گناهانی که بر دوش دارم، بسیار سنگین و ناراحت است، اما در نهایت امیدوارم که سرانجام کارهای ما برای خداوند رضایت‌بخش باشد.
گناهکارم و مجرم به درگه لطفت
امید آنکه نباشم به حضرتت مردود
هوش مصنوعی: من گناهکار هستم و در مقابل رحمت تو احساس می‌کنم که امیدی دارم، امیدوارم که در محضر تو رد نشوم.
مرادم ار ندهد در جهان نمی طلبم
مرا وصال تو باشد ز عالمی مقصود
هوش مصنوعی: اگر مراد و هدفم در زندگی به دست نیاید، دیگر چیزی نمی‌خواهم. تنها هدف من این است که به وصال تو برسم و هیچ چیز دیگری برایم مهم نیست.