گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۷

دارم از آسمان زنگاری
زخمها بر دل و همه کاری
با من اکنون فلک در آن حد است
از جگرخواری و دل‌آزاری
که به او جان دهم به آسانی
او ستاند ز من به دشواری
گفتم از جور چرخ ناهموار
شاید ار وا رهم به همواری
نرم شد استخوانم و نکشید
چرخ پای از درشت رفتاری
گفتم ار بخت خفته خواهد رفت
هم زبونی و هم نگونساری
صور دوم بلند گشت و نکرد
ز اولین خواب میل بیداری
دوش چون رو نهاد خسرو زنگ
سوی این بوستان زنگاری
شب چنان تیره شد که وام گرفت
گویی از روزگار من تاری
سوی خلوت سرای طبع شدم
یابم از غم مگر سبک‌باری
دیدم آن خانه را ز ویرانی
جغد دارد هوای معماری
غم در آنجا مجاور و شادی
گذر آنجا نکرده پنداری
نوعروسان بکر افکارم
همه در دلبری و دلداری
غیرت گلرخان یغمایی
رشگ مه‌طلعتان فرخاری
در زوایای آن نشسته غمین
مهر بر لب ز نغز گفتاری
کرده اندر دهان ضواحکشان
لبشان را ز خنده مسماری
غمزه‌شان را نه شوق خونریزی
طره‌شان را نه میل طراری
زلف مشکینشان برافشانده
گرد بر چهره‌های گلناری
سر و برشان ز گردش ایام
از حلی عاطل از حلل عاری
همه خندان به طنز گفتندم
خوی شرم از جبینشان جاری
چه فتادت که نام ما نبری
چه شد آخر که یاد ما ناری
شکر کز دام عشق آزادی
جستی و رستی از گرفتاری
نیست گر نغز دلبری که در آن
داستان‌های نغز بگذاری
ور کریمی نه سربلند و جواد
که به مدحش سری فرود آری
خود ز ارباب طبع و فضل و هنر
نیست یک تن در این زمان باری
که به او تا جمال بنمائی
از رخ ما نقاب برداری
سرد هنگامه‌ای که یوسف را
نکند هیچکس خریداری
گفتم ای شاهدان گل رخسار
که نبینید زرد رخساری
نیست ز اهل هنر کسی کامروز
به شما باشدش سزاواری
جز صباحی که در سخن او راست
رتبهٔ سروری و سالاری
چاکر اوست جان خاقانی
بنده او روان مختاری
به گهر ز انوری بود انور
آری این نوری است و آن ناری
نیست موسی و معجز قلمش
کرده باطل رسوم سحاری
نیست عیسی و گشته از نفسش
روح در قالب سخن ساری
سخنش دارویی که می‌بخشد
گاه مستی و گاه هشیاری
ای به خلق لطیف وخوی جمیل
مظهر لطف حضرت باری
از زبان و دل تو گوهرناب
ریزد و خیزد این و آن آری
بحر عمان و ابر نیسانند
در گهرزایی و گهرباری
ابلق سرکش سخن داده
زیر ران تو تن به رهواری
لب گشودی زدند عطاران
مهر بر نافه‌های تاتاری
باد هر جا برد ز کوی تو خاک
بگشاید دکان عطاری
آفرین بر بنان و خامهٔ تو
که از آنها چها پدید آری
چار انگشت نی تعالی‌الله
به دو انگشت خود نگهداری
در یکی لحظه بر یکی صفحه
صد هزاران نگار بنگاری
ای وفاپیشه یار دیرینه
که فزون باد با منت یاری
گر ز گردون شکایتی کردم
از جگرریشی و دل‌افکاری
نه ز کم‌ظرفی است و کم‌تابی
نه ز بی‌برگی است و بی‌باری
در حق هاتف این گمان نبری
این سخن را فسانه نشماری
خون دل می‌چکد ازین نامه
گر به دست اندکی بیفشاری
کرده جا بر دلم چو مرکز تنگ
گردش این محیط پرگاری
درد و داغی کزوست بر دل من
شرح آن کی توان ز بسیاری
یکی از دردهای من این است
که سپهرم ز واژگون‌کاری
داده شغل طبابت و زین کار
چاکران مراست بیزاری
من که عار آیدم ز جالینوس
کندم گر به خانه پاکاری
فلک انباز کرده ناچارم
با فرومایگان بازاری
رسد از طعنشان به من گاهی
دل خراشی کهن جگرخواری
اف بر آن سرزمین که طعنه زند
زاغ دشتی به کبک کهساری
من و این شغل دون و آن شرکا
با همه ساختم به ناچاری
چیست سودم ازین عمل دانی
از عزیزان تحمل خواری
در مرض خواجگان ز من خواهند
هم مداوا و هم پرستاری
صد ره از غصه من شوم بیمار
تا یکی‌شان رهد ز بیماری
چون شفا یافت به که باز او را
چشم پوشی و مرده انگاری
که گمان داشت کز تنزل دهر
کار عیسی رسد به بیطاری
هم ز بیطارش نباشد سود
جز پهین خران پرواری
تا زند خنده برق نیسانی
تا کند گریه ابر آزاری
دوستانت به خنده و شادی
دشمنانت به گریه و زاری

اطلاعات

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

دارم از آسمان زنگاری
زخمها بر دل و همه کاری
هوش مصنوعی: دارم از آسمان بارانی از زخم‌ها بر دل و همه‌جا کار سختی.
با من اکنون فلک در آن حد است
از جگرخواری و دل‌آزاری
هوش مصنوعی: اکنون حال من به قدری بد است که آسمان هم به خاطر درد و رنجی که می‌کشم، ناراحت و نگران شده است.
که به او جان دهم به آسانی
او ستاند ز من به دشواری
هوش مصنوعی: من به راحتی جانم را به او می‌دهم، اما او به سختی آن را از من می‌گیرد.
گفتم از جور چرخ ناهموار
شاید ار وا رهم به همواری
هوش مصنوعی: گفتم شاید با تغییرات زندگی و ناملایمات، بتوانم به آرامش و ثبات برسم.
نرم شد استخوانم و نکشید
چرخ پای از درشت رفتاری
هوش مصنوعی: بسیار آسیب‌پذیر و ضعیف شده‌ام و دیگر قادر نیستم از رفتار خشن و ناملایمات زندگی فرار کنم.
گفتم ار بخت خفته خواهد رفت
هم زبونی و هم نگونساری
هوش مصنوعی: گفتم اگر شانس و بخت من بیدار شود، هم کم‌زبان بودن و هم ناامیدی به پایان خواهد رسید.
صور دوم بلند گشت و نکرد
ز اولین خواب میل بیداری
هوش مصنوعی: تصاویر تازه و بلند دیگری ظاهر شد، اما همچنان خواب گذشته را ترک نکرد و به بیداری تمایلی نداشت.
دوش چون رو نهاد خسرو زنگ
سوی این بوستان زنگاری
هوش مصنوعی: دیشب زمانی که شاه زنگ به سمت این بوستان رفت، منظره‌ای زیبا و جذاب به چشم می‌خورد.
شب چنان تیره شد که وام گرفت
گویی از روزگار من تاری
هوش مصنوعی: شب به قدری تاریک و سیاه شده که انگار از زمان من، اجاره کرده است که این همه تاریکی را به همراه داشته باشد.
سوی خلوت سرای طبع شدم
یابم از غم مگر سبک‌باری
هوش مصنوعی: به گوشه‌ای از دل آرام خود رفتم تا از غم‌های زندگی رهایی یابم و سبک‌بار شوم.
دیدم آن خانه را ز ویرانی
جغد دارد هوای معماری
هوش مصنوعی: دیدم آن خانه‌ای که ویران شده است، جغدی در آن جا دارد که یادآور معماری و هنر ساختن آن خانه است.
غم در آنجا مجاور و شادی
گذر آنجا نکرده پنداری
هوش مصنوعی: در آن مکان، غم همیشه حاضر است و شادی هرگز به آنجا قدم نگذاشته است.
نوعروسان بکر افکارم
همه در دلبری و دلداری
هوش مصنوعی: دختران جوان و بی‌تجربه‌ام تماماً در جستجوی محبت و عشق هستند.
غیرت گلرخان یغمایی
رشگ مه‌طلعتان فرخاری
هوش مصنوعی: غیرت زیبای گلرخان یغمایی باعث حسادت معشوقان شما شده است.
در زوایای آن نشسته غمین
مهر بر لب ز نغز گفتاری
هوش مصنوعی: در گوشه‌های آنجا، کسی به حالت نگرانی نشسته و با لبخندی تلخ، از صحبت‌های زیبا و فریبنده می‌گوید.
کرده اندر دهان ضواحکشان
لبشان را ز خنده مسماری
هوش مصنوعی: در دهان خندانان، لب‌هایشان از شادی و خنده پر شده است.
غمزه‌شان را نه شوق خونریزی
طره‌شان را نه میل طراری
هوش مصنوعی: نرمی و زیبایی نگاهی که به ما می‌کنند، گویای تمایلی برای آزار و کشتن نیست، و زیبایی موهایشان هم نشانه‌ای برای دردسر و غمی نیست.
زلف مشکینشان برافشانده
گرد بر چهره‌های گلناری
هوش مصنوعی: زلف‌های سیاه و خوشبویشان را بر سر گذاشته‌اند و بر چهره‌های گل‌نار، زیبایی خاصی بخشیده‌اند.
سر و برشان ز گردش ایام
از حلی عاطل از حلل عاری
هوش مصنوعی: سری که بر دوش دارند، به خاطر گذر زمان از زینت‌ها و تجملات خالی شده است.
همه خندان به طنز گفتندم
خوی شرم از جبینشان جاری
هوش مصنوعی: همه با لحن شوخی و خنده به من گفتند که نشانه‌های شرم از روی پیشانی‌شان پیدا است.
چه فتادت که نام ما نبری
چه شد آخر که یاد ما ناری
هوش مصنوعی: چرا دیگر اسمی از ما نمی‌روی؟ چه شده که دیگر به یاد ما نیستی؟
شکر کز دام عشق آزادی
جستی و رستی از گرفتاری
هوش مصنوعی: شکر که از بند و زنجیر عشق رهایی یافتی و از مشکلاتی که داشتید، آزاد شدی.
نیست گر نغز دلبری که در آن
داستان‌های نغز بگذاری
هوش مصنوعی: اگر دلبری زیبا و دلنشین نباشد، پس در داستان‌ها و روایت‌ها هم نمی‌توان زیبایی و جذابیتی را قرار داد.
ور کریمی نه سربلند و جواد
که به مدحش سری فرود آری
هوش مصنوعی: اگر انسان بخشنده‌ای نباشد و از خوبی‌هایش به خود نبالد، دیگر چه فایده‌ای دارد که به ستایش او بپردازیم؟
خود ز ارباب طبع و فضل و هنر
نیست یک تن در این زمان باری
هوش مصنوعی: در این زمان، هیچ کسی در زمینه استعداد، فضیلت و هنر به تنهایی وجود ندارد که به عنوان یک صاحب نظر شناخته شود.
که به او تا جمال بنمائی
از رخ ما نقاب برداری
هوش مصنوعی: به او نشان بده که وقتی زیبایی چهره‌ام را نمایان کنی، نقاب از روی صورتم برداشته می‌شود.
سرد هنگامه‌ای که یوسف را
نکند هیچکس خریداری
هوش مصنوعی: در زمان‌هایی که هیچ‌کس یوسف را نمی‌خرد، او در سردترین شرایط قرار دارد.
گفتم ای شاهدان گل رخسار
که نبینید زرد رخساری
هوش مصنوعی: به عزیزان و زیبایانی که شاهدند، گفتم که زردی و غم چهره را نبینید.
نیست ز اهل هنر کسی کامروز
به شما باشدش سزاواری
هوش مصنوعی: در میان هنرمندان، امروز هیچ‌کس شایسته‌ی توجه و ارزشمندی نیست.
جز صباحی که در سخن او راست
رتبهٔ سروری و سالاری
هوش مصنوعی: تنها صبحی که در گفتار او حقیقت دارد، مقام و منزلت رهبری و ریاست را به همراه دارد.
چاکر اوست جان خاقانی
بنده او روان مختاری
هوش مصنوعی: من به خدمت او هستم و جانم را به او سپرده‌ام، بنده‌ای هستم که به اذن او زندگی می‌کنم.
به گهر ز انوری بود انور
آری این نوری است و آن ناری
هوش مصنوعی: جواهر از نور روشن است و روشنایی حقیقتی است که وجود دارد؛ این نور وجود دارد و آن شعله‌ای از آتش است.
نیست موسی و معجز قلمش
کرده باطل رسوم سحاری
هوش مصنوعی: در این زمان، موسی و معجزه‌اش وجود ندارد و قلمش توانسته است که رسم و سحرهای خرافی را بی‌اثر کند.
نیست عیسی و گشته از نفسش
روح در قالب سخن ساری
هوش مصنوعی: عیسای مسیح وجود ندارد و روح او در کلام و بیان جاری شده است.
سخنش دارویی که می‌بخشد
گاه مستی و گاه هشیاری
هوش مصنوعی: کلام او مانند دارویی است که گاهی انسان را به مستی می‌برد و گاهی به حال هشیاری و آگاهی می‌رساند.
ای به خلق لطیف وخوی جمیل
مظهر لطف حضرت باری
هوش مصنوعی: ای کسی که با خلق نیکو و خوی زیبا، نشانه و مظهر لطف خداوند هستی.
از زبان و دل تو گوهرناب
ریزد و خیزد این و آن آری
هوش مصنوعی: از زبان و دل تو کلمات گرانبهایی جاری می‌شود و به این سو و آن سو می‌رود، آری.
بحر عمان و ابر نیسانند
در گهرزایی و گهرباری
هوش مصنوعی: دریای عمان و ابر نیسان در تولید و فراهم کردن جواهرات و مواد باارزش بسیار مؤثر هستند.
ابلق سرکش سخن داده
زیر ران تو تن به رهواری
هوش مصنوعی: اسب ابلق سرکش به زیر ران تو پاسخ‌گو شده و از شتاب و نرمی حرکت می‌کند.
لب گشودی زدند عطاران
مهر بر نافه‌های تاتاری
هوش مصنوعی: وقتی که تو لب به سخن گشود، عطاران با عشق و محبت بر نغمه‌های دلنشین زندگی تکیه کردند.
باد هر جا برد ز کوی تو خاک
بگشاید دکان عطاری
هوش مصنوعی: هر جا که باد برود، از کوی تو بوی خوش و عطر پخش می‌شود و بستر برای کسب و کار عطاران فراهم می‌گردد.
آفرین بر بنان و خامهٔ تو
که از آنها چها پدید آری
هوش مصنوعی: ستایش برای دست و قلم تو که چگونه چیزهای زیبا و ارزشمندی را از آن‌ها خلق می‌کنی.
چار انگشت نی تعالی‌الله
به دو انگشت خود نگهداری
هوش مصنوعی: خداوند با دو انگشت خود، چهار انگشت را در تعادل و نظم نگه داشته است.
در یکی لحظه بر یکی صفحه
صد هزاران نگار بنگاری
هوش مصنوعی: در یک لحظه، بر یک صفحه می‌توان صدها هزار تصویر زیبا به تصویر کشید.
ای وفاپیشه یار دیرینه
که فزون باد با منت یاری
هوش مصنوعی: ای دوست قدیمی و وفادار، که آرزویم این است که همیشه در کنارم باشی و با محبتت مرا همراهی کنی.
گر ز گردون شکایتی کردم
از جگرریشی و دل‌افکاری
هوش مصنوعی: اگر از آسمان شکایت کردم، به خاطر درد دل و فکرهای رنج‌آورم بوده است.
نه ز کم‌ظرفی است و کم‌تابی
نه ز بی‌برگی است و بی‌باری
هوش مصنوعی: این جمله نشان می‌دهد که مشکل از قدرت و ظرفیت محدود نیست و همچنین به کمبود و نداشتن منابع اشاره نمی‌کند.
در حق هاتف این گمان نبری
این سخن را فسانه نشماری
هوش مصنوعی: در مورد هاتف، به او ظن نبر که این سخن را داستان و افسانه تصور کنی.
خون دل می‌چکد ازین نامه
گر به دست اندکی بیفشاری
هوش مصنوعی: اگر به این نامه به آرامی فشار بیاوری، زهر دل من به راحتی بیرون می‌ریزد.
کرده جا بر دلم چو مرکز تنگ
گردش این محیط پرگاری
هوش مصنوعی: محیطی که در آن زندگی می‌کنم به گونه‌ای است که احساس تنگی و محدودیت می‌کنم و در دل، به شکل خاصی جا گرفتی.
درد و داغی کزوست بر دل من
شرح آن کی توان ز بسیاری
هوش مصنوعی: درد و رنجی که او به دل من داده، چطور می‌توانم از شدت آن برایت بگویم؟
یکی از دردهای من این است
که سپهرم ز واژگون‌کاری
هوش مصنوعی: یکی از مشکلات من این است که آسمانم بر اثر کارهای نادرست و بی‌نظمی به هم ریخته است.
داده شغل طبابت و زین کار
چاکران مراست بیزاری
هوش مصنوعی: شغل پزشکی به من سپرده شده است، اما از این کار که مربوط به خدمتگزاران است، متنفرم.
من که عار آیدم ز جالینوس
کندم گر به خانه پاکاری
هوش مصنوعی: اگر من به مقام جالینوس برسید، این برایم شرم‌آور است. من به خانه‌ای می‌روم که در آن پاکی وجود داشته باشد.
فلک انباز کرده ناچارم
با فرومایگان بازاری
هوش مصنوعی: آسمان به ناچار مرا همراهی می‌کند و در برابر افراد بی‌ارزش قرار گرفته‌ام.
رسد از طعنشان به من گاهی
دل خراشی کهن جگرخواری
هوش مصنوعی: گاهی به خاطر انتقادات و طعنه‌هایشان، دلم بسیار آسیب می‌بیند و زخم‌های قدیمی، دوباره در قلبم تجدید می‌شوند.
اف بر آن سرزمین که طعنه زند
زاغ دشتی به کبک کهساری
هوش مصنوعی: افسوس به آن سرزمینی که زاغ دشت به کبک کوهستانی طعنه می‌زند.
من و این شغل دون و آن شرکا
با همه ساختم به ناچاری
هوش مصنوعی: من و این شغل پست و آن همکاران، با وجود تمام مشکلات و شرایط ناچار، به زور خود را کنار هم نگه‌داشتیم.
چیست سودم ازین عمل دانی
از عزیزان تحمل خواری
هوش مصنوعی: من از این کارم چه منفعتی می‌برم، وقتی که از عزیزانم باید تحقیر و تحمیل را تحمل کنم؟
در مرض خواجگان ز من خواهند
هم مداوا و هم پرستاری
هوش مصنوعی: در حالی که خودم بیمار هستم، آنان از من می‌خواهند که هم درمانشان کنم و هم از آن‌ها مراقبت کنم.
صد ره از غصه من شوم بیمار
تا یکی‌شان رهد ز بیماری
هوش مصنوعی: من بارها به خاطر غم و اندوه بیمار می‌شوم، اما امیدوارم که یکی از آن بارها، من را از این بیماری رهایی بخشد.
چون شفا یافت به که باز او را
چشم پوشی و مرده انگاری
هوش مصنوعی: وقتی که او شفا پیدا کرد، چرا باید به چشم پوشی از او ادامه دهیم و او را مرده فرض کنیم؟
که گمان داشت کز تنزل دهر
کار عیسی رسد به بیطاری
هوش مصنوعی: کسی بر این باور بود که زمانه به قدری بد می‌شود که مانند عیسی به سرنوشت سختی دچار خواهد شد.
هم ز بیطارش نباشد سود
جز پهین خران پرواری
هوش مصنوعی: هیچ فایده‌ای از سرپرست او برای کسی نخواهد بود، جز برای کسانی که بار و سنگینی بر دوش می‌کشند.
تا زند خنده برق نیسانی
تا کند گریه ابر آزاری
هوش مصنوعی: خنده‌های نیسانی همچون درخشش برق، شادی را به ارمغان می‌آورد و استرس ابرها نیز باعث گریه و ناراحتی می‌شود.
دوستانت به خنده و شادی
دشمنانت به گریه و زاری
هوش مصنوعی: دوستانت با خوشحالی و خنده هستند، در حالی که دشمنانت در حال گریه و افسوس خوردن هستند.

حاشیه ها

1398/01/15 18:04
مهدی مهاجر

این شعر را هاتف در وصف دوست خویش، صباحی بیگدلی، سروده است. ایشان هم عصر و از دوستان نزدیک هاتف بوده اند، و نیز از پیشگامان سبک ادبی بازگشت.

1398/01/15 18:04
مهدی مهاجر

و این را فراموش کردم بگویم که این شعر در واقع نوعی درد و دل با صباحی محسوب می شود، که ضمن آن، از نارضایتی اش نسبت به حرفه اش سخن به میان می آورد. ضمنا لطفا بیت یکی مانده به آخر را اصلاح کنید: "ابر آذاری" را با "ذ" می نویسند. آذار، ماه اول بهار است.

1398/06/01 04:09
احمد الماس

در دو بیت مانده به آخر بجای پهین نهیق بایستی باشد چون نهیق الحمار واژه ایست که در عربی به صدای خر اطلاق میشود

1399/08/28 17:10
محمدرضا مروارید

در بیت سوم از پایان، «بیطاری اش» درست به جای «بیطارش».. همچنین در همان بیت به نظر می رسد که همان «پهین» درست است به معنای «پِهِن» یا مدفوع دام و لازم نیست به «نهیق» تبدیل شود. هر چند آن نیز درست است اگر نسخه ای از آن باشد