قصیدهٔ شمارهٔ ۶
رو ای باد صبا ای پیک مشتاقان سوی گلشن
عبیرآمیز گردان جیب و عنبربیز کن دامن
نخست از گرد کلفت پیکر سیمین روحانی
مصفا ساز در گلشن به آب چشمهٔ روشن
به نازک تن بپوش آنگه حریر از لالهٔ حمرا
به روی یکدگر چون شاهد گل هفت پیراهن
ز رنگین لالهها گلگون قصب درپوش بر پیکر
ز گلگون غنچهها رنگین حلی بر بند بر گردن
گلاب تازه بر اندام ریز از شیشهٔ نرگس
عبیر تر به پیراهن فشان از حقهٔ سوسن
چو رعنا شاهدان سیمبر، دامن کشان بگذر
به طرف جویبار و صحن باغ و ساحت گلشن
به نرمی غنچهٔ سیرآب را از دل گره بگشا
به همواری گل شاداب را از رخ نقاب افکن
به هر گلشن گلی بینی کزو بوی وفا آید
نشانش اینکه نالد بلبل زاریش پیرامن
بچین از شاخسار و جیب و دامن پرکن و بنشین
به روی سبزهٔ نورسته زیر چتر نسترون
به طرزی خوب و دلکش دستهها بربند از آن گلها
چو نقاشان شیرین کار و طراحان صاحب فن
میان دستهای گل اگر بینی خسی برکش
کنار برگهای گل اگر خاری بود برکن
به کف برگیر آن گل دستهها را و خرامان شو
ببر آن دستههای گل به رسم ارمغان از من
به عالی محفل دارای جم شوکت هدایت خان
که تاج سروری بر سر نهادش قادر ذوالمن
سرافرازی که تا پیرایه بندد بر کلاه او
صدف از ابر نیسانی به گوهر گردد آبستن
جهان بخشی که چون در جنبش آید بحر احسانش
به کشتی خلق پیمایند گوهر نه به سنگ و من
جوانبختی که چون در بارش آید ابر انعامش
شود هر خوشهچین بینوا دارای صد خرمن
درم ریزد دو دستش صبح و شام و گوهر افشاند
یکی چون باد فروردین دگر چون ابر در بهمن
نشیند چون به ایوان با نگین و خامه و دفتر
برآید چون به میدان با سنان و مغفر و جوشن
هم از رشک بنانش سرکند پیر سپهر افغان
هم از بیم سنانش برکشد شیر فلک شیون
به چاه قهر او صد بیژن است و دست لطف او
ز قعر چاه غم بیرون کشد هر روز صد بیژن
در آن میدان که از گرد سواران گلشن گیتی
به چشم کینهاندیشان نماید تیره چون گلخن
گه از درماندگی زخمی اعانت خواهد از بسمل
گه از بیچارگی دشمن حمایت جوید از دشمن
امل در گریه هر جانب گذارد در هزیمت پا
اجل در خنده از هر سو برون آرد سر از مکمن
به فر و شوکت و اقبال و حشمت چون گذارد پا
چو خورشید جهانآرا فراز نیلگون توسن
به دستی تیغ چون آب و به دستی رمح چون آتش
به سر بر مغفری از زر ببر خفتانی از آهن
به رمح و گرز و تیر و تیغ در دشت نبرد آید
پلنگآویز و اژدربند و پیلانداز و شیراوژن
سر دشمن به زیر پالهنگ آرد چنان آسان
که چابک دست خیاطی کشاند رشته در سوزن
زهی از درک اقصی پایهٔ جاهت خرد قاصر
ز احصاء فزون از حد کمالاتت زبان الکن
زمام خلق عالم گر به کف دارد چه فخر او را
نمینازد به چوپانی شبان وادی ایمن
ادیب فکرت آن داناست کاطفال دبستانش
ز فرط زیرکی خوانند چرخ پیر را کودن
گشاید نفحهٔ جانبخش لطفت بوی بهرامج
زداید لمعهٔ جانسوز قهرت زنگ بهرامن
فروزد شمع اقبالت به نور خویشتن آری
چراغ مهر عالمتاب مستغنی است از روغن
عجب نبود اگر در عهد جود و دور انعامت
تهی ماند از گهر دریا و خالی شد در از معدن
کف جود تو در دامان خلق افشاند هر گوهر
که دریا داشت در گنجینه یا کان داشت در مخزن
فلک مشاطهٔ رخسار جاه توست از آن دایم
گهی گلگونه ساید در صدف گه سرمه در هاون
جهاندارا خدیوا کامکارا روزگاری شد
که بیزد خاک غم بر فرق من این کهنه پرویزن
بدانسان روزگارم تیره دارد گردش گردون
که روز و شب نمیتابند مهر و ما هم از روزن
چنان سست است بازارم که میکاهد خریدارم
جوی از قیمت من گر فروشندم به یک ارزن
رسد بر جان و تن هر دم ز دونان و ز نادانان
در آن بازارم آزاری که نتوان شرح آن دادن
همانا مبدی پیرم کز آتشخانهٔ برزین
فتادستم میان جرگهٔ اطفال در برزن
کهن اوراق مصحف را چه حرمت در بر آنان
که روبند از پر جبریل خاک پای اهریمن
غرض از گردش گردون و دور اختران دارم
شکایتها که شرح آن ز هاتف نیست مستحسن
شکایت خاصه از بیمهری گردون ملال آرد
سخن کوته که از هر داستانی اختصار احسن
الا تا مهر و ماه و اختران در محفل گردون
همی ریزند صاف و درد می در جام مرد و زن
به بزمت ماهپیکر ساقیان پیوسته در گردش
به قصرت مهرپرور شاهدان هموار زانوزن
همه خوشبوی و عشرتجوی و شیرینگوی و شکرلب
همه گلروی و سنبلموی و سوسنبوی و نسرینتن
قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در وصف زلزلهای که در زمان اقامت وی در کاشان اتفاق افتاده: کردهام از کوی یار بیهده عزم سفرقصیدهٔ شمارهٔ ۷: دارم از آسمان زنگاری
اطلاعات
وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
رو ای باد صبا ای پیک مشتاقان سوی گلشن
عبیرآمیز گردان جیب و عنبربیز کن دامن
هوش مصنوعی: ای باد صبا، تو پیامآور دلباختگان به گلزار خوشبو و معطر برو، و در دامن خود عطر گل و مشک جمع کن.
نخست از گرد کلفت پیکر سیمین روحانی
مصفا ساز در گلشن به آب چشمهٔ روشن
هوش مصنوعی: ابتدا از غبار厚 و تیره پیکر نقرهای و روحانی، آن را در باغ به وسیله آب چشمهٔ زلال پاک و صاف کن.
به نازک تن بپوش آنگه حریر از لالهٔ حمرا
به روی یکدگر چون شاهد گل هفت پیراهن
هوش مصنوعی: به آرامی و با حساسیت لباس حریر را بر تن نازک خود بپوش، همانطور که گلهای لالهٔ قرمز، زیبایی خود را به نمایش میگذارند و مانند شاهدختها در پوششهای مختلف خود را نمایان میکنند.
ز رنگین لالهها گلگون قصب درپوش بر پیکر
ز گلگون غنچهها رنگین حلی بر بند بر گردن
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به زیبایی و رنگارنگی گلها و غنچهها شده است. لالههای رنگی و گلهای زیبا، به مانند زینتی برای بدن جلوهگری میکنند و حلی رنگین به گردن گلها آویخته شده که نشانهای از تازگی و شادابی آنهاست. این تصویرسازی نشاندهنده طراوت و دلربایی طبیعت است.
گلاب تازه بر اندام ریز از شیشهٔ نرگس
عبیر تر به پیراهن فشان از حقهٔ سوسن
هوش مصنوعی: گل تازهای بر بدن بریز که از شیشهٔ نرگس خوشبوتر است و آن را بر پیراهن بپاش.
چو رعنا شاهدان سیمبر، دامن کشان بگذر
به طرف جویبار و صحن باغ و ساحت گلشن
هوش مصنوعی: وقتی که دختر زیبا و خوشاندامی با دامن کشیده از کنار ما عبور میکند، به سمت جویبار و باغ و مکانهای پرگل برو.
به نرمی غنچهٔ سیرآب را از دل گره بگشا
به همواری گل شاداب را از رخ نقاب افکن
هوش مصنوعی: به آرامی، غنچهای که پر از آب است را از درون گرهاش آزاد کن، و پرده را از چهرهی گل سرسبز کنار بزن.
به هر گلشن گلی بینی کزو بوی وفا آید
نشانش اینکه نالد بلبل زاریش پیرامن
هوش مصنوعی: در هر باغی گلهایی وجود دارند که بوی وفا و صداقت از آنها به مشام میرسد. نشانه این گلها این است که بلبل با صدای غمگین خود در اطراف آنها میخواند و ناله میکند.
بچین از شاخسار و جیب و دامن پرکن و بنشین
به روی سبزهٔ نورسته زیر چتر نسترون
هوش مصنوعی: از درختان میوه بچین، جیب و لباس خود را پر کن و بر روی چمن تازه رشد کرده بنشین، زیر چتری از گل نسترن.
به طرزی خوب و دلکش دستهها بربند از آن گلها
چو نقاشان شیرین کار و طراحان صاحب فن
هوش مصنوعی: با هنری زیبا و جذاب، گلها را به دستههای دلچسب ببندید، مانند نقاشان ماهر و طراحان زبده.
میان دستهای گل اگر بینی خسی برکش
کنار برگهای گل اگر خاری بود برکن
هوش مصنوعی: اگر در میان گلها دست خود را بگذاری و کاهلی را ببینی، آن را کنار بزن. اگر هم در میان برگهای گل، خار یا آزاردهندهای وجود دارد، آن را نیز برکن.
به کف برگیر آن گل دستهها را و خرامان شو
ببر آن دستههای گل به رسم ارمغان از من
هوش مصنوعی: گلها را در دستانت بگیر و به آرامی حرکت کن، آن دستههای گل را به عنوان هدیهای از طرف من ببرید.
به عالی محفل دارای جم شوکت هدایت خان
که تاج سروری بر سر نهادش قادر ذوالمن
هوش مصنوعی: به جمع با شکوهی بپیوند که در آن نور هدایت همچون تاجی بر سر شخصیتی بزرگ و قدرتمند قرار دارد.
سرافرازی که تا پیرایه بندد بر کلاه او
صدف از ابر نیسانی به گوهر گردد آبستن
هوش مصنوعی: فرد پرفروغ و باارزشی که بر روی کلاهش جواهری از صدف و ابر مینشیند، به مانند یک گوهر باردار است. این نشاندهندهی زیبایی و ارزشمندی اوست.
جهان بخشی که چون در جنبش آید بحر احسانش
به کشتی خلق پیمایند گوهر نه به سنگ و من
هوش مصنوعی: جهان بخشی از آن است که وقتی به حرکت درمیآید، مردم با کشتیهای خود از دریای نیکیهای او عبور میکنند، در حالی که حقیقتهای ارزشمند در آن نهفته است، نه در سنگهای عادی.
جوانبختی که چون در بارش آید ابر انعامش
شود هر خوشهچین بینوا دارای صد خرمن
هوش مصنوعی: شخص خوششانسی که وقتی باران میبارد، نعمتها به او میرسد و هر کشاورز بینوا میتواند از این بارش، حاصل خوبی داشته باشد و دانههای بسیار برداشت کند.
درم ریزد دو دستش صبح و شام و گوهر افشاند
یکی چون باد فروردین دگر چون ابر در بهمن
هوش مصنوعی: دو دست او در طول روز و شب بر من نعمت می ریزد و ثروت می پراکند. یکی از آنها مانند نسیم بهاری است و دیگری مانند باران زمستانی میبارد.
نشیند چون به ایوان با نگین و خامه و دفتر
برآید چون به میدان با سنان و مغفر و جوشن
هوش مصنوعی: وقتی که بر روی تخت نشسته و با جواهرات و نوشتافزار خود به کار میپردازد، در میدان جنگ با نیزه، کلاهخود و زره به معرکه میرود.
هم از رشک بنانش سرکند پیر سپهر افغان
هم از بیم سنانش برکشد شیر فلک شیون
هوش مصنوعی: از حسادت دستانش، قدیمسال عالم ناله میزند و از ترس نیزهاش، سپیدار آسمان نیز فریاد برمیآورد.
به چاه قهر او صد بیژن است و دست لطف او
ز قعر چاه غم بیرون کشد هر روز صد بیژن
هوش مصنوعی: قهر او مانند چاهی عمیق است که افراد زیادی در آن گرفتار میشوند و از سوی دیگر، لطف او مانند دستانی است که به کمک میآیند و هر روز میتوانند به تعداد زیادی از این افراد نجات دهند.
در آن میدان که از گرد سواران گلشن گیتی
به چشم کینهاندیشان نماید تیره چون گلخن
هوش مصنوعی: در آن میدان، جایی که از گرد سواران زیباییهای دنیا نمایان میشود، برای کسانی که کینهتوزند، به شکل تیره و تار به نظر میآید، مانند فضایی دودی و تیره.
گه از درماندگی زخمی اعانت خواهد از بسمل
گه از بیچارگی دشمن حمایت جوید از دشمن
هوش مصنوعی: گاهی اوقات انسان از روی درماندگی و ناتوانی به دیگران کمک میکند یا از آنها درخواست کمک میکند، و گاهی نیز از روی بیچارگی و ضعف به حمایت از دشمن خود برمیخیزد.
امل در گریه هر جانب گذارد در هزیمت پا
اجل در خنده از هر سو برون آرد سر از مکمن
هوش مصنوعی: در حالتی که آدمی در غم و اندوه است، مرگ به آرامی و به طرز نامرئی از هر سو به او نزدیک میشود، در حالی که او از خطرات غافل است. مرگ با لبخند خود، به طریقی که قابل مشاهده نیست، به زندگی افراد پایان میدهد و آنها را از ناامیدی میرهاند.
به فر و شوکت و اقبال و حشمت چون گذارد پا
چو خورشید جهانآرا فراز نیلگون توسن
هوش مصنوعی: هنگامی که با عظمت و مقام و خوششانسی بر افراشته میشود، مانند خورشیدی که جهان را روشن میکند، بر اسب آبی رنگی قدم میگذارد.
به دستی تیغ چون آب و به دستی رمح چون آتش
به سر بر مغفری از زر ببر خفتانی از آهن
هوش مصنوعی: با یک دست شمشیری که نرم و روان است مانند آب و با دست دیگر نیزهای که تند و سوزان است مانند آتش داری. بر سر خود کلاهی از طلا بگذار و بر تن خود زرهی از آهن بپوش.
به رمح و گرز و تیر و تیغ در دشت نبرد آید
پلنگآویز و اژدربند و پیلانداز و شیراوژن
هوش مصنوعی: در میدان جنگ، حیوانات قوی و ترسناک چون پلنگ، اژدها، فیل و شیر به همراه سلاحهایی مانند نیزه، گرز، تیر و شمشیر حضور دارند.
سر دشمن به زیر پالهنگ آرد چنان آسان
که چابک دست خیاطی کشاند رشته در سوزن
هوش مصنوعی: دشمن را به راحتی و بدون زحمت شکست میدهد، مانند خیاطی که به راحتی نخ را در سوزن میکند.
زهی از درک اقصی پایهٔ جاهت خرد قاصر
ز احصاء فزون از حد کمالاتت زبان الکن
هوش مصنوعی: ای کاش که از دورترین نقاط، مقام و جایگاه تو را درک میکردم، اما عقل من قادر به شمارش و بیان همهٔ کمالات تو نیست و زبانم از توصیف آنچه که داری ناتوان است.
زمام خلق عالم گر به کف دارد چه فخر او را
نمینازد به چوپانی شبان وادی ایمن
هوش مصنوعی: اگر کسی بر سر فرمانروایی و مدیریت دنیا باشد، به هیچوجه به خود نمیبالد یا به خود نمینازد، مانند چوپانی که در وادی امن و آرامش قرار دارد.
ادیب فکرت آن داناست کاطفال دبستانش
ز فرط زیرکی خوانند چرخ پیر را کودن
هوش مصنوعی: آدم باهوش کسی است که حتی در مدرسه، به خاطر ذکاوتش دیگران او را نفرین میکنند و چرخ زمان را نیز احمق مینامند.
گشاید نفحهٔ جانبخش لطفت بوی بهرامج
زداید لمعهٔ جانسوز قهرت زنگ بهرامن
هوش مصنوعی: نسیم مبارک و دلانگیز محبت تو، عطر بهشت را پخش میکند و در عین حال، شعلههای سوزان قهر تو، زنگار دلم را از بین میبرد.
فروزد شمع اقبالت به نور خویشتن آری
چراغ مهر عالمتاب مستغنی است از روغن
هوش مصنوعی: اگر شمعِ موفقیت تو به نور خودت روشن شود، بدان که چراغِ محبت و عشق به خودی خود نیازی به روغن ندارد و خودش میتابد.
عجب نبود اگر در عهد جود و دور انعامت
تهی ماند از گهر دریا و خالی شد در از معدن
هوش مصنوعی: تعجبی ندارد اگر در زمان بخشش و دوران نعمتها، زندگیام از گوهر دریایی خالی بماند و از نعمات و ثروتهای واقعی بینصیب باشد.
کف جود تو در دامان خلق افشاند هر گوهر
که دریا داشت در گنجینه یا کان داشت در مخزن
هوش مصنوعی: دست سخاوت تو به مردم هر نوع گوهری را بخشیده، همانطور که دریا گنجینهای از جواهرات دارد.
فلک مشاطهٔ رخسار جاه توست از آن دایم
گهی گلگونه ساید در صدف گه سرمه در هاون
هوش مصنوعی: آسمان مانند آرایشگری است که چهرهی زیبایی تو را تزیین میکند، گاهی با رنگ گل، و گاهی با سرمه که در هاون کوبیده میشود.
جهاندارا خدیوا کامکارا روزگاری شد
که بیزد خاک غم بر فرق من این کهنه پرویزن
هوش مصنوعی: ای فرمانروای جهان، وقتی که غم و اندوه بر سر من نشسته است و زمانه سختی را میگذراند، دیگر قدرتی برایم نمانده است.
بدانسان روزگارم تیره دارد گردش گردون
که روز و شب نمیتابند مهر و ما هم از روزن
هوش مصنوعی: زمانه بر من تاریکی میافکند و چرخ فلک به من مهربانی نمیکند، چون نه روز میتابد و نه شب، و ما نیز از روزنهها به دنیای روشن نمیتوانیم دست پیدا کنیم.
چنان سست است بازارم که میکاهد خریدارم
جوی از قیمت من گر فروشندم به یک ارزن
هوش مصنوعی: بازار من آنقدر ضعیف و بیحال است که هر روز از ارزش من کاسته میشود. اگر مرا به قیمت ناچیزی بفروشند، حتی یک خریدار هم برایم وجود ندارد.
رسد بر جان و تن هر دم ز دونان و ز نادانان
در آن بازارم آزاری که نتوان شرح آن دادن
هوش مصنوعی: هر لحظه از نادانیها و افراد پست در زندگیام آسیبهایی میرسد که نمیتوانم حال و هوای آن را توصیف کنم.
همانا مبدی پیرم کز آتشخانهٔ برزین
فتادستم میان جرگهٔ اطفال در برزن
هوش مصنوعی: من از جایی که دارم میآیم، پیرمردی را میبینم که از آتشکدهای به سمت جمعی از کودکان در خیابان افتاده است.
کهن اوراق مصحف را چه حرمت در بر آنان
که روبند از پر جبریل خاک پای اهریمن
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که: کتابهای قدیمی و مقدس ارزش و احترامی برای افرادی که از حقایق الهی دور شدهاند و به وسوسههای شیطانی میپردازند، ندارند. در واقع، اشاره به این است که افرادی که در مسیری نادرست گام برمیدارند، حتی به متون و دستاوردهای معنوی نیز بیاعتنایی میکنند.
غرض از گردش گردون و دور اختران دارم
شکایتها که شرح آن ز هاتف نیست مستحسن
هوش مصنوعی: من از تغییرات دنیا و چرخش ستارهها، شکایتهایی دارم که توضیح آنها در کلام فرشتهها نیست و هیچگاه هم مورد قبول نیست.
شکایت خاصه از بیمهری گردون ملال آرد
سخن کوته که از هر داستانی اختصار احسن
هوش مصنوعی: شکایت از بیمحبتی دنیا فقط باعث ناراحتی میشود. بهتر است در هر داستانی به نکات اصلی و خوب آن توجه کنیم و از طولانی کردن صحبتها پرهیز کنیم.
الا تا مهر و ماه و اختران در محفل گردون
همی ریزند صاف و درد می در جام مرد و زن
هوش مصنوعی: ای کاش تا زمانی که خورشید، ماه و ستارهها در آسمان در کنار هم هستند، شراب در جام مردان و زنان به آرامی ریخته شود.
به بزمت ماهپیکر ساقیان پیوسته در گردش
به قصرت مهرپرور شاهدان هموار زانوزن
هوش مصنوعی: در مهمانیهایی که مانند ماه، زیبایی و دلربایی دارند، همیشه ساقیان در حال خدمتگزاری هستند. در قصر مهربانی، شاهدان با وقار و آرامش به دور هم جمع شدهاند.
همه خوشبوی و عشرتجوی و شیرینگوی و شکرلب
همه گلروی و سنبلموی و سوسنبوی و نسرینتن
هوش مصنوعی: همه زیبا و خوشبخت هستند و به دنبال شادی و لذت میگردند. آنها سخنانی شیرین میگویند و لبهایشان شبیه شکر است. همه چهرههای زیبا و موهایشان مانند سنبل و بوی آنها مثل سوسن و نسرین است.