قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در وصف زلزلهای که در زمان اقامت وی در کاشان اتفاق افتاده
کردهام از کوی یار بیهده عزم سفر
خار ملامت به پا خاک ندامت به سر
از کف خود رایگان دامن امن و امان
داده و بنهادهام ره سوی خوف و خطر
خود به عبث اختیار کردهام از روزگار
فرقت یار و دیار محنت و رنج سفر
چون سفها خویش را بیسبب افکندهام
از غرفات جنان در درکات سقر
همنفسان وطن جمع به هر انجمن
وز غم دوری من غرقه به خون جگر
من هم از ایشان جدا، بلبلیم بینوا
دور ز هم آشیان برده سری زیر پر
رهسپر غربتم لیک بود قسمتم
چشم تر و کام خشک از سفر بحر و بر
با تعب گرم و سرد صیف و شتا، رهنورد
ساخته گاهی به برد سوخته گاهی ز حر
گاه ز تف سموم گرم چنان مرز و بوم
کاهن گردد چو موم در کف هر پنجهور
گاه بدان گونه سرد کز دم قتال برد
ز آتش آهنگران موم نبیند اثر
چون بگشایم ز هم دیده به هر صبحدم
هاویهسان آیدم بادیهای در نظر
آب در آن قیرگون خاک مخمر به خون
فتنه در آن رهنمون مرگ در آن راهبر
دیو و دد آنجا به جوش، وحش و سبع در خروش
من چو سباع و وحوش طفرهزن و رهسپر
شب چو به آرامگاه رو نهم از رنج راه
بستر و بالین من این حجر است آن مدر
طاق رواقم سحاب شمع وثاقم شهاب
فوج ذئاب و کلاب هم نفسم تا سحر
همدم من مور و مار دام و ددم در کنار
دیو ز من در فرار، غول ز من در حذر
گاه ز هجران یار گاه به یاد دیار
با مژهٔ اشکبار تا سحرم در سهر
بهر من غمزده هر شب و روز آمده
پارهٔ دل مائده لخت جگر ماحضر
یار من دلفگار آدمیی دیوسار
دیدن آن نابکار بر رگ جان نیشتر
صحبت او جانگزا ریت او غمفزا
آلت ضر چون حدیه مایه شر چون شرر
چون بشرش روی و تن لیک گر آن اهرمن
هست بشر من نیم ز امت خیرالبشر
این همه گردیدهام رنج سفر دیدهام
کافرم ار دیدهام ثانی آن جانور
روز و شب اینم قرین روز چنان شب چنین
زشتی طالع ببین شومی اختر نگر
مملکت بیشمار شهر بسی و دیار
دیدم و نگشوده بار از همه کردم گذر
ور به دیاری شدم جلوه ده یار خویش
آینه دادم به کور نغمه سرودم به کر
راغب کالای من مشتریان بس ولی
حنظل و صبرم دهد قیمت قند و شکر
دل دو سه روزی کشید جانب کاشان و دید
جنت و خلدی در آن جنتیان را مقر
روضهای از خرمی در همه گیتی مثل
مردمش از مردمی در همه عالم سمر
اهل وی الحق تمام زادهٔ پشت کرام
کز همهشان باد شاد روح نیا و پدر
مایل مهر و وفا طالب صدق و صفا
خوش سخن و خوش لقا، خوش صور خوش سیر
با دو سه یار قدیم روز کی آنجا شدیم
از رخ هم گرد شوی وز دل هم زنگ بر
نیمه شبی ناگهان آه از آن شب فغان
ساخت به یک لحظهاش زلزله زیر و زبر
رعشه گرفت آنچنان خاک که از هول آن
یافت تن آسمان فالج و اختر خدر
بس گل رعنا که شب در بر عیش و طرب
خفت و سحر در کشید خاک سیاهش به بر
بس گهر تابناک گشت نهان زیر خاک
بیخبر و کس نیافت دیگر از آنها خبر
منزلشان سرنگون گشت و بر ایشان کنون
نیست به جز زاغ و بوم ماتمی و نوحهگر
دوش که در کنج غم با همه درد و الم
تا سحرم بود باز دیدهٔ اختر شمر
گاه حکایت گذار پایم از آسیب خار
گاه شکایت کنان زانویم از بار سر
گاه به فکرت که هست تا کی ازین بخت بد
شب ز شبم تیرهتر روز ز روزم بتر
گاه به حیرت که چرخ چون اسرا تا به کی
میبردم کو به کو میکشدم در به در
ناگهم آمد فرا پیری فرخلقا
خاک رهش عقل را آمده کحل بصر
پیر نه بدر دجی بدر نه شمس ضحی
شمس نه نور خدا چون خضر اندر خضر
عقل نخست از کمال صبح دوم از جمال
عرش برین از جلال چرخ کهن از کبر
گفت که ای وز کجا؟ گفتم از اهل وفا
گفت چه داری بیار گفتمش اینک هنر
خندهزنان گفت خیز و یحک از اینجا گریز
هی منشین الفرار گفتمش اینالمفر
گفت روان میشتاب تا در دولت جناب
گفتمش آنجا کجاست گفت زهی بیخبر
درگه شاه زمان سده فخر جهان
صفدر عالی تبار سرور والاگهر
وارث دیهیم و گاه دولت و دین را پناه
شاه ملایک سپاه خسرو انجم حشر
جامع فضل و کرم صاحب سیف و قلم
زینت تیغ و علم زیب کلاه و کمر
مهر مکارم شعاع، ماه مناقب فروغ
بحر معالی گهر ابر لالی مطر
خسرو بهمن حسام بهمن رستم غلام
رستم کسری شکوه کسری جمشید فر
آید ازو چون میان قصهٔ تیغ و سنان
نامهٔ رستم مخوان نام تهمتن مبر
ای ز تو خرم جهان چون ز صبا گلستان
ای به تو گیتی جوان چون شجر از برگ و بر
روضهٔ اجلال را قد تو سرکش نهال
دوحهٔ اقبال را روی تو شیرین ثمر
پایهٔ گاه تو را دوش فلک تکیه گاه
جامهٔ جاه تو را اطلس چرخ آستر
با کف زور آورت کوه گران سنگ، کاه
با دل در پرورت بحر جهان یک شمر
روز کمان کز کمین خیزد گردون به کین
وز دل آهن شرار شعله کشد بی حجر
هم ز خروش و فغان پاره شود گوش چرخ
هم ز غبار و دخان تیره شود چشم خور
فتنه ز یکسو زند صیحه که جانها مباح
چرخ ز یکسو کشد نعره که خونها هدر
تیغزن خاوری رخش فلک زیر ران
گم کند از بیم جان جادهٔ باختر
یازی چون دست و پا سوی عنان و رکیب
رخش گهرپوش زیر، چتر مرصع زبر
تیغ یمانی به دست ناچخ هندی به دوش
مغفر رومی به فرق جوشن چینی به بر
هم به عنانت دوان دولت و اقبال و بخت
هم به رکابت روان نصرت و فتح و ظفر
خصم تو هر جا کشد ناله این المناص
از همه جا بشنود زمزمهٔ لاوزر
آتش رمحت کند مزرع آمال، خشک
آب حیاتت کند مرتع آجال، تر
تا به توالی زند صبح بر این سبز خنک
از خم چوگان سیم لطمه بر آن گوی زر
باد سر دشمنان در سم یک ران تو
از خم چوگان تو گوی صفت لطمه خور
قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - به آذر بیگدلی که در سفر بوده: نسیمی به دل میخورد روحپرورقصیدهٔ شمارهٔ ۶: رو ای باد صبا ای پیک مشتاقان سوی گلشن
اطلاعات
وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
کردهام از کوی یار بیهده عزم سفر
خار ملامت به پا خاک ندامت به سر
هوش مصنوعی: من بیهوده از دیار یار عزم سفر کردهام، در حالی که پایم پر از خار ملامت و سرم پر از خاک ندامت است.
از کف خود رایگان دامن امن و امان
داده و بنهادهام ره سوی خوف و خطر
هوش مصنوعی: در اینجا، فرد به طور خودخواسته امنیت خود را رها کرده و به سوی خطر و ترس حرکت کرده است. او از زندگی امن و آرام خود فاصله گرفته و مسیر دشواری را انتخاب کرده است.
خود به عبث اختیار کردهام از روزگار
فرقت یار و دیار محنت و رنج سفر
هوش مصنوعی: من بیدلیل از روزگاری که دوری از یار و سرزمینم را به همراه دارد، انتخاب کردهام و در نتیجه گرفتار درد و رنج سفر شدهام.
چون سفها خویش را بیسبب افکندهام
از غرفات جنان در درکات سقر
هوش مصنوعی: من خود را بیدلیل از بالاترین درجات به پایینترین مرتبهها افکندهام.
همنفسان وطن جمع به هر انجمن
وز غم دوری من غرقه به خون جگر
هوش مصنوعی: دوستان و همزبانانم در هر جایی دور هم جمع شدهاند و من از غم دوریام به شدت زجر میکشم.
من هم از ایشان جدا، بلبلیم بینوا
دور ز هم آشیان برده سری زیر پر
هوش مصنوعی: من هم از آنها جدا هستم، بیچاره و پریشانم. دور از هم نشستهام و سرم را زیر پر خودم پنهان کردهام.
رهسپر غربتم لیک بود قسمتم
چشم تر و کام خشک از سفر بحر و بر
هوش مصنوعی: در مسیر زندگیام که به غربت میرسد، تقدیر من این است که چشمانم پر از اشک باشد و دلتنگی را با خود داشته باشم، در حالی که از زیباییهای سفر به دریا و ساحل بهرهمند نشوم.
با تعب گرم و سرد صیف و شتا، رهنورد
ساخته گاهی به برد سوخته گاهی ز حر
هوش مصنوعی: با تحمل گرما و سرما در تابستان و زمستان، زندگی در کنار لحظات شیرین و تلخ، گاهی ما را به سمت موفقیت میبرد و گاهی از درد و رنج آزارمان میدهد.
گاه ز تف سموم گرم چنان مرز و بوم
کاهن گردد چو موم در کف هر پنجهور
هوش مصنوعی: گاه در اثر گرمای سوزان، سرزمین و دیار به گونهای نرم و شکننده میشود که مانند موم در دست هر کسی به راحتی تغییر شکل میدهد.
گاه بدان گونه سرد کز دم قتال برد
ز آتش آهنگران موم نبیند اثر
هوش مصنوعی: گاهی به قدری سرد میشود که در اوج نبرد، از گرمای آتش آهنگران هم هیچ اثری نمیتوان یافت.
چون بگشایم ز هم دیده به هر صبحدم
هاویهسان آیدم بادیهای در نظر
هوش مصنوعی: هر زمان که چشمانم را میگشايم، در هر صبحی مانند درهای عمیق و ناهموار به نظر میآیم.
آب در آن قیرگون خاک مخمر به خون
فتنه در آن رهنمون مرگ در آن راهبر
هوش مصنوعی: آب در آن خاک سیاه، نشاندهندهی زندگی و رشد است، اما در عین حال دلیلی بر وجود مشکلات و فتنههاست. مرگ نیز به عنوان یک راهنما در آن فضا حضور دارد، نشاندهندهی واقعیتی ناگزیر در مسیر زندگی.
دیو و دد آنجا به جوش، وحش و سبع در خروش
من چو سباع و وحوش طفرهزن و رهسپر
هوش مصنوعی: در آن مکان، دیوان و موجودات وحشی به شدت شور و جوش میزنند و در حال نعرهزدن هستند. من مانند حیوانات درنده، به دنبال راهی برای فرار از این وضعیت هستم.
شب چو به آرامگاه رو نهم از رنج راه
بستر و بالین من این حجر است آن مدر
هوش مصنوعی: وقتی شب به آرامگاه میرسم، از سختیهای راه خستهام و در بستر و بالین من تنها این سنگ است که به من آرامش میدهد.
طاق رواقم سحاب شمع وثاقم شهاب
فوج ذئاب و کلاب هم نفسم تا سحر
هوش مصنوعی: در مکانی که من زندگی میکنم، آسمان مانند چادر بزرگی است و ستارهها مثل شمع روشنایی بخش آن به شمار میروند. در اینجا پر از موجوداتی خطرناک همچون گرگها و سگها هستم، اما تا صبح، همدم من هستند.
همدم من مور و مار دام و ددم در کنار
دیو ز من در فرار، غول ز من در حذر
هوش مصنوعی: همراه من، مور و مار، در کنار دیو از من فرار میکنند و غول هم از من دوری میکند.
گاه ز هجران یار گاه به یاد دیار
با مژهٔ اشکبار تا سحرم در سهر
هوش مصنوعی: گاهی به خاطر دوری محبوب، و گاهی به یاد وطن، با چشمانی پر از اشک، تا صبح در حسرت و ناامیدی بسر میبرم.
بهر من غمزده هر شب و روز آمده
پارهٔ دل مائده لخت جگر ماحضر
هوش مصنوعی: هر شب و روز غمگین من، به خاطر دلbroken من فرشتۀ عشق را به سوی من میفرستد.
یار من دلفگار آدمیی دیوسار
دیدن آن نابکار بر رگ جان نیشتر
هوش مصنوعی: دوستی من، موجودی است که مانند یک شیطان میباشد و دیدن او، مانند زخم تیغ بر جان آدمی است.
صحبت او جانگزا ریت او غمفزا
آلت ضر چون حدیه مایه شر چون شرر
هوش مصنوعی: سخنان او زندگیبخش و پرشور است، اما حال و هوایش غمگین میکند. مانند یک وسیله آزاردهنده، اگرچه در ظاهر زیبا و جذاب به نظر میآید، اما در واقع میتواند سبب درد و رنج شود.
چون بشرش روی و تن لیک گر آن اهرمن
هست بشر من نیم ز امت خیرالبشر
هوش مصنوعی: به رغم اینکه من انسانی با ظاهری زیبا هستم، اما اگر در درون من شیطانی وجود داشته باشد، در واقع من هم مانند بقیه انسانها نیستم که بهترین انسانها هستند.
این همه گردیدهام رنج سفر دیدهام
کافرم ار دیدهام ثانی آن جانور
هوش مصنوعی: من در این مسیر سخت و پرخطر بسیار گشتم و مشقتها را تجربه کردم. اگر در این سفر، آن جانور دوم را دیدهام، شاید باور نکنید که کافر شدهام.
روز و شب اینم قرین روز چنان شب چنین
زشتی طالع ببین شومی اختر نگر
هوش مصنوعی: هر روز و شب، سرنوشت من به همین روز و شب گره خورده است؛ شب به این زشتی و روز نیز به همان صورت. به بدی تقدیرم دقت کن و به شوم بودن اخترم نگاه کن.
مملکت بیشمار شهر بسی و دیار
دیدم و نگشوده بار از همه کردم گذر
هوش مصنوعی: در سفرم به جاهای مختلف، شهرهای زیاد و سرزمینهای متنوعی را دیدم، اما هیچکدام از آنها برایم گشایشی و خیالی جدید نداشتند.
ور به دیاری شدم جلوه ده یار خویش
آینه دادم به کور نغمه سرودم به کر
هوش مصنوعی: اگر به جایی بروم و جلوه محبوب خود را نمایش دهم، آینهای به فرد نابینا ارائه میکنم و برای ناشنوا چیزی میخوانم.
راغب کالای من مشتریان بس ولی
حنظل و صبرم دهد قیمت قند و شکر
هوش مصنوعی: من کالایی دارم که مشتریان زیادی دارد، اما تلخی و صبر من ارزش شیرینی و خوشمزگی را دارد.
دل دو سه روزی کشید جانب کاشان و دید
جنت و خلدی در آن جنتیان را مقر
هوش مصنوعی: دل برای چند روز به سمت کاشان رفت و در آنجا باغی زیبا و بهشتی را دید که جایش در دل بهشت مطبوع بود.
روضهای از خرمی در همه گیتی مثل
مردمش از مردمی در همه عالم سمر
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف زیبایی و شادابی یک مکان میپردازد. همه جا، مانند مردم آنجا، پر از شادابی و خوشحالی است. این نکته بیانگر هماهنگی و همخوانی میان محیط و ساکنان آن است، به طوری که هر دو نشاندهندهی سرزندگی و جذابیت در عالم هستند.
اهل وی الحق تمام زادهٔ پشت کرام
کز همهشان باد شاد روح نیا و پدر
هوش مصنوعی: این بیت به ستایش افرادی میپردازد که از نسل بزرگانی هستند که دارای ویژگیهای نیکو و برجستهای هستند. این افراد بهخاطر ارثی که از نیاکان و پدران خود به ارث بردهاند، موجب خوشحالی و سرافرازی خانواده و نسل جدید میشوند.
مایل مهر و وفا طالب صدق و صفا
خوش سخن و خوش لقا، خوش صور خوش سیر
هوش مصنوعی: کسی که دوستدار محبت و وفاداری است، به دنبال حقیقت و پاکی میباشد. او انسانیست با کلام خوش و چهره زیبا و رفتار دلنشین.
با دو سه یار قدیم روز کی آنجا شدیم
از رخ هم گرد شوی وز دل هم زنگ بر
هوش مصنوعی: با دو یا سه دوست قدیمی، روزی به آنجا رفتیم. از چهره یکی از دوستان غبار غم زدوده شد و از دل هم کینهها پاک گردید.
نیمه شبی ناگهان آه از آن شب فغان
ساخت به یک لحظهاش زلزله زیر و زبر
هوش مصنوعی: نیمه شب، ناگهان صدای آه و فریادی بلند شد که در یک لحظه، همه چیز را به هم ریخت و دگرگون کرد.
رعشه گرفت آنچنان خاک که از هول آن
یافت تن آسمان فالج و اختر خدر
هوش مصنوعی: زمین به شدت لرزید و به خاطر وحشتی که ایجاد کرد، آسمان دچار حالت حیرت و کسالت شد و ستارهها نیز به حالت گیجی افتادند.
بس گل رعنا که شب در بر عیش و طرب
خفت و سحر در کشید خاک سیاهش به بر
هوش مصنوعی: بسیاری از گلهای زیبا در شب برای خوشی و شادمانی خوابیده بودند و صبح وقتی بیدار شدند، خاک سیاه را به دوش کشیدند.
بس گهر تابناک گشت نهان زیر خاک
بیخبر و کس نیافت دیگر از آنها خبر
هوش مصنوعی: بسیاری از جواهرات در زیر خاک پنهان شدند، بدون اینکه کسی از وجود آنها مطلع شود و کسی دیگر از آنها خبری نداشت.
منزلشان سرنگون گشت و بر ایشان کنون
نیست به جز زاغ و بوم ماتمی و نوحهگر
هوش مصنوعی: محل زندگی آنها نابود شده و اکنون چیزی جز زاغ و جغد و صدای نوحه و عزا برایشان باقی نمانده است.
دوش که در کنج غم با همه درد و الم
تا سحرم بود باز دیدهٔ اختر شمر
هوش مصنوعی: شب گذشته در گوشهای از غم، با تمام درد و رنجها، تا صبح باز هم چشمم به ستارهها افتاده بود.
گاه حکایت گذار پایم از آسیب خار
گاه شکایت کنان زانویم از بار سر
هوش مصنوعی: گاهی از آسیب خار به پاهایم شکایت میکنم و گاهی به خاطر سنگینی بار، زانوهایم به زمین میافتند.
گاه به فکرت که هست تا کی ازین بخت بد
شب ز شبم تیرهتر روز ز روزم بتر
هوش مصنوعی: گاهی در فکر این هستم که تا کی باید با این بخت بد زندگی کنم. شب به شب زندگیام تاریکتر و روز به روز بدتر میشود.
گاه به حیرت که چرخ چون اسرا تا به کی
میبردم کو به کو میکشدم در به در
هوش مصنوعی: گاهی به حیرت مینگرم که این دنیا مانند یک قفس، مرا به کجا میبرد. گاهی احساس میکنم که در جستجوی درست و درمان در هر در و پنجرهای سرگردانم.
ناگهم آمد فرا پیری فرخلقا
خاک رهش عقل را آمده کحل بصر
هوش مصنوعی: ناگهان پیری خوشبخت و شاداب به سراغم آمد و خاک پای او چشمان عقل را به تاریکی انداخت.
پیر نه بدر دجی بدر نه شمس ضحی
شمس نه نور خدا چون خضر اندر خضر
هوش مصنوعی: پیر، نه مانند ماه در شب تاریک است و نه مانند خورشید در زمان روشنایی. بلکه نور او مانند نور خداست که در خضر، در درختان سبز و زنده وجود دارد.
عقل نخست از کمال صبح دوم از جمال
عرش برین از جلال چرخ کهن از کبر
هوش مصنوعی: عقل در آغاز به کمال خود میرسد، و زیباییهای آسمان دومین مرحلهٔ آن است. عظمت چرخ کهن نیز از بزرگمنشی ناشی میشود.
گفت که ای وز کجا؟ گفتم از اهل وفا
گفت چه داری بیار گفتمش اینک هنر
هوش مصنوعی: در گفتگویی، کسی از من سؤالی میکند که از کجا آمدهای. من پاسخ میدهم که از کسانی هستم که به وفا و صداقت معروفاند. او میخواهد بداند چه چیزی با خود دارم و من در جواب میگویم که اکنون هنر و مهارت خود را به همراه دارم.
خندهزنان گفت خیز و یحک از اینجا گریز
هی منشین الفرار گفتمش اینالمفر
هوش مصنوعی: او با خنده گفت: بلند شو و از اینجا برو. نترس و فرار نکن! اما من به او گفتم: اینجا همانجایی است که میتوانم فرار کنم.
گفت روان میشتاب تا در دولت جناب
گفتمش آنجا کجاست گفت زهی بیخبر
هوش مصنوعی: گفتم روح سریع برو تا به سرزمین خوشبختی و مقام بلند برسی. او گفت: آن جا کجاست؟ پاسخ دادم: افسوس که تو بیخبر هستی.
درگه شاه زمان سده فخر جهان
صفدر عالی تبار سرور والاگهر
هوش مصنوعی: درگاه پادشاه زمان، مایهی افتخار جهان است و صفدر، با نژادی برجسته و مشرف به مقام والا.
وارث دیهیم و گاه دولت و دین را پناه
شاه ملایک سپاه خسرو انجم حشر
هوش مصنوعی: من وارث تاج و تخت و جانشینی حکومت و دین هستم، پناهگاه و حامی شاهان و ملائک، سردار سپاه و بزرگترین فرمانده روز قیامت.
جامع فضل و کرم صاحب سیف و قلم
زینت تیغ و علم زیب کلاه و کمر
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف شخصیتی میپردازد که در علم و فضیلت برجسته است. او فردی با مهارتهای متعدد است که هم در جنگ و هم در دانش، توانمندیهای فراوانی دارد. او به عنوان کسی شناخته میشود که هم تیغ و هم علم را زینت میبخشد و به زیبایی کلاه و کمر خود نیز توجه دارد. همین ویژگیها او را به فردی منحصر به فرد تبدیل کرده است.
مهر مکارم شعاع، ماه مناقب فروغ
بحر معالی گهر ابر لالی مطر
هوش مصنوعی: نور مهر نیکیها مانند نوری است که از ماه میتابد و روشنی آن مانند دریاهای عمیق است. این نور گوهری باارزش است که همچون باران از ابرهای سیاه میبارد.
خسرو بهمن حسام بهمن رستم غلام
رستم کسری شکوه کسری جمشید فر
هوش مصنوعی: در این بیت به شخصیتهای افسانهای و تاریخی ایران اشاره شده است. نامهایی مانند خسرو، رستم و جمشید یادآور قدرت و شکوه پادشاهان و قهرمانان بزرگ ایران باستان هستند. این افراد به نوعی نماد اقتدار و عزت در فرهنگ ایرانی محسوب میشوند. در مجموع، این نامها نشاندهنده تاریخ و اسطورههای غنی ایران هستند.
آید ازو چون میان قصهٔ تیغ و سنان
نامهٔ رستم مخوان نام تهمتن مبر
هوش مصنوعی: وقتی داستانهای شجاعت و جنگ را میشنوی، نام رستم را فراموش نکن و او را کمتر از تهمتن ندان.
ای ز تو خرم جهان چون ز صبا گلستان
ای به تو گیتی جوان چون شجر از برگ و بر
هوش مصنوعی: تو باعث سرسبزی و شادی جهان هستی، مانند باغی که به وسیله نسیم بهاری سرشار از گل است. وجود تو باعث جوانی و تازگی دنیا میشود، مثل درختی که با برگهایش زنده و شاداب است.
روضهٔ اجلال را قد تو سرکش نهال
دوحهٔ اقبال را روی تو شیرین ثمر
هوش مصنوعی: در باغ بزرگ و باعظمت، قامت تو همچون درختی بلند و سرکش است و میوههای شیرین و خوشمزهای که از اقبال و خوششانسی میرویند، همه بر روی تو هستند.
پایهٔ گاه تو را دوش فلک تکیه گاه
جامهٔ جاه تو را اطلس چرخ آستر
هوش مصنوعی: این جمله به توصیف جایگاه و مقام افراد میپردازد. به معنای آن است که حمایت و استحکام موقعیت اجتماعی و مقام انسانها از آسمان و چرخ گردون نشأت میگیرد. به عبارتی، ریشهٔ بزرگی و عظمت فرد به نیرویی بیرونی تعلق دارد که در نهایت باعث میشود او در جامعه مورد احترام و توجه قرار گیرد.
با کف زور آورت کوه گران سنگ، کاه
با دل در پرورت بحر جهان یک شمر
هوش مصنوعی: با قدرت و تلاش خود میتوانی کوههای سخت و سنگین را جابهجا کنی، اما اگر دل پاک و نیت خوبی داشته باشی، میتوانی تمام دنیا را به آسانی در دستانت بگیری.
روز کمان کز کمین خیزد گردون به کین
وز دل آهن شرار شعله کشد بی حجر
هوش مصنوعی: در روزی که آسمان از کمینگاه خود بر ضد دشمنان بیرون میآید و از دل سختی و تلخی، آتش شوق و عشق به زندگی شعلهور میشود.
هم ز خروش و فغان پاره شود گوش چرخ
هم ز غبار و دخان تیره شود چشم خور
هوش مصنوعی: به خاطر صدای بلند و نالهها، گوش آسمان آسیب میبیند و به خاطر گرد و غبار و دود، چشم خورشید خراب و تار میشود.
فتنه ز یکسو زند صیحه که جانها مباح
چرخ ز یکسو کشد نعره که خونها هدر
هوش مصنوعی: آشوبی از یک سو به راه افتاده که جانها بیمحابا قربانی میشوند، و از سوی دیگر چرخش زمان فریاد میزند که خونها بیدلیل ریخته میشوند.
تیغزن خاوری رخش فلک زیر ران
گم کند از بیم جان جادهٔ باختر
هوش مصنوعی: تیغزن خاوری به معنای جنگاور شرقی است که در میدان نبرد با پرچم خود، به باختر میتازد. او به قدری شجاع و قوی است که رخش (اسب) او زیر بار فشارِ نبرد به گمراهی میافتد و در جادههای غربی از ترس جان خود، مسیر را گم میکند.
یازی چون دست و پا سوی عنان و رکیب
رخش گهرپوش زیر، چتر مرصع زبر
هوش مصنوعی: دست و پای تو مانند زین و افساری است که بر روی اسب میافکنی، در حالی که اسب با پوشش جواهرنشانش زیر چتر زیبایی قرار دارد.
تیغ یمانی به دست ناچخ هندی به دوش
مغفر رومی به فرق جوشن چینی به بر
هوش مصنوعی: تیغ یمانی به معنای شمشیر تیز و برندهای است که بهدست فردی از دیار یمن است. شخصی با لباس هندی و کلاهی رومی بر سر، در حال حاضر با زرهای چینی به تن ایستاده است. این توصیف، نشاندهندهی ترکیب فرهنگها و ویژگیهای مختلف در یک فرد یا صحنه است.
هم به عنانت دوان دولت و اقبال و بخت
هم به رکابت روان نصرت و فتح و ظفر
هوش مصنوعی: به خاطر چشمان تو، خوشبختی و موفقیت در حال دویدن به سمت تو هستند و همراه با تو، کمک و پیروزی نیز در حال حرکتاند.
خصم تو هر جا کشد ناله این المناص
از همه جا بشنود زمزمهٔ لاوزر
هوش مصنوعی: دشمن تو هر کجا که صدای نالهاش را سر دهد، از همه جا صدای بیگناهی او را میشنود.
آتش رمحت کند مزرع آمال، خشک
آب حیاتت کند مرتع آجال، تر
هوش مصنوعی: بیتوجهی به آرزوها و امیدهایت میتواند احساس زندگی را در تو خشک کند و روحیهات را تحت تأثیر قرار دهد.
تا به توالی زند صبح بر این سبز خنک
از خم چوگان سیم لطمه بر آن گوی زر
هوش مصنوعی: تا زمانی که صبح، بر این چمن خنک بگذرد و توپ نقرهای را به سمت گوی طلایی بزند.
باد سر دشمنان در سم یک ران تو
از خم چوگان تو گوی صفت لطمه خور
هوش مصنوعی: باد موجب تضعیف دشمنان تو میشود و سم اسب تو مانند چوب چوگان، ضربهای به آنها میزند.