قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - به آذر بیگدلی که در سفر بوده
نسیمی به دل میخورد روحپرور
نسیمی دلاویز چون بوی دلبر
نسیمی چو انفاس عیسی مقدس
نسیمی چو دامان مریم مطهر
نسیمی همه نفحهٔ مشک سارا
نسیمی همه نشئهٔ خمر احمر
نسیمی در آن نکهت مهر پنهان
نسیمی در آن لذت وصل مضمر
نسیمی از آن جیب جان دامن دل
پر از عنبر اشهب و مشک اذفر
چه باد است حیرانم این باد دلکش
که عطر عبیر آرد و بوی عنبر
نسیم بهار است گویا که خیزد
ز روی گل تازه و سنبل تر
نسیمی است شبها به گلشن غنوده
ز گل کرده بالین و از سبزه بستر
بر اندام او سوده ریحان و سنبل
در آغوش او بوده نسرین و عنبر
غلط کردم از طرف بستان نیاید
نسیمی چنین جانفزا و معطر
نسیم ریاض جنان است گویی
که رضوان به دست صبا داده مجمر
نسیم بهشت است و دارد نشانها
ز تفریح تسنیم و ترویح کوثر
که از روی غلمان گشوده است برقع
که از فرق حوران ربوده است معجر
ز گیسوی حوران و زلفین غلمان
بدین سان وزد مشکبیز و معنبر
خطا گفتم از باغ جنت نیاید
نسیمی چنان دلکش و روحپرور
نسیمی است از باغ الطاف صاحب
نکو ذات و نیکاختر و نیکمحضر
چراغ دل روشن اهل معنی
فروغ شبستان اهل دل آذر
محیط فضایل که دریای فکرش
کران تا کران است لبریز گوهر
سپهر معالی که بر اوج قدرش
هزاران چو مهر است تابنده اختر
مدار مناقب جهان مکارم
که افلاک عز و شرف راست محور
مراد افاضل ملاذ اماثل
که بر تارک سروران است افسر
جوادی که در کف جودش ز خواری
چو خیری بود زرد رخسارهٔ زر
کریمی که بر درگهش ز اهل حاجت
نبینی تهی دست جز حلقهٔ در
زهی پیش یاجوج شهوت کشیده
دل پاکت از زهد سد سکندر
از آن در حریم طواف تو پوید
که کسب سعادت کند سعد اکبر
شب و روز گردند آبای علوی
به صد شوق در گرد این چار مادر
که شاید پدید آید اما نیاید
از ایشان نظیر تو فرزند دیگر
به معنای مشکل سرانگشت فکرت
کند آنچه با مه بنان پیمبر
به گفتار ناراست تیغ زبانت
کند آنچه با کفر، شمشیر حیدر
صور جملهٔ کاینات و تو معنی
عرض جمله حادثات و تو جوهر
جهان با نهیب تو دریا و طوفان
زمین با وقار تو کشتی و لنگر
کلام تو با راح و ریحان مقابل
بیان تو با آب حیوان برابر
فنون هنر فکرتت را مسلم
جهان سخن خامهات را مسخر
ز کلک بنان تو هر لحظه گردد
نگاری ممثل مثالی مصور
که صورتگر چین ندیدهاست هرگز
به آن حسن تمثال و آن لطف پیکر
لالی منظوم نظم تو هر یک
درخشنده نجمی است از زهره ازهر
که در وادی عشق گمگشتگان را
سوی کعبهٔ کوی یار است رهبر
گلی میدمد هر دم از باغ طبعت
به نکهت چو شمامهٔ مشک و عنبر
بری میرسد هر دم از شاخ فکرت
به لذت چو وصل بتان سمنبر
وفا پیشه یارا خداوندگارا
یکی سوی این بنده از لطف بنگر
ز رحمت یکی جانب من نظر کن
که چرخم چسان بی تو دارد به چنبر
تنم ز اه و جان ز اشک شد در فراقت
چو از باد خاک و چو از آب آذر
تو در غربت ای مهر تابان و بی تو
شب و روز من گشته از هم سیهتر
کنون بی تو دارم سیه روزگاری
چو روی گنه کار، در روز محشر
به دل کامها پیش ازین بود و زانها
یکی برنیاورده چرخ ستمگر
کنونم مرادی جز این نیست در دل
کنونم هوائی جز این نیست در سر
که امروز تا از می زندگانی
نمیهست در این سفالینه ساغر
چو مینا به بزم تو آیم دمادم
چو ساغر به روی تو خندم مکرر
بیا خود علی رغم چرخ جفا جو
برآر آرزوی من ای مهرپرور
به گردون بیمهر مگذار کارم
که جورش بود بیحد و کینه بیمر
ز غربت به سوی وطن شو روانه
به خود رحم فرما به ما رحمت آور
خوش آن بزم کانجا نشینیم با هم
نهان از حریفان خفاش منظر
تو بر صدر محفل برازنده مولا
منت در مقابل کمر بسته چاکر
تو محفل فروز از ضمیر منیرت
منت مستنیر از ضمیر منور
بخوانیم با هم غزلهای رنگین
تو از شعر هاتف من از نظم آذر
بسوزیم داغی به دل آسمان را
بدوزیم چشم حسودان اختر
مرا دسترس نیست باری خوش آن کس
که این دولتش هست گاهی میسر
در این کار کوشم به جان لیک چتوان
که نتوان خلاف قضای مقدر
هنر پرورا زین اقاویل باطل
که الحق نیازی بود بس محقر
نه مقصود من بود مدحت نگاری
که مدح تو بر ناید از کلک و دفتر
تو را نیست حاجت به مداحی آری
بس اخلاق نیکو تو را مدح گستر
ولی بود ازین نظم قصدم که دلها
ز زنگ نفاق است از بس مکدر
نگویند عاجز ز نظم است هاتف
گروهی که خود گاه نظمند مضطر
نیم عاجز از نظم اشعار رنگین
تو دانی گر آنان ندارند باور
عروسان ابکار در پرده دارم
همه غرق پیرایه از پای تا سر
ولیکن چه لازم که دختر دهد کس
به بیمهر داماد بیمهر شوهر
نباشد چو داماد شایسته آن به
که در خانهٔ خود شود پیر دختر
در ایجاز کوشم که نزدیک دانا
سخن خویش بود مختصر خوشتر اخصر
الا تا قمر فربه و لاغر آید
ز نزدیکی و دوری مهر انور
محب تو نزد تو بادا و فربه
عدوی تو دور از تو بادا و لاغر
تو را جاودان عمر و جاویدان عزت
مدامت خدا ناصر و بخت یاور
قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - مطلع دوم: زهی مقصود اصلی از وجود آدم و حواقصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در وصف زلزلهای که در زمان اقامت وی در کاشان اتفاق افتاده: کردهام از کوی یار بیهده عزم سفر
اطلاعات
وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
نسیمی به دل میخورد روحپرور
نسیمی دلاویز چون بوی دلبر
هوش مصنوعی: نسیم ملایمی به دل میوزد که روح را زنده میکند و همانند بوی دلربایی خوشایند است.
نسیمی چو انفاس عیسی مقدس
نسیمی چو دامان مریم مطهر
هوش مصنوعی: نسیمی شبیه نفسهای عیسی پیامبر و نسیمی شبیه دامن مریم مقدس است.
نسیمی همه نفحهٔ مشک سارا
نسیمی همه نشئهٔ خمر احمر
هوش مصنوعی: نسیم خوشبویی مانند عطر مشک سارا و نشهای مانند بوی شراب قرمز را به همراه دارد.
نسیمی در آن نکهت مهر پنهان
نسیمی در آن لذت وصل مضمر
هوش مصنوعی: نسیمی از عطر محبت در فضا در حال وزیدن است و در این نسیم، لذت وصل و ارتباط عمیق به شکل پنهانی وجود دارد.
نسیمی از آن جیب جان دامن دل
پر از عنبر اشهب و مشک اذفر
هوش مصنوعی: نسیمی ملایم از باغ زندگی، دلم را پر از عطرهای خوشبو و دلپذیر کرده است.
چه باد است حیرانم این باد دلکش
که عطر عبیر آرد و بوی عنبر
هوش مصنوعی: این باد زیبایی دارد که آدم را سرگردان میکند و بوی خوشی مانند عطر گلها و عنبر را به همراه میآورد.
نسیم بهار است گویا که خیزد
ز روی گل تازه و سنبل تر
هوش مصنوعی: به نظر میرسد نسیم بهاری میوزد که از روی گلهای تازه و سنبلهای خوشبو برمیخیزد.
نسیمی است شبها به گلشن غنوده
ز گل کرده بالین و از سبزه بستر
هوش مصنوعی: در شبها، نسیمی میوزد که باغی را که از گلها پر شده، نوازش کرده و سبزه به عنوان بستری نرم برای آن فراهم کرده است.
بر اندام او سوده ریحان و سنبل
در آغوش او بوده نسرین و عنبر
هوش مصنوعی: بر تن او گلهای خوشبویی چون ریحان و سنبل وجود دارد و در آغوشش گل نسرین و عطر عنبر را میتوان دید.
غلط کردم از طرف بستان نیاید
نسیمی چنین جانفزا و معطر
هوش مصنوعی: من اشتباه کردم، نباید انتظار داشته باشم که از باغ نسیمی به این دلانگیزی و معطری بوزد.
نسیم ریاض جنان است گویی
که رضوان به دست صبا داده مجمر
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که نسیم خوشی از باغهای بهشت میآید، گویی که فرشتهی رضوان آن را به دست باد خنک صبا داده است تا عطری دلنشین پخش کند.
نسیم بهشت است و دارد نشانها
ز تفریح تسنیم و ترویح کوثر
هوش مصنوعی: نسیم بهشتی به وزش درآمده است و نشانههایی از لذت و شادابی خاصی را به همراه دارد که شبیه به تسنیم و کوثر است.
که از روی غلمان گشوده است برقع
که از فرق حوران ربوده است معجر
هوش مصنوعی: پردهای که بر چهره غلمان (نیروهای جوان و زیبا) است، بهتدریج کنار رفته و زیباییاش نمایان شده است. این زیبایی به حدی است که میتوان گفت این جاذبه از حوران بهشتی گرفته شده است.
ز گیسوی حوران و زلفین غلمان
بدین سان وزد مشکبیز و معنبر
هوش مصنوعی: عطر و بوی خوشی که از موهای زیبا و دلربا، همانند مشک و عطرهای خوش به مشام میرسد، نشانهای از جذابیت و زیبایی است.
خطا گفتم از باغ جنت نیاید
نسیمی چنان دلکش و روحپرور
هوش مصنوعی: من اشتباه کردم که گفتم از باغ بهشت نسیمی نمیآید که اینچنین دلنشین و شگفتانگیز باشد.
نسیمی است از باغ الطاف صاحب
نکو ذات و نیکاختر و نیکمحضر
هوش مصنوعی: نسیمی از باغ مهربانی و خوبیهای کسی میوزد که ذاتش نیکو و خوشبخت است و در حضورش احساس راحتی میکنیم.
چراغ دل روشن اهل معنی
فروغ شبستان اهل دل آذر
هوش مصنوعی: دل افرادی که به عمق معنا توجه دارند، مانند چراغی روشن است، و روشنایی آن به اندازهای است که همچون آتش شبستان اهل دل میدرخشد.
محیط فضایل که دریای فکرش
کران تا کران است لبریز گوهر
هوش مصنوعی: فضایل مانند دریایی از اندیشه است که به هیچ حد و مرزی محدود نمیشود و همیشه پر از ارزشها و جواهرات معنوی است.
سپهر معالی که بر اوج قدرش
هزاران چو مهر است تابنده اختر
هوش مصنوعی: آسمانی با عظمت که در اوج مقامش هزاران ستاره مانند خورشید درخشان هستند.
مدار مناقب جهان مکارم
که افلاک عز و شرف راست محور
هوش مصنوعی: مدار ویژگیهای برجسته و عالی جهان، که اوج و مقام رفیع در آسمانها قرار دارد، به سمت کمال است.
مراد افاضل ملاذ اماثل
که بر تارک سروران است افسر
هوش مصنوعی: مقصود از این جمله این است که افراد دانا و فرهیخته، مبنای برتری و الگو برای دیگران هستند و مقام عالی و محترمی دارند که به مانند تاجی بر سر فرمانروایان و بزرگانی که مقام و عظمت دارند، قرار دارد.
جوادی که در کف جودش ز خواری
چو خیری بود زرد رخسارهٔ زر
هوش مصنوعی: اگر کسی در دست بخشش و generosity خود از شرم و خوارگی مانند خوبی باشد، صورتش مانند طلای زرد خواهد بود.
کریمی که بر درگهش ز اهل حاجت
نبینی تهی دست جز حلقهٔ در
هوش مصنوعی: در محضر این بزرگواری که در آستانهاش هیچکس را بدون نیاز و خواسته نمیبینی، تنها کسانی که به در آن میرسند، حلقه در را میزنند و به امید دریافت یاری و کمک به آنجا میآیند.
زهی پیش یاجوج شهوت کشیده
دل پاکت از زهد سد سکندر
هوش مصنوعی: ای بسا خوشبختی که دل پاکت از زهد و ریاضت، به وسوسههای یاجوج و ماجوج سر خورده است.
از آن در حریم طواف تو پوید
که کسب سعادت کند سعد اکبر
هوش مصنوعی: از آن در حریم تو میگردد کسی که به دنبال سعادت و خوشبختی است.
شب و روز گردند آبای علوی
به صد شوق در گرد این چار مادر
هوش مصنوعی: شب و روز، پدران علوی با شوق بسیار دور این چهار مادر میگردند.
که شاید پدید آید اما نیاید
از ایشان نظیر تو فرزند دیگر
هوش مصنوعی: شاید فرزندی مثل تو از این افراد به وجود بیاید، اما واقعاً چنین چیزی محقق نخواهد شد.
به معنای مشکل سرانگشت فکرت
کند آنچه با مه بنان پیمبر
هوش مصنوعی: فکرت آنقدر باهوش است که میتواند به راحتی چیزهایی را که با زیبایی و مهارت بیان شدهاند، درک کند.
به گفتار ناراست تیغ زبانت
کند آنچه با کفر، شمشیر حیدر
هوش مصنوعی: زبان نادرست تو میتواند به راحتی آنچه که با کفر انجام میشود، نابود کند، همانطور که شمشیر علی (ع) میتواند دشمنان را از پا درآورد.
صور جملهٔ کاینات و تو معنی
عرض جمله حادثات و تو جوهر
هوش مصنوعی: تمامی اشکال و صورتهای جهان به تو مرتبط است و تو هستی که معنی و عمق تمامی حوادث و وقایع را درک میکنی؛ تو ذات و جوهر آن هستی.
جهان با نهیب تو دریا و طوفان
زمین با وقار تو کشتی و لنگر
هوش مصنوعی: جهان با صدای تو مانند دریایی طوفانی میشود و زمین با زیبایی و آرامش تو مانند کشتیای است که لنگر انداخته است.
کلام تو با راح و ریحان مقابل
بیان تو با آب حیوان برابر
هوش مصنوعی: سخنان تو مانند گل و عطر خوشبو است و در مقابل گفتار تو همچون آب بیجان و سرد به نظر میرسد.
فنون هنر فکرتت را مسلم
جهان سخن خامهات را مسخر
هوش مصنوعی: مهارتها و هنرهای تفکر تو برای جهان مسلم است و قدرت کلامت در دست قلم تو قرار دارد.
ز کلک بنان تو هر لحظه گردد
نگاری ممثل مثالی مصور
هوش مصنوعی: از قلم دست تو هر لحظه تصویری زیبا و ماندگار شکل میگیرد.
که صورتگر چین ندیدهاست هرگز
به آن حسن تمثال و آن لطف پیکر
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی و جذابیت فردی اشاره دارد که هیچکس در چین تا به حال مانند او را ندیده است. او بر اساس ویژگیهای ظاهری و لطافتی که دارد، توجه و تحسین دیگران را به خود جلب میکند. به طور کلی، این بیت نشاندهندهی بینظیری و خاص بودن آن شخص است.
لالی منظوم نظم تو هر یک
درخشنده نجمی است از زهره ازهر
هوش مصنوعی: بیان زیبایی از سخنانی است که هر کدام مانند ستارهای درخشان و زیبا در آسمان بروز میکند و شگفتی و جذابیتی خاص دارند. این الفاظ و بیان، به مانند نور زهره، در دل شنونده تابان و پرورشدهنده احساسات و تفکرات هستند.
که در وادی عشق گمگشتگان را
سوی کعبهٔ کوی یار است رهبر
هوش مصنوعی: در مسیر عشق، راهنمایی برای گمشدگانی که در جستجوی معشوق هستند، به سوی کعبهی محبوبشان وجود دارد.
گلی میدمد هر دم از باغ طبعت
به نکهت چو شمامهٔ مشک و عنبر
هوش مصنوعی: هر لحظه گلی از باغ وجودت میروید که بوی خوشی مانند بوی گل محمدی و عطر مشک و عنبر دارد.
بری میرسد هر دم از شاخ فکرت
به لذت چو وصل بتان سمنبر
هوش مصنوعی: هر لحظه از درخت اندیشهات Freude به تو میرسد، مانند لذتی که از پیوند با معشوقان حس میشود.
وفا پیشه یارا خداوندگارا
یکی سوی این بنده از لطف بنگر
هوش مصنوعی: ای خداوند، وفاداری یار را ببین و به این بندهات از روی لطف نگاه کن.
ز رحمت یکی جانب من نظر کن
که چرخم چسان بی تو دارد به چنبر
هوش مصنوعی: از رحمت خود نگاهی به من بینداز، تا ببینم زندگیم بدون تو چگونه میگذرد و چقدر گرفتار شدهام.
تنم ز اه و جان ز اشک شد در فراقت
چو از باد خاک و چو از آب آذر
هوش مصنوعی: بدن من از ناله و جانم از اشک پر شده است، در فراق تو مانند خاکی که از باد جدا شده و آبی که از آتش میجوشد.
تو در غربت ای مهر تابان و بی تو
شب و روز من گشته از هم سیهتر
هوش مصنوعی: ای خورشید تابناک، تو در دوری و من بدون تو، شب و روزم به شدت تاریکتر شده است.
کنون بی تو دارم سیه روزگاری
چو روی گنه کار، در روز محشر
هوش مصنوعی: اکنون بدون تو روزهای تیره و تار را میگذرانم، مانند کسی که در روز قیامت به خاطر گناهش در محضر خداوند رسوا است.
به دل کامها پیش ازین بود و زانها
یکی برنیاورده چرخ ستمگر
هوش مصنوعی: قبل از این دل آرزوها داشت و از آنها هیچ چیز به دست نیامد، چرا که زمانهای ظالم بر سر راه بود.
کنونم مرادی جز این نیست در دل
کنونم هوائی جز این نیست در سر
هوش مصنوعی: امروز دیگر هیچ خواستهای جز این ندارم و در دل من هیچ احساسی جز این نیست.
که امروز تا از می زندگانی
نمیهست در این سفالینه ساغر
هوش مصنوعی: امروز تا وقتی که عمر و زندگی در این جام سفالین وجود دارد، ما از نوشیدن آن بینصیب نخواهیم بود.
چو مینا به بزم تو آیم دمادم
چو ساغر به روی تو خندم مکرر
هوش مصنوعی: وقتی به میخانهات میروم، مانند یک مینا در حال پرواز هستم و هر بار که به تو نگاه میکنم، لبخند میزنم.
بیا خود علی رغم چرخ جفا جو
برآر آرزوی من ای مهرپرور
هوش مصنوعی: بیا و آرزوی من را تحقق بخش، با وجود همه سختیهایی که زندگی ایجاد میکند، ای خوبیدهنده و محبتدار.
به گردون بیمهر مگذار کارم
که جورش بود بیحد و کینه بیمر
هوش مصنوعی: خودت را زیر سایه آسمانی که مهربان نیست نگذار، زیرا آسیب و سختیهایش بسیار زیاد و بیرحم است.
ز غربت به سوی وطن شو روانه
به خود رحم فرما به ما رحمت آور
هوش مصنوعی: به خاطر دوری از خانه، به سمت وطن حرکت کن و به خودت رحم کن تا به ما هم لطف و رحمت برسانی.
خوش آن بزم کانجا نشینیم با هم
نهان از حریفان خفاش منظر
هوش مصنوعی: خوش میگذرد در مجلسی که بتوانیم به دور از چشمان حسودان و رقبا با هم باشیم و از همدیگر لذت ببریم.
تو بر صدر محفل برازنده مولا
منت در مقابل کمر بسته چاکر
هوش مصنوعی: تو در صدر جمع نشستهای و به خاطر مقام و جایگاهت ارزشمندی، در حالی که من به عنوان خدمتگزار تو با کمر بسته و آماده خدمت در کنارت ایستادهام.
تو محفل فروز از ضمیر منیرت
منت مستنیر از ضمیر منور
هوش مصنوعی: شما در محفل روشنی از وجود خود، باعث روشنایی و روشنی دیگران هستید.
بخوانیم با هم غزلهای رنگین
تو از شعر هاتف من از نظم آذر
هوش مصنوعی: بیایید با هم اشعار زیبا و رنگارنگ تو را بخوانیم، اشعاری که از خیال هاتف و نظم آذر الهام گرفته شدهاند.
بسوزیم داغی به دل آسمان را
بدوزیم چشم حسودان اختر
هوش مصنوعی: بیایید با دلی پر از حسرت و اندوه، با شوقی عمیق، به خواب و آرزوهای بلند پروازانهمان رنگ ببخشیم و از چشمان حسودان دور بمانیم.
مرا دسترس نیست باری خوش آن کس
که این دولتش هست گاهی میسر
هوش مصنوعی: من به آن خوشبختی و خوشحالی که برخی افراد دارند، دسترسی ندارم. کدام خوشبختی! خوش به حال آن کسی که گاهی اوقات این شانس و نعمت را تجربه میکند.
در این کار کوشم به جان لیک چتوان
که نتوان خلاف قضای مقدر
هوش مصنوعی: در این کار کوششم و جانم را در این راه صرف میکنم، اما چه میتوان کرد، که نمیتوان در برابر تقدیر الهی خلاف عمل کرد.
هنر پرورا زین اقاویل باطل
که الحق نیازی بود بس محقر
هوش مصنوعی: هنرپروران باید از این گفتههای بیاساس دوری کنند، زیرا حقیقت نیازمند چیزهای بسیار ساده و کوچک است.
نه مقصود من بود مدحت نگاری
که مدح تو بر ناید از کلک و دفتر
هوش مصنوعی: من به دنبال ستایش و تمجید از کسی نیستم که کلماتش توانایی بیان ارزشهای تو را ندارد.
تو را نیست حاجت به مداحی آری
بس اخلاق نیکو تو را مدح گستر
هوش مصنوعی: تو نیازی به تعریف و تمجید دیگران نداری، چون خودت با اخلاق نیکویت، شایستهی ستایش هستی.
ولی بود ازین نظم قصدم که دلها
ز زنگ نفاق است از بس مکدر
هوش مصنوعی: هدف من از این شعر این است که دلها به دلیل زنگار نفاق، بسیار تحت تأثیر و مکدر هستند.
نگویند عاجز ز نظم است هاتف
گروهی که خود گاه نظمند مضطر
هوش مصنوعی: دوستانی که گاهی در نظم و بیان شعر دچار مشکل میشوند، نباید خود را ضعیف قلمداد کنند، زیرا گاهی اوقات شرایط فشار و اضطراب باعث میشود که نتوانند خوب و منطقی صحبت کنند.
نیم عاجز از نظم اشعار رنگین
تو دانی گر آنان ندارند باور
هوش مصنوعی: من کمی ناتوانم از سرودن شعرهای زیبا و دلنشین تو، آیا میدانی که اگر دیگران نتوانند چنین اشعاری را باور کنند، چه احساسی پیدا میکنند؟
عروسان ابکار در پرده دارم
همه غرق پیرایه از پای تا سر
هوش مصنوعی: من دختران جوان و زیبایی دارم که همه آنها در زیر پرده هستند و تمام بدنشان از سر تا پا زینت و آراسته است.
ولیکن چه لازم که دختر دهد کس
به بیمهر داماد بیمهر شوهر
هوش مصنوعی: اما چه نیازی است که کسی دخترش را به دامادی بدهد که نه مهر دارد و نه شوهر با محبتی است؟
نباشد چو داماد شایسته آن به
که در خانهٔ خود شود پیر دختر
هوش مصنوعی: بهتر است که داماد شایستهای نباشد و دختر بزرگ در خانهاش بماند.
در ایجاز کوشم که نزدیک دانا
سخن خویش بود مختصر خوشتر اخصر
هوش مصنوعی: در تلاش هستم که سخن خود را به طور کوتاه و مختصر بیان کنم، زیرا کمتر حرف زدن در کنار فرد دانا، بهتر و پسندیدهتر است.
الا تا قمر فربه و لاغر آید
ز نزدیکی و دوری مهر انور
هوش مصنوعی: بیت اشاره دارد به اینکه ماه، چه در حالت چاق و چه لاغر، به دلیل نزدیکی یا دوری از خورشید تغییری در زیبایی و شکوه خود پیدا میکند. به عبارتی دیگر، چنین حالاتی بازتابی از رابطه بین ماه و خورشید هستند و تأثیر آنها بر ظاهر ماه را نشان میدهند.
محب تو نزد تو بادا و فربه
عدوی تو دور از تو بادا و لاغر
هوش مصنوعی: دوستداران تو همیشه نزد تو خواهند بود و از محبت تو بهرهمند خواهند شد، در حالی که دشمنانت از تو دور و خالی از قدرت و انرژی هستند.
تو را جاودان عمر و جاویدان عزت
مدامت خدا ناصر و بخت یاور
هوش مصنوعی: برای تو عمری جاودان و عزتی پایدار آرزو میکنم. امیدوارم خداوند همواره حامی و یار تو باشد.
حاشیه ها
1395/08/08 05:11
تراب مفیدی( شـاهـد )
در مصراعی بجای سخن خوش بود مختصر خوشتر اخصر نوشته شده است سخن خویش بود مختصر .... که البته نادرست است
1395/08/08 05:11
تراب مفیدی( شـاهـد )
همچنین در یکی دیگر از مصرع ها بجای ترا جاودان عمر و جاوید عزت نوشته شده است ترا جاودان عمر و جاویدان عزت که واژه جاویدان اشتباه است و شعر را ناموزون میسازد