قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - مطلع دوم
اطلاعات
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
حاشیه ها
ضمن ابراز تشکر از شما عزیزان. این 3 قصیده مجموعا یک قصیده می باشد که هاتف دوبار در آن تجدید مطلع نموده است. نام این قصیده قصیده طلوعیه است که آذر بیگدل اصفهانی و یکی دیگر از شاعران همزمان هاتف نیز آن را استقبال کرده اند و بهمین نام طلوعیه آن را نامیده اند اما طلوعیه هاتف بر هر دوی آنها رجحان و بر تری دارد.
با درود فراوان در یکی از ابیات لغزشی نوشتاری بدین گونه روی داده است :
تو و اولاد امجاد کرام تست هاتف را
امام و پیشوا و مقتدا و شافع و مولا
بجای واژهء مقتدا مقتدار نوشته شده است
با درودی دوباره
زهی
لغتنامه دهخدا
زهی .[ زِ ] (صوت ) ادات تحسین . آفرین . احسنت . خهی . (فرهنگ فارسی معین ). کلمه ٔ تحسین است . (غیاث ). کلمه ٔ تحسین و آفرین است مانند خهی . (آنندراج ) (از شرفنامه ٔ منیری ). و این هم مرکب است از زه ای چنانچه خهی از خه ای . (شرفنامه ٔ منیری ). کلمه ٔ تحسین یعنی خهی و چه خوش است و چه خوب . (ناظم الاطباء). خهی . احسنت . خوشا. چه بسیار خوب . آفرین بر. حبذا. چه بسیار نیکو. چه بسیاردر خوبی ...
مقصود
مقصود. [ م َ ] (ع ص ، اِ) آهنگ نموده شده . (آنندراج ). طلب شده و آهنگ شده و قصدشده . (ناظم الاطباء). || مراد و نیت و خواهش وکام و آرزو و غرض و آهنگ و اراده و قصد و مطلوب . (ناظم الاطباء). مراد. مرام . مطلوب . منظور. کام . هدف . خواست . خواسته . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : هرکه یک روز در پیش او زانو زده است برای علم یا برای یافتن مقصود، بزرگ طریقت و مقتدای وقت خویش شده است . (ترجمه ٔ رساله ٔ قشیریه چ فروزانفر ص 2). خبر دادن از منازل نه چنان بود که از مقصود خبر دهد. (ترجمه ٔ رساله ٔ قشیریه چ فروزانفر ص 745). بفرمود تا کار ایشان بساختند و مقصود ایشان حاصل کردند. (سیاست نامه ). و می گوید مقصود تو از او حاصل آید. (سیاست نامه ).
غرض
لغتنامه دهخدا
غرض . [ غ َ رَ ] (ع مص ) تافتگی و اندوهناکی . به ستوه آمدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ): غرضه منه ؛ ضجر منه و مل َّ. یقال : غرض بالمقام . (اقرب الموارد). تنگ دل شدن و ستوه شدن . (تاج المصادر بیهقی ). دلتنگ و ملول شدن . || شوق . آرزومند گردیدن . یقال : غرضت الیه ؛ ای اشتقت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). قال الاخفش تفسیرها: غرضت من هؤلاء الیه . (اقرب الموارد). آرزومند شدن . (تاج المصادربیهقی ). || شیفته شدن . دلباخته ٔ عشق شدن .(دزی ج 2 ص 206) . || ترسیدن . تافتگی کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ): غرض من فلان ؛ خاف . (اقرب الموارد) (المنجد). || غرض بینی ؛ رسیدن بینی به آب قبل از لب موقع آب خوردن . (از اقرب الموارد). || (اِ) نشانه ٔتیر. ج ، اغراض . (منتهی الارب ) (آنندراج ) . هدفی که به آن تیر اندازند. (اقرب الموارد). هدف و نشانه . (غیاث اللغات ). نشان . آماج .
آماجگاه . برجاس . تکوک . چنگال . نموک . بوته . بکوک . تلوک . دفک : تیر تدبیر او بر واسطه ٔ غرض نشست .(ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1272 هَ . ق . ص 432). اما میخواست تا پسر چون پدر مطعون السنه ٔ بشر نشود و غرض سهام ملام بندگان باری تعالی نگردد. (جهانگشای جوینی ). || خواست و آهنگ . یقال : فهمت غرضک ؛ ای ارادتک و قصدک . (منتهی الارب )(آنندراج ). مجازاً مطلب و مقصود و حاجت . (غیاث اللغات ). خواست . مراد. مقصود. (مقدمةالادب ). قصد. غایتی که رسیدن بدان را خواهند. خواسته
همایون
لغتنامه دهخدا
همایون . [ هَُ] (ص ) در اصل به معنی مبارک و فرخنده است . (انجمن آرا). خجسته . فرخنده . فرخ . فرخجسته .
.
مافیها
لغتنامه دهخدا
مافیها. (ع اِ مرکب ) آنچه در آن است : دنیا و مافیها، دنیا و آنچه در آن است
طفولیت
لغتنامه دهخدا
طفولیت . [ طُ لی ی َ ] (ع اِمص ) کودکی . بچگی . صباوت . خردسالی . صبا : از عصر طفولیت به زمان شباب رسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 397). او در سن طفولیت ... موسم ضعف رای و نقصان رشد بود.
ارض
لغتنامه دهخدا
ارض . [ اَ ] (ع اِ) زمین . (منتهی الأرب ). زمی . غبرا. ام ّآدم . ام صبّار. ام عبید. ام کفاة. ابن حلاوة. || خاک . وآن مؤنث و اسم جنس است . (منتهی الأرب ). ج ، ارضون ، ارضین ، ارضات ، اُروض ، اراض ، اراضی . (مهذب الاسماء). و بعضی ارض را جمع بدون واحد دانسته اند. (منتهی الأرب ). و رجوع به زمین شود. || دست و پای اسب . (مهذب الاسماء). دست و پای چاروا. || اسفل قوائم ستور. || هرچه فرود و پست باشد. هر جای پست . موضع شیب . || زکام . (مهذب الاسماء). || لرزه . (مهذب الاسماء). لرزه ٔ تب . || لاارض لک ؛ کلمه ٔ ذم است مانند لااُم لک .
- ارض الجزیه ؛ زمینی که بتصرف مسلمین درآمده و طبق پیمان با شرایط مقرره از جانب امام بمالکین غیرمسلمان بازداده شود.
سافل
لغتنامه دهخدا
سافل . [ ف ِ ] (ع ص ،اِ) فرود و پست . (منتهی الارب ) (غیاث ) (آنندراج ). نقیض عالی . (منتهی الارب ) (قطر المحیط). پائین . نقیض بالا: فجعلنا عالیها سافلها و امطرنا علیهم حجارة من سجیل . (قرآن 15 / 74 و نظیر آن در سوره ٔ 11 آیه 82).
طغرا. [ طُ ] (ع اِ) طُغْری ̍. القابی باشد که بر سر فرمان پادشاهان مینویسند، و در قدیم خطی بوده است منحنی که بر سر احکام ملوک میکشیده اند. (برهان ). نوعی از خط پیچیده ٔ حروف که به آن خط بر فرمان پادشاهان القاب نویسند. ظاهراً این لفظ ترکی است ، در مناظرالانشاء نوشته که : طغرا خط سطبری باشد بخط پیچیده که القاب و اسم سلطان باشد، مثل السلطان الاعظم الاعدل جلال الدین اکبر پادشاه غازی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). خطی است که در عهد ملوک قدیم بالای امثله و مناشیر ایشان میکشیده اند بر شکل کمانی . (صحاح الفرس )
مکلل
[مُ کَلْ لَ] (ع ص) اکلیل پوشیده. تاج و اکلیل بر سر نهاده. (ناظم الاطباء). تاج بر سر نهاده شده. (غیاث) (آنندراج). بااکلیل. متوج. اکلیل نهاده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا)
لافتی
لغتنامه دهخدا
لافتی . [ ف َ تا ] (ع جمله ٔ اسمیه ) (از: لا به معنی نه +فتّی به معنی جوان ) اشاره است به حدیث :
لافتی الاّ علی لاسیف الاّ ذوالفقار.
لولاک
لغتنامه دهخدا
لولاک . [ ل َ ] (ع جمله ٔ اسمیه ) (از: لو + لا + ک ضمیر) اگر نبودی تو.
- خواجه ٔ لولاک یا سید لولاک ؛ رسول اکرم صلوات اﷲ علیه و اشاره است به حدیث قدسی که خدای تعالی خطاب به او علیه السلام فرموده است : «لولاک لما خلقت الافلاک »؛ اگر تو نبودی آسمانها نیافریدمی
لات نام بت یا ایزدبانویی در عربستان پیش از اسلام و یکی از سه بت مهم مورد پرستش در مکه بودهاست. نام این بت در قرآن در کنار دو بت دیگر به نامهای عزی و منات ذکر شده که از نظر اعراب جاهلی دختران الله بهشمار میرفتند.
عُزّی از بتهای عربهای پیش از اسلام است. ظالم بن اسعد، نخستین کسی از عرب بودهاست، که بت عزی را پرستش نمودهاست. پرستندگان عزی، خود را عبدالعزّی مینامیدند، که به معنی بنده عزی است. عزی، از بزرگترین بتها نزد قریش شمرده میشد. عربها، سه بت لات، مَنات و عزی را بناتالله الثلاثة یعنی سه دختر الله مینامیدند و آن سه را شفیعان خود نزد خدا میدانستند. قبیله قریش برای پرستش عزی، در حراض، پرسشتگاهی مانند کعبه ساخته بودند، که به آن سقام میگفتند. در قرآن، نام عزی در کنار دو بت مهم دیگر عرب، آمدهاست[1] خالد پسر ولید، به دستور محمد، این بت را شکست.
طراز
لغتنامه دهخدا
طراز. [ طِ ] (معرب ، اِ) نگار جامه . (منتهی الارب ). معرب است .(منتهی الارب ) (صحاح ). اصل این کلمه تراز فارسی و معرب است ، سیوطی در کتاب «المزهر» گوید: فممّا اخذوه (ای العرب ) من الفارسیة، الطراز. زوزنی در کتاب المصادر خویش گوید: التطریز بر جامه طراز کردن . طراز جامه .(قوافی امیر علیشیر). علم ثوب . (زمخشری ) (صحاح ). علم جامه . (اوبهی ). نقش و نگار جامه . نگار علم . (مهذب الاسماء). نقش . علم . (مجمل ). علم جامه و مطلق آرایش و زینت مجاز است . و با لفظ آوردن و دادن و کشیدن و نهادن و بستن و انگیختن مستعمل . (آنندراج )
یلان
یَلان ؛ به معنی شیران و پر دلان است .
گیر و دار. [ رُ ] (اِمص مرکب ، اِ مرکب ) مرکب از: دو فعل گیر (گرفتن ) به اضافه ٔ واو عطف و فعل دار (داشتن ). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). اخذ و ضبط. || اختلاط بانگهای مبارزان ، و شور و غوغای آنها. (ناظم الاطباء)
لرزش یا رَعشه به حرکاتی غیرارادی و پاتولوژیک[1] در ماهیچههای بدن گفته میشود که حالتی نسبتاً ریتمی و نوسانی (به جلو و عقب) دارند.[2]
لرزش رایجترین شکل حرکتهای غیرارادی است و میتواند در دستان، بازوها، سر، صورت، تارهای صوتی، بالاتنه و پاها رخ دهد. بیشتر رعشهها در دستان اتفاق میافتند. در بسیاری از افراد، لرزش یک سمپتوم یا نشانه برای اختلالی عصبی در بدن است.
از شناختهشدهترین لرزشها میتوان به لرزش فک و بههم خوردن دندانها بهدلیل سرما ویا ترس اشاره نمود. به رعشه و فلج بخشهایی از صورت لقوه گفته میشود.
حبل
لغتنامه دهخدا
حبل . [ ح َ ] (ع اِ) رسن . (دهار) (معجم البلدان ). طناب . ریسمان . آنچه به آن بندند
جوزا. [ ج َ ] (اِخ ) جوزاء. نام برجی است از بروج آسمان . در اصل لغت جوزا بمعنی گوسپند سیاه است که میان او سپید باشد و چون این چنین گوسپند در میان گله ٔ گوسپندان سیاه مطلق بغایت اظهر و نمودار باشد همچنین برج مذکور نیز به نسبت دیگر بروج کواکب روشنی دارد و در میان همه ٔ بروج ممتاز است لهذا به این اسم مسمی کردند و صورتش بشکل دو کودک برهنه است که پی همدیگر درآمده اند.
دوپیکر. یکی از بروج دوازده گانه ٔ فلکی ، و آنرا توأمان نیز گویند. یکی از دو خانه ٔ عطارد است و خانه ٔ دیگر آن سنبله است . (مفاتیح ). || نام صورت دیگر است از صور جنوبی بصورت مرد قائم بدو صورتی از صور منطقةالبروج میان ثور و سرطان که در آن هشتادوپنج ستاره رصد کرده اند بشکل دو تن ایستاده تخیل شده ، دستها بر گردن یکدیگر دارند، سرها سوی شمال شرقی و پایها بجنوب غربی
اژدر
لغتنامه دهخدا
اژدر. [ اَ دَ / اِ دَ ] (اِ) مار بزرگ . (برهان ). مار بزرگ جثه . (غیاث اللغات ). اژدرها. اژدها. تنّین . ثعبان . (بحر الجواهر). بَرغَمان . بُرسان . در اساطیر قدیمه نام ماری بغایت عظیم که از دهان آن آتش بیرون میریخته است
علم : پرچم , بیرق , علم , دم انبوه وپشمالوی سگ , زنبق , برگ شمشیری , سنگ فرش , جاده سنگ فرش , پرچم دار کردن , پرچم زدن به , باپرچم علا مت دادن , سنگفرش کردن , پایین افتادن , سست شدن , از پا افتادن , پژمرده کردن , علوم , دانش
تکاور
لغتنامه دهخدا
تکاور. [ ت َ وَ ] (نف مرکب ) بمعنی تک آورنده باشد یعنی حیوانات رونده و دونده عموماً و بمعنی اسب و شتر باشد که عربان فرس و جمل گویند خصوصاً. (برهان ) (آنندراج ). ستور رونده ٔ خوشرفتار عموماً و اسب و اشتر خوشرفتار خصوصاً. (ناظم الاطباء). از: تک +آور (آوردن ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). دونده . تیزتک . تندرو. اسب نجیب . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). اسب و شتر که نیک دونده و رونده بود. (شرفنامه ٔ منیری )
هیجا
لغتنامه دهخدا
هیجا. [ هََ ] (ع اِ) کارزار. (دهار) (غیاث اللغات ) (السامی ) (مهذب الاسماء). جنگ . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). پیکار. حرب . (اقرب الموارد). نبرد. معرکه
دُلدُل، قاطر پیامبر(ص). پیامبر هنگام درگذشت، دلدل را همراه با دیگر مرکبها و وسایل شخصی نظیر عمامه، جامه و عصا و انگشتری، به وصی خود حضرت علی بخشید. دلدل پس از شهادت امام علی، به امام حسن(ع) و سپس به امام حسین(ع) و پس از ایشان به محمد بن حنفیه رسید.
ثعبان . [ ث ُ ] (ع اِ) مار بزرگ . مار عظیم . اژدها.(غیاث اللغة) (نصاب الصبیان ) (السامی فی الاسامی ). اژدر. (بحر الجواهر). یا خاص است به مار نر. یا مطلق مار است
اعدا
لغتنامه دهخدا
اعدا. [ اَ ] (ع اِ) دشمن . (ناظم الاطباء). اعدای دین و دولت ؛ دشمن دین و دولت . (ناظم الاطباء). اعدا عدو؛ بطور مبالغه یعنی سخت دشمن و دشمن بزرگ . (ناظم الاطباء). دشمنان .
ذوالفقار (به عربی: ذُو ٱلْفَقَار) نام شمشیر علی بن ابیطالب بودهاست.
عبیر
لغتنامه دهخدا
عبیر. [ ع َ ] (ع اِ) نوعی از خوشبوهای خشک که بر جامه پاشند. (آنندراج از صراح ) (غیاث اللغات ). نام خوشبوی که از صندل و گلاب و مشک سازند. (آنندراج از منتخب ) (غیاث اللغات ). زعفران یا بوی خوش با زعفران آمیخته . (منتهی الارب ). اخلاطی است از بوی خوش که با زعفران فراهم گردد. (اقرب الموارد)
غِلمان جمع «غلام» است .[1] غلمان در قرآن همانند حور به لؤلؤ مکنون تشبیه شدهاست یعنی قبلاً دستی به او نرسیده و چشمی آن را ندیده. پس غلمان همچون حور از مخلوقات بهشتی است زیرا بنی آدم در این تعریف دخیل نیستند که قبلاً چشمی آن را ندیده باشد.
آیات قرآن در مورد غلمان[ویرایش]
در قرآن یک بار از کلمه غلمان (غلامها) استفاده شدهاست: در آیه 24 سوره طور آمدهاست: «و پیوسته در گرد آنها غلمان گردش میکنند که همچون مرواریدهای در صدفند.»[2]
دو بار هم (در سورهٔ انسان و سورهٔ واقعه) از ولدان (پسران) استفاده شدهاست که منظور آن همین غلمان بودهاست:
در آیه 19 سوره انسان (دهر) آمدهاست: «و بر گرد آنها پسرانی میگردند که هر گاه آنها را ببینی گمان میکنی مروارید پراکندهاند.»[3]
در آیه 17 سوره واقعه هم توصیفی نسبتاً مشابه وجود دارد: «پسران جوان جاودانی (در شکوه و طراوت) پیوسته گرداگرد آنها میگردند. با قدحها و کوزهها و جامهایی از نهرهای جاری بهشتی (و شراب طهور)»[4]
توصیف غلمان[ویرایش]
غلمانهای (غلامها) بهشتی آنقدر زیبا و سفید چهره و باصفا هستند که گویی مرواریدهایی در صدفند.[نیازمند منبع]
این نوجوانان، که همواره در شکوه و طراوت جوانی به سر میبرند، گرداگرد بهشتیان میگردند و همچون چرخش پروانه دور شمع عاشقانه به دور معشوقه خود میچرخند.[نیازمند منبع]
این نوجوانان زیبا با قدحها و کوزهها و جامهای پر از شراب طهور که از نهرهای جاری بهشتی برداشته شده در اطراف آنها میگردند و آنان را سیراب میکنند.[نیازمند منبع]
هر یک از مؤمنان غلمانهای مخصوص به خود دارد.[نیازمند منبع]
عَرش یا جایگاه الهی، مفهومی قرآنی است که بنابر اعتقاد شیعه مقصود از آن، علم، تدبیر یا حاکمیت الهی است. ظاهرگرایان عرش را مکان نشستن خداوند میدانند. اشاعره معتقدند باید به عرش ایمان داشت اما درباره معنای آن سکوت کرد. عرش در ادیان دیگر به معنای آسمان و تخت الهی آمده است
سم: حورا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی,فارسی
معنی: (تلفظ: ho (w) rā) (عربی) (در قدیم) (در ادیان) حور، زن زیبای بهشتی، زنِ سفید پوستِ سیاه چشم و موی - زن زیبای بهشتی
کرسی
لغتنامه دهخدا
کرسی . [ ک ُ ] (ع اِ) تخت کوچک . (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء) (آنندراج )(یادداشت مؤلف ). || تخت . عرش . سریر. اورنگ . (ناظم الاطباء). گاه
مدیح
لغتنامه دهخدا
مدیح . [ م َ ] (ع اِمص ، اِ) آنچه بدان کسی را بستایند و مدح گویند از شعر و جز آن . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). مدح . مدحت . ستایش . آفرین . مدیحه . سخنی - و غالباً شعری - که در توصیف و تحسین و تمجید ممدوحی گویند یا نویسند.
امجاد. [ اَ ] (ع ص ،اِ) ج ِ ماجد و مجید. (از ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). بزرگان . (از غیاث اللغات ) (آنندراج ). بزرگواران . (فرهنگ فارسی معین ). ج ِ مجد. (اقرب الموارد)