گنجور

شمارهٔ ۱۳

تا لعل تو از تنگ شکر بار نگیرد
دل از غم آن لعل شکر بار نگیرد
در جام لبان چاشنی از قند فکندی
تا لعل لبت تلخی گفتار نگیرد
من بر سمن و سنبل تو زار نگردم
گر سنبل تو طرف سمنزار نگیرد
از آتش دل گرد رخت راه ببندم
تا گرد گلستان رخت خار نگیرد
از دیدن تو زاهد صد ساله شگفت است
گر خرقه نیندازد و زنار نگیرد
من گریم و گوئی به اشارت که مریزاشک
تا دشمنت از چشم و دل اقرار نگیرد
گر لعل در آن لولو شهوار نگیری
روی از مژه ام لولو شهوار نگیرد
من دل به هوای لب و دندان تو دادم
مانا که بدین جرمم دادار نگیرد
تا دل نشود عاشق هستی نپذیرد
تا زر نشود خالص مقدار نگیرد
روزی دو سه دستی به طرب با تو برآرم
گر پای دلم در گل تیمار نگیرد
انکار مدار از من ار انکار نداری
تا لوح دلت صورت انکار نگیرد
از یار کم آزار خود آزار چه گیری
کز یار کم آزار کس آزار نگیرد
برق نفس گرم من آفاق گرفته ست
وندر دل تو شوخ ستمکار نگیرد
آهم عجب ار در دل خارا ننشیند
سوزم عجب ار در در و دیوار نگیرد
خود بر دل تو مهر به مسمار که بندد
کآن سنگ سیاه است که مسمار نگیرد
گر فاش شود راز جفاهای تو بر من
کس را هوس یار دگربار نگیرد
زینسان که تو در یاری من راه سپردی
زین پس به جهان هیچ کسی یار نگیرد
زر رخ و دردانه غلطان سر شکم
نقدیست که در پیش تو بازار نگیرد
آهم همه دودیست که بر کس ننشیند
اشکم همه آبیست که بر کار نگیرد
زین پس نکنم گریه ننالم نزنم آه
تا آینه روی تو زنگار نگیرد
گفتی که دلت را به نصیحت ادبی کن
تا کار سر زلف مرا خوار نگیرد
یا در خم این زلف چو زنجیر نپیچد
یا جای در این طره طرار نگیرد
یا پای به خود دارد و خاموش نشیند
یا دست بر این زلف زره دار نگیرد
در عرض یکی تار کزآن زلف کم آید
صد قافله از تبت و تاتار نگیرد
او زنگی مست است سبکبار و سرانداز
خون صد از آن دل به یکی تار نگیرد
ای دوست بنه عذر دلم کز همه روئی
کس نکته بر آن سوخته زار نگیرد
گر دل سر زلف تو یکی بار گرفته ست
گوید که دلت از دل من بار نگیرد
کو شیفته رای است و به زنجیر گرفتار
تا خرده بر آن شیفته بسیار نگیرد
زنهار مخور با دل من کز همه جرمی
کس را به گنه سخت چو زنهار نگیرد
این شعر چو زر نقد روان است وزین روی
از مجد کسی صره دینار نگیرد
بس پیرهن کاغذی از دست پوشم
گر دست تو زو کاغذ اشعار نگیرد
من صاحب دیوان شوم ار صاحب دیوان
از نسبت همنامی من عار نگیرد
آن خواجه که بی واسطه منت خوانش
چرخ از مه و خور قرصه ادرار نگیرد
آن شمس که بی رهبری رایت رایش
خور مملکت گنبد دوار نگیرد
بی رقعه پروانه او منشی گردون
در کف و بنان خامه و طومار نگیرد

اطلاعات

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

تا لعل تو از تنگ شکر بار نگیرد
دل از غم آن لعل شکر بار نگیرد
هوش مصنوعی: تا زمانی که زیبایی تو از شکرین بودنش مایه نگیرد، دلم از غم آن زیبایی شکرین رها نمی‌شود.
در جام لبان چاشنی از قند فکندی
تا لعل لبت تلخی گفتار نگیرد
هوش مصنوعی: در فنجان تو کمی قند می‌افکنی تا طعم تلخ حرف‌هایت را نرم‌تر کند و شیرینتر جلوه کند.
من بر سمن و سنبل تو زار نگردم
گر سنبل تو طرف سمنزار نگیرد
هوش مصنوعی: می‌گوید که هرگز برای زیبایی و ظرافت گل‌ها و گیاهان تو ناراحت نخواهم شد، حتی اگر تو به سوی آن باغ‌های پر از سمن و سنبل نروی.
از آتش دل گرد رخت راه ببندم
تا گرد گلستان رخت خار نگیرد
هوش مصنوعی: از آتش دل من، دوری تو را مانع می‌شوم تا هیچ چیز بد و زشتی به گلستان عشق تو آسیب نرساند.
از دیدن تو زاهد صد ساله شگفت است
گر خرقه نیندازد و زنار نگیرد
هوش مصنوعی: دیدن تو باعث شگفتی است حتی برای زاهدی که صد سال عبادت کرده؛ زیرا او نه تنها لباس تقدس را کنار نمی‌گذارد، بلکه دل به امور دنیوی هم نمی‌بندد.
من گریم و گوئی به اشارت که مریزاشک
تا دشمنت از چشم و دل اقرار نگیرد
هوش مصنوعی: من در حال گریه‌ام و تو با یک اشاره به من می‌گویی که اشک‌هایم را نریز. زیرا نمی‌خواهی که دشمن تو از چشمانم و از دل من پی به احساساتم ببرد.
گر لعل در آن لولو شهوار نگیری
روی از مژه ام لولو شهوار نگیرد
هوش مصنوعی: اگر آن لؤلؤی زیبا را به دست نیاوری، مروارید زیبای من هم از چشمانم دور نخواهد شد.
من دل به هوای لب و دندان تو دادم
مانا که بدین جرمم دادار نگیرد
هوش مصنوعی: من به خاطر زیبایی لب‌ها و دندان‌های تو عاشق شدم و امیدوارم که خداوند به خاطر این عشق مرا مجازات نکند.
تا دل نشود عاشق هستی نپذیرد
تا زر نشود خالص مقدار نگیرد
هوش مصنوعی: تا زمانی که دل عاشق نشود، عشق حقیقی را نمی‌پذیرد و تا زمانی که طلا خالص نشود، ارزش واقعی خود را نخواهد یافت.
روزی دو سه دستی به طرب با تو برآرم
گر پای دلم در گل تیمار نگیرد
هوش مصنوعی: در روزهایی که حال و هوای شادی دارم، می‌خواهم با تو خوش بگذرانم، به شرطی که دل‌نگرانی‌ها و مشکلاتم مرا متوقف نکند.
انکار مدار از من ار انکار نداری
تا لوح دلت صورت انکار نگیرد
هوش مصنوعی: اگر نمی‌توانی منکر شوی، پس از من انکار نکن؛ چرا که تا زمانی که دل تو درگیر انکار نشود، آن را از یاد نخواهی برد.
از یار کم آزار خود آزار چه گیری
کز یار کم آزار کس آزار نگیرد
هوش مصنوعی: اگر از دوست کم آزار خود رنجیده‌خاطر شوی، از چه کسی آزار می‌بینی؟ چون هیچ‌کس از دوست کم آزار آزار نمی‌بیند.
برق نفس گرم من آفاق گرفته ست
وندر دل تو شوخ ستمکار نگیرد
هوش مصنوعی: نفسم به قدری گرم و پرتوان است که همه جا را تحت تأثیر قرار داده و در دل تو، این معشوقه‌ی شوخ و ستمکار، تاثیری نمی‌گذارد.
آهم عجب ار در دل خارا ننشیند
سوزم عجب ار در در و دیوار نگیرد
هوش مصنوعی: عجب است که اگر صدای آه من در دل سنگ نفوذ نکند، و عجیب‌تر این که اگر سوزش این درد بر دیوار و اطراف تأثیری نگذارد.
خود بر دل تو مهر به مسمار که بندد
کآن سنگ سیاه است که مسمار نگیرد
هوش مصنوعی: محبت تو بر دل من چنان محکم و استوار است که هیچ گونه دلیلی نمی‌تواند آن را از بین ببرد. این احساس به حدی قوی و عمیق است که هیچ چیز قادر به تغییر آن نیست.
گر فاش شود راز جفاهای تو بر من
کس را هوس یار دگربار نگیرد
هوش مصنوعی: اگر روزی بیفتد که آزارها و ستم‌های تو بر من آشکار شود، هیچ‌کس دیگر به عشق و محبت دیگری تمایل نخواهد داشت.
زینسان که تو در یاری من راه سپردی
زین پس به جهان هیچ کسی یار نگیرد
هوش مصنوعی: چون تو به من کمک کردی و در کنارم بودی، از این پس هیچ کس در دنیا یاری نخواهد داشت.
زر رخ و دردانه غلطان سر شکم
نقدیست که در پیش تو بازار نگیرد
هوش مصنوعی: چهره زیبا و درخشان تو مانند جواهرات و گرانبهاست، اما این زیبایی واقعی و ارزشمند نیست، چون در دنیای واقعی کسی برایش بهای درستی نمی‌پردازد.
آهم همه دودیست که بر کس ننشیند
اشکم همه آبیست که بر کار نگیرد
هوش مصنوعی: غم و اندوه من مانند دودی است که هیچ‌کس آن را نمی‌بیند و اشک‌هایم همچون آبی هستند که بر هیچ چیزی تأثیر نمی‌گذارد.
زین پس نکنم گریه ننالم نزنم آه
تا آینه روی تو زنگار نگیرد
هوش مصنوعی: از این به بعد دیگر گریه نمی‌کنم و ناله نمی‌زنم و آه نمی‌کشم، تا چهره‌ات در آینه دچار لک و ناهنجاری نشود.
گفتی که دلت را به نصیحت ادبی کن
تا کار سر زلف مرا خوار نگیرد
هوش مصنوعی: گفتی که با نصیحت و پند خوب، دل خود را آرام کن تا اینطور نشود که کار من را بی‌احترامی کنی.
یا در خم این زلف چو زنجیر نپیچد
یا جای در این طره طرار نگیرد
هوش مصنوعی: یا اینکه در حلقه‌ی این موهای پیچ‌خورده گرفتار می‌شود یا اینکه جایی در این دسته‌ی لطیف نخواهد گرفت.
یا پای به خود دارد و خاموش نشیند
یا دست بر این زلف زره دار نگیرد
هوش مصنوعی: یا باید به خود توجه کند و در سکوت بماند، یا دستش بر روی زلفی که مانند زره است، قرار نگیرد.
در عرض یکی تار کزآن زلف کم آید
صد قافله از تبت و تاتار نگیرد
هوش مصنوعی: در مدت زمانی که یک تار از موی او دراز است، صدها قافله از سرزمین‌های دور و نزدیک نمی‌توانند به او نزدیک شوند.
او زنگی مست است سبکبار و سرانداز
خون صد از آن دل به یکی تار نگیرد
هوش مصنوعی: او مست و بی‌خیال است، بدون هرگونه بار و مسئولیتی، و در حالی که با شجاعت در دلش حسی از عشق و شور وجود دارد، آماده است تا به تقدیر و چالش‌های زندگی روبرو شود.
ای دوست بنه عذر دلم کز همه روئی
کس نکته بر آن سوخته زار نگیرد
هوش مصنوعی: ای دوست، از دل من عذرخواهی کن، زیرا که هیچ‌کس از سوختگی این دل غم‌زده خبر ندارد.
گر دل سر زلف تو یکی بار گرفته ست
گوید که دلت از دل من بار نگیرد
هوش مصنوعی: اگر دل کسی از موهای زلف تو غمگین شده و بار سنگینی را احساس کند، می‌گوید که دل تو نباید از دل من غمگین باشد.
کو شیفته رای است و به زنجیر گرفتار
تا خرده بر آن شیفته بسیار نگیرد
هوش مصنوعی: کسی که به نظرات و افکار دیگران اهمیت می‌دهد و گرفتار تصورات خود شده، بهتر است که مراقب باشد چون اگر به این موضوع دقت نکند، ممکن است دیگران انتقادات زیادی نسبت به او داشته باشند.
زنهار مخور با دل من کز همه جرمی
کس را به گنه سخت چو زنهار نگیرد
هوش مصنوعی: مواظب باش که با دل من بازی نکن، زیرا من از همه گناهانم برائت می‌جویم و هیچ‌کس را به خاطر گناهش به شدت ملامت نمی‌کنم، مادام که او هم از من دوری کند.
این شعر چو زر نقد روان است وزین روی
از مجد کسی صره دینار نگیرد
هوش مصنوعی: این شعر مانند طلاست که به راحتی قابل دسترسی است و به همین دلیل هیچ‌کس از قدرت و اعتبارش نفعی نمی‌برد.
بس پیرهن کاغذی از دست پوشم
گر دست تو زو کاغذ اشعار نگیرد
هوش مصنوعی: اگر دست تو از شعرهای من جدا نشود، من پیراهن‌های کاغذی زیادی را از تن بیرون می‌آورم.
من صاحب دیوان شوم ار صاحب دیوان
از نسبت همنامی من عار نگیرد
هوش مصنوعی: اگر کسی که دیوان (شعر یا اثر هنری) دارد، از هم‌نامی‌ام خجالت نکشد، من هم می‌توانم صاحب دیوان شوم.
آن خواجه که بی واسطه منت خوانش
چرخ از مه و خور قرصه ادرار نگیرد
هوش مصنوعی: آن کسی که بدون واسطه و بی‌نیاز از دیگران، از زیبایی‌های آسمان و زمین بهره نمی‌گیرد، در واقع نمی‌تواند به کامیابی و خوشبختی دست یابد.
آن شمس که بی رهبری رایت رایش
خور مملکت گنبد دوار نگیرد
هوش مصنوعی: آن خورشید که بدون راهنما و رهبری نمی‌تواند حکومت و سلطنت خود را بر جهان بچرخاند.
بی رقعه پروانه او منشی گردون
در کف و بنان خامه و طومار نگیرد
هوش مصنوعی: من بدون هیچ سند و مدرکی در دستانم، فقط مانند پروانه‌ای که می‌رقصید، به دور او می‌چرخم و نمی‌توانم چیز خاصی را ثبت و ضبط کنم.