شمارهٔ ۱۰
چند از پی نان برپا در پیش کسان چون خوان
خاینده هردونی چون گوشت برای نان
ای روبه پرحیلت، تا کی چو سگان جویی
از بهر یکی من نان، دوری زیکی منان
تا چند کمیت می افتاده ترا در سر
دل کرده زبهر او، هم خمکده هم میدان
ماننده ی بهرامی قتال، ولی چوبین
واندر پی زال زر سرتاسر تو دستان
تا تاج سرت زرین چون طرف کمر باشد
در سرزنش افتادی پیوسته چو شمع و کان
روی ضعفا داری از ظلم به رنگ زر
خواهی که کنی حاصل زین روی، زر سلطان
فرمان سلاطین را کژ یافته ای ای میر
یعنی که شوی بی جان از یافتن فرمان
تا دانه ی درویشان آری به کف، آوردی
گردن کشی خوشه، سنگین دلی میزان
گرخنده زند هرکس از نکته ی سرد تو
غره چه شوی؟کانکس بنمود ترا دندان
سختی دل تو برد آی رخ افسان را
از غصه ی آن خاید آهن همه روز افسان
خواهی که شود اشکت بر افسر شاهان در
چون ابر خلق جامه دامن زهوا بفشان
بالا چه پری کآخر چون ابر به خاک افتی
ور بر صفت آتش زرین بودت باران
گویی که بود هرشب ماهی به کنار تو
تا همچو فلک زین روی بد مهری و سرگردان
چون شمع سپهر، آتش بر سرت همی بارد
تو گرد زده ساکن همچون لگن ای نادان
دل خرمیت باید رو سوخته ی حق شو
پرخنده لبی باید بسته به دلی بریان
تا کسوت شاهات را چون طوق کنی از زر
درویش و توانگر را چون تیغ کنی عریان
ویرانی مسجد را چون سیل به سر جویی
تا بوک کند گبری زان بتکده آبادان
ای همچو سبو برپای از بهر خرابی را
سختی کش و تلخی چش، خونین دل و سنگین جان
کبر است بلاس سر، بنگر به حباب، آنک
کز باد سرش بینی عمر آمده در نقصان
از راه جفا گل گفت چنین با گل
کای پی سپر تیره، ای بی سر و بی سامان
هردو زره کتبت، مانیم به یکدیگر
بهرچه گرفته سرباشی تو و، من خندان؟
بر سر زندت هردم در پای فکنده این
دامن زتو درچیند دست از تو بشسته آن؟
گل گفت:بلی، لکن رنگین و تر دامن
ای دستخوش مجلس، ای خارنه بستان
دعوی سری کردی تا لاجرمت عالم
برباد دهد زین روی، از بن بکند زان سان
من خاکیم و باشم با خاک زمین همبر
زین روی شوم گه گه بالای سرانسان
بد عهد مشو با کس گر زانکه بقا خواهی
به عهدی گل دیدی کم عمری او می دان
مردم، ملکی گردد، لکن به ریا ضتها
یوسف ملکی گردد از بعد چه و زندان
طاغی شدن اندر دین فهرست نگوساری است
آنک نه نگوسارست آب از جهت طغیان؟
زر سکه ی بت دارد، در دل که دهد جایش
بت را که فرو آرد اندر حرم یزدان؟
حقا که نگردد خود دل قابل نقش زر
تا همچو محک نبود سخت و سیه از خذلان
گر صاحب دیوانی، باید که چنان باشی
کز آه شهاب آسا سوزی زنخ دیوان
ور خود ملکی، باید کز فرط عبودیت
بر درگه حق باشی کمتر زسگ دربان
بی معجزه ی موسی چوبی که زنی برما
فردا زپی زحمت آن چوب شود ثعبان
وان سینه که از جورت شد همچو تنور ازتاب
ای بس که فرو بارد برجان وسرت طوفان
هرچند بسی مانی، فرسوده شوی آخر
هرچند بسی ساید، هم سود شود سوهان
رویندگی آن کن کز خاک درش بینی
هم آب رخ قیصر، هم باد سر خاقان
فیضش چو فرو بارد بر باغچه ی قدرت
هم خاک شود جانور هم چشمه شود حیوان
قهرش چو برون تازد در معرکه ی سطوت
از بید کشد خنجر، وز غنچه کند پیکان
لحن سخنم یارب بخشای و، مگیر از من
کاندر چمنت هستم قمری هزار الحان
اطلاعات
وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: چکامه
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
چند از پی نان برپا در پیش کسان چون خوان
خاینده هردونی چون گوشت برای نان
هوش مصنوعی: چند نفر برای به دست آوردن نان در برابر دیگران تلاش میکنند، درست مانند کسی که بر سر سفرهای نشسته و دو نوع غذا برای نان آورده است.
ای روبه پرحیلت، تا کی چو سگان جویی
از بهر یکی من نان، دوری زیکی منان
هوش مصنوعی: ای روباه با تدبیر، تا چه مدت به مانند سگها به دنبال نان برای خود میگردی و از من انسانی فاصله میگیری؟
تا چند کمیت می افتاده ترا در سر
دل کرده زبهر او، هم خمکده هم میدان
هوش مصنوعی: تا کی باید تحمل کنم که تو در قلبم بیفتی؟ به خاطر تو، هم در میخانه شادابم و هم در میدان نبرد.
ماننده ی بهرامی قتال، ولی چوبین
واندر پی زال زر سرتاسر تو دستان
هوش مصنوعی: مثل بهرام جنگجو هستی، اما تو از چوب درست شدهای و در پی زال زرین، همه جا دستان تو را میپوشاند.
تا تاج سرت زرین چون طرف کمر باشد
در سرزنش افتادی پیوسته چو شمع و کان
هوش مصنوعی: تا زمانی که شکوه و زیبایی تو مانند تاج بر سرت باشد، در انتقاد و سرزنش مانند شمعی در حال ذوب شدن، همیشه در معرض آسیب و تضعیف هستی.
روی ضعفا داری از ظلم به رنگ زر
خواهی که کنی حاصل زین روی، زر سلطان
هوش مصنوعی: اگر بر روی ضعیفان ظلم کنی و بخواهی از این طریق به ثروت و نتیجهای برستی، این کار به تو زر و زیور نمیآورد.
فرمان سلاطین را کژ یافته ای ای میر
یعنی که شوی بی جان از یافتن فرمان
هوش مصنوعی: ای میر، تو که فرمان سلاطین را به اشتباه درک کردهای، بدان که این باعث میشود که مانند کسی بیجان و خالی از روح بشوی.
تا دانه ی درویشان آری به کف، آوردی
گردن کشی خوشه، سنگین دلی میزان
هوش مصنوعی: اگر به دست درویشان دانهای داده شود، تو میتوانی گردن کشی را بیاوری که سنگینی دل و سختی او را نشان میدهد.
گرخنده زند هرکس از نکته ی سرد تو
غره چه شوی؟کانکس بنمود ترا دندان
هوش مصنوعی: اگر کسی به خاطر نکتهای تلخ بخندد، چرا باید خود را فریب دهد؟ چون واقعیات تو را به خوبی نشان میدهند.
سختی دل تو برد آی رخ افسان را
از غصه ی آن خاید آهن همه روز افسان
هوش مصنوعی: دل تو بسیار سختی را تحمل میکند، اما زیبایی و جذابیت چهرهات، غم و اندوه را از دل میزداید. در هر روزی، داستان عشق و افسانهات ادامه دارد.
خواهی که شود اشکت بر افسر شاهان در
چون ابر خلق جامه دامن زهوا بفشان
هوش مصنوعی: اگر میخواهی اشکت مانند باران بر سر پادشاهان بریزد، باید همچون ابرها، لباس و دامن به سوی آسمان بگستری.
بالا چه پری کآخر چون ابر به خاک افتی
ور بر صفت آتش زرین بودت باران
هوش مصنوعی: درسته که تو بر بلندای آسمان مثل یک پری به نظر میآیی، اما باید این را بدانستی که در پایان، مثل ابرها بر زمین میافتی. گرچه تو مانند آتش زینتدهندهی طلا هستی، اما به هر حال میدانی که سرنوشت تو باران خواهد بود.
گویی که بود هرشب ماهی به کنار تو
تا همچو فلک زین روی بد مهری و سرگردان
هوش مصنوعی: گویی هر شب ماهی کنار تو بوده است، تا اینکه مانند آسمان به خاطر این بی مهری و سردرگمی دچار سرگشتگی شدهای.
چون شمع سپهر، آتش بر سرت همی بارد
تو گرد زده ساکن همچون لگن ای نادان
هوش مصنوعی: مانند شمعی در آسمان، دشواریها و بحرانها بر تو میبارد، اما تو همچنان بیتحرک و بیاعتنا ایستادهای، گویی که در ظرفی ساکن هستی. ای نادان، چرا اینگونه رفتار میکنی؟
دل خرمیت باید رو سوخته ی حق شو
پرخنده لبی باید بسته به دلی بریان
هوش مصنوعی: دل شاد تو باید مانند آتشی سرکش باشد، و لبهایت باید خاموش، در حالی که دلت در آتش اشتیاق میسوزد.
تا کسوت شاهات را چون طوق کنی از زر
درویش و توانگر را چون تیغ کنی عریان
هوش مصنوعی: تا وقتی که پوشش و لباس پادشاهان را مثل گردنبند، از طلا بسازی، و بتوانی افراد فقیر و ثروتمند را بیپوشش و عریان مانند تیغ معرفی کنی.
ویرانی مسجد را چون سیل به سر جویی
تا بوک کند گبری زان بتکده آبادان
هوش مصنوعی: ویرانی مسجد مانند سیل، به سر جوی میآید تا شاید بتکده آبادان را از وجود آن بینیاز کند و راهی برای گبر (کافر) به آنجا نگذارد.
ای همچو سبو برپای از بهر خرابی را
سختی کش و تلخی چش، خونین دل و سنگین جان
هوش مصنوعی: ای کسی که مانند سبویی برای خرابی و دشواریها ایستادهای، سختیها را تحمل کن و تلخیها را بچش، دلت خونین و جانت سنگین شده است.
کبر است بلاس سر، بنگر به حباب، آنک
کز باد سرش بینی عمر آمده در نقصان
هوش مصنوعی: سربالایی و مغروری به هیچ درد نمیخورد، زیرا اگر به حباب نگاه کنی، متوجه میشوی که عمرش به خاطر وزش باد در حال کم شدن است.
از راه جفا گل گفت چنین با گل
کای پی سپر تیره، ای بی سر و بی سامان
هوش مصنوعی: گل به گل دیگر میگوید که ای بیسر و سامان، تو که برای حفاظت خود به این حالت تیره و غمانگیز پناه آوردهای، چرا اینگونه زخم و آزار را بر خود میپذیری؟
هردو زره کتبت، مانیم به یکدیگر
بهرچه گرفته سرباشی تو و، من خندان؟
هوش مصنوعی: ما هر دو در زرههای خود ایستادهایم، پس چرا باید نگران چیزی باشیم، تو که سرسختی و من هم خوشحالم؟
بر سر زندت هردم در پای فکنده این
دامن زتو درچیند دست از تو بشسته آن؟
هوش مصنوعی: هر روز به خاطر تو، در اینجا دامنم را برزمین میزنم. آیا میتوانم از تو دست بکشم و به تو بیاعتنا شوم؟
گل گفت:بلی، لکن رنگین و تر دامن
ای دستخوش مجلس، ای خارنه بستان
هوش مصنوعی: گل گفت: بله، اما تو باید دامن رنگارنگ و خیس خود را به ما نشان دهی، ای کسی که در این مجلس نشستهای، ای خاری که در باغ هستی.
دعوی سری کردی تا لاجرمت عالم
برباد دهد زین روی، از بن بکند زان سان
هوش مصنوعی: تو به طور مخفیانه ادعایی کردی که باعث شدی عالم به خطر بیفتد و از این رو، ریشهاش را به کلی بکنند.
من خاکیم و باشم با خاک زمین همبر
زین روی شوم گه گه بالای سرانسان
هوش مصنوعی: ما از خاک خلق شدهایم و به زمین تعلق داریم، اما گاهی به خاطر ویژگیهای خاص انسانی، میتوانیم برتر از دیگر موجودات قرار بگیریم.
بد عهد مشو با کس گر زانکه بقا خواهی
به عهدی گل دیدی کم عمری او می دان
هوش مصنوعی: با هیچکس بیوفا نباش، زیرا اگر میخواهی چیزی همیشه باقی بماند، بدان که گلای که دیدی، عمر کوتاهی دارد.
مردم، ملکی گردد، لکن به ریا ضتها
یوسف ملکی گردد از بعد چه و زندان
هوش مصنوعی: انسانها میتوانند به مقام و جایگاه بلند دست پیدا کنند، اما اگر این دستاوردها از روی تظاهر و ریا باشد، به مانند یوسف که به موقعیت والایی رسید اما به خاطر زندان و مصائب، معنای واقعی را پیدا کرد.
طاغی شدن اندر دین فهرست نگوساری است
آنک نه نگوسارست آب از جهت طغیان؟
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به بیان ناپایداری و ناپسندی کسانی میپردازد که در دین به طغیان و سرکشی میپردازند. او به نوعی اشاره میکند که این طغیان و سرکشی مانند آبی است که به خاطر طغیان به جریان در میآید، اما در واقعیت، خود آب نیست بلکه به نوعی ناشی از شرایطی دیگر است که باعث بروز این طغیان میشود.
زر سکه ی بت دارد، در دل که دهد جایش
بت را که فرو آرد اندر حرم یزدان؟
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که طلا و سکهی پرارزش میتواند در دل انسان جایی نداشته باشد. در واقع، پرسش این است که اگر کسی دینش را قربانی طلا کند، چگونه میتواند در دل خودش مکان مناسبی برای خداوند یکتا پیدا کند؟
حقا که نگردد خود دل قابل نقش زر
تا همچو محک نبود سخت و سیه از خذلان
هوش مصنوعی: واقعاً دل نمیتواند نقش طلا را بپذیرد، مگر آنکه مانند یک محک، قوی و محکم باشد و در مواجهه با ناامیدی، سیاه و سخت نشود.
گر صاحب دیوانی، باید که چنان باشی
کز آه شهاب آسا سوزی زنخ دیوان
هوش مصنوعی: اگر صاحب مقام و منصبی هستی، باید به گونهای رفتار کنی که آتش دلسوزی از دل تو بیرون بیافتد و بر حال دیوانگی و ناامیدی دیگران تاثیر بگذارد.
ور خود ملکی، باید کز فرط عبودیت
بر درگه حق باشی کمتر زسگ دربان
هوش مصنوعی: اگر خود را ملکت میدانی، باید به خاطر بندگی و servitude، در درگاه حق حاضر باشی، به اندازهای کمتر از سگ دربان.
بی معجزه ی موسی چوبی که زنی برما
فردا زپی زحمت آن چوب شود ثعبان
هوش مصنوعی: بدون معجزهی موسی، چوبی که تو به ما میزنی، فردا به خاطر زحمت آن چوب، تبدیل به یک مار میشود.
وان سینه که از جورت شد همچو تنور ازتاب
ای بس که فرو بارد برجان وسرت طوفان
هوش مصنوعی: سینهای که به خاطر عشق تو آتشین و گرم شده، مانند تنوری است که از شدت حرارتش به شدت میتابد. ای کاش بدانی که چقدر طوفان احساسات و هیجانات بر جان و سر تو فرو میبارد.
هرچند بسی مانی، فرسوده شوی آخر
هرچند بسی ساید، هم سود شود سوهان
هوش مصنوعی: با وجود اینکه از زیادی چیزها لذت میبری، در نهایت خسته و فرسوده خواهی شد. اگرچه چیزهای زیادی را کنار بگذاری، اما در نهایت به نوعی به دردسر خواهی افتاد.
رویندگی آن کن کز خاک درش بینی
هم آب رخ قیصر، هم باد سر خاقان
هوش مصنوعی: اگر توجه کنی، میتوانی از خاک میان آنها، هم زیبایی و شکوه قیصر را ببینی و هم عظمت و قدرت خاقان را احساس کنی.
فیضش چو فرو بارد بر باغچه ی قدرت
هم خاک شود جانور هم چشمه شود حیوان
هوش مصنوعی: وقتی نعمت و برکات او بر گلهای باغ قدرت نازل میشود، حتی خاک میتواند به جانور تبدیل شود و آب چشمهها میتواند به زندگی حیوانات منجر شود.
قهرش چو برون تازد در معرکه ی سطوت
از بید کشد خنجر، وز غنچه کند پیکان
هوش مصنوعی: زمانی که خشمش به بیرون میآید، مانند یک جنگجو در میدان نبرد به شدت حمله میکند و با قدرت خنجرش را از خواب بیدار میکند و مانند پیکانی از گلبرگها، به سوی دشمن پرتاب میکند.
لحن سخنم یارب بخشای و، مگیر از من
کاندر چمنت هستم قمری هزار الحان
هوش مصنوعی: ای خدا، صدای من را بپذیر و از من دور مکن، چون من در کنار تو همچون قمر هزاران نغمه دارم.