گنجور

شمارهٔ ۵ - در مدح امیر ابراهیم بن حسن

آن دلبری که خوبی بسیار یار اوست
دردا که در دلم همه پیکار کار اوست
گرد سرای وصل نگشته است یک نفس
پیش در فراق بصد بار بار اوست
در نار هجر روی چو آبی شدم از آنک
دارنده عاشقان را در نار نار اوست
گر عاشق دو تای ز مشگین او منم
سست و نوان و زار چو بیمار مار اوست
خون شد دلم ز عشقش و گشتم نحیف و زار
دورم از آن دو غمزه خونخوار خوار اوست
از وی همیشه قالب خون خوار خوار به
وانکو ز زخم هست در آزار زار به
تا جان غلام آن بت آزاد زاد شد
دل را مدام صورت فریاد یاد شد
اشکم بموج گشت ز بیداد او چنانک
دریا به پیش دجله بغداد داد شد
غمگین چرا کند دلم آن دلبری کزو
هنگام دلبری دل نوشاد شاد شد
حسنش هزار سینه بیکدم خراب کرد
نزدش حدیث هر دل آباد باد شد
هرگز کجا شود دلم آزاد از غمش
چون جان غلام آن بت آزاد زاد شد
شغل لبش ببوسه اگر داد داد باز
مارش همیشه سنت او زاد زاد باز
ای برده آب از گل خودروی روی او
خوشتر ز قندهار وز مشگوی کوی او
بر بوی این بباغ بخفتم هزار شب
تا بو که یابم از گل شب بوی بوی او
از چشم او همیشه بلاجوی خلق زد
وز جان شدم همان ز بلاجوی جوی او
شخصم چو موی گشت و عجب تر نگر که کرد
اشگم چو چشم چشمه آموی موی او
نالم ببارگاه شه مشرق از غمش
بر من زمانه تنگ تر از روی روی او
آن خسروی که همچو سخن گوی گوی او
راند چنان که سیل بهر سوی سوی او
شاهی که روی او چو به مهتاب تاب داد
در گنبد تن از اسباب باب داد
سیماب فضل او چو بشخص عدو رسید
دشمن ز خون سینه بسیماب آب داد
هر روز رزم خنجر او بی کران بود
بی جام او ببزم چو عناب ناب دارد
از عدل چون پدر ز یتیمان روزگار
گوئی مگر بفضل زهرباب باب داد
ماند بچنگ دشمن پرتاب تاب او
باشد گشاده بر همه ارباب باب او
بر شخص سهم تیرش بی رنگ رنگ شد
صحرا ز خون صید بنیرنگ رنگ شد
شاه فراخ دل بگه کینه حمله کرد
بر خصم دهر چون سپر تنگ تنگ شد
بر جام تیغ مرگ بداندیش ملک او
از بیم تیغ او می چون رنگ رنگ شد
سهمش بسوی چرخ گذر کرد یک شبی
تا روز حشر بین شباهنگ هنگ شد
شاه ستاره جاه براهیم بن حسن
کاندر نبرد خصم چو هوشنگ شنگ شد
او را سزد اگر کند آونگ ونگ را
چون سهم او گداخت بفرسنگ سنگ را
شاها حسام تو همه ناورد ورد کرد
جان عدو چو باد جهان گرد گرد کرد
از خونش کرد سرخ تن خاک تیره را
خون خواست روی آنکه نیازرد زرد کرد
بر جان خویش هرکه نخورده است زینهار
بنگر که جانش تیغ تو در خورد خورد کرد
از چرخ پیر آنکه فرو ماند چون زمان
او را سخاوت تو جوانمرد مرد کرد
روی غرور نفس بناورد ورد شد
خویش از نهیب او چو بیفسرد سرد شد

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: ترکیب بند
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

آن دلبری که خوبی بسیار یار اوست
دردا که در دلم همه پیکار کار اوست
هوش مصنوعی: آن معشوقه‌ای که زیبایی‌اش بی‌نظیر است، افسوس که تمام دلم فقط مشغول یاد اوست و دائم درگیر پذیرش این عشق و دل‌باختگی‌ام هستم.
گرد سرای وصل نگشته است یک نفس
پیش در فراق بصد بار بار اوست
هوش مصنوعی: دور بر سر همین منزلت در عشق، حتی یک لحظه هم نتوانسته‌ام بخوابم؛ چرا که در جدایی از او، بارها و بارها دچار درد و رنج شده‌ام.
در نار هجر روی چو آبی شدم از آنک
دارنده عاشقان را در نار نار اوست
هوش مصنوعی: در دلتنگی جدایی از محبوب، چنان غمگین و پریشان شدم که به مانند آبی زلال درآمدم، زیرا که آتش عشق و فراق او در دل عاشقان همیشه وجود دارد.
گر عاشق دو تای ز مشگین او منم
سست و نوان و زار چو بیمار مار اوست
هوش مصنوعی: اگر عاشق دو معشوق سیاه‌مو باشم، من همچون بنده‌ای ضعیف و بیمار در چنگال عشق او گرفتارم.
خون شد دلم ز عشقش و گشتم نحیف و زار
دورم از آن دو غمزه خونخوار خوار اوست
هوش مصنوعی: دل من از عشق او به شدت آسیب دیده و ضعیف شده است. حالا از آن دو چشمان زیبا و کشنده‌اش دور هستم.
از وی همیشه قالب خون خوار خوار به
وانکو ز زخم هست در آزار زار به
هوش مصنوعی: همیشه به نظر می‌رسد که او مانند موجودی خون‌ریز و بی‌رحم است، و از زخم‌ها و دردهایی که به دیگران وارد می‌کند، لذت می‌برد.
تا جان غلام آن بت آزاد زاد شد
دل را مدام صورت فریاد یاد شد
هوش مصنوعی: تا زمانی که جان بنده آن معشوق آزاد شد، دل دائم در حال ناله و یادآوری چهره او بود.
اشکم بموج گشت ز بیداد او چنانک
دریا به پیش دجله بغداد داد شد
هوش مصنوعی: اشکم به خاطر ظلم او مانند دریا در برابر دجله بغداد شده است.
غمگین چرا کند دلم آن دلبری کزو
هنگام دلبری دل نوشاد شاد شد
هوش مصنوعی: دل من چرا غمگین است در حالی که آن معشوقی که از او خوشی‌ها می‌روید، به یاد او خوشحال شدم؟
حسنش هزار سینه بیکدم خراب کرد
نزدش حدیث هر دل آباد باد شد
هوش مصنوعی: زیبایی او باعث شد که هزاران دل شاد و خوشبخت در یک لحظه ناامید و ویران شوند، چون همه درباره‌اش صحبت می‌کنند و از جذابیتش می‌گویند.
هرگز کجا شود دلم آزاد از غمش
چون جان غلام آن بت آزاد زاد شد
هوش مصنوعی: هرگز نمی‌توانم دل خود را از غم او آزاد کنم، همان‌طور که جان غلامی که از طرف او به دنیا آمده، هرگز از محبت او دور نمی‌شود.
شغل لبش ببوسه اگر داد داد باز
مارش همیشه سنت او زاد زاد باز
هوش مصنوعی: اگر لبش را ببوسد و دوباره فریاد بزند، مار همیشه همان سنتی را داشته که به دنیا آمده است.
ای برده آب از گل خودروی روی او
خوشتر ز قندهار وز مشگوی کوی او
هوش مصنوعی: ای کسی که از طراوت گل خود بهره‌مند هستی، چهره‌ات زیباتر از قندهار و از نشانه‌های کوی محبوبم است.
بر بوی این بباغ بخفتم هزار شب
تا بو که یابم از گل شب بوی بوی او
هوش مصنوعی: من هزار شب را به انتظار بوی خوش این باغ گذرانیدم تا شاید از گل شب، بوی او را بگیرم.
از چشم او همیشه بلاجوی خلق زد
وز جان شدم همان ز بلاجوی جوی او
هوش مصنوعی: چشم او همیشه باعث دردسر و مشکل برای مردم است و من نیز از جانم به خاطر آن آسیب‌های ناشی از نگاه او، دچار سختی و رنج شدم.
شخصم چو موی گشت و عجب تر نگر که کرد
اشگم چو چشم چشمه آموی موی او
هوش مصنوعی: شخصی که به اندازه مو نازک و ضعیف شده، عجیب است که اشک‌هایش مانند آب چشمه روان شده‌اند و به موی او می‌ریزد.
نالم ببارگاه شه مشرق از غمش
بر من زمانه تنگ تر از روی روی او
هوش مصنوعی: من در دربار پادشاه مشرق از درد او ناله می‌کنم، و زمانه برای من به اندازه چهره او تنگ و سخت شده است.
آن خسروی که همچو سخن گوی گوی او
راند چنان که سیل بهر سوی سوی او
هوش مصنوعی: آن پادشاهی که مانند سخنرانان با زبانی شیوا و روان صحبت می‌کند، به گونه‌ای می‌درخشد که مانند سیلابی به هر طرف جریان دارد و توجه همه را جلب می‌کند.
شاهی که روی او چو به مهتاب تاب داد
در گنبد تن از اسباب باب داد
هوش مصنوعی: شاهی که چهره‌اش به زیبایی ماه می‌درخشید، در حالتی خاص بر تخت نشسته و از وسایل زندگی خود بهره‌مند است.
سیماب فضل او چو بشخص عدو رسید
دشمن ز خون سینه بسیماب آب داد
هوش مصنوعی: فضیلت و جمال او مانند سیمابی است که وقتی به دشمن می‌رسد، دشمن از خون دلش آب می‌گیرد. این نشان‌دهنده‌ی تاثیر عمیق او بر دیگران حتی در برابر خصومتی که وجود دارد، است.
هر روز رزم خنجر او بی کران بود
بی جام او ببزم چو عناب ناب دارد
هوش مصنوعی: هر روز جنگ و جدال او بی‌پایان بود. بدون هیچ نوشیدنی‌ای، به می‌گساری می‌پردازد، همان‌طور که عناب ناب، شیرین و خوش‌طعم است.
از عدل چون پدر ز یتیمان روزگار
گوئی مگر بفضل زهرباب باب داد
هوش مصنوعی: انصاف مانند پدری است که به یتیمان زمانه کمک می‌کند، گویی که در این دنیا نعمت و برکت از جانب پدر بزرگوار و مهربان است.
ماند بچنگ دشمن پرتاب تاب او
باشد گشاده بر همه ارباب باب او
هوش مصنوعی: دشمن در تنگنای سختی قرار دارد، اما او برتری و توانمندی‌های خود را به همه نشان می‌دهد و بر همه چیره می‌شود.
بر شخص سهم تیرش بی رنگ رنگ شد
صحرا ز خون صید بنیرنگ رنگ شد
هوش مصنوعی: تیر شخص بی‌هدف و بی‌اثر شد و این باعث شد که صحرا از خون شکار به رنگی دیگر درآید.
شاه فراخ دل بگه کینه حمله کرد
بر خصم دهر چون سپر تنگ تنگ شد
هوش مصنوعی: سلطان بزرگوار و بزرگ‌نفس، با آرامش و بدون کینه‌توزی، بر دشمن زمانه‌اش حمله کرد، در حالی که دشمنش به اندازه‌ای ضعیف و ناتوان شده بود که مانند سپر تنگ و کوچک عمل می‌کرد.
بر جام تیغ مرگ بداندیش ملک او
از بیم تیغ او می چون رنگ رنگ شد
هوش مصنوعی: وقتی که مرگ با تیغ خود به تهدید می‌آید و ملک بداندیش را می‌ترساند، او به رنگ‌های مختلف درمی‌آید و ترس و نگرانی او نمایان می‌شود.
سهمش بسوی چرخ گذر کرد یک شبی
تا روز حشر بین شباهنگ هنگ شد
هوش مصنوعی: در یک شب، مقدر او به سوی آسمان رفت و در روز حساب، شبیه ستاره‌ها شد.
شاه ستاره جاه براهیم بن حسن
کاندر نبرد خصم چو هوشنگ شنگ شد
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف شخصیتی می‌پردازد که در میدان نبرد مانند ستاره‌ای درخشان است و به شجاعت و قدرت او در جنگ اشاره می‌کند. همچنین، به اوج و مقام والای این شخصیت، همچون جاه و مقام ابراهیم بن حسن اشاره شده است. در حقیقت، او در برابر دشمنان خود، همچون هوشنگ، با شجاعت و دلیری می‌جنگد.
او را سزد اگر کند آونگ ونگ را
چون سهم او گداخت بفرسنگ سنگ را
هوش مصنوعی: او شایسته است که بنشاند سنگی را چون که سهمش به اندازه‌ی آن سنگ بزرگ است.
شاها حسام تو همه ناورد ورد کرد
جان عدو چو باد جهان گرد گرد کرد
هوش مصنوعی: ای پادشاه حسام! تو به قدری در میدان جنگ قوی و تندخو هستی که روح دشمن را مانند بادی که گرد و غبار را به پرواز درمی‌آورد، به هم می‌زنی و تسخیر می‌کنی.
از خونش کرد سرخ تن خاک تیره را
خون خواست روی آنکه نیازرد زرد کرد
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف ویژگی‌های انسانی و عواطف عمیق اشاره دارد. در آن به تصویر کشیده شده که فردی به خاطر ظلم یا بی‌رحمی‌ای که به او شده، دچار آسیب و ناراحتی عمیق می‌شود. خون او به رنگ سرخ بر تن خاکی تیره نشسته، و این خون به نوعی نمایانگر درد و رنج اوست. همچنین، در اینجا به تأثیرات منفی بر روح و جسم اشاره شده که از بی‌احساسی دیگران ناشی می‌شود. در نهایت، این ابیات به حساسیت و لطافت روح انسان و اثرات عاطفی ناشی از رفتارهای ناپسند دیگران پرداخته است.
بر جان خویش هرکه نخورده است زینهار
بنگر که جانش تیغ تو در خورد خورد کرد
هوش مصنوعی: هر کسی که به جان خویش آسیب نزده و از خطرات دوری کرده، باید دقیقاً توجه کند که جانش زیر تیغ تو قرار دارد و ممکن است این خطرات او را به تدریج نابود کنند.
از چرخ پیر آنکه فرو ماند چون زمان
او را سخاوت تو جوانمرد مرد کرد
هوش مصنوعی: آنکه در چرخ گردنده و زمان به دام افتاده است، با جوانمردی و سخاوت تو توانسته است جوان و شکوفا بماند.
روی غرور نفس بناورد ورد شد
خویش از نهیب او چو بیفسرد سرد شد
هوش مصنوعی: به خاطر خودخواهی و غرور، انسان نمی‌تواند با صدا و تهدید درونی خود مقابله کند و وقتی احساس ضعف و سردی می‌کند، از خود می‌پرسد چرا این‌گونه شده است.