گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۹ - در ستایش‌ کهف ا‌لا‌دانی و الاقاصی وزیر بی‌نظیر جناب حاجی آقاسی

از شب نرفته دوش پاسی دو بیشتر
من‌ پاسدار آنک آن مه ‌کند گذر
هردم به خویشتن‌گویان به زیر لب
کایدون شب مرا طالع شود سحر
بربوی آنکه ‌کی خورشید سر زند
می‌رفت وقت من با بوک و با مگر
بسته روان دو چشم بر چرخ تیره جرم
وز روشنان چرخ در چشم من سهر
بس فکرها که‌ کرد اندر دلم‌ گذار
بر طمع اینکه یار بر من‌ کند گذر
گردون باژگون بر من نمود عِرض
از سیر دم به دم بس‌اگونگو صور
تمثالهای نغز بارو‌ی تابناک
آورد نو به نو از پشت یکدگر
گفتی نشسته‌اند در آبگون غراب
خوبان قندهار ترکان غاتفر
کیوان نموده چهر چون پیر منحنی
بهرام تفته رخ چون ترک کینه‌ور
ناهید و مشتری چون اهل زهد و لهو
آن ارغنون به ‌کف این طیلسان بسر
ماهی و گاو را جایی شده مقام
خرچنگ و شیر را سویی شده مقر
هم خوشه هم بره بی‌دانه و سُروی
هم‌کژدم و کمان بی‌چشم و بی وتر
نسر و سماک او بد جفت و بر خلاف
آن رامح این به‌عزل آن ساکن این‌ بپر
گردان بنات نعش ‌گر‌د جدی چنانک
افلاک را مدار پیرامن مدر
گفتی‌که آسمان‌گردیده آسکون
زو ماهیان سیم آورده سر به‌در
یا نی یکی ارم آکنده از سمن
یا نی یکی صدف آموده از دُرر
من بر مدار چرخ بردوخته دو چشم
تاکی زمان هجر آید همی به‌سر
تاگاه آنکه ماه بنشست بر زمین
ناگاه بر فلک برخاست بانگ در
زان سهمگین صدا جستم فرا ز جا
آسیمه سر دوان رفتمش ‌بر اثر
هم برگمان غیر اندر دلم هراس
هم با خیال یار اندر سرم بط‌ر
با خوف و با رجا گفتم‌ کیی هلا
کاین ‌وقت ‌شب ‌گذشت ‌نتوان به بوم و بر
دزدی و یا قرین در صلح یا به‌ کین
باری‌ که‌یی چه‌یی بنمای و برشمر
با خشم‌ گفت هی هوش حکیم بین
کا-‌ه‌از آشنا نشناسد از دگر
بگش‌ای در مایست تا بنگری‌که‌کیست
ای دلت منتظر ای جانت محتضر
در باز کردمش حیران و تن زده
تا بنگرم‌ که‌ کیست آن دزد خانه‌بر
چون بنگریستم دزدیده زیر چشم
دیدم ‌که بود یار آن ترک سیمبر
از شو‌ق مقدمش چرخی زدم سه چار
می‌خواست از تنم ‌کردن روان سفر
گفتم به چشم من بخ‌بخ درآ درآ
ای شمع کاشغر ای سرو کاشمر
بردمش در وثاق‌ گفتمش از وفاق
هان برفکن‌کله هین برگشاکمر
بنشست و برفکند از روی دلبری
زان چهر دلستان آن زلف دل‌شکر
گفتی طلوع‌کرد در آن فضای تنگ
یک چرخ مشتری یک آسمان قمر
خالش به تیرگی آزرم زنگبار
چهرش به روشنی آشوب‌ کاشغر
قد یک بهشت سرو رخ یک سپهر ماه
این ماه سرو چرخ آن سرو ماه‌بر
از زلف خم به‌خم یک شهربند ه دام
از چشم باسقم یک دهر شور و شر
سنگیش در بغل باغیش در رخان
کوهیش در ازار موییش در کمر
لب یک ‌بدخش لعل خط یک تتار مشک
لعلی‌ گهرفشان مشکی قمر سپر
رخسار و زلف او جبریل و اهرمن
گفتار و لعل او یاقوت و نیشکر
یاقوت را بود گر نیشکر بدل
جبریل را بودگر اهرمن به بر
چشمش‌ گه نگه‌ گفتی‌ که بسته است
در هر سر مژه صد جعبه نیشتر
مطبوع و دلربا از فرق تا قدم
منظور و دلنشین از پای تا به سر
شاید که تاجری از شرم پیکرش
در پارس‌ ناورد دیبای شوشتر
باری نگار من ننشسته بر بساط
گفتا شراب سرخ آور به جام زر
داری به چهر من تاکی نظر هلا
برخیز و برفکن درکار می نظر
بی‌نقل و بی‌نبید دل را رسد حزن
بی‌جام و بی‌قدح جان را بود خط‌ر
گرچه بودگنه مندیش‌ و می بده
با فضل‌ کردگار جرمست مُغتفر
برجسته در زمان آوردمش به پیش
زان جوهر خرد زان پایهٔ ظفر
زان می‌که مور ازو گر قطره‌یی خورد
در حمله برکند چنگال شیر نر
زان می ‌که گر فروغش‌ افتد به شوره‌زار
خاکش شود سمن سنگش شود گهر
زان می ‌که جسم ازو یکسر خرد شود
نارفته در گلو نگذشته در جگر
وان رشک حور عین از شیشه ی بلور
در جام زر فکند آن لعل معصفر
چون خورد ساغری پر کرد دیگری
بر من بداد و گفت ای مرد هوشور
از می شدن خراب آید نکوترم
چون منقلب بود اوضاع دهر در
بگذشته زان ‌که مرد اندر طریق فقر
مقبول‌تر بود چندان‌که بی‌خبر
مظور چون یکیست از این همه برون
با این رمه چری تاکی به جوی و جر
تن خانه فناست ویران شدنش به
جان آیت بقاست آباد خوبتر
در پیش عاشقان هستی بود و بال
درکیش بیدلان مستی بود هنر
تن کوی خواهشست دل کاخ آرزو
زین کوی شو برون زین کاخ رو بدر
در عالم بقا بس عیشها کنی
بتوانی ارگذشت زین عیش مختصر
از خویش درگذرگر یار بایدت
تا هستی تو هست یارست مستتر
در جلوه‌‌گاه دوست بود توشد حجاب
این پرده برفکن آن جلوه درنگر
از هٔد هست و نیست وارسته شو هلا
گر در حریم دوست بایدت مستقر
وارستگی بهست از قید کفر و دین
وارستگی خوشست از فکر نفع و ضر
زین چار مادرت باید گریختن
خواهی‌مسیح‌وش‌ گر رفت زی پدر
هرکس طلب‌ کند با یار خرگهی
وصل مدام را در شام و در سحر
سودای عم و خال دارد همی وبال
برخیز و از جهان بگریز و از پسر
وارستگان نهند بر فرق چرخ پای
آزادگان زنند با آفتاب بر
وارسته در جهان دانی‌کنون ‌کی است
مولای نامدار دستور نامور
گردون هنگ و هش دریای عز و مجد
گیهان داد و دین دنیای فال و فر
آقاسی آنکه هست شخصش درین جهان
چون روح در بدن چون نور در بصر
جودش چو فیض ‌ابر نازل به ‌خار و گل
فیضش‌چو نور مهر شامل‌به خشک و تر
ازکاخ قدر او طاقیست نه رواق
از ملک جاه او شبریست بحر و بر
نفس شریف اوست گر هیچ جلوه‌کرد
تأیید آسمان در کسوت بشر
هرچند بوالبشر نسرایمش ولیک
امروز خلق را باشد همی پدر
بر یاد قهر او سم زاید از عسل
وز باد مهر او گل روید از حجر
با ابر دست او ابرست چون دخان
با بحر طبع‌ او بحرست چون شمر
در حفظ مملکت ‌کلکش قو‌یترست
از رمح سام یل از تیر زال زر
او قطب وقت و دهر گردان به‌گرد او
چونان‌ نه فلک پیراهن مدر
دل در هوای او نیندیشد از جنان
جان با ولای او نهراسد از سفر
بر هرچه امر اوست اجرا دهد قضا
بر هرچه حکم اوست اذعان‌کند قدر
آنجا که قدر اوست‌ گردون بود زمین
آنجاکه قهر اوست دوزخ بود شرر
با عزم ثاقبش‌ صرصر بود گران
با رای روشنش‌ انجم بود کدر
در حفظ تن بود نامش به روز کین
بهتر ز صد سپاه افزون ز صد سپر
آنجاکه تیغ اوست از امن نی نشان
آنجاکه‌کلک اوست از ظلم نی خبر
در عهد عدل او اندر تمام ملک
جایی نمانده است از ظلم وکین اثر
کلب ه‌گ‌ثث‌ «- است تا روز وایسیا
میزان داد و دین رزّاق رزق بر
ای صدر راستین ای بدر راستان
کز وصف ذات تو عاجز بود فکر
ایدون‌که درکف یزدان ودیعه هشت
آمال انس و جان ارزاق جانور
دورست‌ چون منی‌ ،‌ هشیار نکته‌ دان
در عهد چون تویی بردن چنین خطر
با آن‌که در سخن همواره ‌کلک من
ریزد به یک نفس یک آسکون غرر
گاه حساب مال صفرست دست من
بر عیش سالیان زان نبودم ظفر
ارجو که جود تو آسوده داردم
از فکر آب و نان از یاد خواب و خور
تا در جهان رود از مهر و مه سخن
تا در زمین بود از آب و گل ثمر
جان عدوی تو از اشک دیده‌ گل
جاه حبیب تو از اوج ماه بر

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلن مفعول فاعلن
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

از شب نرفته دوش پاسی دو بیشتر
من‌ پاسدار آنک آن مه ‌کند گذر
هوش مصنوعی: تا سپیده دم دیروز، من بیشتر از یک شبانه‌روز، پاسدار و مراقب آن ماه زیبایی بودم که در حال عبور است.
هردم به خویشتن‌گویان به زیر لب
کایدون شب مرا طالع شود سحر
هوش مصنوعی: هر لحظه به خود می‌گویم که آیا این شب برای من به پایان می‌رسد و صبح روشن خواهد شد؟
بربوی آنکه ‌کی خورشید سر زند
می‌رفت وقت من با بوک و با مگر
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به انتظار و شوقی که برای طلوع خورشید دارد اشاره می‌کند. او می‌گوید که در زمان‌هایی که احساس می‌کند خورشید در حال طلوع است، با خوشبویی و نشانه‌هایی از آن زمان به سر می‌برد. این احساسی از امید و نور است که در دلش شکل می‌گیرد.
بسته روان دو چشم بر چرخ تیره جرم
وز روشنان چرخ در چشم من سهر
هوش مصنوعی: نگاه خود را به آسمان تاریک دوخته‌ام و با روشنایی‌های آن، سهراب در ذهنم زنده می‌شود.
بس فکرها که‌ کرد اندر دلم‌ گذار
بر طمع اینکه یار بر من‌ کند گذر
هوش مصنوعی: در دل من افکار زیادی به وجود آمده که با امید و آرزو منتظر هستم یارم بر من نگاهی بیندازد.
گردون باژگون بر من نمود عِرض
از سیر دم به دم بس‌اگونگو صور
هوش مصنوعی: آسمان با تغییراتش به من نشان می‌دهد که روز به روز در حال گذر و تحول هستم و حوادث جدیدی در حال رخ دادن است.
تمثالهای نغز بارو‌ی تابناک
آورد نو به نو از پشت یکدگر
هوش مصنوعی: تصاویر زیبا و درخشان مانند تازگی‌هایی تازه و نو از لابه‌لای یکدیگر به نمایش درآمدند.
گفتی نشسته‌اند در آبگون غراب
خوبان قندهار ترکان غاتفر
هوش مصنوعی: گفتی که در آب روشن و زلال، مرغ سیاهی نشسته‌اند که زیبا رویان قندهار و ترک‌ها را به یاد می‌آورد.
کیوان نموده چهر چون پیر منحنی
بهرام تفته رخ چون ترک کینه‌ور
هوش مصنوعی: کیوان چهره‌ای به مانند پیر زرینی دارد و همچنین مانند بهرامی به شدت خشمگین و با چهره‌ای همچون ترک‌هایی که نشان از کینه و دشمنی دارند، به نظر می‌رسد.
ناهید و مشتری چون اهل زهد و لهو
آن ارغنون به ‌کف این طیلسان بسر
هوش مصنوعی: ناهید و مشتری مانند افرادی در زهد و دل‌باختگی هستند که در دستانشان ارغنون (ساز موسیقی) دارد و در حال نواختن و سرگرمی هستند. این تصویر توصیفی از تضاد بین معنویت و لذت‌جویی است که این دو سیاره نمایانگر آن هستند.
ماهی و گاو را جایی شده مقام
خرچنگ و شیر را سویی شده مقر
هوش مصنوعی: ماهی و گاو در جایی قرار دارند که خرچنگ و شیر نیز به نوعی مقام و جایگاهی پیدا کرده‌اند. این به معنای تغییر موقعیت‌ها و وضعیت‌هاست که در آن موجودات مختلف به نسبت شرایط جدید، جایگاه‌های متفاوتی می‌یابند.
هم خوشه هم بره بی‌دانه و سُروی
هم‌کژدم و کمان بی‌چشم و بی وتر
هوش مصنوعی: در این بیت به توصیف موجوداتی پرداخته شده که دارای ویژگی‌ها و صفات خاصی هستند. اشاره به خوشه و بره به معنای داشتن ظاهری زیبا و دلنشین است، در حالی که موجوداتی مانند کژدم و کمان نشان‌دهنده خطر و غیرعادی بودن می‌باشند. این تضاد میان زیبایی و خطر را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که هر چیز می‌تواند جنبه‌های گوناگونی داشته باشد.
نسر و سماک او بد جفت و بر خلاف
آن رامح این به‌عزل آن ساکن این‌ بپر
هوش مصنوعی: نسر و سماک دو ستاره‌اند که برای هم خوب نیستند و برعکس، ستاره رامح در کنار ستاره‌ای دیگر قرار دارد که در حال حرکت است.
گردان بنات نعش ‌گر‌د جدی چنانک
افلاک را مدار پیرامن مدر
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف حرکت ستارگان در آسمان می‌پردازد. در آن به تشبیه دختران نعش (که از دلالت‌ها و رموز خاصی در شعر استفاده می‌شود) اشاره شده و در ادامه، به چرخش و گردش اجرام سماوی اشاره دارد که در چهارچوبی مشخص به دور یکدیگر می‌چرخند. به نوعی، این تصویر نشان‌دهنده نظم و ترتیب بی‌نظیر عالم است که همواره در حال حرکت و تغییر است.
گفتی‌که آسمان‌گردیده آسکون
زو ماهیان سیم آورده سر به‌در
هوش مصنوعی: تو گفتی که آسمان به رنگ آرامش در آمده و از آن ماهی‌های نقره‌ای به بیرون می‌آیند.
یا نی یکی ارم آکنده از سمن
یا نی یکی صدف آموده از دُرر
هوش مصنوعی: یا کاسه‌ای پر از عطر خوشبو است یا مانند صدفی است که درونش مرواریدهای زیبا دارد.
من بر مدار چرخ بردوخته دو چشم
تاکی زمان هجر آید همی به‌سر
هوش مصنوعی: من در حالتی هستم که دو چشمم چون دو چرخ در دور زمان می‌چرخند و منتظر لحظه‌ای هستم که دوری و جدایی به سر آید.
تاگاه آنکه ماه بنشست بر زمین
ناگاه بر فلک برخاست بانگ در
هوش مصنوعی: وقتی که ماه ناگهان بر روی زمین غروب کرد، صدایی بلند از آسمان برخاست.
زان سهمگین صدا جستم فرا ز جا
آسیمه سر دوان رفتمش ‌بر اثر
هوش مصنوعی: از صدای ترسناک فرار کردم و به سمت بالا دویدم، در حالی که سرم گیج شده بود.
هم برگمان غیر اندر دلم هراس
هم با خیال یار اندر سرم بط‌ر
هوش مصنوعی: در دل من هراسی نیست جز از یاد تو، و در ذهنم فقط خیال تو در حال پرواز است.
با خوف و با رجا گفتم‌ کیی هلا
کاین ‌وقت ‌شب ‌گذشت ‌نتوان به بوم و بر
هوش مصنوعی: با ترس و امید گفتم: کیستی؟ آه، چون شب سپری شد، دیگر نمی‌توانم به خانه و دیارم برگردم.
دزدی و یا قرین در صلح یا به‌ کین
باری‌ که‌یی چه‌یی بنمای و برشمر
هوش مصنوعی: در صلح یا در دشمنی، چه کسی می‌خواهد دزدی کند یا در کنار دیگری قرار بگیرد؟ نام و نشانی از او ببر و حسابش را داشته باش.
با خشم‌ گفت هی هوش حکیم بین
کا-‌ه‌از آشنا نشناسد از دگر
هوش مصنوعی: خشمگین گفت که آگاه باش، حکیم باید بداند که آدم آشنا از دیگران قابل تشخیص نیست.
بگش‌ای در مایست تا بنگری‌که‌کیست
ای دلت منتظر ای جانت محتضر
هوش مصنوعی: ای در، برآی تا ببینی که چه کسی در انتظار توست، ای دل که در انتظار هستی و ای جان که در آستانه‌ی رفتن قرار داری.
در باز کردمش حیران و تن زده
تا بنگرم‌ که‌ کیست آن دزد خانه‌بر
هوش مصنوعی: در را باز کردم و نگران و دل‌مشغول شدم تا ببینم آن فردی که به خانه‌ام آمده کیست.
چون بنگریستم دزدیده زیر چشم
دیدم ‌که بود یار آن ترک سیمبر
هوش مصنوعی: وقتی با دقت نگاه کردم، به آرامی و از گوشه چشم دیدم که یار من، آن دختر با موهای سیاه و زیبا، در آن جا بود.
از شو‌ق مقدمش چرخی زدم سه چار
می‌خواست از تنم ‌کردن روان سفر
هوش مصنوعی: به خاطر خوشحالی و شوقی که از آمدن او داشتم، چند دوری در حالت مستی زدم و بی‌اختیار، به سفر رفتم.
گفتم به چشم من بخ‌بخ درآ درآ
ای شمع کاشغر ای سرو کاشمر
هوش مصنوعی: به چشم من بیا و در دل من جا بگیر، ای شمع کاشغر، ای سرو کاشمر.
بردمش در وثاق‌ گفتمش از وفاق
هان برفکن‌کله هین برگشاکمر
هوش مصنوعی: او را در بند گرفتم و به او گفتم که به توافق بیاید. حالا سرش را پایین بیاور و کمرش را راست کند.
بنشست و برفکند از روی دلبری
زان چهر دلستان آن زلف دل‌شکر
هوش مصنوعی: او نشست و با نگاهی زیبا از روی دلبری خود، زلف‌های دل‌نوازش را به رخ کشید.
گفتی طلوع‌کرد در آن فضای تنگ
یک چرخ مشتری یک آسمان قمر
هوش مصنوعی: تو گفتی که در آن فضای کوچک، یک سیاره مشتری و یک قمر درخشان طلوع کردند.
خالش به تیرگی آزرم زنگبار
چهرش به روشنی آشوب‌ کاشغر
هوش مصنوعی: چهره‌اش همچون آسمانی تاریک و پر از راز و رمز است، در حالی که صورتش همچون نوری درخشنده و زیباست که هرج و مرج و هیجان را به یاد می‌آورد.
قد یک بهشت سرو رخ یک سپهر ماه
این ماه سرو چرخ آن سرو ماه‌بر
هوش مصنوعی: یک سرو با قدی همچون بهشت، چهره‌ای چون ماه دارد. این ماه، نمایانگر زیبایی‌های آسمان است و خود به نوعی نماد سرو و ماه زیباست.
از زلف خم به‌خم یک شهربند ه دام
از چشم باسقم یک دهر شور و شر
هوش مصنوعی: از زلف‌های پیچ‌خورده‌ی یک معشوق، دوردست‌ها را شکار کرده‌ام و همواره در چشم‌های من، جهانی پر از شور و هیجان وجود دارد.
سنگیش در بغل باغیش در رخان
کوهیش در ازار موییش در کمر
هوش مصنوعی: سنگینی او در آغوش و زیبایی‌اش در چهره، کوهستانی بودنش در لباس و بلندی مویش در کمر او نهفته است.
لب یک ‌بدخش لعل خط یک تتار مشک
لعلی‌ گهرفشان مشکی قمر سپر
هوش مصنوعی: لب یک بدخش، لعل و خطی مانند تتاری بر روی آن به رنگ مشک و مانند قمر درخشان و سپر مانند است.
رخسار و زلف او جبریل و اهرمن
گفتار و لعل او یاقوت و نیشکر
هوش مصنوعی: چهره و موهای او همچون فرشته‌ای زیبا و دل‌فریب است، و سخنانش همچون سنگ قیمتی و شکرین است.
یاقوت را بود گر نیشکر بدل
جبریل را بودگر اهرمن به بر
هوش مصنوعی: اگر یاقوت داشته باشی، مانند نیشکر است و اگر جبریل داشته باشی، برابر با وجود اهرمن است.
چشمش‌ گه نگه‌ گفتی‌ که بسته است
در هر سر مژه صد جعبه نیشتر
هوش مصنوعی: چشمان او به قدری جذاب و شیفته کننده هستند که اگر کسی به آن‌ها نگاه کند، گویی در هر تار مویش عواطف و رازهای زیادی نهفته است.
مطبوع و دلربا از فرق تا قدم
منظور و دلنشین از پای تا به سر
هوش مصنوعی: شخصی که از سر تا پا جذاب و دلنشین است و زیبایی او از فرق سر تا قدش به‌خوبی جلوه‌گر است.
شاید که تاجری از شرم پیکرش
در پارس‌ ناورد دیبای شوشتر
هوش مصنوعی: شاید تاجری به خاطر شرم از زیبایی پیکرش، از پوشیدن لباس گرانبهای دیبای شوشتر در پارس خودداری کرده است.
باری نگار من ننشسته بر بساط
گفتا شراب سرخ آور به جام زر
هوش مصنوعی: عزیزم بر سر می‌زیند و نمی‌نشیند؛ او از من می‌خواهد که شراب قرمز را در جام طلا بیاورم.
داری به چهر من تاکی نظر هلا
برخیز و برفکن درکار می نظر
هوش مصنوعی: به چهره من نگاه نکن، بلکه برخیز و در کار چشم من بیندیش.
بی‌نقل و بی‌نبید دل را رسد حزن
بی‌جام و بی‌قدح جان را بود خط‌ر
هوش مصنوعی: بدون نوشیدنی و بی‌شراب، دل به اندوه گرفتار می‌شود و بدون لیوان و جام، جان نیز دچار خطری می‌افتد.
گرچه بودگنه مندیش‌ و می بده
با فضل‌ کردگار جرمست مُغتفر
هوش مصنوعی: اگرچه گناهکار نباشی، اما با لطف خداوند، نوشیدن شراب مورد بخشش است.
برجسته در زمان آوردمش به پیش
زان جوهر خرد زان پایهٔ ظفر
هوش مصنوعی: من او را در زمانه‌ای برجسته و ممتاز به جلو آوردم، چرا که او از جوهر خرد و پایه پیروزی برخوردار بود.
زان می‌که مور ازو گر قطره‌یی خورد
در حمله برکند چنگال شیر نر
هوش مصنوعی: از آن می‌باشد که اگر مورچه‌ای از آن بخواهد حتی یک قطره بنوشد، در جنگی می‌تواند چنگال شیر نر را بکند.
زان می ‌که گر فروغش‌ افتد به شوره‌زار
خاکش شود سمن سنگش شود گهر
هوش مصنوعی: اگر نور او بر زمین خشک و بی‌برکت بیفتد، خاکش تبدیل به گل عطرآگین می‌شود و سنگش به جواهر بدل می‌گردد.
زان می ‌که جسم ازو یکسر خرد شود
نارفته در گلو نگذشته در جگر
هوش مصنوعی: از آن می ‌که جسم از آن کاملاً ریز و خرد می‌شود، نه در گلو باقی می‌ماند و نه در جگر.
وان رشک حور عین از شیشه ی بلور
در جام زر فکند آن لعل معصفر
هوش مصنوعی: آن درخشش و زیبایی حوریان بهشتی، که در شیشه‌ای شفاف و در تمام شکوه خود قرار گرفته، به طرزی دل‌فریب در جام طلا نمایان است.
چون خورد ساغری پر کرد دیگری
بر من بداد و گفت ای مرد هوشور
هوش مصنوعی: وقتی او ساغری را نوشید، یکی دیگر آن را پر کرد و به من داد و گفت: ای مرد هوشیار.
از می شدن خراب آید نکوترم
چون منقلب بود اوضاع دهر در
هوش مصنوعی: بهتر است که از شراب مست شوم، زیرا اوضاع روزگار در حال تغییر است.
بگذشته زان ‌که مرد اندر طریق فقر
مقبول‌تر بود چندان‌که بی‌خبر
هوش مصنوعی: هر چه به گذشته نگاه کنیم، افرادی که در راه فقر و نیازمندی قرار دارند و این وضعیت را به خوبی تحمل می‌کنند، از افراد بی‌خبر و ناآگاه بیشتر در نظر مردم مورد پذیرش و پذیرش قرار می‌گیرند.
مظور چون یکیست از این همه برون
با این رمه چری تاکی به جوی و جر
هوش مصنوعی: مقصود از همه این کارها و تلاش‌ها چیست؟ چرا این گروه بیهوده به دنبال آب و جوی می‌گردند؟
تن خانه فناست ویران شدنش به
جان آیت بقاست آباد خوبتر
هوش مصنوعی: این دنیا محل زوال است و ویرانی آن نشانگر وجود جاودانگی است که بهتر از آبادانی محسوب می‌شود.
در پیش عاشقان هستی بود و بال
درکیش بیدلان مستی بود هنر
هوش مصنوعی: در برابر عاشقان، وجود و هستی به شکل بال و پر عشق نمایان است و کسانی که بیدار و هوشیار هستند، می‌توانند از جاذبه‌های هنر و زیبایی استفاده کنند.
تن کوی خواهشست دل کاخ آرزو
زین کوی شو برون زین کاخ رو بدر
هوش مصنوعی: بدن، محل خواسته‌هاست و دل، همچون کاخی از آرزوهاست. از این مکان خارج شو و به آن کاخ نرو.
در عالم بقا بس عیشها کنی
بتوانی ارگذشت زین عیش مختصر
هوش مصنوعی: در زندگی جاویدان، چیزهای زیادی برای لذت بردن وجود دارد، اما اگر بتوانی از این لذت‌های ناچیز کنونی عبور کنی، به چیزهای بهتری دست پیدا می‌کنی.
از خویش درگذرگر یار بایدت
تا هستی تو هست یارست مستتر
هوش مصنوعی: اگر می‌خواهی یارت را داشته باشی، باید از خودخواهی و خودپسندی دور شوی؛ چرا که وجود تو به وجود یارت وابسته است و یار واقعی همیشه در پس پرده عشق و محبت نهفته است.
در جلوه‌‌گاه دوست بود توشد حجاب
این پرده برفکن آن جلوه درنگر
هوش مصنوعی: در جایی که دوستی وجود دارد، مانع و پرده‌ای ایجاد شده است. این پرده را کنار بزن تا آن زیبایی را ببینی و از آن لذت ببری.
از هٔد هست و نیست وارسته شو هلا
گر در حریم دوست بایدت مستقر
هوش مصنوعی: از وجود و عدم فاصله بگیر و اگر می‌خواهی در مکان محبوب باشی، باید غرق در عشق و شگفتی شوی.
وارستگی بهست از قید کفر و دین
وارستگی خوشست از فکر نفع و ضر
هوش مصنوعی: آزادی از هر گونه عقاید دینی و باورهای کفرآمیز بسیار ارزشمند است و همچنین رهایی از نگرانی‌های مربوط به نفع و ضرر، زندگی را زیباتر می‌کند.
زین چار مادرت باید گریختن
خواهی‌مسیح‌وش‌ گر رفت زی پدر
هوش مصنوعی: برای اینکه بتوانی به مقام بالایی دست یابی، باید از مادر خود دور شوی، حتی اگر بخواهی مانند مسیح (نجات‌دهنده) شوی و اگر به سوی پدر بروی.
هرکس طلب‌ کند با یار خرگهی
وصل مدام را در شام و در سحر
هوش مصنوعی: هر کسی که آرزو کند که همواره با معشوق خود در ارتباط باشد، چه در شب و چه در صبح.
سودای عم و خال دارد همی وبال
برخیز و از جهان بگریز و از پسر
هوش مصنوعی: به دنبال شور و شوقی هستی که می‌تواند برایت دردسرساز شود. بهتر است از این جهان و وابستگی‌ها فرار کنی و از فرزندان و مسئولیت‌هایشان فاصله بگیری.
وارستگان نهند بر فرق چرخ پای
آزادگان زنند با آفتاب بر
هوش مصنوعی: آزادگان بر بلندی‌ها ایستاده و بر ستمگران پا می‌فشارند، همچنان که خورشید بر آسمان می‌تابد.
وارسته در جهان دانی‌کنون ‌کی است
مولای نامدار دستور نامور
هوش مصنوعی: در این دنیا، آیا می‌دانی که اکنون چه کسی است که بزرگ و مشهور است و راهنمایی معروف دارد؟
گردون هنگ و هش دریای عز و مجد
گیهان داد و دین دنیای فال و فر
هوش مصنوعی: آسمان و زمین با عظمت و افتخار، سرنوشت و دین دنیا را به ما می‌دهد و دنیای خوش‌بینی و سرنوشت را به ما ارزانی می‌دارد.
آقاسی آنکه هست شخصش درین جهان
چون روح در بدن چون نور در بصر
هوش مصنوعی: سرور من، کسی است که در این دنیا همچون روح در بدن و مانند نور در چشم قرار دارد.
جودش چو فیض ‌ابر نازل به ‌خار و گل
فیضش‌چو نور مهر شامل‌به خشک و تر
هوش مصنوعی: سخاوت او مانند باران است که بر گل و خار می‌بارد و بخشایشش مانند نور خورشید است که به همه چیز، چه خشک و چه تر، می‌تابد.
ازکاخ قدر او طاقیست نه رواق
از ملک جاه او شبریست بحر و بر
هوش مصنوعی: از بارگاه بلند و باشکوه او، تنها یک گوشه و طاق وجود دارد و به خاطر مقام و عظمتش، دریا و خشکی به هم وصل می‌شوند.
نفس شریف اوست گر هیچ جلوه‌کرد
تأیید آسمان در کسوت بشر
هوش مصنوعی: نفس محترم اوست، حتی اگر هیچ نشانه‌ای از تأیید آسمانی در قالب انسان مشاهده نشود.
هرچند بوالبشر نسرایمش ولیک
امروز خلق را باشد همی پدر
هوش مصنوعی: با وجود اینکه شخصی به نام بوالبشر به آنجا نمی‌رسد، اما امروز او می‌تواند برای انسان‌ها به منزله پدر باشد.
بر یاد قهر او سم زاید از عسل
وز باد مهر او گل روید از حجر
هوش مصنوعی: در یاد خشم او، زهر از عسل زاده می‌شود و از نسیم محبت او، گل از سنگ می‌رویید.
با ابر دست او ابرست چون دخان
با بحر طبع‌ او بحرست چون شمر
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف زیبایی و ظرافت هنر شاعرانه پرداخته است. ابرها به دست او تشبیه شده‌اند، یعنی به لطف و هنر او، مانند ابری لطیف و زیبا هستند. همچنین طبع او به دریا تشبیه شده است که مانند بخار غلیظی از ابرها به وجود می‌آید و هم‌چنین تأکید می‌کند که خلاقیت و استعداد او بی‌پایان و عمیق است. به‌طور کلی، این بیت بیانگر توانایی و هنر عمیق و زیبای شاعر در خلق مضامین و تصاویری پراحساس است.
در حفظ مملکت ‌کلکش قو‌یترست
از رمح سام یل از تیر زال زر
هوش مصنوعی: در نگهداری و محافظت از کشور، تدبیر و عقل او بر قدرت شمشیر پهلوان زنده یاد سام و تیر زال برتری دارد.
او قطب وقت و دهر گردان به‌گرد او
چونان‌ نه فلک پیراهن مدر
هوش مصنوعی: او مرکز زمان و روزگار است و همه چیز مانند گردش افلاک به دور او می‌چرخد.
دل در هوای او نیندیشد از جنان
جان با ولای او نهراسد از سفر
هوش مصنوعی: دل در آرزوی او نمی‌اندیشد و از بهشت نمی‌ترسد، جان با محبت او از سفر نمی‌هراسد.
بر هرچه امر اوست اجرا دهد قضا
بر هرچه حکم اوست اذعان‌کند قدر
هوش مصنوعی: هر چیزی که خداوند بخواهد، طبق تقدیر و قوانینش به وجود می‌آید و بر هر حکمی که صادر کند، واقعیت آن را تایید می‌کند.
آنجا که قدر اوست‌ گردون بود زمین
آنجاکه قهر اوست دوزخ بود شرر
هوش مصنوعی: هر جا که مقام و ارزش او باشد، آن مکان بهشت و زمین خواهد بود، اما هر جا که خشم و قهر او وجود داشته باشد، آنجا همچون دوزخ و آتش خواهد بود.
با عزم ثاقبش‌ صرصر بود گران
با رای روشنش‌ انجم بود کدر
هوش مصنوعی: با اراده قوی و坚定ش، طوفانی سخت و سنگین به‌وجود می‌آید و با درایت و هوشیاری‌اش، ستاره‌ها نیز مبهم و تار می‌شوند.
در حفظ تن بود نامش به روز کین
بهتر ز صد سپاه افزون ز صد سپر
هوش مصنوعی: در روز نبرد و در هنگام حفظ جان، نام او از صدان سپاه و صدان زره بهتر و برتر است.
آنجاکه تیغ اوست از امن نی نشان
آنجاکه‌کلک اوست از ظلم نی خبر
هوش مصنوعی: در جایی که شمشیر او وجود دارد، نشانی از امنیت نیست و در جایی که قلم اوست، خبری از ظلم نیست.
در عهد عدل او اندر تمام ملک
جایی نمانده است از ظلم وکین اثر
هوش مصنوعی: زمانی که عدالت او برقرار شد، در سراسر زمین هیچ اثری از ظلم و نفرت باقی نماند.
کلب ه‌گ‌ثث‌ «- است تا روز وایسیا
میزان داد و دین رزّاق رزق بر
هوش مصنوعی: تا روز قیامت، همه موجودات در انتظار روزی هستند و خداوند روزی دهنده است.
ای صدر راستین ای بدر راستان
کز وصف ذات تو عاجز بود فکر
هوش مصنوعی: ای صدر حقیقت، ای چهره تابناک راستین که عقل و اندیشه از توصیف ماهیت تو ناتوان است.
ایدون‌که درکف یزدان ودیعه هشت
آمال انس و جان ارزاق جانور
هوش مصنوعی: خداوند هشت آرزوی انسان و جان را در دست دارد و رزق و روزی تمامی موجودات زنده را می‌دهد.
دورست‌ چون منی‌ ،‌ هشیار نکته‌ دان
در عهد چون تویی بردن چنین خطر
هوش مصنوعی: شما که مانند من دور هستید و نکته‌سنجی می‌دانید، در چنین زمانی که مانند شما وجود دارد، انجام چنین کار پرخاطره‌ای خطرناک است.
با آن‌که در سخن همواره ‌کلک من
ریزد به یک نفس یک آسکون غرر
هوش مصنوعی: با وجود اینکه همیشه در سخن گفتن من فریب و نیرنگ وجود دارد، اما در یک لحظه می‌توانم به روشنی و سادگی بگویم.
گاه حساب مال صفرست دست من
بر عیش سالیان زان نبودم ظفر
هوش مصنوعی: گاهی اوقات دارایی‌ام بسیار کم است و به همین دلیل نتوانسته‌ام از زندگی و لذت‌های سال‌ها برخوردار شوم.
ارجو که جود تو آسوده داردم
از فکر آب و نان از یاد خواب و خور
هوش مصنوعی: من امیدوارم که generosity و بخشش تو باعث شود که من دیگر نگران تأمین معیشت و نیازهای اولیه‌ام نباشم و بتوانم از فکر غذا و خواب راحت خلاص شوم.
تا در جهان رود از مهر و مه سخن
تا در زمین بود از آب و گل ثمر
هوش مصنوعی: تا زمانی که محبت و زیبایی در جهان جاری باشد، و تا زمانی که در زمین، محصولات و میوه‌ها از آب و خاک رشد کنند، زندگی ادامه خواهد داشت.
جان عدوی تو از اشک دیده‌ گل
جاه حبیب تو از اوج ماه بر
هوش مصنوعی: روح دشمنان تو از اشک‌های چشمانت به گل زیبایی تبدیل شده و مقام محبوب تو از اوج ماه هم بالاتر است.

حاشیه ها

1399/07/06 17:10
حسین چمنسرا

وزن رو اصلاح بفرمایید: مستفعلن فعل مستفعلن فعل