برگردان به زبان ساده
چو کشور ز ضحاک بودی تهی
یکی مایهور بد به سان رهی
همان زمان که ضحاک از کشور خارج شده بود ثروتمندی مانند من بود که ...
که او داشتی گنج و تخت و سرای
شگفتی به دلسوزگی کدخدای
... گنج و تخت و کاخ داشت و دلسوز پادشاه بود ...
ورا کندرو خواندندی بنام
به کندی زدی پیش بیداد گام
نام آن مرد «کندرو» بود و دیر به دیر پیش ضحاک میآمد.
به کاخ اندر آمد دوان کندرو
در ایوان یکی تاجور دید نو
روزی کندرو باعجله به کاخ آمد و در ایوان کاخ پادشاه جدیدی دید.
نشسته به آرام در پیشگاه
چو سرو بلند از برش گرد ماه
در حالی که با آرامش در کنارش زیبارویان سروقامت نشسته بودند ...
ز یک دست سرو سهی شهرناز
به دست دگر ماهروی ارنواز
یک سمتش شهرناز بلندقامت و سمت دیگرش ارنواز ماهرو
همه شهر یکسر پر از لشکرش
کمربستگان صف زده بر درش
تمام شهر را پر از سپاهیانش دید که کمربسته و گوش به فرمان آن پادشاه جدید هستند.
نه آسیمه گشت و نه پرسید راز
نیایشکنان رفت و بردش نماز
کندرو آرامشش را حفظ کرد و چیزی نگفت و در برابر پادشاه جدید تعظیم کرد.
بر او آفرین کرد کای شهریار
همیشه بزی تا بود روزگار
به او درود فرستاد و گفت که ای شاه! عمرت زیاد باشد!
خجسته نشست تو با فرهی
که هستی سزاوار شاهنشهی
به تو بابت نشستن به تخت پادشاهی تبریک عرض میکنم چون سزاوار آن هستی.
جهان هفت کشور تو را بنده باد
سرت برتر از ابر بارنده باد
هفت کشور تحت فرمان تو و بختت بلندتر از آسمان باد!
فریدونش فرمود تا رفت پیش
بکرد آشکارا همه راز خویش
فریدون به او گفت که جلو بیاید. آمد و خودش را معرفی کرد و دربارهٔ شغل و پیشه و زندگیش همهچیز را توضیح داد.
بفرمود شاه دلاور بدوی
که رو آلت تخت شاهی بجوی
شاه به او دستور داد که بساط بزم پادشاهی را فراهم کند.
نبیذ آر و رامشگران را بخوان
بپیمای جام و بیارای خوان
هوش مصنوعی: مشروب تهیه کن و نوازندگان را دعوت کن، پیاله را پر کن و سفره را بیارای.
کسی کاو به رامش سزای من است
به دانش همان دلزدای من است
نوازندگانی را بیاور که استادی و شایستگی حضور در بزم من را داشته باشند و بتوانند من را سرگرم کند.
بیار انجمن کن بر تخت من
چنان چون بود در خور بخت من
آنها را دور تخت من جمع کن آنچنان که شایستهٔ اقبال بلند من است.
چو بشنید از او این سخن کدخدای
بکرد آنچه گفتش بدو رهنمای
کندرو وقتی فرمان فریدون را شنید آن را همانطور که او خواسته بود اجرا کرد.
می روشن آورد و رامشگران
همان در خورش با گهر مهتران
شراب ناب و نوازندگان چیرهدست را مطابق خواستهٔ فریدون فراهم کرد.
فریدون غم افکند و رامش گزید
شبی کرد جشنی چنان چون سزید
فریدون غصه و غم را کنار گذاشت و به بزم مشغول شد و آن شب جشنی سزاوار برگزار کرد.
چو شد رام گیتی دوان کندرو
برون آمد از پیش سالار نو
وقتی جشن تمام شد کندرو با عجله از پیش فریدون رفت.
نشست از بر بارهٔ راهجوی
سوی شاه ضحاک بنهاد روی
سوار اسب شد و به سوی ضحاک رفت.
بیآمد چو پیش سپهبد رسید
سراسر بگفت آنچه دید و شنید
رفت تا پیش ضحاک رسید و همهٔ چیزهایی را که دیده و شنیده بود، به طور کامل بیان کرد.
بدو گفت کای شاه گردنکشان
به برگشتن کارت آمد نشان
به ضحاک گفت که شاه شاهان! نشانههای سقوطت ظاهر شده است!
سه مرد سرافراز با لشکری
فراز آمدند از دگر کشوری
هوش مصنوعی: سه مرد بزرگ و پرافتخار با سربازانی از کشوری دیگر به اینجا آمدند.
از آن سه یکی کهتر اندر میان
به بالای سرو و به چهر کیان
یکی از آن سه نفر از لحاظ سنی کوچکتر از آنهاست و او قد بلند و چهرهٔ پادشاهان را دارد.
به سال است کهتر فزونیش بیش
از آن مهتران او نهد پای پیش
اگر چه سن او کمتر است از بقیه برتر است و جلوتر از بقیه قدم برمیدارد.
یکی گُرز دارد چو یک لخت کوه
همی تابد اندر میان گروه
گرزی دارد که به بزرگی یک صخره است و در میان جمع درخشان است.
به اسپ اندر آمد به ایوان شاه
دو پرمایه با او همیدون براه
دو شخص پرابهت دیگر نیز با اسب به ایوان شاه آمدند.
بیآمد به تخت کئی بر نشست
همه بند و نیرنگ تو کرد پست
آن شخص آمد و به تخت تو نشست و طلسمهای تو را شکست.
هر آن کس که بود اندر ایوان تو
ز مردان مرد و ز دیوان تو
هر کسی که در ایوان تو بود اعم از انسانها و دیوان ...
سر از پای یکسر فرو ریختشان
همه مغز با خون برآمیختشان
... همه را شکست داد و خونین و مالین کرد.
بدو گفت ضحاک شاید بدن
که مهمان بود شاد باید بدن
ضحاک به او گفت که باید همینطور هم باشد! او مهمان من است و من خواستهام او خوش باشد و شادی کند!
چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که مهمان ابا گُرزهٔ گاوسار
کندرو گفت این چه مهمانی است که گرز گاوسار دارد؟ و ...
به مردی نشیند به آرام تو
ز تاج و کمر بسترد نام تو
... و در خوابگاه تو میخوابد و از تاج و کمربند نشان تو را پاک میکند؟
به آیین خویش آورد ناسپاس
چنین گر تو مهمان شناسی شناس
... و همه را به آیین خودش در میآورد؟ آیا تو به این مهمان میگویی؟
بدو گفت ضحاک چندین منال
که مهمان گستاخ بهتر به فال
ضحاک به او گفت: چرا اینقدر ناراحت هستی؟ مهمان هر چه گستاختر باشد من بیشتر خوشم میآید!
چنین داد پاسخ بدو کندرو
که آری شنیدم تو پاسخ شنو
کندرو گفت باشد! اما این را هم بگو ...
گر این نامور هست مهمان تو
چه کارستش اندر شبستان تو
که اگر این پادشاه مهمان توست در حرمسرای تو چه کار دارد؟
که با دختران جهاندار جم
نشیند زند رای بر بیش و کم
که با دختران جمشید مینشیند و گفتگو میکند و ...
به یک دست گیرد رخ شهرناز
به دیگر عقیق لب ارنواز
هوش مصنوعی: او با یک دست چهره زیبای شهرناز را میگیرد و با دست دیگر لب عقیق مانند ارنواز را.
شب تیرهگون خود بتر زین کند
به زیر سر از مشک بالین کند
... تازه شب که میشود از این هم بدتر میکند و آن خوشبویان را چون بالش به زیر سر میگذارد!
چو مشک آن دو گیسوی دو ماه تو
که بودند همواره دلخواه تو
آن دو زن خوشبویی که همواره دلخواه تو بودهاند ...
بگیرد به برشان چو شد نیم مست
بدین گونه مهمان نباید به دست
... آنها را وقتی نیمهمست میشود در آغوش میکشد. این چنین مهمانی مهمان خوبی نیست!
برآشفت ضحاک برسان کرگ
شنید آن سخن کآرزو کرد مرگ
ضحاک ناراحت و خشمگین شد و وقتی این سخن را شنید، آرزوی مرگ کرد.
به دشنام زشت و به آواز سخت
شگفتی بشورید با شور بخت
شروع به دشنامهای زشت دادن با صدای بلند کرد و شروع به شکایت از بخت و اقبال بد خودش کرد.
بدو گفت هرگز تو در خان من
از این پس نباشی نگهبان من
به کندرو گفت که تو دیگر از این پس پیشکار من نیستی!
چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که ایدون گمانم من ای شهریار
پیشکار گفت که ای شاه! من هم همینطور فکر میکنم!
کز آن بخت هرگز نباشدت بهر
به من چون دهی کدخدایی شهر
وقتی در جایگاه پادشاهی نباشی چطور میتوانی به من حکم پیشکاری بدهی؟!
چو بیبهره باشی ز گاه مهی
مرا کارسازندگی چون دهی
وقتی جایگاه لازمه را نداشته باشی چطور میتوانی به من مقام خاصی بدهی؟!
چرا تو نسازی همی کار خویش
که هرگز نیامدت از این کار پیش
چرا این مشکل مهم را که مهمتر از آن وجود ندارد حل نمیکنی؟
ز تاج بزرگی چو موی از خمیر
برون آمدی مهترا چاره گیر
تو از خیل بزرگان داری بیرون میافتی کاری بکن و چارهای بیندیش.
تو را دشمن آمد به گه برنشست
یکی گُرزهٔ گاوپیکر به دست
دشمن تو آمده و جای تو را گرفته در حالی که گرزی گاوسار در دست دارد.
همه بند و نیرنگت از رنگ برد
دلارام بگرفت و گاهت سپرد
طلسمهایت را شکست و معشوقههایت را دزدید و پادشاهیت را پایان داد.