گنجور

بخش ۱۰ - آزاد شدن دختران جمشید از بند ضحاک به دست فریدون

طلسمی که ضحاک سازیده بود
سرش بآسمان بر فرازیده بود
فریدون ز بالا فرود آورید
که آن جز به نام جهاندار دید
و زآن جادوان کاندر ایوان بدند
همه نامور نرّه دیوان بدند
سرانشان به گُرز گران کرد پست
نشست از بر گاه جادوپرست
نهاد از بر تخت ضحاک پای
کلاه کئی جست و بگرفت جای
برون آورید از شبستان اوی
بتان سیه‌موی و خورشید روی
بفرمود شستن سرانشان نخست
روانشان از آن تیرگیها بشست
ره داور پاک بنمودشان
ز آلودگی پس بپالودشان
که پروردهٔ بت‌پرستان بدند
سرآسیمه بر سان مستان بدند
پس آن دختران جهاندار جم
به نرگس گل سرخ را داده نم
گشادند بر آفریدون سخن
که نو باش تا هست گیتی کهن
چه اختر بد این از تو ای نیک‌بخت؟
چه باری؟ ز شاخ کدامین درخت؟
که ایدون به بالین شیر آمدی
ستمکاره مرد دلیر آمدی
چه مایه جهان گشت بر ما به بد
ز کردار این جادوی بی‌خرد
ندیدیم کس کاین چنین زهره داشت
بدین پایگه از هنر بهره داشت
کش اندیشهٔ گاه او آمدی
و گرش آرزو جاه او آمدی
چنین داد پاسخ فریدون که تخت
نماند به کس جاودانه نه بخت
منم پور آن نیک‌بخت آبتین
که بگرفت ضحاک ز ایران زمین
بکشتش به زاریّ و من کینه جوی
نهادم سوی تخت ضحاک روی
همان گاو برمایه که‌م دایه بود
ز پیکر تنش همچو پیرایه بود
ز خون چنان بی‌زبان چارپای
چه آمد بر آن مرد ناپاک رای
کمر بسته‌ام لاجرم جنگجوی
از ایران به کین اندر آورده روی
سرش را بدین گُرزهٔ گاو چهر
بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر
چو بشنید از او این سخن ارنواز
گشاده شدش بر دل پاک راز
بدو گفت شاه آفریدون تویی
که ویران کنی تنبل و جادویی
کجا هوش ضحاک بر دست تست
گشاد جهان بر کمربست تست
ز تخم کیان ما دو پوشیده پاک
شده رام با او ز بیم هلاک
همی جفتمان خواند او جفت مار
چگونه توان بودن ای شهریار
فریدون چنین پاسخ آورد باز
که گر چرخ دادم دهد از فراز
ببرّم پی اژدها را ز خاک
بشویم جهان را ز ناپاک پاک
بباید شما را کنون گفت راست
که آن بی‌بها اژدهافش کجاست
بر او خوب رویان گشادند راز
مگر کاژدها را سر آید به گاز
بگفتند کاو سوی هندوستان
بشد تا کند بند جادوستان
ببرّد سر بی‌گناهان هزار
هراسان شده‌ست از بد روزگار
کجا گفته بودش یکی پیشبین
که پردختگی گردد از تو زمین
که آید که گیرد سر تخت تو
چگونه فرو پژمرد بخت تو
دلش زآن زده فال پر آتش است
همه زندگانی بر او ناخوش است
همی خون دام و دد و مرد و زن
بریزد کند در یکی آبدن
مگر کاو سر و تن بشوید به خون
شود فال اخترشناسان نگون
همان نیز از آن مارها بر دو کفت
به رنج دراز است مانده شگفت
از این کشور آید به دیگر شود
ز رنج دو مار سیه نغنود
بیامد کنون گاه بازآمدنش
که جایی نباید فراوان بدنش
گشاد آن نگار جگر خسته راز
نهاده بدو گوش گردن‌فراز

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

طلسمی که ضحاک سازیده بود
سرش بآسمان بر فرازیده بود
طلسمی که ضحاک ایجاد کرده بود و به کمک آن سر به آسمان بلند کرده بود ...
فریدون ز بالا فرود آورید
که آن جز به نام جهاندار دید
... فریدون آن طلسم را پایین آورد چون آن را به نام چیزی جز خدا دید.
و زآن جادوان کاندر ایوان بدند
همه نامور نرّه دیوان بدند
موجودات جادویی که در کاخ ضحاک بودند و همه از دیوها و شیاطین مشهور بودند ...
سرانشان به گُرز گران کرد پست
نشست از بر گاه جادوپرست
... فریدون سر آن دیوان را با گرز کوبید.
نهاد از بر تخت ضحاک پای
کلاه کئی جست و بگرفت جای
بالای تخت ضحاک رفت و تاج پادشاهی را بر سر گذاشت و بر تخت نشست.
برون آورید از شبستان اوی
بتان سیه‌موی و خورشید روی
فریدون از شبستان ضحاک زیبارویان را بیرون آورد.
بفرمود شستن سرانشان نخست
روانشان از آن تیرگیها بشست
هوش مصنوعی: فرمان داد تا سرهای آنها را بشویند و نخست، روح‌هایشان را از تیرگی‌ها پاک کنند.
ره داور پاک بنمودشان
ز آلودگی پس بپالودشان
آنها را به راه خدا راهنمایی کرد و از آلودگی‌ها پاکشان کرد.
که پروردهٔ بت‌پرستان بدند
سرآسیمه بر سان مستان بدند
زیرا آن زیبارویان را بت‌پرستان پرورش داده بودند و گیج می‌زدند!
پس آن دختران جهاندار جم
به نرگس گل سرخ را داده نم
سپس آن دو دختر جمشید (ارنواز و شهرناز) که بسیار زیبا بودند ...
گشادند بر آفریدون سخن
که نو باش تا هست گیتی کهن
شروع به سخن گفتن با فریدون کردند و به او شادباش و خوشامد گفتند.
چه اختر بد این از تو ای نیک‌بخت؟
چه باری؟ ز شاخ کدامین درخت؟
چه ستارهٔ بلندی داری ای نیکبخت، اصل و نسبت از کجاست؟
که ایدون به بالین شیر آمدی
ستمکاره مرد دلیر آمدی
که اینطوری به خوابگاه شیر ترسناک آمدی و انقدر دلیر و نترس هستی؟
چه مایه جهان گشت بر ما به بد
ز کردار این جادوی بی‌خرد
چقدر به خاطر کارهای این جادوگر بی‌خرد دنیا برای ما به سختی و بدی گذشت.
ندیدیم کس کاین چنین زهره داشت
بدین پایگه از هنر بهره داشت
که ما کسی را ندیدیم که انقدر شجاع باشد و این اندازه قابلیت داشته باشد ...
کش اندیشهٔ گاه او آمدی
و گرش آرزو جاه او آمدی
... که زمانی که در سرش آرزوی تاج و تخت بیفتد و تصمیم بگیرد جای ضحاک را بگیرد.
چنین داد پاسخ فریدون که تخت
نماند به کس جاودانه نه بخت
هوش مصنوعی: فریدون چنین پاسخ داد که هیچ‌کس نمی‌تواند برای همیشه بر تخت سلطنت باقی بماند و نه خوشبختی جاودانه است.
منم پور آن نیک‌بخت آبتین
که بگرفت ضحاک ز ایران زمین
هوش مصنوعی: من فرزند آبتین نیک‌خصلت هستم که ضحاک، آن پادشاه ستمگر، از ایران سرزمینم گرفت.
بکشتش به زاریّ و من کینه جوی
نهادم سوی تخت ضحاک روی
هوش مصنوعی: او را با فریاد و زاری به قتل رساند و من، با کینه و دشمنی، به سمت تخت ضحاک روانه شدم.
همان گاو برمایه که‌م دایه بود
ز پیکر تنش همچو پیرایه بود
همینطور او گاو «برمایه» را برای من مانند مادر بود و بدنش نقش‌های رنگارنگی داشت که گویی آذین‌بندی شده بود ...
ز خون چنان بی‌زبان چارپای
چه آمد بر آن مرد ناپاک رای
... ضحاک آن گاو را کشت.
کمر بسته‌ام لاجرم جنگجوی
از ایران به کین اندر آورده روی
من برای گرفتن انتقام پدرم و گاو برمایه کمر بسته‌ام و از ایران به اینجا آمده‌ام.
سرش را بدین گُرزهٔ گاو چهر
بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر
من می‌خواهم سر ضحاک را با این گرز گاوسار بکوبم و نه از او می‌گذرم و نه رحم و بخششی خواهم داشت.
چو بشنید از او این سخن ارنواز
گشاده شدش بر دل پاک راز
وقتی ارنواز این سخن را از او شنید معما برایش حل شد.
بدو گفت شاه آفریدون تویی
که ویران کنی تنبل و جادویی
به او گفت که تو فریدون هستی که قرار است جادوگری و پلیدی را نابود کنی.
کجا هوش ضحاک بر دست تست
گشاد جهان بر کمربست تست
تو فریدون هستی که مرگ ضحاک به دست دو اتفاق می‌افتد و آزادی جهان بر عهدهٔ توست.
ز تخم کیان ما دو پوشیده پاک
شده رام با او ز بیم هلاک
ما دو دختر از نسل کیان از ترس مرگ رام او شده بودیم.
همی جفتمان خواند او جفت مار
چگونه توان بودن ای شهریار
ضحاک ماردوش ما را همسر خود می‌داند. حالا چه می‌شود ای پادشاه؟
فریدون چنین پاسخ آورد باز
که گر چرخ دادم دهد از فراز
فریدون گفت که اگر فلک حق مرا به من بدهد ...
ببرّم پی اژدها را ز خاک
بشویم جهان را ز ناپاک پاک
... ضحاک را از روی زمین برمی‌داریم و جهان را از ناپاکی پاک می‌کنم.
بباید شما را کنون گفت راست
که آن بی‌بها اژدهافش کجاست
حالا شما باید به من بگویید که ضحاک کجاست؟
بر او خوب رویان گشادند راز
مگر کاژدها را سر آید به گاز
هوش مصنوعی: برو و به زیبارویان بگو راز و رمزها را باز کنند، شاید روزی اژدها از خشم و غضبش فرسوده شود.
بگفتند کاو سوی هندوستان
بشد تا کند بند جادوستان
گفتند که او به هندوستان رفته تا آنجا را به تصرف خودش درآورد و ...
ببرّد سر بی‌گناهان هزار
هراسان شده‌ست از بد روزگار
.... و در آنجا سرهای هزاران بی‌گناه را ببرد. ضحاک از سرنوشت بدی که در پیش دارد هراسان است.
کجا گفته بودش یکی پیشبین
که پردختگی گردد از تو زمین
زیرا یک پیشگو به او گفته که او از روی زمین محو خواهد شد.
که آید که گیرد سر تخت تو
چگونه فرو پژمرد بخت تو
یکی خواهد آمد که بر تخت تو خواهد نشست و بخت تو تیره خواهد شد.
دلش زآن زده فال پر آتش است
همه زندگانی بر او ناخوش است
دل ضحاک به خاطر آن پیشگویی پر از اضطراب شده و زندگی بر او ناخوش شده است.
همی خون دام و دد و مرد و زن
بریزد کند در یکی آبدن
او قصد دارد که خون انسانها و حیوانات زیادی را بریزد و داخل حوضی بریزد ...
مگر کاو سر و تن بشوید به خون
شود فال اخترشناسان نگون
...  و در آن حوض خون شنا کند تا پیشگویی ستاره‌شناسان نادرست شود.
همان نیز از آن مارها بر دو کفت
به رنج دراز است مانده شگفت
ضحاک از دست مارهایی که بر کتفش روییده سالهاست که در رنج است.
از این کشور آید به دیگر شود
ز رنج دو مار سیه نغنود
از این کشور به آن کشور می‌رود اما از رنج آن مارها آرامش ندارد.
بیامد کنون گاه بازآمدنش
که جایی نباید فراوان بدنش
هوش مصنوعی: اکنون زمان برگشتن او فرا رسیده است، چرا که نمی‌تواند در جایی طولانی بماند.
گشاد آن نگار جگر خسته راز
نهاده بدو گوش گردن‌فراز
ارنواز همه چیز را گفت و فریدون حرفهایش را شنید.

خوانش ها

بخش ۱۰ به خوانش فرید حامد
بخش ۱۰ به خوانش فرشید ربانی
بخش ۱۰ به خوانش فرهاد بشیریان
بخش ۱۰ به خوانش محمدیزدانی جوینده
بخش ۱۰ - آزاد شدن دختران جمشید از بند ضحاک به دست فریدون به خوانش حمیدرضا محمدی

حاشیه ها

1392/03/21 00:06
امین کیخا

کهن در پهلوی kahwan بوده است و امروزه در chronic دیده می شود که به انگلیسی می شود مزمن مثلا chronic hepatitis را ترجمه می کنیم هـپاتیت مزمن ولی اگر انرا ترجمه کنیم کهن که انگلیسی ها هم از لغت همانند فارسی أش به کار می برند بهتر است . جالب است خود زمان هم فارسی است

1394/10/22 20:12
چنور برهانی

برون آوریدن دختران جم از خوابگاه ضحاک در نسخه خالقی مطلق بدینگونه است:
برون آورید از شبستان اوی
بتان سیه‌موی خورشید روی
بفرمود شستن سرانشان نخست
روانشان پس از تیرگی¬ها بشست
ره داور پاک بنمودشان
از آلودگی سر بپالودشان
که پروردۀ بت پرستان بدن
چن آسیمه برسان مستان بدند
پس آن خواهران جهاندار جم
به نرگس گل سرخ را داد نم
گشادند بر آفریدون سخن
که نو باش تا هست گیتی کهن
چه اختر بد این از تو ای نیک‌بخت؟
چه باری؟ ز شاخ کدامین درخت؟
که ایدون به بالین شیرآمدی
ستمکاره مردی دلیر آمدی
چه مایه جهان گشت بر ما به بد
ز کردار این جادوی کم ‌خرد
ندیدیم کس کاین چنین زهره داشت
نه زین پایگه از هنر بهره داشت
که¬ش اندیشۀ گاه او آمدی
و گر آرزوش جاه او آمدی
چنین داد پاسخ فریدون که تخت
نماند به کس جاودانه، نه بخت
منم پور آن نیک‌بخت آبتین
که ضحّاک بگرفت از ایران زمین
بکشتش به زاری و من کینه جوی
نهادم سوی تخت ضحاک روی
همان گاو بر مایه کم دایه بود
ز پیکر تنش همچو پیرایه بود
ز خون چنان بی‌زبان چارپای
چه آید بران مرد ناپاک رای
کمر بسته‌ام لاجرم جنگ جوی
از ایران به کین اندر آورده روی
سرش را بدین گرزۀ گاو چهر
بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر
سخن را چو بشنید ازو ارنواز
گشاده شدش بر دل پاک راز
بدو گفت شاه آفریدون تویی
که ویران کنی تنبل و جادویی
کجا هوش ضحاک بر دست تست
گشایش جهان را کمربست تست
ز تخم کیان ما دو پوشیده پاک
شده رام با او ز بیم هلاک
همی جفت‌مان خواند و جفت مار
چگونه توان بودن ای شهریار
فریدون چنین پاسخ آورد باز
که گر با بلا چرخ را نیست راز
ببرم پی اژدها را ز خاک
بشویم جهان را ز ناپاک پاک
بباید شما را کنون گفت راست
که آن بی‌بها اژدهافش کجاست
برو خوب رویان گشادند راز
مگر که اژدها را سرآید به گاز
بگفتند کو سوی هندوستان
بشد تا کند هند جادوستان
ببرد سر بی‌گناهان هزار
هراسان شده¬ست از بد روزگار
کجا گفته بودش یکی پیش بین
که پردخته کی گردد از تو زمین
که آید که گیرد سر تخت تو
چگونه فرو پژمرد بخت تو
دلش زان زده فال پر آتش ست
همه زندگانی برو ناخوش ست
همی خون دام و دد و مرد و زن
بریزد کند در یکی آب زن
مگر کو سر و تن بشوید به خون
شود فال اخترشناسان نگون
همان نیز زان مارها بر دو کفت
به رنج درازست مانده شگفت
ازین کشور آید به دیگر شود
ز رنج دو مار سیه نغنود
بیامد کنون گاه بازآمدنش
که جایی نباشد فراوان بدنش
گشاد آن نگار جگر خسته راز
نهاده بدو گوش گردن‌فراز
(ج1، ص 75- 78، ب 328- 366)
در باورهای اسطوره ای با کشتن کسی روح و حیات او منتقل می شده است، پس ضحاک برای استمرار حیات سر و تن خود را با خون می شسته است. علاوه بر آن شستن سر و تن با خون جنبه باطل کردن سحر و جادو را داشته است و به عنوان جادوشکن استفاده می شده است.
مارهای روی دوش ضحاک را می توان به عذاب وجدان او از کشتن مرداس، پدرش تعبیر کرد.

1398/01/27 00:03
خسروساسان

درود بر همگی دوستان. نوروز پیروز باد.
دوستان مصرع دوم «فریدون ز بالا فرود آورید/ که آن جز به نام جهاندار دید» را اندرنمیابم؟
همچنین مصرع دوم «همی خون دام و دد و مرد و زن/ بریزد کند در یکی آبدن» را نیز اندرنمیابم.
از راهنمایی شما بسیار سپاسگزارم.

1398/01/27 01:03
محسن ، ۲

خسرو جان
طلسمی که ضحاک سازیده بود
سرش به آسمان برفرازیده بود
فریدون ز بالا فرود آورید
که آن جز به نام جهاندار دید، درین ماناست:
طلسم و جادوی ضحاک که بسیار بزرگ بود ، به دست فریدون باطل شد چون آن جادو را در راه رضای خداوند ندید.
همی خون دام و دد و مرد و زن
بریزد کند در یکی آبدن
مگر کاو سرو تن بشوید به خون
شود فال اخترشناسان نگون

درین مانا: که ضحاک خون همگان میریزد و در ظرف بزرگی می ریزد تا سرو تن خویش بشوید تا گفته ی ستاره شناسان باطل شود.
دَن به مانای خمره و ظرفی بزرگ است که می توان در آن شستشو کرد، و آبدن نیز ظرفیست که پر از آبش کنند و استحمام کنند.
متاسفانه در نسخه ی آقای خالقی مطلق چنین آمده :
بریزد کند در یکی آب زن
که ایشان معنای آبدن را نمیدانسته و به” آب زن “تغییر داده

1398/01/28 16:03
..

درود محسن جان
آبزن همان معنای مورد اشاره‌ی شما را می‌دهد..

1398/01/28 17:03
محسن ، ۲

..گرامی
می دانم ، ولی حق داریم هر لغتی را به دلخواه عوض کنیم .

1398/01/28 18:03
..

فرموده‌اید ایشان معنای آبدن را نمی‌دانسته و به آبزن تغییر داده!..

1398/01/28 23:03
محسن ، ۲

آری
گمانم بر ندانستن ایشان است چون تنها این یک مورد نیست که عوض شده ، گاهی چنان لغات را نا بجا به کار برده که به قول خودش: ”سی سال زحمت کشیده“ را متأسفانه لطمه زده .مصرع را بی مسما و معنا کرده . سعی می کنم یکی دو مورد را پیدا کنم و حضورتان بیاورم
یک ، در همین نسخه ی گنجور ، دوم و سوم در دو نسخه ی دیگر همان آبدن آمده .
کاش در حاشیه آبدن را می آورد .
ضمناً اگر آبزن می نوشت قابل قبول بود چنانچه شما مرقوم فرمودید ولی ” آب زن “ ؟؟؟

1398/01/28 23:03
محسن ، ۲

حاشیه ام سؤالی بود
آیا حق داریم هر لغتی را به دلخواه عوض کنیم؟ .

1398/01/31 01:03
اسرا

ببخشید در تعیین وزن عروضی بیت چنین داد پاسخ فریدون که تخت/ نماند به کس جاودانه نه بخت مشکل پیدا کردم. میشه یکی از اساتید لطف کنه تقطیعشو بفرسته.

1399/01/21 19:03
سیپان دولتخواه

تنبُل که مثل تنبل نوشته میشود و به معنای حیله و فریب می باشد برایم واژه جالبی بود ....

1401/11/24 02:01
فیراس

ظاهرا واژه لاجرم عربی است دراینصورت استفاده از آن کمی به نظرم عجیب است. شاید با کمی تغییر این امکان بود که واژه ناچار یا ناگزیر بکار می رفت. اساتید اگر توضیحی بدهند سپاسگزار خواهم بود.

1403/10/17 21:01
آرش رضائی

بخدا این هوش مصنوعی فقط مزخرفات خالص تحویل ما میده جمع اش کنید دیگه ما آنقدر اساتید حرفه‌ای داریم چرا باید از هوش مصنوعی استفاده کنیم واقعا خجالت بکشید 

1403/11/09 16:02
افسانه چراغی

اوایل که پای هوش مصنوعی به این سایت ادبی باز شده بود، کمی از شرح‌های آن را خواندم و خیلی متاسف شدم. نهایتا چاره را در آن دیدم که اصلا نگاهی به آن نیندازم... هوش مصنوعی چطوری کنایه و استعاره و شیوه نگارش سبک خراسانی را تشخیص بدهد؟!